ادامه مطلب انقلاب هاي پسا انقلابي حاضر بود اما با توجه به كامنت ها فكر كردم اگر تغييري بدم بهتره (ادامه اي كه حاضر بود بيشتر مربوط به پيش بيني آينده و اتفاقات و شرايط احتمالي براي انقلاب بود) الان سعي دارم كه به ترسيم جبهه مورد نياز بپردازم.
اگر كسي در اين زمينه كار يا مطلبي داره لطفا كمك كنه.
يا علي

انقلابهاي پسا انقلابي
امام حسن (عليه السلام) در مداين يعني آخرين منطقه اي كه سپاه امام تا آنجا پيشروي كرد، سخنراني كردند و فرمودند:
"هيچ ترديدي ما را از مقابله با اهل شام باز نمي دارد. ما در گذشته به نيروي استقامت، وحدت و تفاهم داخلي شما، با اهل شام ميجنگيديم، ولي امروز اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته... . وقتي كه به جنگ صفين روانه مي شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم ميداشتيد، ولي امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مي داريد. ما همانگونه هستيم كه در گذشته بوديم، ولي شما نسبت به ما آنگونه كه بوديد وفادار نيستيد. اكنون معاويه به ما پيشنهادي كرده كه بر خلاف عزت و سرافرازي ماست. اگر آماده نبرد و كشته شدن در راه خدا هستيد، صلح او را رد كرده، با تكيه بر شمشيرمان كار او را به خدا ميگذاريم، اما اگر خواهان عافيت و ماندن هستيد، بايد صلح را بپذيريم"
در اين وقت جمعيت از هر سو با فرياد "ترجيح زندگي" خواهان صلح شدند.
منبع: تاريخ تحليلي صدر اسلام- محمد نصيري – صفحه ٢٢٢
٣۰ سال از انقلاب ميگذرد و حدود ۴۵ سال از آغاز مبارزات انقلاب. خوب است كه نگاهي به روش هاي پيشبرد اين جريان در اين سالها بياندازيم، هرچند كه ديگر نمي خواهيم انقلاب كنيم(!) اما به جدّ معتقدم چارهاي جز انقلابهاي درونساختاري براي نزديكتر شدن به نظام ايدهآل نداريم. بهترين راه هم مقياس كردن انقلاب بزرگ در انقلاب هاي كوچك است زيرا انقلاب ما تنها انقلاب "اسلامي" بود و هست و شاخص ويژهاش اين بود كه گفتمان ساختار را شكل داد و نه ساختار گفتمان را. (فرق اساسي آن با كودتا و انقلابهايي كه بر اثر گرسنگي يا ... شكل مي گيرند)
(به دليل اينكه اطناب سخن در يك جا موجب خستگي و گنگي مي شود در اينجا پرده، پرده ميآيد)
پرده اول: سالهاي ۴٢ – ٥٧
دوران فعلي ما، مقياس شده اين دوران است. در آن زمان خانه به كلي خراب بود ولي در زمان حاضر خانه سالم است اما تك تك اتاقهاي خانه خرابند(!). امروز بحث فرهنگي ما نياز به انقلاب دارد، بحث سياسي ما گفتمان اصيل اسلاميش را پيدا نكرده، اقتصاد ما بيشتر از آنكه به خدا و پيغمبر (صلي الله عليه و آله وسلم) مربوط باشد، به الگوي پيشرفت امريكا شبيه است و در تربيت فرزندانمان بيشتر از آنكه به سيره معصومين (عليهم السلام) توجه كنيم، روانشناسان غرب را اسطوره خود ساختهايم. هزاران نكته تاسف بار ديگر را هم ميتوان شمرد كه همگي بهتر از من ميدانيد و يادمان باشد كه اين انقلابها بسيار سختتر و طاقت فرساتر از انقلاب اصلي خواهند بود. (دليل اين ادعا را در پرده آخر به كمال توضيح ميدهم)
در آن سالها به چند نكته بايد توجه ويژه ميشد كه مي توان اهمّ آنها را اينگونه بيان كرد:
سالها بود كه مظاهر فساد در دربار ايران به فرهنگ تبديل شده بود. ظلم و جور حاكمان كسي را مصون نگذاشته بود، آن روزها هم مثل قرنهاي گذشته بايد طبق عادت ميآمدند و ميرفتند اما همه چيز نهفته در آن فريادهاي امام(ره) بود.
"اي سران اسلام، به داد اسلام برسيد.
اي علماي نجف، به داد اسلام برسيد.
اي علماي قم، به داد اسلام برسيد.
اسلام رفت."
سالها بود كه برنامهريزيها اسلام را از زندگي روزانه ملت حذف مي كردند و اين فرياد، آغازين فرياد مردي بود كه گفت اسلام بايد روش زندگي ما باشد، اسلام براي جايجاي زندگي ما برنامه دارد و زندگي ملت و حكومت بايد به دست اسلام داده شود و نه مظاهر اسلام ستيزي. نظريه ولايت فقيه كليت راه حل بود كه مطرح شد. گفتمان كلي مساله شكل گرفته است و مشكل معلوم شده است. اولين قدم در هر بحث مطرح كردن مشكل و كليت راه حل است.
امروزه هم همين است، ساختارهاي درون نظام، كلّ اسلامشان خلاصه ميشود در "بسمه تعالي" بالاي نامههايشان، هديه دادن مديران به كارمندان در نيمه شعبان و افزايش چشمگير تعطيلات به مناسبت شهادتها و ولادتها! آيا شما فرياد "وا اسلاما"ي كسي را ميشنويد؟ گاهگاهي از گوشهاي كسي فرياد برميآورد ولي تنها پاسخي كه ميشنود، نگاههاي عاقل اندر سفيه است. مشكل تبيين و روشن نشده است، اسلام براي ما شعاري شده است كه يا با آن خودمان را توجيه مي كنيم و يا سپر دفاع از كارهاي اشتباهمان مي كنيم.
مساله ديگري كه در آن سالها نبايد مغفول واقع ميشد و حقيقتا امام خميني (ره) به احسن وجه به آن پرداختند مساله تربيت نيرو بود كه خود داراي طبقاتي است. نخستين مرحله تشكيل هسته ياران اصلي است. بهشتي، خامنهاي، هاشمي رفسنجاني، مطهّري، مفتّح و كسان ديگري در آن روزها هسته اصلي انقلاب را تشكيل ميدادند. نيروهاي انقلاب، نيروهاي عادي نيستند. اين افراد نه تنها شاگردي اساتيد را در حوزه ميكردند بلكه در تابستانها كه حوزهها تعطيل بودند با مسائل علمي دانشگاهي روز آشنا مي شدند. هر انقلاب نخبگاني ميخواهد كه بتوانند نگاهي فراتر از نگاههاي معمولي داشته باشند. آنها كساني هستند كه قبل از انقلاب بايد به آماده كردن شرايط انقلاب بپردازند و بعد از انقلاب به عينيت بخشيدن به تئوريها همّت گمارند كه اگر هركدام از اين تواناييها را نداشته باشند، يا انقلابي شكل نميگيرد يا پس از شكلگيري در گذشته خود استحاله ميشود. مرحله بعد از حلقه ياران، پياده نظام انقلاب است، يعني اينكه بتوان آحاد ملت را با خود همراه كرد و گفتمان را به آنها منتقل كرد. مردم بايد هدف را از امام و رهبر بگيرند و توسط ياران خاص جريان انقلاب هدايت شوند. بازهم نگاهي به اوضاع فعلي مي اندازيم. اساتيدي مثل امام(ره) ، مثل آيتالله شاهآبادي كجايند؟ كجايند اساتيدي كه بهشتيها، خامنهايها و مطهريها را تربيت كنند؟ اگر ما ديروز يك امام(ره) براي تبيين ساختار كلي اجتماع ميخواستيم، امروز صدها امام ميخواهيم كه بگويند ساختار درست فرهنگي چيست؟ سياست چيست؟... همه ميگويند امام(ره) كه امام بود. باشد. در اين سالها چند بهشتي تربيت شدند كه تشكيلات اسلامي بسازند؟ چند مطهري داريم كه كه خطوط مقدم ايدئولوژي اسلامي روز را تبيين كنند؟ كجايند ياران امروز رهبر كه "يار" او باشند و انقلابهاي درونساختاري را پيش ببرند؟ كجا ياران خاص انقلاب با آن ويژگي ها تربيت مي شوند؟ (حرفهايي كه در ادامه ميآيد مربوط به كساني است كه بالقوه ميتوانند يار باشند و از همه آحاد توقّعي اينچنين نيست) امروزه در حوزهها اكثرا عالم جليلالقدر (به معناي اصطلاحي) مي شوند و در همان عالم جليلالقدري ميآيند و ميروند. در حوزه ساعتها بر روي حكم نجاست تنفس خوك بحث ميشود و تبيين اقتصاد اسلامي، سياست اسلامي، فرهنگ اسلامي،... به چهارم شخص جمع نامعلوم محوّل شده است! دانشگاههايمان هم نور علي نور! آنقدر كسي فكر نميكند كه همه بر اثر جريان جامعه به مهندسي مي روند، و حتي فكر كردن ياد نمي گيرند زيرا سرشان يكبار بلند نميكنند تا ببينند اين مسيري كه مي روند به كدامين سوي است. حركت در داخل چهارچوبي كه همه در آن حركت ميكنند امري واجبتر از نماز است و در صورت هرگونه تخطّي يا تصميم به تخطّي نخست نصيحتت ميكنند سپس سري تكان ميدهند و برايت تاسّف ميخورند! تنها جايي از دانشگاه كه كمي اسلامي شده اول كتابهاي زيراكس است كه نوشته جمهوري "اسلامي" ايران و تقريبا در دانشگاه هيچ نشان ديگري از اسلام نيست، حتي سر كلاسهاي معارف! آيا دانشگاههاي ما با اين فاصلهاي كه از اسلام دارند براي يك حكومت كمونيستي ايدهآل نيستند؟ و اين سوال به سختي مرا آزار ميدهد كه بر فزض شكلگيري انقلاب درونساختاري، ساختار صحيح را چه كسي تبيين مي كند؟ و يا آن افرادي كه قرار است تبيين كنند، الآن كجا در حال پرورش هستند؟ و يا اصلا استادي مشغول به تربيت ياران خاص است؟
و امروز آن اخطار شهيد مطهري، آن عالم نستوه را ميفهمم. او دو هفته قبل از شهادتش به شهيد بهشتي گفته بود كه كساني كه ميفهمند درگير كارهاي اجرايي شدهاند و كسي نيست كه شاگرد تربيت كند.
و ما امروز دو راه داريم، يا چون "اكثر الناس" سرمان را مثل كبك در برف كنيم و شاد و خوشحال زندگي كنيم و يا اينكه با آنچه از اساتيد به جا مانده، خودمان، خودمان را تربيت كنيم كه امري است مشكل به گونهاي كه خندهدار به نظر ميرسد. به عبارتي راه ديگري نداريم!
هرگز به اين جمله امام فكر كردهايد؟ "رضا خان قلدر" يا "رضا خان بيسواد"! رضا خان كه همان رضا شاه شد مظهر قدرت، هيبت و ابهت بود و توسط امام اينگونه خطاب ميشد. چرا؟ در زماني كه كسي جرات ندارد كمتر از اعليحضرت آريامهر و از اين قبيل تملقات بگويد مردي لقب بيسواد را انتخاب ميكند! القاب هرچند كه بالذات ارزشي ندارند، نه تعريفها ارزش كسي را نزد پروردگار بالا ميبرد و نه تكفيرها كسي را نزد قادر متعال به حضيض ذلت مي برد ولي القاب تاثير عجيبي در مبارزه دارند. هنگامي كه شما ميخواهيد در جبههاي بجنگي و عدهاي را همراه خود كني، نبايد از حريف بترسي بلكه بايد به راهت ايمان داشته باشي و پيروان تو بايد آنچنان بتوانند به به تو اعتماد كنند كه آنها هم از دشمن نترسند. امام(ره) با تكتك جملههايش كاخ پوشالين هيبت و عظمت سلطنت ايران را در هم مي كوبد و اين اولين قدم براي شنا در جهت خلاف رودخانه است. گاهي روشن كردن يك كبريت براي شكست تاريكي كافيست. اما يادمان نرود كه اين روشنگري هزينه دارد! تبعيد و توهين اولين قدم است. بايد هيبت و عظمت ساختارهاي نم كشيده و پوسيده و پوشالين را شكست و البته نقاط صحيح را تقويت كرد. اين مساله به سادگي كه تصور ميشود نيست. آيا هرگز اين تجربه را داشتهايد كه در تاكسياي كه آهنگ حرامي گذاشته از راننده بخواهيد كه ضبط را خاموش يا آهنگ را عوض كند؟ فقط در اين شرايط است كه انسان به ياد تساهل و تسامح در اسلام ميافتد! يا اينكه سر كلاسي استادي به مقدسات شما توهين ميكند (در بعضي آموزشگاههاي زبان معمول است!) تبعيد كه هيچ، ترس از نمره همه را از تذكر دادن منع ميكند! آري، هر انقلاب مرداني ميخواهد كه كاخهاي پوشالين را به آتش بكشند و به اين كار ايمان داشته باشند زيرا تا وقتي رهبران به راهي كه ميروند ايمان نداشته باشند، پيروي نخواهند داشت.
در انقلابهايي كه امروز بايد شكل بگيرند، روي چه كساني ميتوان حساب كرد؟ مسئوليني كه وقتي كوچكترين انتقادي به آنها ميكني، مساله ميشود مساله كلان سيستم، سيستم هم كه مال نظام است، نظام راسش ولي فقيه است، ولي فقيه نائب حضرت صاحب (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) و در پايان هم به خدا وصل ميشود و شانس بياري كه به حكم ارتداد دستگيرت نكنند! بايد اين هيبت را شكست، بايد فرياد زد كه فرهنگ، اقتصاد، سياست، دانشگاه،... همه و همه را بوي تعفّن برداشته است. بايد گفت انقلاب شد كه اسلام بيايد ولي مظلومترين اسلام بود، همه آمدند و او نيامد! بايد پارادايم نم كشيده موجود را شكست و تبعاتش را هم تحمّل كرد. نميشود بدون اينكه بخواهيم هزينه بدهيم توقع داشته باشيم كه مسائل حل شود. آري تا وقتي كه با جان و مال به مبارزه با بتهاي اين زمانه نرويم و ايمان به مسيرمان را با بذل داراييهايمان به مشاهدهگران نشان ندهيم، تغيير و بهبود روياي كودكانهاي است كه فقط كشيدن نقاشي آن را ميپسنديم.
در پايان شايد اساسيترين نكتهاي كه به ذهنم رسيد را ميگويم كه البته خود امام(ره) آن را به ما تذكر دادند. شخصي از امام نقل ميكرد كه ايشان بعد از اينكه به ايران بازگشتند روزي گفتند كه پانزده خرداد كه ملت جمع شدند با خود گفتم كه با اين حضور ملت، حكومت شاه نمي تواند با من كاري بكند. پانزده سال براي اين فكر باطل تبعيد شدم تا بدانم كه فقط خداست كه ...
آري فقط خداست، فقط ميتوان به او اميد بست و يادمان باشد كه او قول داده است كه به كساني كه در راهش قيام كنند مسير درست را نشان ميدهد، شايد مقدمه قيام محقق نشده است كه حالمان اينگونه است.
به قول مقام معظم رهبري:
"ما هم بلد نبوديم... بايد اعتراف كنيم كه آن مرد الهي به ما قيام الله را ياد داد و آنجا كه لازم بود براي خدا قيام كنيم، دست ما را گرفت و بلندمان كرد. خدا به او اين قدرت را داده بود. سخن من اين است كه از حالا به بعد هم بايد قيام لله باشد و بايد براي خدا كار كنيم و براي او حرف بزنيم و انتقاد و تعريف و دشمني و دوستي و سكوت كنيم و براي خدا بنويسيم. واقعا آن چيزهايي را كه در انگيزههاي خدايي داخل ميشود، كنار بگذاريد، چون مارا فريب مي دهد. امروز، روزي نيست كه ما ديگر در مقابل نفس خودمان فريب بخوريم."
تفکر سیستمی ۲
امروزه در تمامی جهان تفکر حاکم به صورت رسمی، تفکر سیستمی است و ظاهراً کمتر جایی است که رقیبی برای این نوع تفکر جسته شود. این تفکر به قدری پا گرفته که هرگونه جرح و تعدیل ِ گرایش به آن و صحبت دربارهی اصول آن آنارشیزم و ناهنجاری تلقی میشود و گرایش به غیر آن به شدت تقبیح میگردد. در هر حال حکومت تفکر سیستمی موجب قبض و محدودیت شدید خلاقیت میشود و یقیناً در مواقع اضطرار با کندی همراه است که ذکر آن رفت.
در این میان تفکر بسیجی تفکری است که عوام، جاهلان، دشمنان و حتی بعضی استادهای خیکی دانشگاه آن را مخالف تفکر سیستمی میپندارند و بعضاً آگاهانه یا از سر ناآگاهی بدین وسیله خواسته یا نا خواسته به آن لطمه میزنند و به ناحق آن را بینظم و ناکارامد میدانند. حال آنکه چنانچه گفته خواهد شد روا نیست، چنین تفکری را با چنین پشتوانهی نظری و عملی بینظم و ناکارامد بدانیم.
با صرفنظر از کسانی که مغرضانه یا جاهلانه با چنین تفکری دشمنی میکنند، خیلی های ديگر صرفاً به واسطهی عدم آگاهی، تکیه بر حدس و گمان، پیش زمینههای نادرست، تبلیغات گمراه کننده و از هم مهمتر اصالت غیر قابل و چون و چرای تفکر سیستمی ـ زیرا چنانکه گفتهشد آن دو را متضاد می بینند ـ با تفکر بسیجی مخالفت میکنند.
عدهای هم البته به خاطر علاقهی پردامنه به بسیج، نظام و انقلاب چشم بسته و بدون شناخت کافی خود را متعهد به چنین تفکری میدانند در حالی که شاید عدم شناخت کافی موجب شده باشد که در این مورد اغراق کنند.
تفکر بسیجی
بسیج و تفکر بسیجی مفاهیم مرتبطی هستند. منظور ما از ارتباط نه ارتباط آنها به واسطهی داشتن کلمهی مشترک "بسیج" است. بلکه منظور ما از ارتباط این دو، چیزی فراتر از لفظ است و ادعا خواهیم کرد که نه هر کجا بسیج نام نهاده شود بسیج است بلکه میباید از صفات به خصوصی بهرهمند باشد که به زعم ما تنها یکی از آنها تفکر بسیجی است.
در طول ادوار گذشته هر کسی از ظن خویش یار این تفکر شده است، شاید مقالهی حقیر نیز از این نقص خالی نباشد ولی نمیتوانم در مورد این موضوع مهم سکوت کنم و نپردازم به نظریهها و فرضیهها. لذا مدعی نیستم که مقالهی پرمایهای نوشته ام، اما امیدوارم مقدمهای باشد تا بیشتر به این موضوعات پرداخته شود.
بسیج و تفکر بسیجی هر چند انگیزهی الهی دارد، اما غیر از اصول الهی و قوانین شرع اسلام که به صورت بدیهی بر این دو حاکم اند. دست انسان باز است که مطالعه نماید، مقایسه نماید و برگزیند.
تعریف واضحی از بسیج در سخنان رهبران جمهوری اسلامی قابل کشف است. تفکر بسیجی تفکری است که معتقد به مرجع بسیار عالی تری برای ایجاد تعهد است، نه این که قانون و جامعه برای چنین هدفی کافی نباشد، بلکه بسیجی کسی است که در هر شرایطی مستقل از اینها در هر شرایط زمانی و مکانی به دنبال تحقق اهدافی باشد که هماره مد نظر یک مسلمان و انقلابی است.
در تفکر بسیجی ما همان سازمان تفکر سیستمی را داریم با این تفاوت که در این مجموعه داریم: رهبر(بسیجی) - سردار(بسیجی) - سرباز(بسیجی). بسیجی در این کاربری که من استفاده می کنم نه به معنای عضویت در یک پایگاه بسیج است بلکه به معنای تعهد به یک مکتب و نظام و پایمردی به یک تفکر است. در این تفکر یک از عناصر از خصیصه ای با نام شناخت و درک متقابل بهرهمند هستند زیرا تفاوتی بین آن ها نیست همه ی آن ها بسیجی هستند. این بسیجی بودن به معنای داشتن وجه تشابهی پررنگ تر از وجوه متعدد تمایز است. این تشابه باعث می شود که مرز وظایف هر یک از اعضای مجموعه تا حدودی شناور باشد یکی از اثرات این امر این است که در صورت ضعف هر یک از عناصر دیگران می توانند پوشش دهندهی ضعف پیش آمده باشند. البته نباید بگذریم که این وضعیت مشکلاتی نیز می تواند ایجاد کند. شناور بودن نسبی مسئولیت ها ممکن است موجب شود که فردی که به معنای واقعی کلمه بسیجی نیست به صورت نامطلوبی در کار دیگران مداخله کند.
بسیجی کسی است که مشکلات و خلاء ها را پیدا کند و خود را همچون یک آجر کوچک در پیکر ستبر جامعهی مترقی بفشارد از بیم اینکه مبادا خللی در اثر ضعف احتمالی کسی ایجاد شود، تنها یک بسیجی است که میتواند احیاگر و مجری تفکر بسیجی شود.

