تبليغاتX
نظر سوم

نقش دانشگاهيان در نهضت نرم افزاري

گفتاري در باب وضعيت كنوني علم بومي و

رسالت علمي سنگيني كه بر دوش ماست

 

اشاره: پوريا عليمرداني در مقاله اي تحت عنوان «نوآوري و علوم جديد» كه در شماره ي جديد نشريه كلمه منتشر شده است، به تشريح طرح واره ي درختي علوم جديد پرداخته است كه به بدست آوردن تصور كلي از اوضاع فعلي علم در جهان و كشورمان، كمك بسيار مي كند. در اين نوشتار سعي مي كنم كه با كمك گرفتن از اين طرح واره، مقاله ي وي را كمي بسط داده و قدم اول در مسير بومي كردن علوم را –به زعم خود- تبيين كنم.

 

   «علوم جديد و دانشهاي تجربي را در نسبتي كه با تمدن برقرار مي كنند به سه دسته كلي مي توان تقسيم نمود. اول علوم و فنون ابزاري، مكانيكي و طبيعيات كه بيشتر با واقعيات فيزيكي و يا جسمي زندگي جديد سروكار دارند و آنرا مي سازند. مسائلي كه حل مي كنند مسائل مكانيكي يا مربوط به جسم انسان است و براي راحتي جسم به كار مي روند. اگر تمدن جديد را به منزله ي يك درخت تصور كنيم اين علوم پديدآورنده و مربوط به ميوه و برگهاي درخت و در واقع ظاهر و ثمره ي تمدن هستند. از جمله ي اين علوم در تمدن جديد مي توان علوم مهندسي، علوم پايه اي مثل فيزيك و شيمي و پزشكي را نام برد.

   دسته ي دوم علوم مربوط به لايه اجتماعي و انساني تمدن مي شود كه در مثال درخت تمدني كه در بالا بيان كرديم به منزله ي شاخه و تنه ي درخت هستند. اين علوم بيشتر به جنبه هاي فرافيزيكي توجه دارند و سطح تأثيرگذاري آنها در جامعه گسترده تر و مسائل و معضلاتي كه موضوع آنهاست با گستره ي بيشتري بر ساحت تمدن جديد اثرگذارند. از جمله اين علوم مي توان به جامعه شناسي، مديريت، دانش اقتصاد و ساير علوم به اصطلاح انساني اشاره نمود. ربط شاخه ها (علوم انساني) با برگها و ميوه ها (علوم فني و طبيعي) نه به صورت يك ارتباط از پيش برنامه ريزي شده بلكه به صورت خودجوش در محيطهاي علمي و نهادهاي دانشگاهي و همچنين در محيط صنعت و بازار به وجود آمده است. به عنوان مثال بزارهاي جديد در ارتباط كامل با اقتصاد و نياز بازار جوامع غربي ئ نيازهاي اجتماع و يافته هاي علوم زيربنايي اجتماعي در اين جوامع است كه خلق مي شوند.

   امّا علوم دسته سوم كه در مثال درخت واره ي تمدن مدرن به منزله ي ريشه و بستر رشد هستند. اين علوم در واقع منابع تغذيه دانشمندان ديگر علوم را فراهم ساخته و از خشكيدن درخت جلوگيري مي كنند. اين علوم وظيفه دارند تا از جايگاهي فراتر روابط اجتماعي را نيز تنظيم كنند. در تمدن جديد دانش فلسفه و حقوق، بيشتر اين وظيفه را بر عهده دارند و اين يعني آنكه تغيير و نوآوري در اين علوم بسيار بر اجتماع تأثيرگذار خواهد بود. در جوامع غربي از چند قرن پيش كه رشد علوم جديد فزوني يافت منابع شناخت به عقل و حس محدود شدند و شناخت وحياني و ماورايي يكسره از تحليلهاي علوم جديد كنار گذاشته شد و اين فيلسوفان بودند كه طليعه دار اين طرز فكر بودند. مرگ توجه به خدا و وحي به عنوان منبع شناخت كه در جمله ي نيچه متفكر آلماني به گونه اي عريان بروز يافت، باعث شد تا محصولات پسيني فلسفه چون علوم انساني و علوم فني نيز تحت تأثير فضاي جديد قرار گيرند و كل تمدن مدرن بر پايه اي متناقض با آنچه امروز ما به آن معتقديم يعني اهميت وحي در شناخت واقعيت جهان شكل گرفت.»

پوريا عليمرداني-نشريه كلمه-شماره 19-صفحه 36

رويارويي كشورهاي در حال توسعه با تمدن غرب تقريباً در تمامي اين كشورها شكل واحدي دارد. در كشور خودمان، اولين رويارويي ما با غرب، حدوداً دويست سال پس از رنسانس و ظهور عقل مدرن غربي و بوسيله ي محصولات تمدن غربي صورت گرفت. مردمان مشرق زمين تا مدتها نتواستند درخت بزرگ تمدن غربي را درك كنند و ببينند و تنها ميوه هاي پرزق و برق و لذيذ اين تمدن بود كه براي همه ملموس و قابل ادراك بود و البته براي همه خواستني و مطلوب. اتومبيل، اسلحه، راديو، سينما و... چيزهايي بودند كه خيلي زود مردمان متمدن سابق و در حال توسعه يافته ي فعلي را مجذوب خود كرد و آنها را در مقام طلب اين محصولات قرار داد. ابتداي امر هرچه داشتيم از گاو و گوسفند و ابريشم و فرش و پسته و زعفران و بعدها نفت و آهن و طلا و سنگهاي قيمتي و...مي داديم تا كمي از محصولات آنها را وارد كنيم. كمي بعد به فكر اين افتاديم كه خود اينها را بسازيم. اولين حركت در اين راه را اميركبير با تأسيس مدرسه ي دارالفنون انجام داد، امّا به دلايلي كه من اطلاع ندارم اين مدرسه عمر زيادي نكرد و راهش ادامه نيافت. سالها گذشت و در دهه ي 40 شمسي كه كمي قيمت نفت بالاتر رفته بود، محمدرضا شاه خط توليدهاي مونتاژي بزرگي را از كشورهاي چون فرانسه، ايتاليا و آلمان وارد كشور مي كند. براي اينكه چند نفر ايراني بتوانند اين صنايع مونتاژ را بگردانند، مراكز آموزشي براي تعليم بعضي از اين صنايع و فهميدن نحوه ي كار دستگاه ها ايجاد مي شود. تاريخ تأسيس دانشگاه صنعتي شريف (آريامهر) نيز به همان سالها (1344) باز مي گردد.

   در ابتدا دانشگاه شريف صرفاً به تربيت تكنسين مي پرداخت. يعني كسي كه تنها شناخت مختصري از نحوه ي كار دستگاه ها داشت و در صورت لزوم تعميرات اوليه را مي توانست انجام دهد. بعد از مدتي دانشگاه به تربيت مهندس پرداخت. يعني كسي كه قادر به طراحي و ساختن نمونه هاي مشابه اين دستگاه ها باشد. اين يعني اينكه به اين نتيجه رسيدیم كه بايد برگها و شاخه هاي درخت تمدن غرب را در داخل كشور داشته باشيم تا بتوانيم به ميوه هاي آن دست يابيم.

  سالها گذشت و دلسوزان مملكت ديدند كه تنها با تربيت مهندس دردي از دردهاي كشور دوا نمي شود و صنعت كشور آنطور كه بايد و شايد رونق پيدا نمي كند. در اين ميان چند نفري پيدا شدند كه گفتند مشكل اين كشور از مهندسي نيست بلكه ما مديران خوبي نداريم. نمونه اش همين دكتر مشايخي دانشگاه شريف كه خيلي زود تصميم خود را عملي كرد و دانشكده مديريت دانشگاه شريف را به كمك دوستانش تأسيس كرد. اين يعني اينكه ناخودآگاه فهميديم كه تنها داشتن برگها و شاخه ها كافي نيست و بايد بخشي از تنه را هم در داخل كشور داشته باشيم.

   و اين داستان همچنان ادامه مي يابد. چند سال بعد كساني مي آيند و مي گويند كه مشكل در نحوه ي اداره ي جامعه است و ما نياز به جامعه شناس و روانشناس داريم. كمي بعد از آن هم نيازمان به فلسفه، يعني ريشه معلوم مي شود و تازه آن موقع است كه مي فهميم درخت تمدن غرب در خاك كشور ما بار نمي دهد. يعني اين درخت مال اينجا نيست، به زور نمي توانيم آنرا اينجا بكاريم!

   حالا هي من بيايم بگويم مشكل در جامعه شناسي است و تو بگويي مشكل در اقتصاد است و او بگويد در مديريت و آن يكي بگويد در مهندسي است و ديگري بگويد در فلسفه، خيلي توفيري نمي كند، چون مشكل در همه ي اينهاست!

   اما چاره چيست؟

   دكتر رضا داوري اردكاني مي گويد رنسانس با نقد آغاز شده است. فرق ما با آنها اينست كه آنها با نقد «خود» اينكار را كردند و ما بايد با نقد «غرب» و «بازگشت به خود» اينكار را بكنيم. خيلي ساده...!

  آنطور كه به ذهن من مي رسد ما در راه بومي كردن هر 3 دسته علوم فوق الذكر، بايد سه مرحله را سپري كنيم. لازم است خاطرنشان كنم كه منظور من از بومي يعني سنت شكوهمند اسلامي-ايراني. يعني تمدني در ادامه ي تمدن عظيم اسلامي گذشته. يعني علومي در چارچوب تفكر اسلامي و نظام توحيدي و منطبق بر فرهنگ پرسابقه ي ايراني. همچنين منظور از ابزار، محتوا و اصول موضوعه ي علوم غربيست كه ابزاري براي پيشرفت كشور در دست عالم (فاعل) اند.

   اين سه مرحله عبارتند از:

1)    فاعل غربي، ابزار غربي

اين همان مرحله ايست كه ما اكنون در آن به سر مي بريم. متأسفانه اساتيد، صاحب نظران و فعالان امروز كشور ما در هر سه دسته علوم، در چارچوب تفكر غربي مي انديشند و خود را با معيارهاي غربي مي سنجند و نگاهشان هميشه به مغرب زمين است و به قولي در زمين آنها توپ مي زنند. خودباختگي در مقابل تمدن غربي ويژگي اصلي عالمان امروز ماست و اكثراً خود را شاگرد ناچيز توسعه يافتگان مي دانند و مثلاً مقاله دادن در آي.اس.آي اصالت ويژه اي براي فعاليت علمي آنها دارد. علت اصلي هم اينست كه وقتي دروس تكميلي خود را در غرب مي گذرانند به جاي اينكه بياموزند كه آنها چه كرده اندكه به اينجا رسيده اند، مقهور و مبهوت نظام علمي و اجتماعي عريض و طويل آنها شده اند. فكر مي كنم به خاطر برخورد هر روزه ي ما با اين عده نيازي به توضيح بيشتر نيست!

2)    فاعل بومي، ابزار غربي

اين مرحله ايست كه به گمان من بايد به دست نسل ما انجام شود (هرچند بعضي از دوستان معتقدند كه از اين مرحله هم گذشته ايم و مرحله ي بعديست كه وظيفه ي ماست) در اين مرحله عالمان از ابتداي علم آموزي «خودآگاهي» دارند و «خودباوري» و با نگاهي انتقادي به علوم غربي مي نگرند و وقتي شاگردي استاد غربي مي كنند سوداي استادي و عبور از غرب در سر مي پرورانند. اين اساتيد و صاحب نظران بومي در عملكرد خود سعي مي كنند با استفاده از همين محتواها و ابزارهاي غربي مسائل بومي و نيازهاي دروني خودمان را درمان كنند. اين عده از اساتيد به واسطه ي نگاه انتقادي و معطوف به مسائل بومي كشورشان به علوم غربي قادر خواهند بود دستكاريهايي در علوم غربي بوجود بياورند و با نگاه تيز بينانه شان قادرند بخشهاي نامأنوس و نچسب اين علوم به الگوي اسلامي-ايراني را از بخشهاي كارآمد و خنثا جراحي كنند و حتي در صورت لزوم بخشهايي را به آن بيفزايند.

   در ميان اساتيد فعلي نمونه هاي بسيار كمي از اين نوع وجود دارد. به عنوان مثال دكتر دورعلي در دانشكده مكانيك كه كاملاً علم خود را در خدمت مسائل كشور به كار گرفته است.، يا دكتر نائبي در دانشكده برق. همينطور دكتر رفيع پور در رشته جامعه شناسي كه نامگذاري كتاب آناتومي جامعه اش به نام «سنت الله» نشان از همين رويكرد او دارد. همينطور دكتر بهادري نژاد كه به تحليل ترموديناميكي بادگيرهاي يزد پرداخته. جناب آقاي تقوي در گروه فلسفه علم نيز از اين دسته است. عده اي از فارغ التحصيلان MBA و اقتصاد دانشگاه هم كه توانسته اند در برابر موج خودباختگي حاكم بر دانشكده هاي مديريت و اقتصاد مقاومت كنند، نگاه انتقادي و اصلاحي خود به علوم غربي را حفظ كرده اند. گروه هايي هم مثل ايتان و دفتر مطالعات تكنولوژي هم فكر می كنم بدون نگاه انتقادي ولي با نگاهي معطوف به مسائل بومي كشور در حال استفاده از ابزارهاي غربي هستند.

   اين مرحله بايد تا زمانيكه تمام دانشگاه هاي ما از چنين نگاهي پر شود و گفتمان غالب دانشگاهيان شود، بايد ادامه پيدا كند.

3)    فاعل بومي، ابزار بومي

اين مرحله زمانيست كه بايد زنجيره ي ارتباطي درخت تمدن اسلامي، كه ريشه آن در فقه و اصول و فلسفه اسلامي است، تكميل شود. اين جريان بايد از حوزه هاي علميه آغاز شود و به تدريج تمامي محتواهاي موجود علوم را بر اساس مباني و چارچوبهاي اسلامي مدون متحول كند. در اين مرحله است كه ايران اسلامي در هر سه دسته علوم فني و انساني و فلسفي صادر كننده و نظريه ساز خواهد شد و كشورهاي غربي مصرف كننده ي نظريه هاي اسلامي جديد در حوزه هاي فلسفه و جامعه شناسي و مديريت و فيزيك و مكانيك. آرماني كه مقام معظم رهبري مطرح مي كنند كه زبان فارسي در پنجاه سال آينده زبان اصلي علم دنيا شود در اين مرحله محقق می شود. صعود و تعالي ناگهاني تمدن اسلامي هم كه توسط نسلهاي بعدي پي گرفته خواهد شد از همين مرحله آغاز مي شود.

 

*

با توجه با آنچه گفته شد و اهميت فوق العاده ي مرحله ي دوم ذكر شده و جايگاه مهمي كه دانشگاه ها در تحول علمي كشور -كه منجر به تحول در تمام حوزه هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي كشور در آينده خواهد شد- ايفا خواهند كرد، به نظر مي رسد جدي گرفتن دوران تحصيل و تلاش براي تسلط هرچه بيشتر بر علوم  براي دوستاني كه رسالت انقلابي خود را درك كرده اند (البته در رشته اي كه علاقه ي لازم را براي كار در آن داشته باشند) ضروري باشد. در كنار اين ميزاني از درك و بينش ديني براي اين عده كه پيش قراولان تحول علمي دانشگاه ها هستند بسيار لازم به نظر مي رسد. درك و بينشي كه تنها با مطالعه ي مستمر و مباحثه و استفاده از اساتيد مجرب حوزوي بدست مي آيد.

 

 ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:35 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

پروسه شهرک محلاتي سازي ( نقدي درون گفتماني)

مشکلات فرهنگي جامعه ما برکسي پوشيده نيست.درگذر انقلاب به دغدغه اي جدي تر و فراگيرتر براي تمامي مردم خصوصا قشر مصطلح به حزب اللهي تبديل شده است.امروز اتفاق نظر بين نخبگان و عموم جامعه براينست که ريشه مشکلات اخلاقي،اجتماعي،سياسي و حتي اقتصادي کشور را بايد درعرصه فرهنگ جست وجو کرد.شاهد اين حرف  همينست که تا درمورد حل معضلي(در هر حوزه اي)  در جامعه صحبت مي شود از مصاحبه شوندگان تلويزيون تا صاحب نظران همايشهاي مختلف و حتي مسئولين کشور،همه و همه اين جمله را ازقلم نمي اندازند که:«بايد کار فرهنگي کرد...».

در اين مقال کوتاه قصد بر نقد روشهاي حکومت در حوزه فرهنگ يا معناي فرهنگ و کار فرهنگي نيست بلکه هدف تحليل شيوه اثرگذاري خاص جامعه حزب اللهي به عنوان قشر متعهد به ارزش ها بر رشد يا تضعيف شاخص هاي فرهنگي-ارزشي در جامعه است. پس از اينکه انتقادات تندمان از جامعه و مسئولين فرهنگي فروکش کرد جا دارد به راستي فکر کنيم که ماي به اصطلاح دغدغه مند تا چه اندازه در تثبيت يا تغيير ارزشها در جامعه نقش داريم؟

اما بعد؛

مهمترين پارامترهاي ترويج يک" ارزش" در جامعه، چگونگي گروه هاي مرجع جامعه است  يعني به طور کلي گروه هايي که مردم در کارهاي مختلف زندگيشان از آنها الگو مي گيرند و مهمترين عاملي که مقبوليت يک گروه به عنوان گروه مرجع را تعيين مي کند ميزان نفوذ و حضور اعضاي آن گروه در کل اجتماع است.به طورخلاصه يعني اينکه فرهنگ عموم مردم را به جز عوامل محيطي(مثل سياستهاي حکومت و هنجارهاي تاريخي حاکم بر مردم) عامل بسيار مهمي به نام گروهي که مردم از آنها در زندگي روزمره الگو مي گيرند تعيين مي کند.

در جامعه حزب اللهي هاي ما يا همان آدمهاي ارزشي و متعهد روشهاي زندگي اجتماعي و فردي وجود دارد که ميزان پذيرش آنها به عنوان گروه مرجع را تعيين مي کند.به جز حوزه خلقيات فردي حاکم بر اين طيف از جامعه که به تنهايي جاي بررسي و تحليل دارد در حوزه سيره اجتماعي متعهدين کشور ما  روشي خاص مرسوم است که همان عنوان عريض و طويل اين متن است يعني «پروسه شهرک محلاتي سازي».

قشر متعهد ما به دو دليل:

1-    ارزشهايي را قبول دارند و نسبت به آن دغدغه مند هستند که عده خاصي کاملا به آنها پايبند هستند.

2-    بسياري از حرکات عموم مردم مورد پسند يا منطبق بر هنجارهاي آنها نيست.

عادت کرده است که تا در جمعي حضور پيدا مي کند،سريعا آدمهاي هم دغدغه خود را پيدا کند و بعد از آن به همراه همتيپ هاي خود به گوشه اي رفته يا در بهترين حالت زندگي جمعي مجزايي را تشکيل دهد.نگاهي به اکثريت قاطع گروه ها و جمعهاي مذهبي دانشگاه ها به خوبي شاهد اين مدعاست.اما مگر  اين کار بديست يا هيچ مزيتي ندارد؟مسلما باهم بودن و متشکل بودن انسانهاي ارزشي و داشتن زندگي جمعي(به معناي کلمه آنطور که در زمان پيامبر(ص) وجود داشت) کار بسيار مفيديست؛ اما به شرطي که سبب بريده شدن ارتباط آنها با جامعه و جامعه با آنها نشود.شايد بررسي همين مثال شهرک شهيد محلاتي تهران يا برخي محله هاي خاص ديگر شهر که قشر غالب آن متدينين هستند تاثيرات فرهنگي چنين حرکتي را به خوبي مشخص کنند.

اصولا وقتي عده زيادي از متعهدين در يک محل خاص مثل شهرک محلاتي جمع مي شوند  دو اتفاق سوء عمده رخ مي دهد :

1-ارتباط خود آن دسته حزب اللهي ها با بقيه جامعه کمرنگ مي شود و با امثال خود پررنگ در نتيجه در چنين فضايي اگر واقعا اشتباهي(اعم از تفکر،ارزش،عمل،عقيده راجع به ديگران) در بين اين افراد وجود داشته باشد به سختي امکان اصلاح آن وجود دارد،چون در اين حالت امکان نقد يا ترديد در تفکرات و اعمال افراد به دليل اينکه همه همفکر و همرفتار اند وجود ندارد و اين يعني تشديد يک عمل يا تفکر بد به معناي تاييد کاريافکر يکديگر.مثال حقيقي اين اثر را مي توان در توهم فرشته بودن خود و همفکران و ابليس بودن افراد خارج از دايره همفکران ديد.

2-کولوني شدن افراد ارزشي سبب مي شود تا درصد حضور مذهبي ها در محلهاي ديگر جامعه کم شود.از آنجاکه مردم بهميزان قابل توجهي از مدلِ زندگيِ افرادِ حاضر در جامعه ي دوستان و اطرافيان(همسايگان يا کسانيکه زياد با آنها سروکار دارند) الگو مي گيرند و درواقع مهمترين گروه مرجع الگوگيري افراديست که درجامعه با آنها سروکار دارند هرچه قدر حضور افراد متعهد در عموم جامعه کمتر باشد طبعا حضور ارزشهاي آنها و سرعت پراکنده شدن اين ارزشها درفضاي جامعه کمتر مي شود و اين خود شايد بسيار اثرگذارتر از سياستهاي کلان فرهنگي باشد وحتي به نحوي تعيين کننده جهت توليدات فرهنگي.به عنوان مثال وقتي در سينماهاي کشور کمترين درصد مخاطبين افراد مذهبي باشند عجيب نيست که توليدات سينمايي روز به روز ضدارزشي تر بشوند چون هرچه قدر هم که مسئولين فرهنگي از پخش فيلمهاي بي محتوا يا بد محتوا جلوگيري کنند بازهم توليدکننده چاره اي جز تامين رضايت مخاطب منطبق برعلايق او ندارد.

از آن طرف مزيت عمده اين فرآيند "امکان حفظ و عدم استحاله نامناسب" در محيطهاي سالم تر است که شايد اگر دليل بسياري از کولوني سازيهاي مذهبي ها را پرس و جو کنيد با همين جواب روبرو شويد.البته حقيقت اينست که گريزي از ورود به جامعه با تمام محاسن و معايب آن نيست؛  اگر امروز نه، فردا بايد به دل اين جامعه رفت و با همه اقشار تعامل برقرار کرد و اساسا ديد انقلاب ما ديد اصلاح گرايانه است نه ديد انفعالي. ما مدعي انقلاب و جامعه سازي هستيم و ادعا داريم که فعالانه قرار است گروه مرجعي براي تمامي مردم کشورمان و حتي جهان باشيم،آيا چنين ادعايي با دوري از جامعه و زندگي روزمره مردم آن امکان پذير است؟

بايد ديد که آيا راه حلي جامع اين مزيت و رفع نقايص مدل فعلي وجود دارد يا نه؟حقيقت اينست که پاسخ ساده اي براي اين مشکل وجود دار داگر متعهدين به زندگي عادي و حتي بالاتر فعال و موثر در جامعه بپردازند يعني خود را تافته جدابافته اي از عموم مردم و زمان خويش نبينند در عين حال،ارتباط تشکيلاتي و منسجم با هم داشته باشند هم از گزند آفتهاي جامعه حفظ مي شوند و هم مي توانند تعيين کننده هنجارهاي جامعه خود باشند و براي آن برنامه ريزي کنند.نکاتي جالب از کتاب پيشواي صادق(نقل به مضمون و با تلخيص):«امام سجاد(ع) در روايتي اشاره کردنددر همه حجاز دوستان و علاقه مندان مابه20 نفر نمي رسند؛چگونه مي شود وقتي فرزند ايشان امام محمد باقر(ع) وارد مسجد پيامبر(ص) مي شوند جماعت انبوهي از مردم خراسان براي پرسش از مسائل فقهي گرد ايشان جمع مي شوند؟20 سال پس از صلح امام حسن(ع) يکي از سران شيعه را در آن طرف مرزهاي اسلامي مي کشند و در خراسان صداي اعتراض بلند مي شود؟اينها هم نشان دهنده وجود يک تشکيلات سراسري و مخفي توسط شيعيان در جهان اسلام در دوره اختناق اموي و عباسيست.»حقيقت اينست که امروز در جامعه ما انقلاب شده و اگر مي خواهيم سخن انقلاب واقعا تبديل به دغدغه مردم شود جز با حضور اجتماعي و متشکل بودن در کنار آن امکان پذير نيست و حقيقت اينست که امروز شرايط محيطي مثل وجود نظام جمهوري اسلامي هم فراهمتر است؛کولوني سازي و انزواي از زندگي روزمره مردم يعني غالب شدن تفکرت غيرانقلابي و  بريده شدن راه اصلاح جامعه و خود.اين سخن صرفا نگاهي به جامعه به معناي کل کشور ندارد بلکه اين رويکرد بايد سرلوحه فعاليتهاي دانشگاهي ما هم قرار بگيرد.

به اميد ظهور صاحب امر(عج)

پ.ن:قرار است اين مطلب را در شماره جديد کلمه  ببينيد.

 

 

نوشته شده توسط مجتبي عرب مازار يزدي در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 17:56 | لینک ثابت |

#1

الف)  يكي دو هفته ي پيش، در كلاس درس «اخلاق مهندسي» كه آقاي دكتر بهادري نژاد آنرا ارائه مي دهند، صحبت از مهمترين فاكتور موفقيت در كارها شد. 7 نفر از 10 نفر حاضر در كلاس «عشق به كار» را به عنوان مهمترين عامل مطرح كردند. سپس استاد از حاضرين پرسيد كه چند نفر از شما به «درس خواندن» عشق مي ورزيد؟ تنها يك نفر دستش را بلند كرد!

ب)  به تازگي مجمع شهيد چمران (برگزار كننده ي سابق طرح سجاد) اقدام به برگزاري جلسات بحث دانشجويي پيرامون چند كتاب مهم كرده است. كتاب اين هفته ي آنها «نشت نشا» بود. من هم به خاطر علاقه اي كه به موضوع مورد بحث داشتم اينبار در جلسه شركت كردم تا بيشتر با نقطه نظرات هم دانشگاهيهايم آشنا شوم. در خلال بحث صحبت به جايي كشيد كه من خطاب به جمع گفتم چند نفر از شما قبل از ورود به دانشگاه دوست داشتيد مهندس شويد؟ از 20 نفر حاضر در جلسه تنها 2 نفر دستشان را بلند كردند!

 

سؤال بسيار مهمي كه پيش مي آيد اينست كه اين عدد نگران كننده ي  10% كه در هر دو مورد فوق خود را نشان داد چه چيز را نشان مي دهد؟

 

#2

از همان روزهاي اوّلي كه وارد دانشگاه شدم احساس كردم كه يك چيزي اين وسط سر جايش نيست... مدتي گذشت و مطابق روند معمول من هم به جايي رسيدم كه سيستم آموزشي حاكم بر دانشگاه ها را مسبب همه ي مشكلات مي دانستم. هر بار كه در جايي پاي صحبت دكتر سهرابپور مي نشستم از شنيدن اين جمله از او حسابي زورم مي گرفت و شاكي مي شدم: «ما دانشجوي world class تربيت مي كنيم» در مورد اين مساله شروع كردم به صحبت با اساتيد دانشكده و بعد از مدتي احساس كردم كه به نتايج جديدي رسيده ام...

   دكتر سهرابپور پر بيراه نمي گويد. واقعاً اين يكي از امتيازات مهم دانشگاه ماست كه دانشجويانش در سطح جهاني جذب مي شوند. سيستم آموزشي را هم كه هرچه بالا پايين كرديم ايراد بزرگي نديديم. چارت تحصيلي دوه ي كارشناسي به صورت كامل از چارت دانشگاه ام.آي.تي كپي شده است و هرگونه تغييري در چارت در آن دانشگاه امريكايي به سرعت به چارت ما هم منتقل مي شود. تكست هايي كه استفاده مي كنيم عمدتاً همانهايي است كه در كلاس هاي دانشگاه هاي معتبر دنيا تدريس مي شود. حتي كتابهايي كه استفاده مي كنيم عمدتاً آخرين ويرايش موجود هستند. ميزان ارائه ي مقاله توسط اعضاي هيئت علمي دانشگاه ما ميانگين بالايي دارد. امكانات هم به نسبت دانشگاه هاي ديگر و بضاعت ما قابل قبول است... اما پس چيست كه باعث شده هر دلسوز واقع بيني حس كند كه اشكالي وجود دارد؟

 

#3

عده اي نا كارآمدي دانشگاه ها در روند توسعه ي كشور را به كپي كردن ناقص سيستم هاي اجتماعي غربي نسبت مي دهند. به اعتقاد اين عده لازم است كه الگوي مورد استفاده در كشورهاي توسعه يافته را نه فقط در حوزه ي دانشگاه بلكه در تمامي حوزه هاي مرتبط با آن پياده كنيم. اين عده عمدتاً با شعارهايي نظير «ارتباط صنعت و دانشگاه» يا «خصوصي سازي دانشگاه ها» فعاليت مي كنند و جايگاه پرنفوذي در سياستگذاريهاي وزارت علوم دارند. احداث «مراكز رشد اقماري دانشگاه ها» و «پاركهاي فناوري» به عنوان حلقه هاي واسط صنعت و دانشگاه از ايده هاي پرطرفداري است كه به قوت از سوي اين عده در حال پيگيري است و آنها بر اين باورند كه تكميل زنجيره ي توليد منجر به جهشي در پيشرفت كشور خواهد شد.

 

#4

عده ي ديگري بر اين باورند كه تا زمانيكه ما علومي را كه در دانشگاه ها به دانشجو مي آموزيم «بومي» نشود، دانشگاه يك مهره ي فعال و كارآمد در توسعه كشور نخواهد بود. به حساب اين عده اگر ما تعدادي واحد «معماري اسلامي» «طب اسلامي» «مهندسي قنات» و امثال اينها به چارتهاي موجود بيفزاييم يا حتي رشته هايي با اين عناوين ايجاد كنيم مساله حل خواهد شد.

 

#5

بنده خود (به عنوان صاحبِ نظر سوم!) بر اين باورم كه نگاه هر دو دسته فوق به نوعي ابتر است و جز در جا زدن نتيجه اي نخواهد داشت. نشان به اين نشان كه هر كدام از اين دو در جايي تجربه شده اند و در جاييكه نتيجه ي عكس نداده اند بي اثر بوده اند. آنهايي كه مي گويند با افزودن چند واحد دروس وطني مساله حل خواهد شد بد نيست رجوع كنند به پرونده ي اسلامي كردن دانشگاه ها با افزودن چند واحد دروس عمومي «اخلاق اسلامي» و «آيين اسلامي» و... آنهايي هم كه بر طبل كپي سازي مي كوبند و اكثريت را تشكيل مي دهند الگوهايي چون مالزي و تركيه را در سر مي پرورانند و موضوعي چون «انقلاب اسلامي»، «داعيه تمدن جهاني اسلام»، «بازگشت تشيع به حكومت»، «لزوم ميانبر رفتن» و فاصله ي 200-300 ساله ي ما با غرب را ناديده انگاشته اند. آنها فراموش كرده اند كه ما هنوز در ابتداي راه تجدديم و غرب در پايان راه تجدد.

 

#6

   آنچه مسلم است اينكه سيستم آموزشي مأخوذ از غرب، دالاني است كه اگر «ناخودآگاه» و بر حسب «عادت» و «جوگيري» وارد آن شويم به واسطه ي مكش زيادي كه در انتهاي آن اعمال مي شود خود به خود تا انتهاي آن پيش خواهيم رفت. سازوكار علمي امريكايي در همه جا سايه انداخته و قلمرو ديگري وجود ندارد. نوجوان 15 ساله ي دوم دبيرستاني ما نمي داند كه با انتخاب رشته ي رياضي وارد دالاني شده كه اين قابليت را دارد كه زندگي او را تا آخر عمر طرح ريزي كند. اگر بچه ي درسخواني باشد مثل همه كنكور خواهد داد. رتبه ي خوب مساويست با رشته ي فني آن هم در دانشگاه شريف. مثلاً زير 100 يعني برق و بين 100و 200 يعني مكانيك و الي آخر. كارشناسي را كه گرفتي اگر دانشجوي خوبي باشي به صورت «طبيعي» اپلاي مي كني. در آنجا هم كه سيستم آنقدر به وروديهاي خود اشراف دارد كه تا آخر عمر خوب مي داند كه چگونه از تو استفاده كند. حالت ديگر هم اينست كه بخواهي بماني يا بروي و برگردي كه در اين حالت هم لاجرم بايد استاد دانشگاه بشوي چون معلوماتت به درد كار كردن نمي خورد و فقط در كتابهاست. براي ارتقا علمي بايد در مجلات آي.اس.آي مقاله چاپ كني و آي.اس.آي هم چيزي نيست جز قلمروي پهناور علمي ايالات متحده. يعني در هر حالت خواه نا خواه يكي از پيچ و مهره هاي خوب ماشين قدرت ايالات متحده خواهي بود.

 

#7

آنچه خود در اين مدت به آن ايمان آورده ام اينست كه نقطه ي عزيمت و به عبارت ديگر «مدخل» ورود به بحث «اصلاح سيستم موجود» نيست. من خود بر اين باورم كه آنچه امروز ما نيازمند آنيم «خودآگاهي» است و اولويت اول تمام تلاشهاي ما بايد در جهت ايجاد خودآگاهي در نسل جوان و محصل ما باشد. چنانچه ما اين خودآگاهي را در خود ايجاد كرده ايم از اين پس «سوار» بر سيستم آموزشي فعلي خواهيم بود و مسلط بر آن. اين خودآگاهي باعث خواهد شد كه شرايط فعلي كشور كه نيمه مدرن و نيمه سنتي است به تدريج در فرهنگ انقلابي تحول ساز نسل جديد هضم شود و صبغه ي تمدن ساز به خود بگيرد. پس از اين خودآگاهي است كه قادر خواهيم بود به صورت نظام مند و با دوري از نگاه هاي سطحي (نظير آنچه در 4 گفته شد) به اصلاح وضعيت كشور به خصوص سيستم آموزشي بپردازيم.

    آنچه پس از ايجاد خودآگاهي و در مرحله ي دوم اهميت پيدا مي كند «انتخاب آگاهانه» ي مسير زندگي است. بايد بتوانيم شرايطي را بوجود آوريم كه فرزندان اين مرز و بوم با آزادي و به دور از فشارهاي بي پايه و بي مايه ي  اجتماعي كه به خصوص از سوي خانواده ها اعمال مي شود به «انتخاب» مسير آينده و رشته ي تحصيلي مطلوب خود بپردارند. براي كمك به انتخاب آگاهانه لازم است اولاً به نوجوانان و جوانان خويش كمك كنيم كه خود و استعدادهاي خود را بهتر بشناسند و دوماً اطلاعات كافي را در مورد وضعيت كشور در آن حوزه ها و نيازها و مشكلات موجود (در سطح كلان) در اختيار آنها قرار دهيم.  مرحله ي سوم بهبود شرايط فعلي است. يعني بايد همين سيستم نصفه و نيمه ي موجود را كمي «تعمير» كنيم تا شرايط مورد نياز براي پيشرفتهاي اوليه بوجد آيد. لازم است دانشگاه هاي ما مثلاً در حوزه هاي علوم انساني از نظر بحث معيشت دانشجويان، اساتيد مجرب، ترجمه ي كتابهاي مهم غربي و ... از حداقل ها برخوردار شوند. مرحله ي چهارم اما همان «اصلاح و در صورت لزوم تحول در روندهاي موجود» خواهد بود. بايد سعي كنيم كه با استفاده از تجربه ي غرب در طراحي روندهاي آموزشي، به تدريج و با طمأنينه جهت گيري توسعه ي ايراني اسلامي را در ساختارهاي علمي كشور جايگزين روندهايي كنيم كه قبله اي جز تمدن غرب ندارند. تمدني كه مدتي است قوس نزول خويش را آغاز كرده است.

 

#8

روح الله خميني خودآگاهي سياسي را به ملت ما هديه كرد و انقلاب 57 را رقم زد. آنچه در شكل گيري اين خودآگاهي سياسي نقش مهم داشت وجود ايدئولوگهاي مياني نظير شهيد مطهري، شهيد بهشتي و دكتر شريعتي در سطح جامعه بود كه موجبات آگاهي مردم را بوجود آورد. شبكه ي روحانيون كه پايگاه آنها مساجد بود جرقه هاي خودآگاهي سياسي را در قلب مردم روشن مي كرد.

   و امروز صحبت از انقلابي ديگر است. انقلابي كه منشأ آن خودآگاهي علمي، فرهنگي است و سيد علي خامنه اي علم آْنرا بلند كرده است. حال سؤال اينست كه ايدئولوگها و معماران مياني اينبار چه كساني هستند؟ شايد اينبار دانشگاهيان خواهند بود كه نقش پررنگتري ايفا خواهند كرد. آيا قرعه ي فال را به نام نسل سوم زده اند؟

 قلم سرنوشت در دستان ماست...

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:35 | لینک ثابت |


انقلاب فاطميسلام الله عليها يا انقلاب حسينيعليه السلام

اسكل نام پرنده اي است كه در تابستان غذا ذخيره مي كند و در زمستان فراموش مي كند كه كجا ذخيره كرده است.

داستان ما هم همين است، بر باد هوا لانه مي سازيم و لانه اصلي خويش را فراموش كرده ايم. انباري از معارف و حقايق داريم اما چون فراموش كرده ايم كه كجاست ناچار در بدبختي زندگي مي كنيم.

سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

هرچند كه آقاي بادامچي در همين جايگاه مقالاتي چند نوشتند كه نسل ما فلان است و بيسار است اما حقيقت آن است كه نسل ما نسل تناقضات است. ما كساني هستيم كه شعار شنيده ايم اما عمل نديده ايم، نسلي هستيم كه افرادي كه مي بينيم از اهداف نا اميد شده اند و تسليم را پذيرفته اند. نسل ما نسلي است كه بايد انتخاب كند، بماند يا برود؟ مدتي است كه با هر آدمي در مورد انتخاب رشته صحبت مي كنم تا با ديدگاه هاي همه آشنا بشوم و به تصميم درستي برسم. هر بار كه با كسي به گفت و گوي مي نشينم سخت تر از قبل مي رنجم، گويي كه به باد تمسخر گرفته اندم. روزي خوشحال بودم كه با كسي صحبت خواهم كرد كه مرد آرمان است، سال ها در راه اين مملكت از خودش مايه گذاشته است، بسيار شاد بودم كه امروز ديگر از ارزش ها خواهم شنيد. اما همين را بگويم كه او هم مثل بقيه برگشت و گفت: نگاه كن، دنبال دردسر نگرد! ساده ترين و بهترين كار استاد دانشگاه شدن است، هم پرستيژ داره، هم پول خوب ميگيري، هم دردسر نداره! يك بار يك سري اسلايد درست مي كني و تا آخر عمرت سوت مي زني! 4 تا پروژه هم مي گيري مي دي دست 4 تا دانشجو، كلي پول گيرت مياد! اما اگر سرت بوي قرمه سبزي بدهد نه تنها خودت بلكه خانواده ات را هم بد بخت مي كني، هر شب استرس داري كه فردا چه بازي اي برايت علم مي كنند، چه تهمتي بهت مي زنند و چه بلايي بر سرت مي آورند! اگر هم خيلي مي خواهي حرف خدا رو گوش كني برو سر كلاس اخلاق چند تن از بزرگان، خواستي يك كمي هم درس دين بخون تا هم بار دنيا را بسته باشي هم بار آخرت را!!! مي خواستم خودم را جمع و جور كنم اما عرق سرد كل وجودم را گرفته بود، كم مانده بود از عصبانيت منفجر بشوم. گفتم: پس مملكت چي؟؟ همه اين جوري باشند مملكت اسلامي بدتر نشود بهتر نمي شود! و خيلي آرام و با لبخند پاسخ داد: انگار ظهور رو قبول نداري، حضرت ميان!!!!!

حق مان است، هر چه بر سرمان بيايد حق مان است، بايد هزار برابر اين سرمان بيايد. امروز ديگر برايم معلوم است كه چرا در باغ شهادت را بستند و چرا ديگر خدا در شهر هايمان نيست، ديگر قطب نماي زندگي مان خدا را نشان نمي دهد، اشاره ها همه به سمت خاك است. آنچنان نخوت سر تا پاي وجودمان را گرفته است كه ديگر وظيفه را از دين در نمي آوريم بلكه علاقه ي مان را با دين توجيه مي كنيم، ديگر بندگي خدا هم نمي كنيم، با خدا هم معامله مي كنيم.

آنچنان احساس غربت مي كنم كه تازه مي فهمم چرا خدا گفت "قل انما اعظكم بوحده ان تقومو لله مثني و فردي" "بگو همانا اندرز دهم شما را به يك چيز كه بپاي ايستيد براي خدا دو، دو و يك، يك" آري تكي هم بايد قيام كرد چون تا پايان زندگي هم ممكن است همراهي نيابي.

در زمان ما ديگر جبهه اي بودن حماقت است، احمقاني كه با گوشت خود جلوي گلوله تانك مي ايستادند، انقلاب هم از كم شعوري بود!

صداي جبهه بلنده، ميگه چفيه بي وفا شد
سدّ دز نامه به هور داد، ارزش ما بي بها شد
كوچه هاي بي شهيد شهر ما چه بي وفا شد
گوش ما جاي نيايش آشنا به هر صدا شد

ديگر دارد تمام مي شود، آرمان ها باد هوا مي شوند، غرب اسطوره تاريخ ما شده است و مظاهر دنيا كل خواسته ملت، دين هم وسيله ای براي توجيه خودمان.

يك شلمچه خسته ام امروز، چند فكه غرق اندوهم
اين همه بار را اي دهر، يك سحر از دوش من بردار
من ز پا افتادن آلاله ها را ديده ام
بال تركش خورده پروانه ها را ديده ام
من ميان بادها چرخش فراوان ديده ام
گردش تابوت ها را در خيابان ديده ام

ديگر زماني است كه داريم ارزش هايمان را در خيابان ها تشييع مي كنيم و تمام!

سخنراني مي گفت كه قيام حسينيعليه السلام يك قيام حدّاقلي بود كه حدّاقل ها از بين نروند و قيام فاطميسلام الله عليها يك قيام حدّاكثري بود كه پس از رسول خداصلي الله عليه و آله وسلم دين را در حالت حدّاكثري نگاه دارد و در عجبم كه بعد از 30 سال ديگر نيازي به انقلاب فاطميسلام الله عليها نيست! ما به انقلاب حسينيعليه السلام نياز دازيم.

و دوستان من، اي تمام انسان هاي نسل ما، مي مانيد يا مي رويد؟

اين روزها باز هم بايد چراغ خيمه را خاموش كرد، بايد فقط مردان بمانند، كشته شدن امروز خانه خراب شدن است، تهمت شنيدن و ناسزا خوردن است، كساني كه بين خاك و خدا، خدا را انتخاب كنند در كشاكش دهر خرد خواهند شد ولي بدانيد كه دين در هر زماني فدايي مي خواهد.

آري آزاد مردان بكوشند
بر ستمگر چو طوفان خروشند
يا كه برپا كنند دين حق را
يا كه جام شهادت بنوشند
اگر ديروز حسين فاطمهسلام الله عليه را كشتند، امروز يوسف فاطمهسلام الله عليه هست، اما غريب است، كسي منتظر او نيست! اگر كسي را دعوت مي كنيم بايد خانه را براي او آماده كنيم، نكند مي خواهيم از او در اين شهر پذيرايي كنيم؟ ما او را نمي خواهيم، دروغ مي گوييم، كسي را مي خواهيم كه حقوقمان را از او مطالبه كنيم، كسي را مي خواهيم كه برود برايمان حق مان را بگيريد، كسي را مي خواهيم كه مشكلات خودمان را حل كنيم، دروغ مي گوييم كه منتظرش هستيم.

آقا جونم،
مهربونم،
كي مي آي دردت به جونم،
ميشه دستم رو بگيري؟
كه آب از سرم گذشته،
دنياي بي تو جهنم،
با تو آتش هم بهشته

و من چقدر نا مرد هستم، در سر تا سر شهر به دنبال ذره اي معرفت مي گردم، و او را فراموش كردم، او را كه از مادري براي من مهربان تر است، او را كه از شدت محبت با مريضي من مريض مي شود، او را كه اگر الطافش لحظه اي قطع شود نابود مي شوم.

در ميان بي وفايان شهر كه همه از هم ديگر وفا گدايي مي كنند، در اين شهر كه محبت معامله مي شود، در اين شهر كه احساسات الهي را گرد و خاك پوشانده، فراموش كردم مردي هست كه هميشه منتظر ماست كه بازگرديم، آغوش او هميشه براي فرزند گناهكارِ بي پناهش باز است.

باز هم با دل خون گفت دلِ من: تو كجا ديده دو چشمت
كه در اين ظلمت گمراهي و اين عصر سياهي
كه كسي خرج كسي شعله كبريت نكرده ست
دو خورشيد طلايي، كه دو تا پرچم سرخ است نمادش
به مدار هم و با هم بدرخشند و بتابند و نخوابند،
دل گمشدگان را چو بيابند، بيارند و سر سفره ارباب نشانند
چه بزمي است در اين سفره كه يك سو بود جنه الارباب و بود سوي دگر جنه العباس
در اين بين چه بين الحرميني است، چه بين الحرميني است كه با شور حسيني
همه سينه زنان، گريه كنان، ناله زنان شور بگيرند
براي پسر حضرت زهرا سلام الله عليها

 

پ.ن. دو مداحي كه استفاده شده بود براي دانلود هست.

آقا جونم ... باز هم با دل خون...

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:52 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group