تبليغاتX
نظر سوم
 

توضیح: هر چه قدرم که خفن اینا رو بدونی باز یاد آوری شاید لازم باشه، که حواست باشه که وقت خدای نکرده حروم نشه که خیلی کار داری.

توصیه به جوانان برای مطالعه شرح حال سرداران جنگ (سخنان رهبر انقلاب در دیدار دانشجویان دانشگاه‏هاى استان یزد- 13/10/86)

 

در دوران دفاع مقدس- اوائل كار- به‌خصوص بچه‏هاى سپاه و بسیج واقعاً چیزى نداشتند؛ سلاح لازم را نداشتند؛ عمده‏ى سلاحشان همین كلاشینكف بود؛ یك تفنگ انفرادى! نمی‌شد با این سلاح جنگید؛ لذا به فكر افتادند. خود این به فكر افتادن، باب‌هایى را به روى آن‌ها باز كرد. من توصیه‏ام به جوان‌هاى عزیز این است كه شرح حال سرداران شهید را بخوانید. لابه‏لاى حرف‌هاى این‌ها- یك بخش‌هایى عاطفى و معنوى است كه آن‌ها هم به نوبه‏ى خود منافعى دارد اما- بخش‌هایى هم بخش‌هاى تجربىِ كارهاى این‌هاست كه در میدان جنگ چگونه عمل می‌كردند. در دوران جنگ، ما بایستى آر.پى.جى هفت را به صورت قاچاقى با پولِ چند برابر از كشورهاى دیگر مى‏آوردیم و نهایت سختى را متحمل می‌شدیم؛ پولِ چند برابر هم می‌دادیم تا یك تعداد سلاح‌هاى ابتدایىِ این طورى را به دست بیاوریم. نتیجه‏ى آن تجربه‏ها و اعتماد به نفس این شد كه ملت ایران به جایى برسد كه سلاح‌هایى كه خودش تولید می‌كند، در منطقه بخشى‏اش درجه‏ى یك و بى‌نظیر، بخشى هم كم‌نظیر باشد. این به خاطر همین نیاز بود. چون به ما نمی‌فروختند، چون به ما نمی‌دادند. ما احساس كردیم كه باید به خودمان تكیه كنیم. جوان‌هاى ما به خودشان تكیه كردند. این تكیه‏ى به خود، استعدادها را جوشاند. این جوشش استعدادها فراورده دارد؛ فراورده‏ها هر یكى چندین دنباله دارد. این در همه‌جا هست. این اعتماد به نفس، هم در كشفیات هست، هم در علم هست، هم در ساخت و تولید هست، هم در الگوى توسعه هست.

نوشته شده توسط مصطفي حسن پناه در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 2:43 | لینک ثابت |

«پلاك 8» ماهنامه تخصصي فرهنگ و هنر پايداري است كه صاحب امتياز آن معاونت هنري بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس است و تحريريه سابق نشريه «ياد ماندگار» انتشار آنرا آغاز كرده اند. متن زير با عنوان گلدان شكسته در صفحات 60و61 شماره اول اين نشريه چاپ شده است:

 

از جنگ مي گوييم و بسيار. اما از كدام جنگ؟ جنگي كه هشت سال و البته بيشتر بين ما و عراقيها در جريان بود؟ جنگي كه به روايت رسمي در شهريور 1359 آغاز شد و در مرداد 1357 تمام شد و تمام؟ بله، البته خيلي ها دوست دارند جنگ را صرف يك پديده تاريخي بدانند. يك ماجراي تمام شده. كه يعني جنگ بود و گذشت و حالا بياييم به خوبي و خوشي زندگي كنيم و دعا كنيم كه ديگر جنگ نشود و هركسي كار خودش بار خودش آتيش به انبار خودش. و شايد مي شد با خيالي راحت چنين بود و چنين كرد، اگر بعضي ها به جاي انبار خودشان، به انبار ديگران آتش نمي انداختند.

   اگر امام خميني –اين معجزه حقيقي هزاره سوم- را يك پديده تاريخي و زودگذر نپنداريم و لااقل گاهي محض كنجكاوي صحيفه اش را تورق كنيم، مي بينيم كه جنگ در نظر او هرگز فقط همين جنگ تحميلي هشت ساله نبوده است. جنگي كه امام ما از آن سخن مي گفت جنگ حق بود با باطل. جنگي كه هرگز به صلح نمي انجامد مگر آنكه يكي از دو طرف به عدم بپيوندند. جنگي كه تنها يك صورت آن جنگي است كه از سال 1359 تا سال 1367 در عرصه نظامي و سياسي كشور ما واقع شد. و همان امام كمي پس از پايان آن جنگ هشت ساله، جبهه ديگري از جنگ حق و باطل را براي اهل حق مشخص كرد: جنگ فقر و غنا.

   جنگ فقر و غنا و نه جنگ فقير و غني. جنگ عدل و قسط و ساده زيستي و حق بهره مندي همگان از سطح مناسب زندگي  با  رفاه بيش از اندازه ئ اسراف و تبذير كه لاجرم با ظلم و فساد توأم است. يعني جنگ براي تحقق عدالت، كه بنيادي ترين غايت نظام اجتماعي اسلام است. جنگي كه بسياري از آنان كه از عرصه آن جنگ قبلي سربلند بيرون آمده بودند در اين يكي باختند و ... درست همينجاست كه ناچاريم «بگذريم»!

   منظومه بلند «گلدون شكسته» سروده عبدالرضا رضايي نيا، شعري است كه همين جنگ را ورد توجه قرار داده است. اين منظومه بار نخست در قالب آلبوم صوتي و با دكلمه سهيل محمودي، در بحبوحه رقابتهاي انتخابات رياست جمهوري در سال 85 و به رغم اعتراض شاعر به سوء استفاده سياسي و تبليغاتي از اين آلبوم به بازار آمد و مدتي بعد نيز به مقدمه در يكي از روزنامه ها به چاپ رسيد و مدتي بعدتر در قالب مجموعه اي كوچك منتشر شد و به علت فرم خاص و پخش نامناسب(كه البته درستترش عدم پخش است) ديده نشد و در هر سه صورت به دست مخاطب واقعيش نرسيد. و از همين رو هنوز آنچنان كه بايد، ديده و خوانده نشده است، در حاليكه اين منظومه يكي از بهترين نمونه هاي شعر اعتراض و از معدود اشعاري است كه اين دو صورت از جنگ حق و باطل (يعني جنگ هشت ساله و جنگ بر سر عدالت) را در كنار و امتداد يكديگر طرح مي كند.

   عبدالرضا رضايي نيا در اين منظومه با ريزبيني و درايت، مختصات جبهه باطل را در جنگ بر سر عدالت افشا مي كند و انگشت بر بسياري از محلهاي حقيقي دعواي آرمان خواهان و عافيت طلبان مي گذارد و به زيبايي و رواني «حرف دل مردم» را به شعر مي كشد. كافيست اشارات پيدا و پنهان شاعر به موضوعات روز را دريابيم؛ آنگاه است كه عمق دردمندي شعر و شاعر آنرا احساس مي كنيم: بهار آزادي، شريف، يقه هاي سفيد، سفره مولا، عشق و حالت بهشتي و ...كه بايد خواند و حديث مفصل را از اين مجمل خواند.

   طنز ظريف و گزنده، پرهيز از محافظه كاريدر نگاه، نگاهي اصولي و برخاسته از جهان نگري و انسان شناسي درست و جرأتمندي شاعر در گفتن حرفهاي علي القاعده ناگفتني، چيزي است كه اين منظومه را از نمونه هاي مشابه در ژانر اعتراض متمايز مي كند.

   به اميد آنكه اين منظومه روزي در قالبي كه درخورش باشد، منتشر شود و به دست «مردم» يعني مخاطبان اصليش برسد، فصلهايي از اين منظومه بلند را با صداي بلند مي خوانيم:

...

ياد اون دلاي عاشق، ياد اون صفا بخير!          

 ياد اون همه شقايق، توي جبهه ها بخير!

اونجاها دغل، مغل، دوز و كلك روا نبود            

جز زرنگي تو شهادت، تو مرام ما نبود

چشمه مون، آينه مون، ظرفامونم يكي بودن   

دلامون يكي بود و حرفامونم يكي بودن

اونجا هيشكي از دلت نشون حزبي نمي خواست

همه حزب عاشقي، حزب صفا، نه چپ، نه راست

واسه شهيد شدن اخم و گزينشي نبود                  

پارتي و سفارش و خواهش و كرنشي نبود

نينوا بود اونجاها، زلالي يقين ناب            

امّا كوك مي كردن اينجا بعضيا ساز سراب

ادّعا بود ديگه، استاد حقايق مي شدن...       

خوش خوشك، وارث اون همه شقايق مي شدن...

***

ديگرون هرچي بودن، دلخوشي مون روح خدا   

پير مهربون ما، زنده ترين زنده ها

عاشق مردم كوچه و خيابون و حرم              

 با وفاي با وفا، شريك درد و داغ و غم

عقل سرخش كه فراتر مي رف از عشق و جنون

سفره مردمو خالي نمي خواس از گل و نون

با صفاي باصفا، فطرتشو گم نمي كرد           

رنگ كبريا نداشت، اخم به مردم نمي كرد

يه روزي پر زد و رفت، آيينه ها تيره شدن                  

آدما به زرق و برق سكّه ها خيره شدن

خيليا به مذهب عاشقي پشت پا زدن           

وقت امتحان كه شد شيطونه رو صدا زدن

***

دل من! چشاتو واكن، كمي دنيا رو ببين

هركجا سفره اي هس حمله رندا رو ببين

باغ لاله هاي نازنين لگدمال كياس؟               

گريه ها مال كيا و خنده ها مال كياس؟

يه طرف دلا چه رنگي! يقه ها برف سفيد!      

از كنار اون دلا كه رد مي شيد، رنگي نشيد!

سوارن؛ با رخشِ شون سد مي كنن جاده هارو

آقازاده ها مي گيرن حال آزاده ها رو

اون طرفتر جورِ جوره سور و سات اختلاس      

مي برن شمش طلا و مي ذارن رو اسكناس

شادمون ، خنده به لب، اوستاي حقّه بازين     

اوستاي اوستاها تو رشته ي دس درازين

اون طرفترو ببين! قلندراي الكي                    

 مي زنن اين ور و اون ور حرفاي بانمكي

همونا كه دم به دم «جون برادر» مي زنن       

بذا وقتش برسه، هزارتا خنجر مي زنن

درويشاي قلّابي سبحه به دس وول مي خورن 

آدماي ساده دل يه قل دو قل گول مي خورن

هي ميان تو كوچه ها «يا حق و ياهو» مي زنن

بعد مي رن خلوتشون، كباب آهو مي زنن

وقتي پا بده به شون، شيطونارو مات مي كنن 

روزي صدتا كاميون گناهو خيرات مي كنن

رفقام يواش يواش رفتن و نالوطي شدن          

مث اون مستضعفا كه يهو طاغوتي شدن

همونايي كه دم از سفره مولا مي زدن          

سفره هاي چرب و نرمو مي ديدن، جا مي زدن

روز و شب با دلشون شيطونا بازي مي كنن    

تا قيامت مي خونن، روده درازي مي كنن

يادشون رف يه روزي شعاراي ناب مي دادن    

سبيل هزارتا رستمو يه دس تاب مي دادن

وضع عالمو ببين! خيلي قمر تو عقربه            

بعضيا مي گن كه روز روزه، كي مي گه شبه؟

تو چشا چشمه ي آب و قصّه ي تلخ سراب    

تو دلا، حسرت شعر بي دروغ و بي نقاب...

***

مث گل، مث پرنده، مث بارون و نسيم           

نمي خواستيم مگه ما بهارو منتشر مي كنيم؟

به زمين و به زمون نشون بديم كرامتو؟          

 به همه، حتّي به سنگا ياد بديم محبّتو؟

نمي خواستيم به كوير سينه ها گل بزنيم؟     

 از دل آدما تا عرش خدا پل بزنيم؟

نمي خواستيم كه بهشتو تو زمين به پا كنيم؟  

آدما فرشته شن، دنيا رو با صفا كنيم؟

نمي خواستيم كه ديگه سفره ي خالي نباشه؟        

توي دست حسرتي نونِ خيالي نباشه؟

تو دل پرنده اي عقده ي شادي نمونه؟          

غم كمش بد ني، ولي غم زيادي نمونه؟

اون روزا، جون تو از فرشته ها كم نبوديم        

چي بوديم؟ هرچي بوديم، آدمِ آدم نبوديم

دلمون به كمتر از فرشته راضي نمي شد       

 يه نفس عشقِ حقيقيمون مجازي نمي شد

همه مون پر مي زديم تو آسمون آرزو...          

واژه ها مي خوان بگن، امّا دلم مي گه «نگو!»

***

نقلمون زهر هلاهل، نقلمون نقل و نبات...      

بذا اين حكايتو از اولش بگم برات

روزي بود و روزگاري، زير گنبد كبود                 

يكي بود، يكي نبود، غيرخدا هيشكي نبود

شهري بود كه آدماش خواب بهارو مي ديدن    

خواب گل، خواب نسيم و سبزه زارو مي ديدن

دلشون مي خواس كه آسمون بازم آبي بشه 

خورشيد از را برسه، دوباره آفتابي بشه

كوچه ها بوي صميميت آسمون بدن             

خونه ي فرشته رو به آدما نشون بدن

آدما تو دل هم ظلمت و نفرت نپاشن             

مث چشمه، مث بارون، مث آيينه باشن

شهري بود، يه شهر زخمي، خسته و دس به دعا

دلا حيرون، چشا گريون، رولبا خداخدا

آسمون سربي، گُلا تشنه و تلخ و بي بهار      

 بغض بي بهونه و پنجره هاي انتظار

دسته دسته لاله ها گلوله بارون مي شدن     

كوچه ها، خيابونا، لبالب از خون مي شدن

زير و رو شد دلامون، اون قده با صفا شدن      

قفسا شكستن و پرنده ها رها شدن

خورشيدم يه روز اومد ابر كبود و زد كنار          

تو زمستون سيا معجزه شد، اومد بهار

جار زدن: «آهاي! بياين بهارو قسمتش كنيم!    

احدي جا نمونه، عالمو دعوتش كنيم!»

ما خيالمون نبود، زرنگا از را رسيدن               

 سر سفره ها نشستن و  به شادي لميدن

همونايي كه الانه كاخشون رو تپّه هاس                  

كيفشون كوكه كه دست عاشقا فلسِ سياس

داداشي! آره، همون برادراي ناقلا                

خلقو مهربون ديدن، ولو شدن رو سفره ها

وقت قسمت كه رسيد خيلي «بفرما» مي زدن!

حالمون رو مي ديدن «جون شماها» مي زدن!

طمع طعمه نداشتيم، همه صاف و بي ريا      

مي نشستيم، اون طرف: «قبول داريم، جون شما!»

بعضي هم آيه مي خواندن كه: «زمونه فانيه   

هركي دل به اون ببنده، اهل شركه، جانيه

مردم! اينرو بدونين دنيا و مافيها اَخه!              

هركي دنيا رو بچسبه، جاش تو قعر دوزخه!»

بعدشم يواش يواش رو سفره ها وا مي شدن 

ما تماشا مي شديم، اونا معمّا مي شدن

همونايي كه الآن همش مي خندن بهمون      

خودشونو عقل كل ديدن، ما رو اهل جنون

عاشقن، «بهار آزادي» رو خيلي دوس دارن     

دس مي دن با زعما، شادي رو خيلي دوس دارن

بروبچه شون «شريف»ان، همه شاد و شنگولن

بنده ي خاص خدان، تو ينگه دنيا مي لولن

عارف نون و نوا، اهل سلوكن رفقا                

مال مردم تا كه دستشونه كوكن رفقا

واسه تمرين بهشت و عشق و حالي كه نپرس!

مي زنن اينور و اونور پروبالي كه نپرس!

آخه لذتي داره، بهشت و تنهايي خوشه!                  

كيفش اينه، بذا حسرت ديگرونو بكشه

اينه كه رو خط خون خنده به لب پا مي ذارن    

حسرت شكفتنو رو دل گلها مي ذارن

همدس حروميا، هي گل و بلبل مي كنن                  

دستشون باشه، بهشتو هم چپاول مي كنن...

***

ولي قربون خدا برم كه خيلي باصفاس           

عاشق پياده ها، عاشق پابرهنه هاس

يه دقيقه اخمتونو واكنين من با شمام           

عاشقاي آس و پاس، آي عاشقاي آس و پاس!

زخم و تنهايي و حسرتو تحمل مي كنين                   

مي دونم غمهاي عالم همه رو دوش شماس

شما با زمزمه هاتون گل خورشيد مي كارين    

چي بگم، كه شعر من پيش شماها رو سياس

اكه فصل گرگ و ميشه، اگه سايه روشنه      

به دلاتون را ندين غما رو، تا خدا خداس

...

عبدالرضا رضايي نيا (باران)

 

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 1:0 | لینک ثابت |
              

گزارشي از دارالعباده

دوستي تعريف مي کرد چندسال پيش همراه خانواده براي مسافرت به يزد رفته بودند. براي تهيه نان دنبال نانوايي در شهر مي گردند؛ پيدا نمي‌کنند تا به خانمي برخورد مي‌کنند که نان دستش بوده و ملتفت مي شوند که آدرس نانوايي را مي توانند از او بگيرند. خوشحال مي‌روند از او آدرس مي‌پرسند اما آن خانم ناآشناي يزدي به زور چندتا از نانهايي که خودش گرفته بوده را به آنها مي‌دهد و اصرار مي‌کند که بايد به خانه من بياييد...آخرهم يادم نيست موفق شده بود آنها را که فهميده بود غريبند و براي مسافرت آمده‌اند به خانه ببرد يا نه.

يکي دوسال پيش خبر عجيبي  از تلويزيون شنيدم:"درميزان پرورش ماهي در کشور، استان يزد رتبه اول کشور را داراست..."باخودم گفتم:کجاي آان بر بيابون ميشه ماهي پرورش داد؟ با کدوم آب؟ اينا که آبِ خوردنيشون هم از اصفهان مياد، اما واقعيت داشت چون گزارش مشروحش با حوضچه هاي ماهي رو نشون داد... بعد خبر پرورش اولين هندوانه‌هاي مکعبي ايران در يزد را شنيدم. با يکسري قالبها، کاري مي‌کنند تا هندوانه به شکل مکعب رشد کند تا راحت تر در جعبه جا شود و حالت دفرمه نداشته باشد که حمل و نقلش را ساده مي کند. حالا من مانده بودم که چقدر زمين زراعي در يزد وجود دارد که هندوانه مکعبي هم پرورش داده‌اند...

چندسالي است که  اخبار آمارهاي استاني کشور را پي مي‌گيرم. چندين سال است که استان يزد بيشترين درصد قبولي کنکور و کمترين آمار طلاق را دارد، برعکس تهران که بيشترين آمار طلاق را دارد...

مادرم يزدي نيست اما چندسالي‌است که پيشنهاد مي دهد کلاً برويم يزد زندگي کنيم، با اين همه گرماي اين شهرکويري و چگونگي امکانات رفاهي که مسلماً کمتر از تهران است...

پدربزرگم مي‌گفت قبل از انقلاب يا اوايل انقلاب در زندان يزد تنها يک زنداني بوده که آن هم تهراني بوده...

ره بر انقلاب در سفرشان به يزد گفتند:

«شهر يزد همانطورى كه اشاره كردم، شهر علم است. نام آوردن از علماى يزد در رشته‏هاى مختلف علوم، بخصوص علوم دينى، ساعتها وقت ميبرد... امروز هم وقتى نگاه ميكنيم، مى‏بينيم استان يزد در طول چهارده سال پى‏درپى بيشترين نسبت قبولى در دانشگاهها را نسبت به شركت‏كنندگان در كنكور سراسرى كشور ارائه دادند... تجربه‏ى مردم يزد و استان يزد در دفاع مقدس هم تجربه‏ى موفقى بود،من فراموش نميكنم در جبهه‏ى نبرد، تيپ الغدير و پادگان الغدير يزديها يكى از بهترين، قوى‏ترين، پرخطرپذيرترين و منضبطترين مجموعه‏هاى نظامى‏اى بود كه ما در ميدان جنگ ديديم.... يك يزدى چشمه‏ى آبى اگر در گوشه‏اى پيدا ميكند كه ساعتى به قدر يك سطل كوچك از آن آب مى‏آيد، همين آب را قدردانى ميكند، هدايت ميكند؛ با او يك كشتزار را، يك مزرعه را، يك باغ را به وجود مى‏آورد و از بركات آن، خود و ديگران را برخوردار ميكند. اينها خيلى قيمت دارد؛ سختكوشى. پنجاه سال قبل من در عراق باغستانهائى را ديدم بين كربلا و نجف؛ همه‏ى مردم عراق - آنهائى كه ما ديديم - ميدانستند اينها كار يزديهاست. گفتند يزديها از ايران آمده‏اند اين باغستانهاى بين كربلا و نجف را در آن منطقه‏اى كه كار و تلاش خيلى معنى ندارد، انجام دادند. هرجا در سرتاسر كشور رفتند، اين سختكوشى خودش را نشان داده است؛ سختكوشى همراه با قناعت.من درباره‏ى اسراف با مردم عزيز كشورمان بارها صحبت كردم؛ در نماز گذشته هم همين مطلب را بيان كردم، از مردم خواستم. يكى از آن‏جاهائى كه ميتواند در مورد اجتناب از اسراف الگو قرار بگيرد، شهر شما و استان شماست. البته اين را در پرانتز عرض بكنيم؛ اين خوىِ طبيعى اين مردم است، به شرط اينكه عارضه‏ى اشرافيگرى، خود را تحميل نكند. اشرافيگرى مثل يك بيمارى است. بر هر كجا كه وارد شد، بسيارى از خويهاى مستحسن و پسنديده را تحت‏الشعاع قرار ميدهد، كم‏كم آنها را ضعيف ميكند و شايد از بين ميبرد. اسير اشرافيگرى نبايد بشويم ما مردم ايران.»

مرم يزد را مردمي متعصب بر شهرشان ديدم به طوريکه احتمالاً ديده‌ايد تنها آدمهايي که در هر شرايطي حتي محيطهاي به اصطلاح آکادميک و روشنفکري هم که همه دنبال کلاس گذاشتن هستند، با اعتماد به نفس جالبي با لهجه بومي حرف مي زنند معمولاً يزدي‌‌ها و اصفهاني‌‌ها هستند خيلي هم کاري ندارند که چه کسي در برابرشان باشد يا اگر دقت کرده باشيد اکثر محصولاتي که توليد شهر يزدند حتما بايد در نامشان به نحوي اسم يزد گنجانده شده باشد:فرش ستاره کوير يزد ،يزد بسپار، نوشابه تگرگ يزد(اين آخري که يادم بود رو گفتم که بگم حتي تو محصولاتي که رقيبهاي خيلي قوي کشوري و ... دارند و دراينجور مواقع توليدکننده ها سعي مي کنند يه نقطه مثلا از روي اسم آن شرکت اصلي رو جابه جا کنند مثل سوهان حاج حسين و پسران که تبديلش مي کنن به سوهان حاچ حسين و پسران-چ به جاي ج- سوهان حاج پسران و حسين و حاج سوهان حسيني و پسران و ...هر ترکيب مقدور ديگه اي).

اما خصلت ديگري هم که هست و البته از اين صفت خيلي خوشم نمي آيد سادگي و اهل سازش بودن زياد از حد است يعني خيلي بيخودي سعي ميکنند با همه بسازند و هواي همه را داشته باشند به طوري که خيلي جاهاکه بايد مرز خود را مشخص کنند نمي کنند گرچه اغلب مردم رکي هستند ولي....

سعي کردم آنچه را در اين‌ سالها به طور کلي از اين مردمان ديده يا شنيده بودم صرف يک شاهد-که البته اصالتا از ناحيه پدري(پدربزرگ و مادربزرگ) يزديست-بيان کنم.

اما بعد؛

آخرين باري که يزد رفته بودم براي مراسم 40ام  عمه پدرم يعني 2سال پيش بود که خبر فوتشان به مثابه ضدحال بزرگي در بحبوحه کنکور و راي آوردن دکتر احمدي نژاد در مرحله اول انتخابات در 29خرداد به ما رسيد و همه اقوام را داغدار کرد؛ البته اين وصف ضد حال اکثر اقوام يزدي ما هم بود چون احمدي نژاد در4 استان اول شده بود که يکيش يزد بود، من هم براي ختم و تشييع  به خاطر نزديکي کنکور نتوانستم يزد بروم. اما امسال عيد قسمت شد تا دوباره برويم يزد والبته شهر قنات و قنوت و قناعت(به قول يکي از تابلوهاي خوش آمديد شهر) اين بار کمي فرق کرده بود، اين بار حس کردم موج چندسال پيش تهران؛ ماشينهاي با صداي آهنگ بلند در حال حرکت در خيابان، يا وضعيت حجاب بد(البته نسبت به قديم يزد وگرنه نسبت به تهران هنوز چند سروگردن وضع بهتري دارد). حجاب را به عنوان نمادي از نفوذ فرهنگ غربزدگي گفتم.  بوي خدا اين بار کمتر در شهر به مشام مي رسيد. رفتيم خانه اجدادي خودمان دريزد را ببينيم که بعد از فوت عمه پدرم گويا آن را فروخته بودند، نزديک به 200سال قدمت داشت، به طور اتفاقي پارسال يا سال قبلش در روزنامه، فکر کنم دنياي اقتصاد هم بود که ديدم فهرست تازه‌اي از آثار ملي را زده و چشمم افتاد به يک اثر ملي جالب توجه: "خانه عرب مازارها" که در يزد ثبت شده بود؛ اما وقتي به محل خانه رسيديم که در کوچه روبروي مسجد حظيره يزد بود، با ويرانه آن روبرو شديم. بعداً که از اقوام پرسيدم گفتند گويا يک بساز و بفروشي آن را خريده بوده و پيش از اقدام ميراث فرهنگي با آب بستن به آن خانه که خوب اکثراً از خشت و گل بود خرابش کرده و جز ايواني که عمه در آن زندگي مي‌‌کرد چيزي باقي نمانده بود. خيلي دلم سوخت نه فقط بابت خانه و خاطراتش بلکه بساز و بفروشهاي يزدي هم روزگاري خيلي آدمهاي منصف تري بودند اما...به قول قدما فکري شده بودم که چرا يزدِ دارالعباده دچار چنين موج بي فرهنگي شده که يک روحاني سيدي درجايي که اتفاقاً ماهم حضور داشتيم درد دل جالبي کرد و بالهجه غليظ يزدي گفت: ماکه دستمون به جايي نمي رسه اگه شما مي‌‌تونيد به مسئولين بگين چرا دانشگاهها رو بومي نمي کنن؟ از هر شهري پامي شن ميان اينجا کارايي که يه بچه يزدي بلد نيست يادش ميدن. انصافا حرف حقي بود. يکي ديگر از دوستان زاهدانيم در دبيرستان ميگفت از وقتي اين دانشگاه آزاد اومده شهر ما  وضع فرهنگي شهر ما بدجوري خراب شده... يکي از اقوام مسن ساکن يزدمان(اصلاً اهل سياست و اين حرفا نبود) هم 4-5سال پيش ميگفت دانشگاه آزاد داره فرهنگ شهر يزد رو خراب مي‌‌کنه و گويا درست هم فهميده بود. البته دانشگاه آزاد، نماد يکسري سياستهاي غلط فرهنگي و آموزشيه که فقط در خود دانشگاه آزاد اعمال نميشه بلکه در وزارت علوم هم کم سياست دانشگاه آزادي نداريم؛  بايد براي مقابله با نفوذ فرهنگ مدرنيته که بيگانه با دين و تاريخ مليمان است فکري جدي کنيم وگرنه ما که فرهنگ بشريت وامدار تاريخ کشورمان است واقعا يک کشور تحت سلطه فرهنگي دست چندمي(همان جهان چندمي معروف) خواهيم شد.

 

 

 

نوشته شده توسط مجتبي عرب مازار يزدي در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 10:54 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group