تبليغاتX
نظر سوم

سرباز

سردار

سردار

سرباز

سرباز

سرباز

رهبر

 
تفکر سیستمی ۱

برای توضیح اصولاً هم فهماننده بودن مثال مورد توجه است هم این‌که کاربردی باشد. به عنوان یک مثال کاربردی مجموعه‌ی رهبر، سردار، سرباز را که پیش از این خیلی ذکر آن ـ در مقالات دوستان ـ رفت در نظر بگیرید. مجموعه‌ای که می توانیم آن را شبیه مثلثی ترسیم کنیم. در این مجموعه‌ی رهبر- سردار- سرباز تفکر سیستمی حاکم است. این جا هرکس به صورت کاملا ذاتی به وظایف خود عمل می کند رهبر رهبری می کند، سردار فرماندهی و هماهنگی می کند. و سرباز در قاعده‌ی مخروط تنها عنصر عملیاتی است. هرکسی برای سمت خود تربیت می‌شود و برای تمام موقعیت ها پیش‌بینی صورت می گیرد و سازوکار دیده‌می شود. پس نظم یکی از ویژگی های بارز این مجموعه است. به بیان بهتر نظم در ذات این مجموعه است، شاید اینجا است که استفاده از کلمه‌ی نظام برای برخی مجموعه‌ها موجه می‌گردد. ما باید توجه کنیم که خیلی اوقات مرتکب اشتباه می‌شویم و یک مجموعه را نظام یا سیستم می نامیم در حالی که اساساً از وجوه مبنایی یک نظام نیز بی‌بهره است.

 یکی از ویژگی های مهم این مجموعه این است هر کسی را به چارچوبی محدود می کند و دقیقا به همین علت این مجموعه محکوم است که دچار ایراداتی شود. چند مورد را می توانیم در ذهن خود مجسم کنیم مثلا ما در این سیستم مجبوریم در ابتدا هر فرد را کاملا شناسایی کنیم که البته این به خودی خود بد نیست. اما این فرایند، زمان بر و خطا پذیر است.

ثانیا هر کدام از انسان ها در سیستم اگر مشکل پیدا کنند تمامی سیستم مشکل پیدا می کند. مثلا اگر سردار را حذف کنیم، رابطه ی بین رهبر و سرباز کند و دچار مشکل می‌شود. اگر رهبر را حذف کنیم دچار سرگردانی و گرفتاری می شویم و اگر سرباز‌ها مشکل پیدا کنند که وضع اسف‌بار است.

فرض کنیم که ما در طراحی سیستم به درستی و هوشمندانه عمل کنیم. برای مثال سیستم دیگری طرح نماییم که وظیفه‌ی تربیت سربازها را بر عهده داشته باشد، یا سیستم دیگری که بر عمل‌کرد مطلوب سردار‌ها نظارت کند یا سیستمی که انتخاب‌گر رهبر باشد. این ها در واقع همگی مکمل هایی هستند برای سیستم اصلی رهبر- سردار- سرباز و در واقع می توانیم ادعا کنیم که این همان سیستم رهبر- سردار- سرباز است. به طور کلی هرچه بخواهیم با افزایش عمق و پیچیدگی سیستم آن را بهینه‌سازی کنیم با مشکل روبرو هستیم چون سیستم های پیچیده دچار فساد و بی نظمی می‌شوند و هزینه‌ی طراحی و نگه‌داری آن ها نیز بالاست.

 ادامه دارد...

نوشته شده توسط مصطفي حسن پناه در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 20:35 | لینک ثابت |

 

خوب شد گفتم، اولین نظر پرسوال را محمد حسین بادامچی می گذارد:

تفکر بسیجی همون تفکر هیئتیه؟
البته یه کمی فرق داره.
منظور تفکر ایده آل بسیجیه یا تفکر حاکم فعلی؟
انتقادیه مقاله یا تبیینی؟
زودتر بذارش ببینیم چی میگی

بهتر است بدانیم ابتدا می خواهم در مورد تفکر سیستمی سخن بگویم و سپس به سراغ تفکر بسیجی بروم. باید بپرسم جناب آقای بادامچی آیا نظر شما این است تفکر بسیجی حالت ایده‌آلی دارد؟ نظر بنده این است که این درست نیست که ما اشتباه تمام مکاتب بشری ِ پیش از این را مرتکب شویم و مدینه‌ی فاضله را جایی بدانیم که تفکر مورد نظر ما با پسوند ایده‌آل اجرا می‌شود. اشتباهی که نئومارکسیست‌ها نیز هنوز مرتکب می‌شوند. اسلام یک آئین الهی است ولی در دنیا که انسان به مقام جانشینی خداوند می رسد مخیر است که چه کند. این مقدمه را گفتم تا به جواب سوال شما اشاره کنم. تفکر ایده‌آل بسیجی به زعم من هنوز کاملا شناخته‌شده نیست. تفکر بسیجی حاکم نیز یک تعبیر مبهم است. چون در جاهای مختلف به اسم این تفکر فعالیت های متعددی اجرا شده‌اند و می‌شوند که از جهت ساختاری با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند. ما قصد داریم که در مورد تفکر بسیجی و تفکر سیستمی سخن بگوییم بدون این‌که به صورت وسواسی در معانی آن‌ها تعمق کنیم. چرا که چنین تعمقی آفاتی نیز خواهد داشت.

 

نوشته شده توسط مصطفي حسن پناه در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 21:51 | لینک ثابت |

 

لطفاً در صورتی که این مقاله را مطالعه می کنید آن را تا آخر مطالعه نمایید.

پس از مدت‌ها، برای پایگاه اندیشه ورزی نظر سوم نوشته می‌شود

تفکر سیستمی، تفکر بسیجی؛ توافق یا تضاد (1)

 

پیش گفتار

شاید دو یا سه سال از آن اتفاق می گذرد، سال اول دانشگاه بودم. آن روز هوا آفتابی بود، من با شخص دیگری راه می رفتم از جنوب به ورودی ساختمان ابن سینا نزدیک می‌شدم، از دور می‌دیدم یک آگهی عمومی دعوت به سخنرانی را که عنوان بزرگی روی آن خودنمایی می کرد. من خواندم "تفکر بسیجی" مهدی گفت انگار عینک به چشم نداری آن چیز که آن جا نوشته شده، تفکر سیستمی است نه تفکر بسیجی که از قضا با هم تضاد بسیاری دارند.

مصطفی خنده‌ای کرد، ساکت شد و به فکر فرو رفت. شاید دو سال است که فکر می کند. در هر زمانی در کارها، پروژه‌ها و ماموریت‌های مختلف به این موضوع فکر کرده‌ام.

در این مقاله برداشت‌ها و نتیجه گیری هایم را در این مدت بیان می‌کنم و از مثال هایی نیز بهره می‌جویم. این مقاله را بدین جهت تکه‌تکه می‌نویسم تا در ضمن نگارش کامل با توجه به نظرها و پیش‌نهادها اصلاح شود.

نوشته شده توسط مصطفي حسن پناه در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 19:8 | لینک ثابت |

روح الله بزرگ

چه كسي بهتر از رضا اميرخاني آن روز غمبار ايران زمين را از زبان رزمندگاني كه بعد از او اميد زندگيشان را نااميد مي ديدند، روايت كرده است؟

* * *

ساكش را روي تخت انداخت. روي تخت نشست. دور و برش را نگاه كرد. كتابهايش ميز تحرير، چراغ مطالعه ي فانتزي، ساعت، و قاب عكس. تا به حال كتوجه اين قاب عكس نشده بود. قاب عكس هميشه ارميا را نگاه مي كرده و او هيچوقت قاب عكس را نديده بود. به عكس خيره شد. انگار چيزي شورمزه در دهانش ريخته بودند. بغضش تركيد. مثل بچه هاي كوچك گريه مي كرد. گريه امانش را بريده بود. حرف نمي زد. زارزار گريه مي كرد. چيزي براي گفتن نداشت. ارميا تا صبح گريه مي كرد. همانطور كه نشسته بود گاهي خوابش مي برد. گاهي بيدار مي شد. كاري جز گريه كردن نداشت. نمي دانست وجودش تا اين اندازه به وجود امام وابسته بوده است. حالا كه امام نبود، انگار زندگي ارميا تمام شده بود. روي تخت افتاده بود. صدايش آن چنان گرفته بود كه توان حرف زدن نداشت. اصوات به طرزي بي معني از حنجره اش بيرون مي آمدند. اشكهايش تمام شده بود و گريه فقط چشمهاي سرخش را مي سوزاند...

* * *

   جنازه ي امام تا صبح مصلي بود. قرار بود صبح بعد از خواندن نماز ميت براي تدفين، جنازه را به بهشت زهرا ببرند. امام تنها نبود. دورتادور جنازه اش هزاران عاشق روي خاكهاي مصلاي تهران نشسته بودند. بعضيها شمع آورده بودند. شمعها خاصيتي غير از روشنايي داشتند. خاصيتي غريب كه زمين را مثل آسمان مي كرد. زمين مصلي با شمعهاي روشنش، آسمانتر از آسمان با ستاره هاي تكراريش بود.

* * *

شب ارميا را در خانه نگه داشته بود. جرأت نداشت شبانه به مصلي برود و امامش را ببيند. شهين و معمر مراقب بودند و ديدند كه تا صبح چراغ اتاق ارميا روشن بود. بالاخره صبح از جا بلند شد. مثل آدمهايي كه جايي براي رفتن ندارند. شهين آرام، با ترسي غريب به در اتاق ارميا چند ضربه زد.

-         بله

-    ارمي جون! (بغضش تركيد) الآن مي خوايم براي امام نماز ميت بخونن. من و معمر داريم مي ريم. اگه توام مياي، بيا كه بابا منتظره.

ارميا گريه اش گرفته بود. زانوهايش را بغل گرفته بود. آنقدر به عكس امام خيره بود كه شهين را در چارچوب نمي ديد!

-    بريم برا امام نماز ميت بخونيم! مامان حواست كجاس؟ منِ ارميا برم بگم خدا ارجم روح الله! خدا روح خودت رو بيامرز!... مامان كجاي كاري؟ ما بريم از خدا بخوايم امام رو بيامرزه؟ حواست نيست مامان...هيچكس نمي فهمه...چرا همه اينجوري شدن؟ امام رو نبايد دفن كرد. امام زنده س. مامان امام زنده س!

شهين از اتاق بيرون آمد و با اشاره به معمر فهماند كه ارميا نمي آيد.

* * *

دو ساعتي گذشته بود. مراسم نماز تمام شده بود. ارميا ديگر گريه نمي كرد. بغض جايش را به خشمي غريب داده بود. اين خشم با خشمهاي عادي فرق مي كرد. كسي كه خشمگين مي شود، حركاتش عصبي مش شود و متشنج. اما ارميا آرام بود. آرام و مصمم. و بسيار خشمگين. خشمگين از زندگي. خيليها از زندگي افسرده مي شوند ولي ارميا خشمگين بود. انگار فكري ساختاريافته در ذهنش به تكامل رسيده باشد. بغضش را فرو خورده بود. از جا بلند شد. درب كمدش را باز كرد. چمدان را بيرون كشيد. آنرا باز كرد. بوي خاك بيرون زد. لباسهاي خاكي جبهه را درآورد. انگار اسطوره اي براي مبارزه، لباس رزم مي پوشد. لباس را به سينه فشرد. لباس را با دست جلوي صورتش گرفت. لحظه اي خودش را درون آن لباس تصور كرد. لباسها هنوز خاكي بود. لباسها را تكاني داد. خامهاي جنوب با هواي تهران مخلوط شده بود. ارميا طوري نفس مي كشيد كه انگار در سنگر خود ايستاده است. نمي خواست حتي ذره اي از خاك جنوب در هواي تهران حرام شود.

* * *

امام رفت. سيل انسانها به سمت بهشت زهرا در حركت بودند. جمعيت از در و ديوار مي جوشيد. آنقدر تعداد آدمها زياد بود كه از هر طيف و گروهي مي شد نمونه اي پيدا كرد. زنها، مردها، بچه ها، همه و همه به سمت بهشت زهرا مي رفتند. هركس با هر وسيله اي كه داشت. در وانتها و كاميونها آنقدر آدم سوار شده بود كه از آنها فقط يك حجم انساني در حال حركت پيدا بود. از اندازه ي اين حجم انساني معلوم مي شد كه وسيله ي نقليه اتوميل سواريست يا وانت است و يا كاميونت. البته اين حجم انساني با همان سرعتي جلو مي رفت كه ساير آدمهاي پياده مي رفتند. قيافه ها متنوع بودند. از هر قماش و دسته اي.

   زني با چادر مشكي كه لكه هاي قهوه اي خاك روي چادرش مشخص بود. جواني كه هنوز مو به صورت نداشت. با پيراهني مشكي و شالي سبز. پيرمردي كه يك دستش عصا بود و با دست ديگرش به سختي عكس امام را بالا گرفته بود....سه چهار جوان با لباس سربازي. سرباز اولي به سرباز دومي چيزي گفت و خنديد. دومي جوابش را نداد. خيره نگاه مي كرد. مردي روي ويلچر نشسته بود. احتمالاً از جانبازان جنگ بود. ضجه مي زد. انگار نه انگار كه اين همه آدم او را نگاه مي كنند. انگار نه انگار كه سرباز دومي هم او را نگاه مي كند...مردي بلندقامت و موقر، حدوداً پنجاه ساله، كت و شلوتر سياه، پيراهن تميز سفيد، كراوات سياه، دست در دست زنش كه مانتوي سياه پوشيده بود، زنش عينك آفتابي زده بود. مانتوي سياه زن گلي شده بود... اگر كسي يك نفري سوار موتور بود، اولين نفري كه او را مي ديد به سرعت پشت موتور مي پريد. صاحب موتور اعتراضي نمي كرد. هيچكس احساس مالكيت نسبت به چيزي نداشت...

   قيافه ها غريب بود. نوعي بهت در چهره ها بود كه جلو نمايش اندوه را گرفته بود. با خودشان حرف مي زدند. بعضي ها هم ساكت مي دويدند. خيليها انگار جلو با كسي قرار داشته باشند، مي دويدند. وقتي تنه شان به تنه جلويي مي خورد، جلويي به آنها راه مي داد. مي دانستند بعضي عجله ي بيشتري دارند. جواني به سرش گِل زده بود. رنگ قهوه اي روشن روي موهاي سياه. بعضيها پرچم و كتلهاي محرم را به دست گرفته بودند. سياه و سبز و قرمز. سر و صداها زياد بود. يكي از پشت بلندگوي ماشين دولتي شعار مي داد. كسي حال نداشت جواب بدهد. شعار عينيت يافته بود. هيچكس به حف ديگري گوش نمي داد.

-         ايران در به در شده، بسيجي بي پدر شده.

-         امام رفت.

-         آقا حالا چي ميشه؟ كسي مياد رو كا؟ نظام چي ميشه؟

-         خدا بزرگه. اين انقلاب نمي خوره زمين.

-         خدا خودش نگه داره.

-         هيچكس نمي تونه جاي امام رو بگيره.

-         ما هرچي داشتيم از امام داشتيم.

-    عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خميني بت شكن پيش خداست امروز، مهدي صاحب زمان صاحب عزاست امروز.

-         آقا كوچولو، بابا مامانت كجان؟ برو دستشون رو بگير.

-         بابام شهيد شده آقا. من خودم بزرگم.

-         خميني من سه تا پسرو داده بودم واست. حالا كجا رفتي. خميني من رو هم با خودت ببر.

-    بي پدر شديم. من بابام پانزده خردادي بود. الآن شصت و هشته. اون موقع چهل و دو بوده. بيست و پنج سال. منم بيست و پنج سالمه. من بابام رو نديده بودم. مردُم! تو اين مدت من به همه مي گفتم، من بابا دارم. حالا باباي منم مرده، دوباره مرده!

-         آي آقامُوا...

حرفش را خورد. پاي مصنوعي جانباز جدا شده بود. جواني كمك كرد تا از ميان جمعيت پا را بردارد.

-    آقا اين اطراف، دور همين بهش زهرا كه آقارو خاك مي كنن، الآن آدم بياد زمين بخره. بعداً كافه بزنه و رستوران و چه مي دونم، بازار. اينجا زيارتي ميشه عزيز دلم. اينجا گنبد و بارگاه درست مي كنن. حالا ببين. همين زميناي شخم خورده، حالا ميشه خدا تومن.

كسي كه در كنارش بود حتي سري هم تكان نداد.

-         يه ديقه وايسا. بذا من اينرو بكشم كنار. دِ بابا صب كن. مصّب داشته باش. غش كرده وايسا!

-         آي امام. من نميذارم خاكت كنن. امام نمرده. امام نمي ميره بي ناموسا.

از دهان جوان غش كرده كف مي ريخت.

-         يا ايتها النفس المطمئنه. ارجعي الي ربك راضيۀ مرضيۀ...

لنركروز سپاه كه از بلندگويش صداي قرآن مي آمد، به سختي عبور كرد.

-         خودت گذاشتي رفتي، نگفتي چي به سر ما مياد؟

-    نترس برادر. هستن. اين انقلاب مال اسلامه. خود خدا نگهش مي داره. مگه ميشه خون اين همه شهيد از بين بره؟

-         خدا خودش نگه داره.

-         بي بي سي امروز صبح گفت تو ايران جنگ قدرته. تو جمارون جنگه الآن.

-    بي بي سي غلط كرد با تو! كدوم جنگ؟ قدرت چيه ديگه؟ اين همه آدم اين جاس. جنگ اگه بشه به اسم علي قسم جرشون ميدم. اصلاً كي با كي جنگ ميكنه؟

-    نه بابا جنگ كه نه. از قبل فكرا شده بوده. ببين اصلاً انگاري جاي دفنم مشخص شده بود. الآن رهبر تعيين كردن. آقاي خامنه اي مثل شير وايساده.

-         حالا مي بينيم.

-         وايسا ببين.

-         حالا امام رو چه جوري ميارن؟

-         يه ماشينايي بود تو مصلي، كاميون مانند با اون ميارن.

-         از كجا رد ميشه؟ دو تا راه كه بيشتر نيست، هر دوتاش...

-         نه آقا با هليكوپتر ميارن.

-         پس تشييع چي ميشه؟ بالاخره سنته، مستحبه.

-         پس اين همه آدم اومدن تشييع عمه ي من؟ ثوابش ميرسه آقا.

-         اصلاً نميشه تشييع كرد.

* * *

سه شنبه شانزده خرداد شصت و هشت بود. هوا گرم بود. از بالا، فقط ساختمانها معلوم بودند، درختها و تيرهاي برق. بقيه ي زمين همه جا سياه بود. جاده هايي كه به بهشت زهرا منتهي مي شد مثل يك نوار سياه مشخص بودند... اعداد وقتي از مقادير محسوسي بيشتر مي شوند، ديگر هيچ مفهومي را منتقل نمي كنند. صدها هزار نفر آدم با يك ميليون با ده ميليون خيلي تفاوتي ندارد. هيچكس اندازه ي دريا را بر حسب تعداد قطره ها نمي گويد. درياي از آدم. اگرچه دريا را از ماهي ها گرفته بودند، ماهيها خود دريا شده بودند.

   دريا موج غريبي داشت. بلند و توفنده. آدمها را به ديواره ي كانتينرها مي زد. بعضي روي زمين مي افتادند. آدمهاي ديگر بلافاصله رويشان را پر مي كردند.

   از قم به طرف تهران، بعد از درياچه نمك، بستر خاكي دشتها بسيار متنوع و گونه گون است. بعد از درياچه نمك، كوههاي سي مايلي كه بيشتر به تپه مي مانند، خامهاي سرخ دارند، با پوسته اي سفيد و محكم. بعد كوه كهريزك. از آنجا به بعد خاكها آرام آرام قهوه اي مي شوند. رنگشان روشنتر مي شود و حالت رمل پيدا مي كنند. سطح رويشان هم شل مي شود. با اندك بادي كه مي وزد، خاك بلند مي شود و در هوا حل مي شود. اين سير ادامه دارد تا بهشت زهرا. نزديك بهشت زهرا خاكها مثل خاكهاي جنوب مي شوند. خاكهاي بهشت زهرا مثل خامهاي جنوبند. اين شايد به خاطر به خاك سپردن بعضي آدمها در بهشت زهرا باشد. آدمهايي كه گوشت و پوست و استخوانشان از خاكهاي جنوب ساخته شده است!

   بوي خاكهاي جنوب را همه حس مي كردند. خاصه آنهايي كه لباسهاي خاكي و سبز تنشان بود. خاصه آنهايي كه با ويلچر آمده بودند...

* * *

شادي روح امام و شهدا صلوات

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 1:15 | لینک ثابت |

سردار بزرگ اسلام دكتر مصطفي چمران

چندي پيش مطلبي در وبلاگ سوتك تحت عنوان تکلیف امروز ما، چمران یا خمینی نوشته بودم كه مورد مناقشه و بحث جدي بين خوانندگان متن قرار گرفت.

   امّا عنصري در آن نوشته وجود داشت كه آنرا تا حدي به زياده خواهي هاي نفساني شبيه مي كرد. اين موضوع چند بار توسط افراد مختلف به من تذكر داده شد. كم كم با اشارت «مجتبي عرب» و «علي عبدالوهاب» دريافتم كه بخشي از اين نوع اظهارنظرهايم ناخودآگاه ريشه در فضاي اومانيستي و خودمحوري حاكم بر كلاسها و محيطهاي دانشگاهي دارد و در نقاط ظريفي با مباني ناب اسلامي در تضاد قرار مي گيرد. طولي نكشيد كه در جلسه ي پنج شنبه ي پيش، توصيه هاي حكيمانه اي در همين باب از سوي حجۀ الاسلام سيد عباس نبوي به ماهايي كه در شرف طراحي مسير آينده ي زندگيمان هستيم، انجام شد و به ما ثابت كرد كه همواره بايد در صدد اصلاح و تطبيق انديشه هاي خود با مباني ديني و اخلاقي باشيم.

   متن زير-كه به پرونده ي چمران روزنامه شريف نرسيد- به نوعي اصلاح شده ي همان نوشته است كه در اثر هشدارهاي حاج آقا نبوي تصميم به بازنگري در آن گرفتم. مسلماً اين نوشته هم تا حدودي منطبق بر اسلام ناب نيست و با نقدهاي سازنده ي شما انشالله كاملتر خواهد شد.

 

الگوي اجتماعي جهاد: رهبر-سردار-سرباز

نگاهي تحليلي به سيره ي سردار رشيد اسلام دكتر مصطفي چمران

 

همه­ي ما از دكتر چمران و زندگي بي­نظير و پرمجاهد اين سردار بزرگ بسيار شنيده­ايم و هر بار بزرگي او را تحسين نموده­ايم. چمران از نظر عاطفه، علم، تواضع، تلاش، صبر و ايثار در منتهاي افق ديد انسانهاي امروزي قرار گرفته است. از اينها صحبت بسيار شده و بسيار خواهد شد. امّا اينبار مي­خواهيم با نگاهي نو شخصيت دكتر چمران را مطالعه كنيم.

   در كتابهاي درسي از مثال حل شده براي تسهيل فهم مباني و اصول مورد نظر تدريس استفاده مي­شود. همه­ي دانشجويان مي­دانند كه مثال محل قرار و سكون نيست. اعداد و پاسخها و عباراتي كه در مثال وجود دارند، نيستند كه به ما مي­آموزند، بلكه «الگوي عملي حل مسأله» است كه در پس اين اعداد و معادله حل كردنها و صفحه سياه كردنها عايد خواننده­ي تيزبين مي­شود. «الگوي حل مسأله»

   چمران يك مثال حل شده است. پر از زيباييهاي ظاهري. امّا در اينها نبايد ماند. چمران بالاتر از يك ستاره­ي درخشنده در تاريخ، يك الگو بود. الگوي عملي تعالي و كمال انسان. الگويي كه فاصله­ي چنداني با ما ندارد و در فضايي بسيار مشابه فضايي كه ما در آن نفس مي­كشيم، زندگي مي­كرده است.

   آنچه مي­خواهم به آن بپردازم الگوي رفتارهاي اجتماعي چمران است. كليد تصميم­گيري­هاي شگفت چمران. تصميم­گيري­هايي كه در چند مقطع لبنان و كردستان و جنگ، چمراني را ساخت كه ما امروز مي­شناسيم و به احترام ياد مي­كنيم.

*

در ميدان جنگ و جهاد سه كاركرد اجتماعي وجود دارد: رهبر، سردار و سرباز

   شيعه از همان روزي كه رسول عظيم الشأن اسلام رحلت كرد و خلافت مولايش علي غصب شد دانست كه رهرو راه علي بودن عجين شده است با مجاهده و تكاپوي روز و خون دل خوردن و ناله­هاي شب. به همين ترتيب شيعه­اي كه 1357 سال شمسي پس از هجرت پيامبر به مدينه، براي اولين بار در كشوري به نام ايران تشكيل حكومت داد، به خوبي مي­دانست كه ادعاي تشيع و زمينه­سازي ظهور ذخيره­ي الهي بر زمين، با جهاد و جنگ هر روزه همراه است.

   جنگ «تمام اسلام با تمام ظلم و جور» در سال 67 با پيام قطعنامه­ي امام، وارد مرحله­ي جديدي شد. اما الگوي حركت همان الگوست. الگوي رهبر-سردار-سرباز

   چمران در اين الگو «سردار» است سرداري در حوزه­ي نظامي. همچون آويني كه در حوزه­ي فرهنگ سردار بود و ميرحسين موسوي كه در حوزه­ي سياست. اين سه نفر را در ميان خيل سرداران لشگر اسلام به عنوان سه شاخص مطرح مي­كنيم و سعي مي­كنيم با در نظر گرفتن عمل آنها الگوي رفتاري مورد نظر را بدست آوريم.

    اوّلين ويژگي چمران به عنوان يك سردار اين بود كه پشت به رهبراني بزرگ و مطمئن داشت. در لبنان امام موسي صدر را يافت و همچون پروانه سالها به دور او مي­گشت. بعد از پيروزي انقلاب خدمت در ركاب بزرگترين رهبر معاصر جهان اسلام، امام خميني را برگزيد. در يك جمله، ولايت­پذيري و انتخاب صحيح دستگاه مختصاتي كه مي­خواهد در آن به اداي وظيفه بپردازد و از چارچوب آن تعدي نكند، اولين شاخصه­ي چمران به عنوان يك سردار ست.

دومين ويژگي كه مكمل ويژگي اول است و دركنار آن نقش ايفا مي­كند، «خلاقيت و استقلال و ابتكار عمل» است. شهيد آويني مي­گويد: «اگر انسانهايي كه مأمور به ايجاد تحوّل در تاريخ هستند خود از معيارهاي عصر خويش تبعيت كنند، ديگر تحوّلي در تاريخ اتفاق نخواهد افتاد» ويژگي مهم سردار كه او را از سرباز متمايز مي­كند اينست كه آماده­ي شنيدن دستور نيست، بلكه خود در چارچوب هدايت رهبر، تشخيص وظيفه مي­كند و بي­پروا شروع به فعاليت مي­كند. شهيد چمران بدون اينكه منتظر ديگران باشد، در سالهاي سخت آغازين جنگ، شخصاً ستاد جنگهاي نامنظم را تشكيل مي­دهد و خود مسئوليتش را به عهده مي­گيرد. شهيد آويني «گروه روايت فتح» را جمع مي­كند و بدون اينكه طلبكار و منتظر بالادستي­ها و پايين­دستي­ها شود، دوربين به دست مي­گيرد و به دل ميدان جنگ مي­زند و به آنچه به عنوان آويني وظيفه­ي خود مي­داند، خالصانه و بي­منت عمل مي­كند. سردار مقهور شرايط اطرافش نمي­شود بلكه خود آنرا رقم مي­زند. سردار به وظيفه­ي خود عمل مي­كند و زياده­خواه و جاه­طلب نيست. سردار به قدري بي­ريا و پاك است كه عمدتاً او را در زمان حياتش به عنوان سرداري كه جبهه­اي جديد در مبارزه آغاز كرده است، نمي­شناسند، بلكه او را سربازي چون باقي مي­دانند و او خود اينگونه مي­پسندد. سردارها بعد از مرگشان است كه جاودان مي­شوند.

*

   دليل اصلي ناكارآمدي­هاي متخصصين و نخبگان امروز كشورمان در صحنه­ي عمل اينست كه جايگاه خود را فراموش كرده­اند. دانشگاهيان كه «خواص» جامعه­ي امروز محسوب مي­شوند، يا خود را سرباز مي­انگارند و منتظر دستوري از بالا هستند كه به ايشان ابلاغ كند كه چه بايد بكنند يا خود را رهبر مي­دانند و در صدد بازتعريف چارچوبهايي جديد و زيرسؤال بردن خط مشي فعلي و ترسيم راهبردهاي كوتاه­مدت و بلندمدت براي بخش­هاي مختلف نظام، از سيستمهاي اقتصادي گرفته تا سياستهاي فرهنگي هستند و به اين ترتيب جايگاه اصلي خويش و وظيفه­ي سنگيني كه در همان حوزه­ي محدود عملشان بر عهده دارند، فراموش مي­كنند. دانشجويان و اساتيد و مسئولين دانشگاه­ها و سازمانها، فرد مسئولتر يا مقام بالاتر يا ساختارها و سيستمهاي موجود را متهم مي­كنند و خود فراموش مي­كنند كه به عنوان سردار، مأمور به تصميم­سازي و طراحي شرايط مناسب براي پيشبرد اهداف كلان ترسيم شده از سوي رهبري و مسئولين بالاتر در همان حوزه­ي اجرايي خود و نسبت به سربازان و پايين­دستي­هاي خود هستند. اينگونه است كه در كشور ما همه از همه مطالبه مي­كنند و مسئولين مدام جاي خود را به همديگر پاس مي­دهند، امّا كاري پيش نمي­رود!

انشاالله كه بتوانيم چمران را نه در سخن بلكه در عمل الگوي خود قرار دهيم.

ياعلي

 

پانوشت: (در مورد چمران مهدي دادمان هم مطلبي با عنوان چمران از کدامین قبیله است؟ نوشته كه خواندنش خالي از لطف نيست)

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 21:4 | لینک ثابت |

 

               

بسم الله الرحمن الرحيم

 

«اصالت با خداست»

به همراه آسيب شناسي اي مختصر از فضاي امروز جامعه دانشگاهي

 

«در جلسه هفته گذشته حلقه دوستان بحث اين شد که ما براي چه در دنيا در حال تلاشيم و چه چيز وظايف و اهداف ما را تعيين مي کند که بحث مفصلي در اين حين شد که خلاصه آن در ابتداي اين متن آمده اما در انتهاي جلسه قرار شد،هرکس به عنوان مشق! نظر خود را راجع به بحث هاي اين جلسه بنويسد.»

 

گفته شد که به اصطلاح حزب اللهي ها اينقدر غرق اصلاح جامعه شدند که از پرداختن به خود غافل شده اند.بحث بدين جا کشيد که مگر خود يا "من" مقدسي هم داريم؟گفته شد که دو "من" داريم يکي "من حيواني" و ديگري "من الهي" . هدف زندگي ما بايد بنده خدا شدن آن "من" باشد و طبيعتا اين ديگر من حيواني نيست. ممکن نيست کسي بتواند به جامعه خدمت کند مگر از درون ساخته شده باشد و به خود پرداخته باشد و البته عکس اين گزاره نيز تاييد شد ولي نه براي اين مرحله از بحث وظايف ما. تا اينجا مي توان گفت مهم اينست که "من" بايد عبد خدا شوم و هرآنچه در اين راه لازم است بايد انجام شود، حتي اگر  بحث خدمت به جامعه مطرح مي شود در چهارچوب توسعه "من" است.

اما بعد؛

به عقيده اين حقير از چند منظر مي توان نگرش بالا را نقد کرد:

محتواي کلام

نکته ظريف اين نگرش  اصالت «بنده خدا شدنِ من» است.اما به نظر نگرش شيعي به آفرينش اصالت را به «بنده خدا شدن» مي دهد. فرق دو کلام در يک قيدِ "من" است اما تاثير همين يک مني که درنگاه اول يک «منِ الهي» هم به نظر مي آيد در روش زيستن و  بالتبع سعادت و شقاوت انسان شايد به اندازه فاصله يک بهشت و جهنم يا لااقل فاصله بهشت تجار تا بهشت اولياالله باشد.

ابتدا بايد گفت اينجا سخن از جهان بينيست و به قول رهبر انقلاب لازمه لااقل رسيدن به کوهپايه ها نگاه به قله ها و آرماني نگريستن است،همانگونه که شيعه امامان خود را کساني مي گيرد که اگر تمامي عمر هم تلاش کند هيچگاه به نزديکي مقام آنها هم نخواهد رسيد اما براي شيعه وجودي مثل اميرمومنان(ع) امام است يعني اسوه و الگوي زندگي پس اگر صحبت از بزرگان يا حتي تفاوت بهشت اوليا و تجار و بزدلان  مي شود بدليل لزوم آرماني نگريستن براي حرکت در مسير کمال است.

اما ادامه کلام اينکه وقتي صحبت از اصالت« بنده خدا شدن من» به جاي  «بنده خدا شدن» مي شود اين خود حامل پذيرش اصالت يک "من" است مني که شايد الهي به نظر بيايد اما اينجا من اصل شده است،حال چه براي بنده خداشدن چه براي چيز ديگر.

شيعه مي گويد در عالم هستي فقط و فقط  يک چيز اصالت دارد و آن هم «خدا»ست ،همه چيز براي او، فداي او، از او و به او؛ در يک کلام همه چيز فداي رضاي او. نکته اينجاست اين همه چيز شامل "من" هم مي شود،پس مني هم نيست که اصالت داشته باشد من اگر حب ذات هم دارم اين حب وقتي حقيقي و اصيل است که بخواهد نيست شود در هستي مولاي خود. "من" بنده خدا مي شوم نه چون "من" بايد خوب باشم چون همه چيز من جمله "من"  فداي رضاي او چون آفريده شدم براي اينکه نيست بشوم در هستي او.

فرق است ميان خوب شدن براي اينکه «من بنده خوب خدا باشم» با  خوب شدن از اين جهت که «تمامي عالم بايد به او برسد يکي از آن تمامي هم من»

به نظر در نهايت امر اگر مسير هم متفاوت باشد هردو طرف انسان تبديل به انسان خوب مي شود اما تفاوت جهان بيني قاعدتا يکي را در صراط مستقيم مي برد و ديگري را در طرق نامستقيم.

امام حسين(ع) به کربلا رفت و آن مصائب را پذيرفت چون با خود مي گفت:«من به عنوان بنده خدا بايد امام حسين بشوم» يا اينکه واقعا تمام وجودش پر بود فقط از اينکه«من بايد فداي او بشوم»؟ آيا  اصل براي حضرت(ع) اين بود که من بايد بنده خدا بشوم ؟ و  در شوون بندگي چه شاني بالاتر از امام حسين(ع) شدن براي من وجود دارد؟پس چنين مي کنم تا بهترين شان "خود" را يافته باشم .يا مسئله جداي از اين بود که "من" بايد امام حسين(ع) بشوم و نگاه ايشان صرفا همين بود که "من" بايد وجودم را فداي رضاي حق کنم  چه خداوند مرا امام حسين(ع) بکند چه نکند-امام حسيني که امروز مي توان ديد چه جايگاهي در دنيا دارد و خداوند روز عرفه زودتر از مهمانان خود به زائران مرقد حضرت اباعبدالله(ع) مي نگرد-حقيقت به نظر چنينست که حتي مثقال ذره اي هم هدف حضرت بالارفتن شان الهي خود نبوده بلکه سراسر اين وجود غرق کسب رضاي الهيست نه براي پربارکردن نامه اعمال به عنوان هدف مقدماتي کسب رضاي الهي.چون اساسا فلسفه آفرينش را رضاي الهي مي بيند و هيچ چيز اين وسط مهم نيست حتي "من".

 

اگر "من" حتي به عنوان واسطه هم پذيرفته شود و به خودش اصالت بدهيم کار خراب مي شود اين "من" مستعد خود محوريست،لحظه اي غفلت و کوچکترين اصالت بخشي به آن منجر به انحراف مي شود ما اگر حب ذات هم داريم ذات را وسيله(و نه حتي هدف واسطه) ميبينيم.

سوالي که ممکنست پرسيده شود اينست که در هردو حالت "من" خوب مي شود  پس خروجي يکسانست،پاسخ اينست که اين "من" دست و پاگيرست و مانع پيشرفت در هرجايي و به هر اسمي.يک وقت مي گوييم :«من بايد درسم خوب باشد» چون از ويژگي هاي پيشرفت انسان بالا بودن علم و تحصيلات اوست پس خوب درس خواندنم براي بنده خداشدن "من"  لازمست؛يک وقت مي گوييم:«من بايد درسم خوب باشد» چون اگر درس من خوب نباشد نمي توانم تبليغ دين خود را بکنم و حرفم برش ندارد پس من بايد درسم خوب باشد تا بتوانم رضاي الهي را بيشتر کسب کنم؛ظاهرا نتيجه هردو يکيست و در هردوحالت شخص خوب درس مي خواند اما باطنا چه؟با يک اتفاق بحراني و آزمايش الهي مي توان ديد که اين نتيجه تنها در وقت آرامش يکيست؛ فرض کنيد کاري بايد براي ديگران کرد تا آنها از نظر معرفتي و ... بهتر از من و دوستانم بشوند،طبعا براي چنين کاري بايد وقت گذاشت و هزينه کرد از اعتبارات شخصي و نه گروهي.با نگاه اول شخص حاضر نيست 19.5ش 19 بشود و بيايد اين خدمت را بکند اما با نگاه دوم درس و ... صرفا يک خط قرمز است که اگر از آن عبور کني ديگر خدمت کردنت موجب رضاي الهي نيست اما برايت اهميت ندارد که 19.5ت حالا 18 هم بشود صرفا نبايد از خط قرمز عبور کني و جزو آدمهاي متوسط يا پايين به حساب بيايي. در واقع براي يکي چون همان "من" مطرح است حالا به اسم "من الهي" و ملزومات يک من الهي برتر. ديده مي شود که در نهايت موجبات عقبگرد به "من نفساني"  برايش فراهم مي شود و ديگري حتي "من" هم برايش يک وسيله تامين رضاي الهيست نه هدفي که گويي تنها و تنها محور مهم رضاي الهي در عالم اوست. درواقع به ظاهر يکي بالذات مي خواهد خوب بشود،ديگري گرچه هدف ذاتيش خوب شدن خودش نيست اما فضل الهي او را بالعرض خوب مي کند.

در اين مواقع نبايد سريع مصداق سازي کرد چراکه در عالم واقع خيل عظيم امثال مني وجود دارند که به بهانه خدمت به اسلام و مسلمين درس و خودسازي را مي پيچانند و انتهاي وجودشان از عشق به خدمت پر نيست بلکه پر است از تنبلي و فرار از درس و شيفتگي قدرت.،وخيل عظيم ديگري که بهانه بي عمليشان،  اولويت تحصيل و تهذيب و ورزش در اسلام است اما حقيقتا از خدمت و کار فرار  مي کنند چون در انتهاي وجودشان خودپرستي و تنبلي موج مي زند.ليکن سخن از آرمانها و نگرش صحيح به زندگيست.

در نگرش ديني نه فرد اصيل است نه اجتماع نه ترکيبي از هردو؛  بلکه اصالت فقط و فقط از آن خدا و رضاي اوست.آنها که در جامعه دم از اصالت فرد و تقدم خودسازي بر ديگرسازي مي زنند و خدمتي به جامعه نمي کنند اين ادعاي خودسازي براي رضاي خدايشان از يک منيت سرچشمه گرفته فلذا به جاي خودسازي به حجاب سازي دور وجود خود مشغول شده اند. افرادي که  فايده اي براي جامعه حتي در بلند مدت هم نخواهند داشت بلکه بسيار پرمدعا و مسلط به الفاظ هم هستند وديري نپايد که به تمسخر و مانع تراشي براي اهل عمل خواهند پرداخت.

آنها که دم از اصالت جامعه و کار براي ديگران مي زنند و نگاهشان که مي کني نور يک خدمتگزار واقعي و صادق مردم در وجودشان ديده نمي شود،گويي از خود غافلند و وجودي ندارند که بتوانند فيضي به ديگران برسانند،حزب و تشکل و گروه و به خاک ماليدن رقيب و ... برايشان بت شده،حقيقت اينست که اگر درون اينان نيز جستجو کني همان منيت را خواهي يافت، منيتي که اينبار خود را به شکل اينکه "من" فلان کار را کردم يا "من"  مسئول فلان جا هستم خود را نشان مي دهد، اينبار نيز خدمت به خلق و کسب رضاي خدا  بهانه طلب جاه و مقام و توسعه "من"  شده است.آنها که دم از اصالت ترکيب اين دو مي زنند نيز گاهي به شرق مي روند و گاهي به غرب اما صراط مستقيم يک جاست و نه در جامعه است نه در فرد در جاييست که سخن از "من" نيست جايي که "من" ذوب در يک وجود نامتناهي شده است و به مثابه چوبِ نجسِ سوخته در آتش استحاله شده و ديگر خبري از نجاست نيست چون ديگر خبري از چوب نيست.

 

زمان و مکان و مخاطب کلام

نکته ديگر زمان بيان اهميت خودسازي در برابر کار براي خلق است،اينکه امروز اينگونه برسر عملگرايان کوبيده مي شود که شما به فکر خود نيستيد و چون ذات نايافته از هستي بخشيد کي توانيد که شويد هستي بخش،  متعلق به آسيب شناسي از دانشجويان 4-5 سال پيش است،روزگاري که گفتمان عملگرايي و تاکيد افراطي برآن در فضاي دانشگاه حاکم بود؛ اما امروز   آنچه در جامعه دانشگاهي موج مي زند فضاي رخوت و بي عمليست، از يک طرف جبهه مقابل خالي شده و از طرف ديگر گفتمان اصولگرايي بر جامعه حاکم شده است در نتيجه دوستان به اصطلاح حزب اللهي به خود مرخصي داده اند و اتفاقا بهانه اين مرخصيشان هم همان رشد کردن و خودسازيست. شايد 5-6 سال قبل از چپ کردن انقلابي هاي تير اول انقلاب سخن گفتن و علت را در عملزدگي ايشان جستجو کردن تلنگري خوب به جامعه بچه مذهبي ها بود تا بلکه دست از عملگرايي کور و بي پشتوانه علم دست بردارند؛  اما اکنون در روزگار رخوت حاصل از همان دوران به سر مي بريم. در چنين فضايي يک نفر هم که در دانشگاه براي آرمانهايش کاري مي کند غنيمت است و تاکيد بر خودسازي و مقايسه چپ کرده گاني که انقلابيهاي دهه 60 بودند با عملگرايان امروز دانشگاه،  اين معدود صف شکنان فضاي رخوت و سستي را نيز در موضع ضعف مي نشاند؛ چراکه امروز برعکس ساليان قبل بهانه فرار همه از انجام وظيفه اهميت رشد و خودسازيست و اين جمله معروف که «ما بايد اول خود را بسازيم و بعد به ديگران بپردازيم» . گويي که خودسازي يک مقوله جدا از کار براي خلق خداست و انگار که دين ما نيز علم را از عمل جدا دانسته و کسي که واقعا-تاکيد مي کنم واقعا نه در ادعا- براي رضاي خدا و ولي او و نائب ولي او در سنگر  دانشگاه کاري مي کند را خدا تنها و بي بهره خواهد گذاشت،امروز کوبيدن بر سر  چنين سوظن بزرگي نسبت به رب عالميان مهمتر است از پرداختن به آسيبهاي 5-6 سال پيشتر دانشگاه ، آسيب امروز سربازان بالقوه انقلاب بي عمليست نه عمل زدگي.

پي نوشت:هميشه اين بحث در ذهن همه وجود دارد که عملا چگونه مي توان خدا را براي  بهشت يا "من" دوست نداشت،واقعا چگونه است که مقربان حتي در راه او حاضرند خود را نيست کنند بهترين توصيف را در اين آيات ديدم حيفم آمد در انتهاي مطلب نگويم،تفسير استاد مطهري از اين آيات هم خيلي جالبست به عمد نمي نويسم تا هر کس مايل است خودش دنبالش برود.

وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ (22) إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (23)-سوره مبارکه قيامه

 

نوشته شده توسط مجتبي عرب مازار يزدي در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 19:46 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group