تبليغاتX
نظر سوم

مقدمه اوّل

از «توحيد» به عنوان اصل و اساس دين ياد مي­شود. به عبارت ديگر تمام پيام دين در توحيد خلاصه شده است كه «قولوا لااله الّاالله تفلحوا» آنگاه كه كلمه توحيد در تمام شئون زندگي جاري شود نظامي را بوجود مي آورد كه از آن به «دين» ياد مي كنيم و از پيروانش به نام «ديندار»

مقدمه دوم

تخصص گرايي و تخصصي شدن يكي از ويژگي هاي اصلي زندگي مدرن است. به علت رشد روزافزون علوم و حجم بالاي اطلاعات شاخه هاي مختلف حيات مادي و معنوي بشر از يكديگر جدا شده اند و هريك مسير خود را مي جويند. هر روزي كه مي گذرد اين شاخه ها در مسير خويش جلوتر مي روند و البته از نقطه ي جدايي خويش «دورتر» مي شوند. هر انساني در زندگي مجبور است كه شاخه اي را برگزيند و به نحو اجتناب ناپذيري بايد بپذيرد كه با اين انتخاب خويش هر لحظه فاصله اش را با شاخه هاي ديگر بيشتر و بيشتر خواهد كرد. تا جاييكه 2 مهندس مكانيكي كه يكي مثلاً در زمينه «نانودمپرها» مشغول به كار است و ديگري در زمينه «طراحي پره توربين»، گفتمان مشتركي نخواهند داشت چه برسد به اينكه بخواهيم بين يكي از اين مهندسين و مثلاً يك زبان شناس ارتباط و اشتراكي بوجود بياوريم.

   اين در حاليست كه روزگاري نه چندان دور افرادي روي زمين زندگي مي كردند كه هم عالم ديني بودند و هم معمار مسجد و هم شاعر و هم وزير و... و در عين حال نه تنها هيچ تناقضي بين تمام اينها وجود نداشت بلكه چيزي در ميان همه اين شاخه ها و آثارشان يافت مي شود كه به گونه اي غريب آنها را به هم پيوند مي دهد. روحي مشترك كه هم در معماري آن مسجد مي بيني و هم در تصميم گيري هاي سياسي و هم در شعر آنها... «وحدت در عين كثرت» اينكه چگونه چنين وحدتي قابل تصور است و منشا آن چيست خود گفتاري مفصل و مستقل مي طلبد كه در حوصله اين مقاله نيست، اما همينقدر بگويم كه تنها چيزي كه در كل عالم چنين قابليت وحدت بخشي دارد ذات اقدس الهي است كه «الله نور السموات و الارض»

مقدّمه سوم

آنچه كه مضر است نفس انشعاب و تخصصي شدن نيست بلكه آفت اول كار اينجاست كه با گذر زمان منشاً واحد و روح يكسان تمامي شاخه ها فراموش مي شود . چنين مي شود كه نسل جديد با تعدادي شاخه هاي مستقل از هم مواجه خواهد شد كه انتخاب يكي به نفي ديگري منجر مي شود. آفت دومِ افراط در تخصصي شدن اين است كه امكان انحراف هر شاخه بسيار افزايش مي يابد. مثل زماني كه كنترل كلي رشد اعضاي بدن كه توسط يك نهاد مركزي انجام مي شود به علتي تضعيف شود و آن عضو بيش از حد رشد كند به گونه اي كه به عملكرد كلي بدن هم آسيب خواهد زد.

 

و امّا موضوع اصلي؛ دينداري تخصصي...

   نفوذ تخصص گرايي اجتناب ناپذير دنياي امروز در حوزه ي دينداري هم قابل مشاهده است. نمونه ي بارز آن گروههاي مذهبي دانشجويي است كه هريك با انخاذ يكي از وظايف ديني به عنوان تكليف اصلي حول همان وظيفه جمع شده اند و به تدريج كار خود را توسعه داده اند. به عنوان مثال در دانشگاه شريف اكنون در بين جامعه مذهبي دانشجويي، بسيج دانشجويي به نحوي متصدي امورات سياسي شناخته شده است و هيئت الزهرا با امور معنوي و مناسك عبادي شناخته مي شود و گروه فرداي سبز كمك هاي خيريه و خدمت رساني به فقرا را به عنوان محور عملكرد خويش انتخاب كرده است و كانون كوثر تذكر به سيره ائمه و موارد مشابه را محور عمل خويش معرفي مي كند.

   اما در اين ميان نكته ناراحت كننده اينست كه اكنون ما كاملاً با آفتهاي ذكر شده در مقدمه سوم دست به گريبان هستيم. مذهبي ورودي جديد چنين حس مي كند كه لازم است هرچه زودتر نوع دينداري خويش را مشخص كند كه مي خواهد ديندار سياسي باشد يا ديندار معنوي يا... پس از مدتي شاهد آن هستيم كه ر مجامع خصوصي گروه ها همديگر را متهم مي كنند كه شما راه را اشتباه مي رويد و راه درست و دينداري صحيح هماني است كه ما مي كنيم و شما در خطاييد و مصداق خسر الدنيا و الآخرة. اينگونه مي شود كه وقتي هم كه نياز به همگرايي و اتحاد اين گروه ها احساس مي شود اختلافات مذكور خود را نشان مي دهند.

   در انتها لازم است در انتهاي اين گفتار به عنوان جمع بندي ذكر كنم كه متخصص بودن در يك رشته –حتي در زمينه وظايف ديني- خوب است به شرطي كه با آگاهي نسبت به وحدت – به قول دوستان جبهه اي بودن- همه فعاليتها انجام شود. نكته مهمتر اينكه بايد در ميان تمام جامعه مذهبي دانشجويي اين درايت و بصيرت وجود داشته باشد كه با وظيفه شناسي زمانيكه بخشي از جبهه جايگاهي مهمتر و حساستر پيدا كرد كه نياز به حضور تعداد بيشتري سرباز داشت از دلبستگي ها و وابستگي ها و خودمحوري ها دوري كنند و موقعيت كلي جبهه و حركت رو به جلوي آن را وجهه همت خويش قرار دهند انشالله.

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 22:5 | لینک ثابت |



عصر فرعون

در عصر انقلاب صنعتي سوم زندگي مي كنم، عصري كه سريع ترين و دقيق ترين پردازش ها توسط ابر رايانه ها انجام مي شود، عصري كه ماه و مريخ سالها قبلش فتح شده است و البته عصر مدرنيته، عصري كه در آن تنها ارزش انكار ارزش هاست و روزگاري كه عشق از جنس شهوت شده و محبت خريدني است.

عصر، عصرِ غريبي است.

 اي خدا، گلايه ندارم كه هرچه هست از رحمت توست و مخلوقات بالذات هيچ ندارند كه طلب كنند. اما اين مخلوق خاكي كوچكت امروز آنقدر با خويش غريبه است كه بر لبه پرتگاه نابودي است. خداوند انسان را آفريد تا "خليفته الله" گردد اما...

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نشود گشته ايم ما
گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست

اي خدا، من نه از راحتي بدم مي آيد و نه از تلاش و كوشش، اما هرچه بيشتر به اطرافم مي نگرم و فريفتگي خاك را در سرتاسر زندگي مي بينم بر خويشم مي لرزم كه مبادا روزي من هم ....

 

انسان ها روزگار خويش را در طلب راحتي تلاش مي كنند! صبح را به شب مي رسانند در حالي كه نمي دانند براي چه دارند تلاش مي كنند، آنقدر سرگرم وسايل و راهكارها شده اند كه هدف را فراموش كرده اند.

خدا مخلوق را آفريد تا فقط بندگيش را بكند!
كسي بر سرم فرياد زي كه "تو بنده خدايي!" نفهميدم چه مي گويد اما تمام وجودم لرزيد، انسان يا همان نسيان كار بزرگ فراموش كرده است كه بنده يعني چه. بنده يعني اينكه جز او نخواهي و بجز براي او نخواهي، اگر او خوشحال است تو هم خوشحال باش! اما من خودم را مي پرستم. من براي شادي و راحتي خودم كار مي كنم، براي اينكه من مي خواهم فلان كار را انجام دهم انجام مي دهم و باز هم من آنقدر مغرورم كه اگر به من بگوييد خدايي كه تو را آفريده براي اين تو را آفريده كه فلان كار را بكني، گويم كه من آزادم!

به بيست سال گذشته نگاه مي كنم، يك چشم بر هم زدن بود! اما باور ندارم كه چهل سال ديگر، شصت سال ديگر و يا هر موقع كه وقتش باشد وقتي به گذشته ام نگاه مي كنم باز هم همين يك چشم بر هم زدن خواهد بود. امروز به تك تك لحظه هايي كه خواهند بود دل مي بندم و فردا حسرتشان را مي خورم و اين نشانه اي است از فاصله اعتقاد زبان و دل.

باور ندارم كه همه اين دنيا با تمام ابعادش براي من هم پاياني دارد كه دورانش يك چشم بر هم زدن است، آيا نديده اي كه چگونه مثل مرغ پر كنده به دنبال دنيا به اين سو و آن سو مي پرم؟ آيا نديده اي كه چگونه به دنيا دل بسته ام؟ آيا نديده اي كه در دنيا به دنبال آرامشم؟ ....

و آيا نديده اي كه با خدا چگونه معامله مي كنم؟ راست مي گفت، ما به خدا اعتماد نداريم! و باز همان فاصله اعتقادات زبان و دل.

آيا آنقدر كه به وكيل و وزير دل خوش مي كنيم، آنقدر كه به پول ايمان داريم به خدا هم ايمان داريم؟ ما به مخلوقِ خالق، بيش از خودِ خالق اعتماد مي كنيم! در دنيا به دنبال چه هستيم؟ پول، قدرت، آسايش، علم،... همه و همه مخلوقات خدايند و خالق بر مخلوق تام الاختيار است.

هر روز شيطان را لعن مي كنم كه تحمل مخلوقي برتر از خويش را نداشت و خودم را فراموش كردم كه غرور آنچنان مستم نموده كه حتي خودم را برتر از خالق مي بينم!

اعتماد به نفسم بيشتر است يا اعتماد به خدا؟

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 13:27 | لینک ثابت |

تشيع از مکتب اعتراض تا مکتب اثبات

(وظيفه اي بردوش نسل سوم)

 

انقلاب اسلامي ايران نقطه عطفي در تاريخ تشيع و درنتيجه بشريت بود.سوال مهم نسل ما يعني نسل سوم انقلاب اينست که چرا نقطه عطف بود و اگر بود قرار است بعد از انقلاب منحني حرکت بشريت چه تغييري کند؟اين سوال همان شکل جزئي تر سوال«در کجاي تاريخ ايستاده ايم؟» انسانهاست که براي نسل ما پررنگتر از ديگران مطرح است بدلايل مختلف که برخي برگرفته از خصوصيات خود اين نسل و برخي محيط اطراف و در حقيقت مقتضاي زمان آنهاست.

به قول حضرت امام(ره) به عنوان يک مرجع فکري علمي بزرگ تشيع(جداي رهبري و ولايت ايشان) بزرگترين امر به معروف و نهي از منکر تشکيل حکومت اسلاميست اين جمله ريشه پاسخ سوال بالاست؛در واقع از اين ريشه مي توان به شاخه هايي رسيد که جواب سوال بالا و برخي پرسش هاي ديگر پيرامون انقلاب اسلاميست.

اما شيعه تاريخي نزديک به 1400 سال دارد و در اين مدت جز 4 سال و دوماه(که همان هم غنيمت و عبرتي بزرگ براي کل تاريخ بشريت بود) از حکومت محروم بوده،در چنين وضعيت اجتماعي-تاريخي خودآگاه و ناخودآگاه پيروان مذهب شيعه با هدايت رهبران خود -که در قسمت اعظمي از اين زمان طولاني فقها و حوزه ها بودند- به اپوزوسيوني قوي تبديل شدند،شيعيان گروهي شدند که به راحتي مي توانستند نقش يک اپوزوسيون فعال و روشنگر را در حکومت هاي مختلف ايفا کنند.باتوجه به روح ذاتي تشيع که درخود نوعي حالت بيداري و علاقه به اصلاح محيط را بدوش مي کشد تشيع به يک مخالف وضع موجود حرفه اي و با پشتوانه قوي تبديل شد که به راحتي حرکتهاي حاکمان مختلف را نقد مي کند و آنجا که مخالف خواست مردم و دين است را به راحتي شناسايي مي کند و براي مقابله با آن حرکتهاي اجتماعي راه مي اندازد،اما طبيعت تاريخ اينست که منتقدين وضع موجود را تا مرحله اي همراهي مي کند و از مرحله اي به بعد مستعد اين مي شود که بالاخره اين منتقدين و مخالفين را در جايگاه ديروز حاکمان يا ديگر کسانيکه مورد انتقاد قرار مي گرفتند ببيند البته اين در صورتيست که تجربه اي منفي از حکمراني يا حضور اين منتقدين امروز در جايگاه انتقادشوندگان وجود نداشته باشد؛ درست مثل شيعه اتفاقا تجربه اي به جا گذاشت که بعد از 1400 سال طعم شيرين آن حکومت 4سال و اندي اميرمومنانش(ع) زير زبان مردم است.تاريخ به جايي رسيده بود که مستعد شنيدن حرفهاي اسلام از جايگاه حکومت بود و فقط مردمي مستعد و رهبري آگاه کم بود تا اين پتانسيل بالقوه را با حکومتي اسلامي بالفعل کند و امام(ره) بدرستي اين نکته مهم را از دل تاريخ و جامعه بيرون کشيده بود.

پس تا اينجا ديده مي شود که تقعر منحني حرکت شيعيان ودر راس آن مردم ايران از مکتب اعتراض در نقطه عطفي به نام انقلاب اسلامي عوض شد و اين منحني تقعر مکتب اثبات را به خود گرفت تا در نهايت به نقطه ظهور برسد.

اصولا  يک منحني پيرامون نقطه عطف خود از قواعد خاصي تبعيت مي کند.يکي از مهمترين خواص توابع در اطراف نقطه عطف حرکت آهسته تابع و منحني با شيبي نزديک به صفر است،اين ويژگي پيش از انقلاب و در  سال56،57 خود را به شکل خسته شدن مردم از حرکتهاي اصلاحي و دروني و اعتراضات جزئي به رژيم وقت نشان داد يعني ميل مردم به همراهي عناصر به اصطلاح معتدل و اصلاح طلب مثل جبهه مليها بسيار کم شدو مردم تشنه انقلاب و اصلاح ريشه اي بودند و منتظر هدايت خود به سمت انقلابي دگرگون کننده بودند.

اما پس از انقلاب هم اين شيب نزديک به صفر(اما اين بار در جهت +) با کنديِ حرکتِ ايجادِ حکومت اسلامي خود را نشان داد،کندي به اين معناکه پايه هاي تشکيل يک حکومت اسلامي ، تئوريهاي لازم براي اداره يک جامعه اسلامي و کادرسازي لازم براي حکومت داري صورت نگرفته است پس علي رغم اينکه حرکت مثبت است اما کندتر از سطح توقعات و حالت نرمال يک جامعه است. به جز پارامترهاي طبيعي حرکت انقلابي ،برخي مسائل نقشي جدي در کندکردن حرکت به سمت ايجاد تمدني اسلامي داشته است و نسل ما بدون اينکه بداند "از کجا؟" و "چرا؟"  آثار اين عوامل را حس مي کند.عواملي که بعضا بسيار اثرگذارتر از تحريم،جنگ،بي ثباتي کشور انقلابي  و ...ظاهر شدند اما کمتر بدان پرداخته شده و هدف اينست که اينجا کمي تشريح شوند.

همانطورکه اشاره شد اداره يک حکومت اسلامي نيازمند يک مجموعه انسانهاي هماهنگ،متعهد و کارآمد است که وفادار به آرمانهاي انقلاب بوجود آورنده آن حکومت باشند اما انقلاب ايران در جريان جنگ تحميلي و مبارزه مسلحانه و ترورهاي گروهکهايي نظير منافقين و فرقان و برخي گروهکهاي چپ و عوامل به جامانده از رژيم سابق تعداد زيادي از کارآمدترين و متعهدترين افراد خود را از دست داد،مسلما خلا شهيد مطهري،مفتح، دکتر بهشتي،رجائي،باهنر،72تن،چمران،همت،باقري،باکري،خرازي،بروجردي،زين الدين و شمار زياد شهداي اول انقلاب که ترور شدند يا در جنگ شهيد شدند براي نظام و سخت کردن حرکت آن کم هزينه نبوده است،در واقع انقلاب ناگهان با يک خلا نسلي مواجه شد نسلي که درصورت بقا مسلما کمک شاياني به حرکت سريعتر انقلاب مي کرد اما خوب حفظ انقلاب و نظام مهمتر بوده و  آن افراد وظيفه را درست تشخيص داده بودند اما به هر حال اين خلا نسلي حتي آثار خود را در تربيت ناقص نسل ما هم بخوبي نشان مي دهد،تربيتي بعضا ناسازگار يا حيران پيرامون نسبت خود با انقلاب.

در کنار اين مسئله نکته ديگري هم هست که ظاهري ساده  اما تاثيري بسزا داشت؛ ابتداي انقلاب و درطول رهبري حضرت امام(ره) ايشان برعدم حضور روحانيون در دستگاه اجرايي حتي در حکومت اسلامي و حفظ استقلال روحانيت و حوزه ها از حکومت تاکيد مي کردند و مخالف حضور روحانيون در سمتهاي اجرايي(نه مواردي مثل رهبري جامعه) بودند بطوريکه براي رياست جمهوري آيت الله خامنه اي شخص ايشان اجازه خاص دادند يعني يک استثنا محسوب مي شد.جالب اينجاست که شهيد مطهري هم در آثاري که طي همان فرصت نزديک سه ماهه پيروزي انقلاب تا شهادتشان برجاي گذاشتند براين نکته به عنوان سياستي کليدي تاکيد مي کردند و حتي خواستار تشکيل نهادي متصدي امر به معروف و نهي از منکر و ناظر بر دستگاههاي حکومت اسلامي تحت نظر حوزه و مستقل از دولت بودند[1].در اين بحث دونکته اساسي مطرح است يکي اينکه به قول شهيد مطهري روحانيت شيعه در اين صدسال اخير اگرتوانسته رهبري نهضتهاي مهمي چون انقلاب،ملي شدن نفت،تحريم تنباکو(که درواقع اعلان قدرت به انگليس بود) و ... را بدست بگيرد بدليل جايگاه مستقل و مردمي بوده که داشته و نبايد به اين کليد موفقيت خدشه اي وارد شود يعني حفظ جايگاه مستقل و مردمي،چون اولا همواره مردم درست يا غلط مقصر اصلي ناکارآمديها را مسئولين اجرايي مي دانند و ثانيا مسئوليتهاي اجرايي هم بسيار فسادپذيرتر از ديگر مسئوليتهاست و فساد در آن به پاي رئيس دستگاه نوشته مي شود(که اگر روحاني باشد مي شود به پاي اسلام) هم نيازمند مهارتهايي خاص است که لااقل آموزشهاي حوزه هنوزهم از آنها تهيست،لذاست که باوسواسي خاص و بعداز گذراندن صافيهاي متعدد يک فقيه مجتهد عادل کارآمد مدير مدبر آن هم براي رهبري و نه سمت اجرايي انتخاب مي شود البته همواره استثناي کارآمد براي حوزه هاي اجرايي وجود دارد.دقت در وضعيت فرهنگي(بگذريم از فسادهاي اقتصادي و سياسي و توسل به توجيه هاي دور از شان اسلام) 16 ساله اخير جامعه که بسياري مستقيما متاثر از سياستهاي دولتها بوده در عيني که برآيند مثبتي را براي کشور بوجود آورده؛ اما عواقب عدول از سخن امام خميني(ره) و تعميم استثنايي مثل آيت الله خامنه اي به دوروحاني ديگر که در راس قوه مجريه قرار گرفتند را به خوبي نمايان مي کند که جداي از تاثيرات منفي فرهنگي تاثير بسزاي آن در بدبيني مردم نسبت به روحانيت نياز به تحقيق خاصي ندارد و براي همه مشهود است.

نکته ديگر اينکه بعد از انقلاب وظيفه حوزه و قشر روحانيت چندبرابر گذشته شد و درواقع همان روحانيون سابق هم براي انجام اين وظايف کم بودند چون در جريان انقلاب ما با يک تغيير تقعري  از مکتب اعتراض و شعارهاي نفي اي به سمت مکتب اثبات و عملهاي ايجابي روبرو بوديم و اين عمل و اثبات کارآمدي اسلام نياز به تئوري و نظارت اسلامي دارد،يعني وظيفه حوزه علاوه بر تبليغ و ارشاد و رهبري مردم  بيرون کشيدن نظرات اسلام در مسائل مختلف و نظارت بر حسن اجراي آنهاست(آن هم اينبار ديگر با نگاهي اجتماعي که اولويت با جامعه اسلاميست نه نگاههاي صرف فردي)

پس اکنون نسل سوم انقلاب در مرحله حرکت به سمت اثبات کارآمدي انقلاب است،اکنون زمان بيدار شدن به اينست که دوره نفي و شعارگذشته،اينک دوره اثبات و ارائه الگوست.ما نياز به تلاشي مجدانه در همه حوزه ها خصوصا دانشگاه به عنوان مبدا تحولات در کنار خود حوزه ها داريم تاهرکدام جايگاه خود را بيابند که در کنارهم اين جنبش مردم به سوي پيشرفت و الگوي سازنده اسلامي را رهبري و مديريت کنند.اين خيزش عظيم که ظاهرا به نسل ما سپرده شده در درجه اول نياز به خودباوري دارد،ناکارآمديها و مشکلات تا اينجاي مسير انقلاب نبايد اراده اين نسل را در حرکت رو به جلو سست کند چراکه بسياري از زياد هزينه کردنها و کم بازده دادنها مقتضيات نقاط نزديک نقطه عطف است.اين خودباوري همان شاخص« اعتماد به نفس» است که اخيرا رهبرانقلاب در سفر به استان يزد آن را سرلوحه سفارشات خود به جامعه خصوصا جوانان يعني نسل ما قرار دادند.در کناراين براي کشيدن جور کمبود تئوريها،مشکلات تربيتي نسلمان و سرگردانيها و بي ارادگيهاي افراد جامعه نياز به سخت کوشي جمعي داريم تا مشکلات را با اولويت و هماهنگ حل کنيم.

 ما در نقاط آغازين حرکتي هستيم که با پشتوانه اي 1400 ساله بدست ما رسيده هرچند به نظرمان دورخيز کافي نبوده اما ازدست رفتن فرصتهاي تاريخي و صبر نکردن زمان براي مردمان را فراموش نکنيم، اين حرکت بزرگ در اين برهه نياز به شتاب دارد تا اين نقاط نزديک نقطه عطف که شيب منحني مثبت اما کم است را به سرعت بتوان طي کرد که مرحله بعد روزگار شيرين و صعب الوصول ظهور است.

 

 

 



[1] برگفته از مصاحبه مطبوعاتي شهيد مطهري دو هفته پيش از شهادت ايشان

نوشته شده توسط مجتبي عرب مازار يزدي در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 0:57 | لینک ثابت |

   انقلاب اسلامي تحولي بود كه مي توان گفت از 40-50 سال پيش با زندگي اكثر مردم ايران در آميخته است. سؤالي كه مي خواهيم به آن پاسخ دهيم اينست كه نسبت ما و نسل ما با انقلاب چيست؟ براي پاسخ به اين سؤال، به اندكي خودآگاهي نياز داريم. به عبارت ديگر لازم است  نگاهي از بالا به ساختار نيروي انساني جامعه ي انقلابي ايران داشته باشيم تا بدانيم امروز ما در كجاي خط سيري قرار گرفته ايم كه از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام در قرن 7 ميلادي آغاز شده است و با ظهور امام خميني در 50 سال پاياني قرن 20 ام وارد مرحله­ي جديدي از حيات خويش گشته است.

   توجه خود را به سالهاي پس از انقلاب معطوف مي كنيم. در ادامه از كلمه نسل با اغماض به عنوان يك دسته سني كه شرايط مشابهي در طول زندگي خويش داشتند استفاده خواهم كرد.

   1) نسل انقلاب، متولدين دهه ي 30

 انقلاب ايران در سال 1357 پيروز شد. دانشجويان آن سالها سهم عمده اي در پيروزي انقلاب داشتند يعني جواناني كه در اوج جواني خود بودند. 17-18 تا 27-28 ساله. اينها همان كساني بودند كه پس از تشكيل جمهوري اسلامي زير بار مسئوليت هاي مختلف نظام رفتند. همانها كه به نسل اول انقلاب معروفند. آنها كه خود انقلاب كردند و در سالهاي 8 سال جنگ تحميلي به خاطر تحصيلاتشان، در دولت ميرحسن موسوي عمدتاً در پشت جبهه ها مديريت و اداره كشور را به عهده داشتند. پدران ما عمدتاً در اين نسل قرار دارند. تسخير لانه جاسوسي در سال 58 هم به دست اينها انجام شد. دانشجويان خط امامي كه بعدها نام جناح چپ به خود گرفتند. مديران با تجربه اي كه از اول انقلاب تا امروز بدنه اصلي مديريت كشور را اشغال كرده اند و اين روزها يكي يكي بازنشست مي شوند. جوانان آرمانگرايي كه به علت غرق شدن در مسئوليت هاي اجرايي هيچ يك متوجه تغييرات خود از آن روزها تا به امروز نشده اند. به علت حضور مستمر در دولتها از ميرحسين تا هاشمي و خاتمي به همراه سياستهاي آنها پيش آمده اند. يك نسل يكدست كه جهت گيري كلي آنها را هم سن و سالها و رفقاي قديميشان كه مناصب بالاتري دارند تعيين مي كند. همانها كه امروز نام اصلاح طلب را يدك مي كشند. اعم از مشاركتي يا كارگزاراني يا اعتماد ملي اي. نقطه مشترك همه اينها اينست كه تصميم گرفته اند واقعيت ها را بپذبرند. همه به نوعي از دوران جواني آرمان خواهانه ي خويش به بدي ياد مي كنند. همگي محافظه كار شده اند و دم از توسعه اقتصادي و سرمايه گذاري و WTO و نهادهاي مدني مي زنند. كمتر از گذشته سخن مي گويند و اينروزهاي دولت نهم هم حسابي اعصابشان را به ريخته است.

   دو ايراد عمده به اين نسل پدران ما وارد است: يكي ضعف و سر خم كردن ايشان در برابر مشكلاتي كه در اين سالها بر انقلاب وارد شده است. به گونه اي كه امروز آرمانهاي ديروز را مشتي توهم و خيال مي دانند و فراموش كرده اند شعارهايي را كه در «صدور انقلاب» و «بسيج مستضعفين عالم عليه همه مستكبران» سر مي دادند. ايراد دوم اينكه در تربيت فرزندان خويش به شدت كوتاهي كردند. امري كه شايد خود نيز در دل بدان معترفند و حتي گه گاه نيز به زبان مي آورند.

2) نسل شهدا، متولدين دهه ي 40

شهداي بزرگ جنگ همه متعلق به اين نسل بودند: همتها و باكريها و باقريها و ... زمان جنگ در سن دانشگاه رفتن بودند اما مگر مي شود؟ بچه هاي با صفا و باتقواشان همه زندگي دنيا را وانهادند و راهي جبهه ها شدند. آدم حسابي هاي اين نسل اكثراً شهيد شدند، اما با خون خود انقلاب را حفظ كردند. از هركدامشان كه امروز زنده اند مي پرسي مي گويد 30-40 تا از دوستان صميمي ام شهيد شده اند. بعضي از آنهايي كه ماندند منزوي شدند. رزمندگان دردكشيده اي كه امروز در خاطره هاي خويش زندگي مي كنند اما وقتي سخن مي گويند جگرت كباب مي شود. بعضي شان خيلي زود راه طلحه و زبير را در پيش گرفتند و به لجنزار دنياخواهي افتادند. نك و توكي هم بعد از جنگ راه خويش بازيافتند. درس خواندند امّا نمي دانم چرا به جايي نرسيدند...

3) نسل گمشده، متولدين سالهاي 50 تا 55

خيلي به دنبالشان گشتم اما مثل اينكه نيستند! گم شده اند. اينها نسلي هستند كه در سالهاي جنگ سن و سالشان اجازه نمي داد كه به جبه بروند. عمدتاً 10-15 ساله بودند. اما در سني بودند كه مي فهميدند. اينها همه چيز را ديدند. امام را درك كردند. سختيهاي جنگ را وقتي در غياب پدر پيت به دست به دنبال نفت مي گشتند حس كردند. بعدها هم ديدند كه چگونه عكسهاي شهدا از در و ديوارهاي شهر پاك شد و به جايش گل و بتّه نشست. ديدند يك شبه پولدار شدنها را و ديدند رمان شكني هاي بعدش را. ديدند دوم خرداد 76 را و ديدند 8 سال جنگ زرگري بر سر هيچ را. آنها امروز پيرجواناني صبور و كم حرفند كه بيشتر يا شغل معلمي برگزيده اند يا اينكه در محله و مسجد كانون هاي فرهنگي و مذهبي راه انداخته اند و نوجوانان را به دور خود جمع مي كنند. بيشتر از سنشان مي فهمند و قابل اعتمادند. خيلي شلوغ كردن را دوست ندارند. قانعند و گمنام. نيستند اما آنجا كه هستند حركتي ملايم را آغاز كرده اند.

4) نسل سرگردان، متولدين سالهاي 55 تا 65

آن دسته از هم سن و سالهاي من كه برادران و خواهراني بزرگتر از خود دارند اين نسل را خوب مي شناسند. اينها دانشجوياني هستند كه بعد از دوم خرداد 76 وارد دانشگاه ها شده اند. به خوبي جوانان حزب اللهي اين نسل را به ياد مي آورم كه روزگاري در نوجواني ريش مي گذاشتند و در بسيج مساجد فعاليت مي كردند و عكس «آقا» را بر در و ديوار مي زدند. به تدريج جريان فكري اي كه جناب آقاي دكتر سروش در مملكت ايجاد كرده بود به همه جا سرايت كرد. قبل از انتخابات كتابهاي مختلف انتشارات صراط را مي ديدي در دستها ي به اصطلاح اهل فكرتر هايشان كه ادعا مي كردند متحجر نيستند. از قبض و بسط گرفته تا قصه ارباب معرفت. عده اي شان در انتخابات بين ري شهري و خاتمي مردد بودند! دوم خرداد شد و يكي دو سالي گذشت. قيافه ها به تدريج تغيير مي كرد و گفتمانشان هم. از ميان جماعت حزب اللهي، بسيجي تر هايشان مجالس روشنفكرنماها را به هم مي ريختند. دسته ديگرشان هم كه آزادي بيان تكه كلامشان بود و كتابهاي سروش و مجتهد شبستري و ملكيان و بعدترها اكبر گنجي و عباس عبدي و بعدها رامين جهابگلو را به هم پاس مي دادند. پادرهوايي مشخصه اصلي اين نسل است. با هركدامشان كه حرف مي زني ديني مختص خود دارد. دينشان به اين لحاف هاي 40 تكه مي ماند كه هر تكه اش به رنگي است. يكجا از امام علي نقل قول مي كند و جاي ديگر از نيچه و يكجا از اوشو. خيلي هايشان هنوز هم بعد از خوابيدن گردوخاك آن بحثهاي بيهوده ي روشنفكري آن سالها هنوز هم به دور خود مي چرخند. 18 تير را هنوز نمي توانند هضم كنند. توصيه هاشان به نسل ما هم معلوم است: آسه برو آسه بيا كه گربه شاخت نزنه

   نمي دانم بر سر اين نسل چه آمد. مهمترين دلايلي كه براي تار و مار شدن روحي و فكري اين نسل برايم متصور است عملكرد نسل انقلاب است. نسل سرگردان صداقت را در ميان عده اي از انقلابيون نديدند و البته اينرا به حساب دين گذاشتند نه به حساب لغزشهاي افراد. علماي دين هم در پاسخ دادن به شبهات ايشان خيلي خوب عمل نكردند. موضوع ديگري هم كه در انحراف اين نسل مؤثر بود انحرافات جنسي و اخلاقي تازه رايج شده در جامعه بود كه خيلي از اينها را گرفتار خويش كرد. متأسفانه در اين موضوع روضه مكشوف نمي شود خواند!

5) نسل سفيد، متولدين سالهاي 65 تا 75

از اينرونام سفيد را بر نسل خود نهادم كه هم سن و سالهاي من گوشهايشان از خيلي چيزها خالي است. به واقع خوح خيلي هايشان پاك پاك است و صفحه ي ذهنشان سفيد سفيد. (البته غير از لكه هاي سياهي كه احياناً نسلهاي قبلي سعي كرده اند در ذهنشان ايجاد كنند)

اين نسل نسل بازيهاي كامپيوتري و چت و اس.ام.اس و اينترنت است. نسلي كه در رفاه بزرگ شده و نه جنگ ديده و نه امام را و نه گرد و خاكهاي زمان دولت خاتمي را. پدر و مادرها هم كه تجربه تربيت ناموفق بچه هاي اولِ نسل سرگردان را داشتند تصميم گرفتند به اين بچه هاي كوچكترشان هيچ نگويند. ما فقط «بچه جون درست رو بخون مهندس بشي» را از زبان پدر و مادرهايشمان شنيديم. دوراني كه روزمرگي مفرط و محافظه كاري بر خانواده هاي ايراني حاكم بود ما هم بي هيچ مانعي -هرجور كه خواستيم- بزرگ شديم. كمترين مطالعه در ميان اين نسل قابل مشاهده است. اطلاعات ديني ما محدود است به كتابهاي بينش و سنگينترين بحث فلسفي كه در عمرمان انجام داده ايم بر سر اين بوده كه مكانيك را در شريف بخوانيم يا دانشگاه تهران! نسل ما به واسطه توصيه هاي بزرگترها كه «سرت به كار خودت باشه» آرامترين و يخ ترين دوران دانشگاه ها را رقم زده اند. نسلي كه جاي آرمنهاي خالي خود را با اهداف كوچك دنيوي كه جامعه به او پيشنهاد داده است پر مي كند.

 

و اما بعد...

با اين اوصاف امّا تصور من اينست كه اگر قرار باشد بازگشتي داشته باشيم به آرمانهاي انقلاب و حركت براي ايجاد تمدّن بزرگ اسلامي را شروع كنيم اينكار بدست جوانان نسل سفيد اتفاق مي افتد. فطرت در اين جوانان زنده است و بالاخره روزي بيدار خواهد شد. جوانان اين نسل به آن پير جماران كه سنگ بناي تمدن اسلامي را گذاشت عشق مي ورزند. اگرچه امروز انقلاب دو نسل بزرگ خويش را تقريباً از دست داده است(متولدين 40 تا 55) اما اين نسل ماست كه خواهد توانست حكومت بزرگ اسلامي را در مقابل تمدن رو به زوال غرب هزاره ي سوم احيا كند.

به اميد روزي كه ايرانيان با لبيك گفتن به نداي مهدي موعود انقلاب اسلامي ايران را با رهبري قائم آل محمد(عج) استمرار دهند. انشاالله.

ياعلي

 

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:45 | لینک ثابت |

يكي از مهمترين ابزارهاي رشد و پرورش افكار در جامعه اسلامي  «نقد و انتقاد» است. از آنجايي كه فضاي مجازي و تبادل آراء و نظرات گوناگون فضاي مناسبي براي نقّادي افكار بوجود آورده است بد نيست اندكي از فرهنگ و اخلاق نقد از ديدگاه ديني مطلع شويم و انشا الله به كار گيريم. متن زير بخشي مهم، جالب و بسيار مفيد و قابل استفاده و كاربردي، با عنوان «شيوه هاي ناسالم در برخورد با منتقدان» است که توسط جناب حجت الاسلام والمسلمين اسلامي در یکی از کرسی های سایت «دانایی» با عنوان «فرهنگ نقد و مناظره علمي» ارائه شده  است.

 متن كامل مقاله را در اینجا ببينيد.

 

4. شيوه‌هاي ناسالم در برخورد با منتقدان

اما يکي ديگر از جنبه‌هاي دشوار و آسيب شناسي نقد در حوزه‌ها شيوه‌هاي ناسالم برخورد با منتقدان است. من شايد حدود پانزده سال باشد که به طور مرتب نقد و جواب نقد کتاب‌ها را مي‌خوانم و خودم هم نقد مي‌کنم و نقد هم مي‌شوم واز اين فضا خوشم مي‌آيد، و سالهاست که ذهن من مشغول اين قضايا است، به شکل معرفت درجه دومي درگير اين مسائل بودم و ديدم معمولاً کساني که مورد نقد ناسالم قرار مي‌گيرند ـ البته من از موارد سالم مي‌گذرم ـ غالباً يک سري الگوهايي را ارائه مي‌کنند واز يک شيوه‌هايي پيروي مي‌کنند که اين شيوه‌ها، شيوه‌هاي ناسالم است و مکانيزم‌هاي متعددي هم دارد. و به نظر بنده اينها زياد هم هستند.

1/4. انگيزه خواهي

معروفترين روش برخورد با ناقدان، انگيزه خواهي است يعني هنگامي که من نقدي بر کسي مي‌نويسم طرف در برخورد من به نحوي به من اشاره مي‌کند و مي‌گويد، اين آدم با من مشکل دارد. اين آدم شهرت طلب است. اين آدم شهوت نفس دارد. يعني به جاي اينکه به مدعا بپردازند، به مدعي مي‌پردازند. البته اين شيوه خيلي هم رواج دارد، يعني اينقدر تکرار شده است که فکر مي‌کنيم واقعاً کار درستي هم هست در صورتي که هيچ دليل اخلاقي و عقلي بر اين يگانگي و اين وحدت و اين نقد زدن وجود ندارد.

2/4. نقد متقابل

اشکال دوم يعني جلوه دوم که از اين شيوه وجود دارد، نقد متقابل است. يعني وقتي بنده نقدي را متوجه کسي مي‌کنم و شخص مورد انتقاد به جاي اينکه بيايد به نقد من جواب دهد، متقابلاً نقدي را هم متوجه من مي‌کند. مثلاً من به يک دوستي مي‌گويم عزيز من شما خيلي غيبت مي‌کنيد، خوب نيست زبانت را کنترل کن. او برمي‌گردد مي‌گويد شما هم آدم بي نظمي هستيد. در حاليکه بي نظم بودن من ممکن است درست باشد، ولي اينها دو تا پرونده جدا هستند. جمع دو تا خطا تبديل به يک صحيح نمي‌شود. مي‌گويند اگر کسي يک اشکالي داشت من به او اشکال گرفتم او هم اشکال متقابل گرفت، اين مشکل حل نمي‌شود، به همين دليل در فرمايش حضرت امير(ع) داريم که شما عيب دوستان خودتان را مي‌بينيد ولي از ترس اينکه مبادا آنها هم عيب شما را بگويند، چيزي نمي‌گوييد. اين باعث مي‌شود يک سيکل معيوب شکل بگيرد. من عيب دوستم را مي‌بينم، مي‌دانم اگر به او بگويم او هم يک عيبي را متوجه من مي‌کند، و لذا سکوت مي‌کنم. در نتيجه هم عيب من و هم او عيب او باقي مي‌ماند، اين سيکل معيوب ادامه پيدا مي‌کند و به تعبير مقام معظم رهبري نقد تبديل به مداحي مي‌شود.

3/4. تحقير ناقد

نکته سوم تحقير ناقد است. يکي از شيوه‌هايي که باز وجود دارد تحقير ناقد است که معمولاً ديديم، اين جواب از سوي کساني صورت مي‌گيرد که از سنين بالا و از مقام و منزلت اجتماعي خاصي برخوردار باشند. بله شما قبل از اينکه در صلب پدرتان باشيد و در شکم مادرتان منعقد شويد ما کتاب مي‌نوشتيم، ما فلان مي‌کرديم، شما از راه نرسيده، دهنتان بوي شير مي‌دهد، مي‌خواهيد به ما انتقاد وارد کنيد. در حاليکه اين هيچ وجه اخلاقي ندارد. پيامبر اسلام و ائمه چنين رفتاري با ديگري نداشتند. نه تنها تحقير ناقد، که تحقير واستهزاء انسان، ـ ناقد که جاي خود دارد ـ سنت مشرکان است «و لا يسخر قومٌ من قوم، عصي ان يکن خير منکم» اين آموزه قرآن است. ما در همه جا بخصوص در عرصه نقد بايد اينرا به کار ببنديم.

4/4. بازخواست اخلاقي

و چهارمين روش برخورد ناسالم، بازخواست اخلاقي است. به اين معنا وقتي که نقدي مي‌کنند پاسخ دهنده به جاي اينکه به نقد من بپردازد، فوراً برمي‌گردد مي‌گويد تو ادب نقد را رعايت نکردي. تو برو الفباي نقد را بخوان. تو برو اخلاقت را درست کن و اگر کسي از پيشينه نقد خبر نداشته باشد، تصور مي‌کند من در نقدم هتاکي کردم. دشنام دادم يعني گاهي ناقد يک سري کليات را پيش مي‌کشد و مي‌گويد ناقد بايد آداب نقد را بداند، ناقد بايد اخلاق نقد را رعايت کند. اين درست است ولي شما بايد نشان دهيد که من در کجاي نقد خلاف اخلاق را مرتکب شدم. ثانياً بر فرض که خلاف اخلاق را مرتکب شده باشم اين دليل نمي‌شود که نقد من نقد نادرستي باشد. اين درباره جنبه ناقد بود...

 

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 20:41 | لینک ثابت |

 

پله پله تا...؟

 

هفته گذشته جناب آقاي مهرداد بذرپاش به رياست خودرو سازي سايپا منصوب شدند.خودرو سازي سايپا از زمان کنار رفتن خودروي پيکان نزديک به 56% بازار خودروي کشور را در دست دارد.يعني در حال حاضر بزرگترين خودروسازي کشور است.

اما سوابق آقاي بذرپاش تا آنجا که من مي دانم مسئوليت بسيج دانشگاه شريف،مسئول گروه مشاور جوان شهرداري در دوره قبل،مسئول گروه مشاوران جوان رياست جمهوري تا سال گذشته،از اعضاي ائتلاف رايحه خوش خدمت ، مديرعامل پارس خودرو از سال گذشته تا هفته پيش.مدرک تحصيلي آقاي بذرپاش ليسانس صنايع(دانشگاه شريف) و فوق ليسانس مديريت اجرايي(دانشگاه علامه طباطبايي) است.

ايشان تجربه  حضور در صنايع خودروي کشور و مديريت صنعتي در کارنامه خود  جز سال اخير را ندارند.در سوابق ايشان فعاليتهاي سياسي و کارهاي نيمه تمامي که هزينه ناتمام ماندن آنها براي دولت و کشور در بلند مدت بسيار است حضوري پررنگ دارد.به عنوان مثال ايده مشاوران جوان که ابتکار دکتر احمدي نژاد براي ورود نسل جوان به عرصه هاي مديريتي کشور بود و راه اندازي آن به آقاي بذرپاش سپرده شده بود بدليل حضور در انتخابات(که بعدها هم آقاي احمدي نژاد در ديدار دانشجويان از اينکه آقاي بذرپاش و دوستانشان در ائتلاف رايحه از نام دولت در انتخابات هزينه کردند گلايه کرد) و بعدهم مديرعاملي پارس خودرو ناتمام ماند و اکنون مشخص نيست که مشاوران جوان چه سرانجامي داشتند و در صورت عدم موفقيت اين طرح آيا ديگر کسي جرات مي کند از حضور جوانان در عرصه مديريت کشور دم بزند يا نه؟

آيا چنين سوابقي که اصلا هم درخشان نيست واقعا براي انتصاب ايشان به سمت مديرعاملي چنين گروه صنعتي عظيمي کافيست؟بحث اين نيست که افراد جوان لياقت مديريت نداند اما اگر جواني هم زماني به کاري گمارده مي شد مثلا فرمانده لشگرش مي کردند لااقل استعدادخاصي از خود به نمايش گذاشته بود ولي در کجا آقاي بذرپاش سابقه درخشاني دارند؟آيا در پارس خودرو نبوغ خاصي از خود نشان دادند يا در مشاوران جوان؟آيا تحول مهم و اقدام ابتکاري در کارنامه يکساله ايشان در پارس خودرو بود که مسئولين دولت را به اين نتيجه برساند که ايشان قابليت تحولي مناسب در شرکت مادر پارس خودرو يعني سايپا دارد؟آيا واقعا هيچ فرد مجرب و توانمند و متعهدتري از آقاي بذرپاش در صنعت کشور پيدا نمي شد؟( نگاه کوتاهي به سوابق فردي که در اين دو-سه هفته اخير سرپرست سايپا بود يعني آقاي ايماني جوابي خوب براي اين سوال است) آيا اگرهم بنابر منصوب کردن جواني به رياست چنين شرکت مهمي بود هيچ جواني که لااقل از تخصص مربوط تري و اندکي تجربه در اين زمينه(نه تنها ليسانس صنايع)و از نبوغ علمي نه سياسي بهره برد پيدا نمي شد؟ آيا چنين انتصاباتي بوي رانت سياسي نمي دهد؟

و اما خود آقاي بذرپاش آيا به فرض هم که ازنظر مسئولين بدليل شناخته شدن ايشان و نزديکي به دولت پيشنهاد سايپا داده شود،آيا ايشان واقعا اگر خود را حامي و دلسوز دولت مي داند نبايد لااقل به خاطر آبروي دولت و بهانه ندادن به دست مخالفين دولت از پذيرش اين مسئوليت سرباز زند؟اگر وزير صنايع هم نداندکه ايشان فرد توانمندي نيست خودشان که مي دانند و اما کجايند متقين؟

شايد ذکر نقلي هم بد نباشد،وقتي کشورهاي ناتو به يوگوسلاوي حمله کردند و حکومت ميلشويچ را از بين بردند،در نهايت معلوم شد نزديکترين مشاور ميلشويچ جاسوس کشورهاي غربي از آب درآمد .ميلشويچ وقتي بازداشت شده بود به او گفت فقط بگو ببينم تو با من چه کارکردي؟گفت هيچي من تنها کاري که مي کردم اين بود که مانع انتصاب افراد کارآمد در حکومت تو شوم همين!

غرض مقايسه نبود اما راهکارهاي دشمنان بسيار است و گاهي دوستان با ناداني خود کار دشمنان را مي کنند.

انتصاباتي از اين دست آن هم در دولت نهم ،دولتي که به گفته رهبر انقلاب بهترين دولت ايران پس از انقلاب است(نقل از صحبتهاي رهبري در استان سمنان)،دولتي که حقا و انصافا دارد کار مي کند و براي مردم کشور دلسوز است،دولتي که هم و غم خود را خدمتگزاري و نه رياست کردن بر مردم گذاشته ودر عمل هم با تلاش شبانه روزي خود اين را حتي به مخالفانش هم اثبات کرده،چرا بايد رفتارهايي بکند که روزگاري حزب مشارکت و کارگزاران سازندگي در اين کشور مي کرد؟چرا بايد فرصتهاي امروز را به دست اين دوستنماياني که به نظر بيش ازآنکه شيفته خدمت باشند،شيفته سياست بازي و قدرتند و اگرهم نيت خوبي داشته باشند تنها با لفاظي هاي تند و نه با کارآمدي خود از دولت حمايت مي کنند.

اي کاش آقاي رئيس جمهور عزيز اين مگسان گرد شيريني را از دور خود دور کنند که اگر دوست هم باشند،دوستان نادان از صدها دشمن بدترند.

والعاقبه للمتقين

پي نوشت1:هفته پيش وقتي اين خبر را شنيدم خيلي متاسف شدم اما چون امتحان داشتم نتونستم چيزي راجع بهش بنويسم تا اينکه امروز مطلب حسين رو تو وبلاگ کهف خوندم و داغ دلم تازه شد امتاحانم که ديروز تموم شده بود ...؛گرچه اين متن مثل متن حسين خوب نبود اما غرض انجام وظيفه بود و حمايت واقعي از دولت.

پي نوشت2:متن مصطفي در زير رو حتما بخونين ،چون تاريخ مصرفش مي گذشت نمي تونستم نذارم،شرمنده.

پی نوشت ۳:جواب کامنت های دوستان را دادم اگر مایل بودید بخوانید

نوشته شده توسط مجتبي عرب مازار يزدي در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:52 | لینک ثابت |

 

چندی است که فکر می کنم چرا طبقه بندی جدیدی از اساتید، دانشکده ها و دانش گاه ها باب شده است. طبقه بندی که با کلید واژه هایی چون سگ و شتک، گلاب و شاخ و حتی هلو از دسته های دیگر طبقه بندی متمایز می شود. گرفتن نمره و مدرک به پارامتری مهم در انتخاب دروس مبدل شده است. تمام تلاش و اضطراب برای گرفتن درس با استادی است که بهتر نمره می دهد و کمتر کار می کشد. دراین میان البته نباید ازاین حقیقت فاصه بگیریم که استادانی که دانش جویان به خاطر یاد گیری دروس با آن ها درس می گیرند وجود دارند و حتی تعدادشان هم کم نیست. اما واقعیت این است که اینان در براندازی روح حاکمیت خرافی نمره و راحت طلبی تاثیر چندانی ندارند.

رویکرد دانشجویان در دروس عمومی ـ یعنی زبان انگلیسی، ادبیات و معارف ـ حتی از این هم تاسف بار تر است. در تمام طول ترم خیلی از دانشجویان حتی کتاب درس را تهیه نمی کنند و با تکیه بر توانایی و حافظه ی شب امتحان، آسان بودن امتحان و به صورت کاملا بدیهی تقلب که البته به کرات اتفاق می افتد، همت به اضافه کردن معدل ترم خود می گمارند. فراهم کردن تحقیق با کپی برداری مستقیم از مطالب در اینتر نت ـ با توجه به توسعه و گسترش پایگاه های فارسی زبان ـ یکی دیگر از روش های نمره افزایی در این دروس است. تلاش بسیاری از دانش جویان بر این است که تا جای ممکن کلاس درس را بپیچانند ولی اثری از غیبت آن ها در لیست استاد نباشد. در هر حال با توجه به مقدمات پیش گفته، گویی یاد گیری این دروس در خوش بینانه ترین حالت آخرین و بی اهمیت ترین هدف از گرفتن این دروس است.

در دروس مهندسی نیز دانش جویان تلاش می کنند بعضی درس ها را یاد بگیرند و بعضی های دیگر را با روش های ذکر شده دور بزنند. زیرا می دانند معدل مقطع کارشناسی به طرز خنده داری در آزمون ورودی کارشناسی ارشد موثر است. این در حالی اتفاق می افتد که ما در مهندسی بسیار عقب تر از آنچه باید باشیم هستیم. نفت را می فروشیم تا دانشجوی مهندسی تربیت کنیم و حالا این دانشجو که چهار کلام خوانده شده مرجع ذی صلاح برای تعیین این که چه به دردش می خورد و چه به کارش نمی آید؛ عجب ضرری داریم می کنیم!

باید توجه داشت که مستقل از این که منشا این نا بسامانی کجاست در حوزه های متعدد تحصیلی از جمله ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و پیش دانشگاهی دیده می شود و تسری آن مشهود است. در آموزش و پرورش که روند خصوصی سازی و تاسیس مدارس غیر دولتی بسیار پر دامنه پی گیری شده است. نمره ی مجانی و هدیه ای دادن و حتی آزاد گذاشتن دانش آموزان در تقلب از رسوماتی است که رنگ جدی تری گرفته اند. مشکل اخیر البته در دانش گاه نیز مثل سه مقطع دیگر جدی است.

در این میان خیانت استادان و دبیران هر چند بسیار پر رنگ و روشن تر از روز است لیکن دلیل پر مایگی روز افزون آن استقبال جدی دانش آموزان، دانش جویان و آحاد مردم است. عدم وجود نظارت صحیح بر آموزش و پرورش و آموزش عالی یکی از دلایلی است که اعلام می کند به این زودی ها شاهد ریشه کن شدن این مشکل نخواهیم بود. نظارتی که ماموران آن از جنس استادان و یا دبیران حقوق بگیر و شناخته شده باشند مطلوب نیست، زیرا آن ها از بیم سوء شهرت در میان جامعه ی استادان، دبیران و دانش آموزان و دانش جویان قادر نخواهند بود از پس وظایف خود بر آیند. البته موانعی دیگری چون اعمال نفوذ، سنتی و چاله میدانی بودن فضای آموزشی و تقلب نیز موثر اند تا نتیجه ی نظارت بسیار کم مایه باشد.

باید دقت کنیم که ارزش ها خیلی وقت است که دیگر درونی نیستند. هدف غایی از تمام این فعالیت های نا مطلوب رسیدن به پول و مقام است. در شکل و رونق دانش گاه های هاوایی و مثل آن چنین عاملی بسیار موثر بوده است. استادان شتک و گلابی خوش اخلاق و با سواد اما استادان دقیق و منضبط بد اخلاق و بی سواد معرفی می شوند.

تقویت نظارت، آسان شدن قوانین بر کناری، توبیخ و انتقال اساتید، هم آهنگ سازی امتحانات، نظارت تصادفی و مخفی توسط هیئت های صالح، بازرسی از امتحانات و سوالات و در صورت لزوم ارائه ی سوالات جدید برای امتحان ها، بر گزاری امتحان های مجدد و ... می توانند به کاهش این پدیده های نا مطلوب کمک کنند.

ولی اگر خوب بنگریم اینجا نیز پر رنگ کردن ارزش ها و بیدار کردن فضای دانشجویی بازیگر نقش اصلی در باز گردانیدن اخلاق تعلیم و تعلم است. باید توجه داشت که دانش جویان امروز استادان و عالمان فردا هستند؛ "عالم اگر فاسد شود، عالم را فاسد می کند".

 

نوشته شده توسط مصطفي حسن پناه در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 16:4 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group