
این
این تحلیل یکی دو ماه پیش برای مصارف شخصی(!) نوشته و پس از ارائه به بعضی از دوستان با اصلاحاتی هم اکنون منتشر میشود. البته یکبار هم در اردوی طرح شهید بهشتی ۸۷ ارائه شد. آنچه در زیر آمده قسمت اول از متن است که بدلیل طولانی بودن در چند پست تقدیم حضور میگردد.در صورتصلاحدید نظرات اصلاحی تان را بفرمائید:
كلام نخست
در اين نوشتار سعي بر اين است كه بتوان تحليلي از فضاي پيش روي جبهه انقلاب اسلامي در حوزههاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ارائه كرد تا با شناختي دقيقتر از سنگرهاي مهم و خالي مانده در اين جبهه براي پر كردن آنها كاري انجام شود.
ضرورت این بحث از چند زاویه قابل بحث است :
1) نگاه کلان و از بالا به جبهه انقلاب باعث میشود که هرکس در انتخاب فعالیت خویش از فکر و بصیرت بیشتری استفاده کند و در نتیجه به تعبیر رهبر انقلاب که هر کس در هر جایی کار میکند آنجا را نقطه کانونی عالم بداند نزدیکتر شود.
2) این نگاه کلان باعث میشود که در دید هرکس دغدغه کل جبهه انقلاب به وجود آمده و بنابراین در فعالیتهای خود با رویکرد جبههای عمل نموده و ربط کارهای مختلف را به هم درک کند و همچنین ماموریت مرتبط با فعالیت خود را بهتر درک کند .
Ø مقدمه
· مقدمه اول: پیش فرضهای مبنایی
تحليل مذكور بر چند پيش فرض مبتني است:
1) انقلاب اسلامي رسالت خود را در تعجيل فرج و حركت در مسير مورد خواست امام زمان خويش تعريف كرده است. به عبارت ديگر قرارست مردان انقلاب كاري بكنند كه امام معصومشان ميخواهد و در مسير حكومت جهاني آن حضرت حركت نمايند. به تعبير رهبر انقلاب اين مسير متشكل از پنج مرحله انقلاب اسلامي، تشكيل نظام اسلامي، تشكيل دولت اسلامي، ايجاد كشور اسلامي( جامعه اسلامي) و رسيدن به تمدن اسلامي( دنيا در عصر ظهور) ميباشد.
البته نباید امور مختلف را با هم خلط کرده و این امر را درک کنیم که به تعبیر رهبر انقلاب جمهوری اسلامی تلاشی کودکانه برای تحقق حکومت معصوم است. پس نباید فکر کنیم به همین زودیها قرارست به انتهای قصه برسیم!
2) در تبيين نظام سياسي جامعه اسلامي بناي ما بر نظريه ولايت فقيه ميباشد. ولي فقيه در اين تبيين سياسي، نائب عام امام معصوم بود. بنابراين ولايت و رهبري جامعه اسلامي بر عهده اوست. همچنين نگاه ما در تبيين نظام اجتماعي جامعه اسلامي هم متكي بر نظريه « خواص و عوام » و « امام و امت » ميباشد. در شرح اين نگاه بايد گفت كه ما به نبرد تاريخي حق و باطل اعتقاد داريم و هرم اجتماعي هر جامعه اسلامی را هم به شكل امام _ امت ميبينيم. بنابراين هرچند رهبر جامعه اسلامي خود با امت خويش ارتباط ميگيرد، اما بنا به شهادت تاريخ اگر خواص اهل حق نقش خود را بازي نكرده و در نتيجه نتوانند سازمان رهبري اجتماعي را شكل داده و به تبع آن جامعه اسلامي را در مسير پر پيچ و خم حق به تشخيص رهبر امت جلو ببرند ؛ اين خواص اهل باطل خواهند بود كه ميداندار گشته ، حتي امكان دارد عوام را با خود همراه نموده و رابطه رهبر _ امت را به هم بزنند. با كمي جستجو در تاريخ اسلام ميتوان بارها به نظاره اين حادثه دردناك نشست. در خانهنشيني حضرت امير(ع)، دوران پر چالش حكومت ايشان، صلح امام حسن(ع) و قيام و شهادت سيدالشهدا(ع) به خوبي رد پاي اين پديده دردناك اجتماعي قابل مشاهده ميباشد.
رهبر انقلاب در باب نقش نخبگان بسیار فرمودند ؛ از جمله در دیدار با اغضای سپاه ولی امر پس از حوادث اخیر :
« اگر من بخواهم يك توصيه به شما بكنم، آن توصيه اين خواهد بود كه بصيرت خودتان را زياد كنيد؛ بصيرت. بلاهائى كه بر ملتها وارد ميشود، در بسيارى از موارد بر اثر بىبصيرتى است. خطاهائى كه بعضى از افراد ميكنند - مىبينيد در جامعهى خودمان هم گاهى بعضى از عامهى مردم و بيشتر از نخبگان، خطاهائى ميكنند. نخبگان كه حالا انتظار هست كه كمتر خطا كنند، گاهى خطاهايشان اگر كماً هم بيشتر نباشد، كيفاً بيشتر از خطاهاى عامهى مردم است - بر اثر بىبصيرتى است؛ خيلىهايش، نميگوئيم همهاش . بصيرت خودتان را بالا ببريد، آگاهى خودتان را بالا ببريد. من مكرر اين جملهى اميرالمؤمنين را به نظرم در جنگ صفين در گفتارها بيان كردم كه فرمود: «الا و لايحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر» . ميدانيد، سختى پرچم اميرالمؤمنين از پرچم پيغمبر، از جهاتى بيشتر بود؛ چون در پرچم پيغمبر دشمن معلوم بود، دوست هم معلوم بود؛ در زير پرچم اميرالمؤمنين دشمن و دوست آنچنان واضح نبودند. دشمن همان حرفهائى را ميزد كه دوست ميزند؛ همان نماز جماعت را كه تو اردوگاه اميرالمؤمنين ميخواندند، تو اردوگاه طرف مقابل هم - در جنگ جمل و صفين و نهروان – ميخواندند. حالا شما باشيد، چه كار ميكنيد؟ به شما ميگويند: آقا! اين طرفِ مقابل، باطل است. شما ميگوئيد: اِ، با اين نماز، با اين عبادت! بعضىشان مثل خوارج كه خيلى هم عبادتشان آب و رنگ داشت؛ خيلى. اميرالمؤمنين از تاريكى شب استفاده كرد و از اردوگاه خوارج عبور كرد، ديد يكى دارد با صداى خوشى ميخواند: «أمّن هو قانت ءاناء اللّيل» - آيهى قرآن را نصفه شب دارد ميخواند؛ با صداى خيلى گرم و تكان دهندهاى - يك نفر كنار حضرت بود، گفت: يا اميرالمؤمنين! به به! خوش به حال اين كسى كه دارد اين آيه را به اين قشنگى ميخواند. اى كاش من يك موئى در بدن او بودم؛ چون او به بهشت ميرود؛ حتماً، يقيناً ؛ من هم با بركت او به بهشت ميروم. اين گذشت، جنگ نهروان شروع شد. بعد كه دشمنان كشته شدند و مغلوب شدند، اميرالمؤمنين آمد بالاسر كشتههاى دشمن، همين طور عبور ميكرد و ميگفت بعضىها را كه به رو افتاده بودند، بلندشان كنيد؛ بلند ميكردند، حضرت با اينها حرف ميزد. آنها مرده بودند، اما ميخواست اصحاب بشنوند. يكى را گفت بلند كنيد، بلند كردند. به همان كسى كه آن شب همراهش بود، حضرت فرمود: اين شخص را ميشناسى؟ گفت: نه . گفت: اين همان كسى است كه تو آرزو كردى يك مو از بدن او باشى ، كه آن شب داشت آن قرآن را با آن لحن سوزناك ميخواند! اينجا در مقابل قرآن ناطق، اميرالمؤمنين (عليه افضل صلوات المصلّين) ميايستد، شمشير ميكشد! چون بصيرت نيست؛ بصيرت نيست، نميتواند اوضاع را بفهمد.
بنده بارها اين جبهههاى سياسى و صحنههاى سياسى را مثال ميزنم به جبههى جنگ. اگر شما تو جبههى جنگ نظامى، هندسهى زمين در اختيارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همين هم هست كه شناسائى ميروند. يكى از كارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى از نزديك، كه زمين را بروند ببينند: دشمن كجاست، چه جورى است، مواضعش چگونه است، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه كار بايد بكنند. اگر كسى اين شناسائى را نداشته باشد، ميدان را نشناسد، دشمن را گم بكند، يك وقت مىبينيد كه دارد خمپارهاش را، توپخانهاش را آتش ميكند به طرفى، كه اتفاقاً اين طرف، طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نميداند ديگر. عرصهى سياسى عيناً همين جور است. اگر بصيرت نداشته باشيد، دوست را نشناسيد، دشمن را نشناسيد، يك وقت مىبينيد آتش توپخانهى تبليغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است كه آنجا دوستان مجتمعند، نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن خطا نكنيم. لذا بصيرت لازم است، تبيين لازم است. يكى از كارهاى مهم نخبگان و خواص، تبيين است؛ حقائق را بدون تعصب روشن كنند؛ بدون حاكميت تعلقات جناحى و گروهى و بر دل آن گوينده. اينها مضر است. جناح و اينها را بايد كنار گذاشت، بايد حقيقت را فهميد. در جنگ صفين يكى از كارهاى مهم جناب عمار ياسر تبيين حقيقت بود. چون آن جناح مقابل كه جناح معاويه بود، تبليغات گوناگونى داشتند. همينى كه حالا امروز به آن جنگ روانى ميگويند، اين جزو اختراعات جديد نيست، شيوههاش فرق كرده؛ اين از اول بوده. خيلى هم ماهر بودند در اين جنگ روانى؛ خيلى. آدم نگاه ميكند كارهايشان را، مىبيند كه در جنگ روانى ماهر بودند. تخريب ذهن هم آسانتر از تعمير ذهن است. وقتى به شما چيزى بگويند، سوءظنى يك جا پيدا كنيد، وارد شدن سوء ظن به ذهن آسان است، پاك كردنش از ذهن سخت است. لذا آنها شبههافكنى ميكردند، سوء ظن را وارد ميكردند؛ كار آسانى بود. اين كسى كه از اين طرف، خودش را موظف دانسته بود كه در مقابل اين جنگ روانى بايستد و مقاومت كند، جناب عمار ياسر بود، كه در قضاياى جنگ صفين دارد كه با اسب از اين طرف جبهه، به آن طرف جبهه و صفوف خودى ميرفت و همين طور اين گروههائى را كه - به تعبيرِ امروز، گردانها يا تيپهاى جدا جداى از هم - بودند، به هر كدام ميرسيد، در مقابل آنها مىايستاد و مبالغى براى آنها صحبت ميكرد؛ حقائقى را براى آنها روشن ميكرد و تأثير ميگذاشت. يك جا ميديد اختلاف پيدا شده، يك عدهاى دچار ترديد شدند، بگو مگو توى آنها هست، خودش را بسرعت آنجا ميرساند و برايشان حرف ميزد، صحبت ميكرد، تبيين ميكرد؛ اين گرهها را باز ميكرد. بنابراين، بصيرت مهم است. نقش نخبگان و خواص هم اين است كه اين بصيرت را نه فقط در خودشان، در ديگران به وجود بياورند. آدم گاهى مىبيند كه متأسفانه بعضى از نخبگان خودشان هم دچار بىبصيرتىاند؛ نميفهمند؛ اصلاً ملتفت نيستند. يك حرفى يكهو به نفع دشمن ميپرانند؛ به نفع جبههاى كه همتش نابودى بناى جمهورى اسلامى است به نحوى . نخبه هم هستند، خواص هم هستند، آدمهاى بدى هم نيستند، نيت بدى هم ندارند؛ اما اين است ديگر. بىبصيرتى است ديگر. اين بىبصيرتى را بخصوص شما جوانها با خواندن آثار خوب، با تأمل، با گفتگو با انسانهاى مورد اعتماد و پخته، نه گفتگوى تقليدى - كه هر چه گفت، شما قبول كنيد. نه، اين را من نميخواهم - از بين ببريد. كسانى هستند كه ميتوانند با استدلال، آدم را قانع كنند؛ ذهن انسان را قانع كنند. و حتّى حضرت ابىعبداللَّهالحسين (عليهالسّلام) هم از اين ابزار در شروع نهضت و در ادامهى نهضت استفاده كرد. حالا چون ايام مربوط به امام حسين (عليهالسّلام) است، اين جمله را عرض كرده باشيم: امام حسين را فقط به جنگِ روز عاشورا نبايد شناخت؛ آن يك بخش از جهاد امام حسين است. به تبيين او، امر به معروف او، نهى از منكر او، توضيح مسائل گوناگون در همان منى و عرفات، خطاب به علما، خطاب به نخبگان - حضرت بيانات عجيبى دارد كه تو كتابها ثبت و ضبط است - بعد هم در راه به سمت كربلا، هم در خود عرصهى كربلا و ميدان كربلا، بايد شناخت. در خود عرصهى كربلا حضرت اهل تبيين بودند، ميرفتند، صحبت ميكردند. حالا ميدان جنگ است، منتظرند خون هم را بريزند، اما از هر فرصتى اين بزرگوار استفاده ميكردند كه بروند با آنها صحبت بكنند، بلكه بتوانند آنها را بيدار كنند. البته بعضى خواب بودند، بيدار شدند؛ بعضى خودشان را به خواب زده بودند و آخر هم بيدار نشدند. آنهائى كه خودشان را به خواب ميزنند، بيدار كردن آنها مشكل است، گاهى اوقات غير ممكن است. »
· مقدمه دوم: تحلیلی کوتاه از وقایع اخیر
پيش از ورود به بحث تبيين جبهه انقلاب اسلامي و شرايط پيش روي آن لازم است كه مروري كوتاه ولي تحليلي بر آنچه در اين چند ماهه _ از قبل انتخابات تا نتيجه انتخابات و حوادث پس از آن _ داشته تا فرصتها و تهديدهاي جديد به وجود آمده را هم در نگاهمان دخالت داده باشيم.
آنچه در صحنه آرايي قبل انتخابات میديديم اين بود كه دو جريان روبروي هم صف آرايي كرده بودند. در يك طرف آقاي احمدينژاد بود كه خواسته یا ناخواسته پرچمدار شعارهاي اصيل انقلاب اسلامي گشته و مهمتر از همه در جريان معتقدان به نظام ولايي جمهوري اسلامي و مصداق امروزش قرار گرفته بود.
در جبهه ديگر هم مستقل از مصاديقش به عنوان نامزد انتخابات تقريبا تمام كساني كه يا اين نظام ولايي را برنتافته و يا حداقل قلبا پايبند به آن نبوده و در حصار قانون محدودش ميكرده در اين جريان بودند. هرچند به دليل عملكردهاي بعضا اشتباه احمدي نژاد، افرادي از جريان ولايت محور هم در جريان مقابل قرار گرفته بودند، اما اكثريت اين جريان متعلق به افرادي با مختصات ذكرشده بود. باید تاکید کرد که منظور از جريان ولايت محور، جرياني است كه به ولايت فقيه با همان مختصات بالا معتقد بوده. طبيعتا منظور ما اين نيست كه تنها افراد حاضر در اين جبهه خانواده نظام محسوب ميشوند. بلكه در کلام رهبر انقلاب حتی هنوز هم میتوان دید که سعه صدر نظام اسلامي بيش از اين بوده و اين تنها يك صف بندي در داخل خود نظام ميباشد.
در حقیقت میتوان گفت هر کس که از یک جهت با یک گوشه از گفتمان انقلاب مشکل داشته در این جبهه جایی برای خود پیدا کرده بود . از آنها که ولایت فقیه را محور نمیدانستند تا آنهایی که دشمنی به نام آمریکا را به رسمیت نمیشناختند. از طرفداران اسلام آمریکایی تا طرفداران اسلام متحجرین . از نهضت آزادی لیبرال مسلک تا سازمان مجاهدین با آن صبغه چپ . از تکنوکراتهای راست تا تکنوکراتهای چپ . *
تحلیل بدنه اجتماعی دو جریان
جريان ولايت محور در اين انتخابات ، تشكيل شده از يك بدنه ضعيف نخبگاني و يك بدنه نسبتا قوي مردمي بود. البته پاسخ به چرايي اين امر كار خيلي سختي نيست. به خاطر رفتارهاي ضد نخبگاني احمدينژاد، ميتوان گفت كه اكثريت همين بدنه جمع و جور نخبگاني هم در عين انتقادهاي بسيار زيادشان از او حمايت میکرد و میکند. دليل اصلي آنها براي اينكار هم همان نگاه جرياني است که توضیح داده بودیم. آن طرف قضیه هم بدیهی است كه به دلیل عملكرد دولت و به خصوص مدل رفتاري رئيس جمهور ، بسياري از مردم به او رای دادند. در حقیقت به خاطر سادهزیستی ، روحیه استکبارستیزی ، مشی عدالت محور و نگاه مردمی شخص احمدینژاد جنوب شهريها و حاشيه نشينها در شهرهاي بزرگ، ساكنان شهرهاي كوچك و روستايي و در يك كلام اكثريت مسضعفين نه تنها به او راي داده كه در حمايت از او به صحنه هم میآمدند.
اما این قصه طرف دیگری هم داشت. بسياري از نخبگان جامعه در بدنه اجتماعي جريان مقابل قرار گرفته بودند. به اين بدنه نخبگاني نسبتا قوي که شامل دانشجو، استاد، هنرمند و صنعتگر میشد بايد يك بدنه مردمي را هم اضافه كرد. اين بدنه مردمي بيشتر متشكل از قشر متوسط به بالاي شهرنشين بود . شاید به دليل همين شهرنشيني متصل به آن بدنه نخبگاني گشت و بنابراین به همراه آنها در صحنه رسانهاي و اجتماعي حاضر بودند.
نکتهای که باید به آن اشارهای ویژه بشود اینست که هرچند بعضا در سفرهاي استاني احمدينژاد يا در ميتينگهاي انتخاباتي او در تهران ، بدنه مردمي او هم ديده ميشد، اما جريان مقابل متکی به غلبه خویش در فضاي رسانهاي و همينطور حضور مستمرش در فضاي شهري سعي داشت به القاي اكثريت مطلق بودن خود بپردازد. **
نتيجه انتخابات نشان داد كه احمدينژاد طيف گستردهاي_24.5ميليون_ از عام مردم را با خود همراه كرده است. همچنين اتفاقات بعد از انتخابات موجب گشت تا اين بدنه مردمي به سرعت به يك پشتوانه عظيم براي انقلاب و شخص رهبر انقلاب تبديل شود. بنابراين بايد بگوييم كه الحمدلله در حال حاضر رابطه قويتر و عميقتري نسبت به هميشه ميان امت و رهبر شكل گرفته و ظرفيتي عظيم به وجود آمده است. هرچند عام جامعه اكنون در پشت رهبر انقلاب و بنابراین در راه انقلاب اسلامي هستند ؛ اما بايد به تبعات نگران كنندهاي كه نتيجه اين انتخابات و حوادث پس از آن داشت هم اشاره كرد.
اكنون در فضاي نخبگاني شاهد وضع خطرناكي هستيم. حوادث فتنه گونه پس از انتخابات نه تنها جمع كثيري از نخبگان حاضر در جبهه مقابل را روبروي نظام قرار داده است؛ بلكه حتي ما شاهد يك ريزش _هر چند جزئي_ از همان بدنه ضعيف نخبگاني در جريان ولايت محور هم بوديم.
به اين ريزش اندك بايد دو نكته ديگر را هم اضافه كرد. اولا اين كه به دليل تداوم اشتباهات احمدينژاد مثل انتصاب مشائی و رحیمی بسياري از اين جريان ديگر حاضر نيست به عنوان حامي_ حداقل همچون روزهاي انتخابات_ پشت او بايستد و دوما هماكنون در بين اكثر اين بدنه نخبگاني يك سرگرداني، بهت، حيراني و حتي بعضا نااميدي ديده ميشود كه بسيار نگران كننده است.
همانطور كه عرض كردم بسياري از بدنه نخبگاني جريان مقابل اكنون به عناصري مخالف با اصل نظام و ولايت گشتهاند. اين فضا ميتواند بسيار خطرناك باشد. چرا كه هرچند آنها اينبار نتوانستند نقش خود را به عنوان خواص بازي كرده، اما به هر حال اين افراد گروههاي مرجع بوده و در دانشگاهها، فضاي فرهنگي، فضاي اقتصادي ، فضاي سياسي و فضای رسانهاي ميتوانند ميدانداري كنند. اين ميدان داري در صورت تحقق از سه جهت خطرناك ميباشد. اولا فعاليت آنها ميتواند باز هم موجب ريزش در بدنه خواص حزباللهي شده، دوما ميتوانند آن بدنه متوسط و مرفه شهرنشين را باز هم به صحنه بياورند. كما اينكه در اتفاقات اخير یا حتی در روز قدس هم آوردند. به صحنه آمدن اين بخش از مردم هم به دليل آنكه در شهرهاي بزرگ هستند و قابليت شورش دارند و هم به دليل تشديد فضاي دوقطبي اجتماعي و تهديد وحدت امت بسيار خطرناك ميباشد. سوما هم اينكه با ابزار رسانه و ... ميتوانند بدنه مردمي خود را وسيعتر كرده و در نتيجه بدنه مردمي جريان انقلابي و ولايت محور را ضعيف نمايند. به خصوص که ما هر روز شاهد توسعه کمی وکیفی رسانههای ناتوی فرهنگی هستیم.***
این مطلب ادامه دارد...
.....................................................
*برای درک بهتر تقابل این دو جریان به تقابل سه گونه اسلام نوشتهای از مجتبی عربمازار در وبلاگ نظر 3 مراجعه کنید.
**شرح بیشتری پیرامون علل باور کردن افسانه تقلب توسط این طبقه متوسط شهری را در وبلاگ سجاد صفارهرندی بخوانید.
*** برای مطالعات بیشتر پیرامون بدنه اجتماعی دو طرف و علل آن به مقاله وقتی نخبگان به تحلیل رسیدند مجتبی عرب دروبلاگ نظر3 مراجعه کنید.
«وقتی نخبگان به تحلیل میرسند»
تأملی بر شيوه نقشآفرینی دانشگاهیان و نخبگان در جريان هاي اجتماعي با نگاهي به انتخابات ریاستجمهوری دهم
اشاره: اين مطلب چند هفته پيش براي هفته نامه پنجره نوشته شد كه در شماره اين هفته آن در قالب دو مطلب مجزا و با تغييراتي به چاپ رسيد. از آنجاكه با سخنان مهم ره بر عزيز انقلاب در چالوس بي مناسبت نبود در اولين فرصت ممكن يعني پس از انتشار آن را براي نقد دوستان در اينجا گذاشتم. در این نوشتار با بررسی تحلیلی حوادث ریاست جمهوری دهم به عنوان یک نمونۀ قابل عبرتگیری، به چگونگی و چرایی نقش نخبگان - خصوصاً دانشگاهیان - در کنار تودۀ مردم میپردازیم و تلاش میکنیم به مبنایی برای تحلیل نقشآفرینی سیاسی - اجتماعی نخبگان در جریانهای مختلف برسیم.
برای بررسی نقش دانشگاهیان در انتخابات اخیر ریاست جمهوری و تحولات پس از آن باید 4سال به عقب بازگردیم. هفته ای که از شنبه 28خرداد شروع شد و به جمعه 3تیر ختم شد. طی این هفته یک صف آرایی تمام عیار شکل گرفت. یک طرف این مصاف اکثریت رسانهها، اهالی هنر، نخبگان و رجال سیاسی، بسیاری از علمای مشهور، دانشگاهیان و ... همه حول نفی طرف دیگر جمع شده بودند. از طرف دیگر گروهی کم سروصدا با عقیدۀ جنگ فقر و غنا جمع شده بودند و تنها صداي بلندي كه از اين طرف در جامعه قابل استماع بود صداي كانديداي آنها بود. آن همه حول نگرانی از آینده ای تاریک جمع شده بودند، نگرانی ای که بیش از آنکه به طور منطقی و عقلانی یافت شده باشد حاصل تبلیغات پرحجم و فشردۀ اصحاب رسانه و متنفذین سیاسی وقت بود. هفتۀ پرتلاطم گذشت و در 3تیر آن کسی حائز آرای اکثریت مردم شد که از منظر اهالی دانشگاه نمایندۀ طالبان ، حجتیه ، تحجر ، عقب گرد ، مخالفت با علم و تمامی صفتهای مذموم ضد روشنفکری بود. مردم رأی داده بودند اما این مسئله نمی توانست تصویری متفاوت از رئیس جمهور جدید در نگاه دانشگاهیان ایجاد کند. براي رسيدن به تحليلي دقيق تر بر چرايي اين فرآيند و آينده آن بايد سراغ چند نكته مبنايي در چرایی و چگونگی نگرشهای سیاسی - اجتماعی نخبگان و تودۀ مردم رفت:
1) اینکه دانشجو جماعت و اصولاً اهالی دانشگاه اهل علم اند و اهل علم خود را صاحب تحلیل میدانند. درست یا غلطش مهم نیست اما نسبت به شرایط و نیازهای جامعه، خود را از تودۀ مردم آگاهتر میبینند. برای تحلیلهای خود وزن نخبگی قائلاند و تودۀ مردم را عوامِ راحتُ الفریب میپندارند.
2) تحلیل نیاز به دو نوع داده دارد؛ یکی اطلاعات روز و دیگری اطلاعات تاریخی. آنچه که اطلاعات روز و حتی در اکثر موارد اطلاعات تاریخی اهالی دانشگاه (و در نگاهی کلیتر اهالی علم) را شکل میدهد عنصریست که در دنیای امروز آن را رسانه مینامند. در واقع تمامی دادههایی که به نخبگان جامعه میرسد توسط رسانه کانالیزه می شود. این رسانهها هرچند در ظاهر دارای تنوع و تکثر باشند اما جملۀ صاحب نظرانِ مستقل دنیای امروز معترفند که پشت این کثرت ظاهری، وحدتی محتوایی نهفته است. در واقع تمام آنان که تشنۀ تحلیل و در نتیجه اطلاعات اند دنیا و ماوقع آن را از یک دریچه مینگرند. دریچهای که شاید در هزار پنجرۀ رنگارنگ و با رنگهای گوناگون ظاهر شود اما چون همه یک دریچه است، لزوما همۀ حقیقت را به عنوان واقعیت نشان نمی دهد هرچند تصویر انعکاسی آن بویی از حقیقت هم برده باشد. واقعیت این است که "عنصر رسانه" برای کشورهایی با فرهنگ و آرمانی متفاوت از تمدن غرب - مثل کشورمان - یک عنصر وارداتیست و عجیب نخواهد بود که همۀ رسانههای حرفهای و پرمخاطب کشور ما جز قلیلی، ماوقع دنیای روز وکشورمان را از زاویه ای خاص و باگزینشی ویژه ولو از کانالهای به ظاهر متکثر و مستقل برای مخاطبان ارائه دهند. خصوصاً که همراه رسانه، فرهنگ آن نیز وارد میشود و اکثر رسانههای حرفه ای، تحت مدیریت صاحبان قدرت و ثروت و منافع ویژه هستند. رسانههایی که به همین سبب اکثراً پس از مدتی با برخورد حذفی حاکمیت اسلامی مواجه شده و پس از مدتی با نامی جدید دوباره ظاهر میشوند. واقعیت آن است که قلیل رسانههای مستقل درمیان قشر نخبه، مخاطب خاص دارند و صدایشان به گوش همه نمیرسد. پرقدرتترین رسانۀ کشور یعنی رسانۀ ملی هم، بیش از آنکه بتواند از استعداد ذاتی خویش برای انتقال پیام بهره ببرد، دراین دنیای رقابت نفسگیر رسانهها درگیر بروکراسی و قالبهای کلیشه ای و اداری شده است و لااقل جذابیت نخبه پسند برای انتقال پیام ندارد. بگذریم که محافظه کاریهای کوته نگرانۀ صداوسیما در عرصۀ بیان حقایق اجتماعی- فرهنگی- سیاسی موجب تاثیر معکوس در رسیدن پیام مد نظر رسانۀ ملی به مخاطبان عام و خاص شده است. قشر دانشگاهی، تشنۀ تحلیل کردن است بنابراین به اطلاعات روز و تاریخی نیاز مبرم دارد و هنگامیکه وصف رسانههای کشور چنین است که شرح آن رفت به سادگی میتوان پیشبینی کرد چه تحلیلها و تصوراتی در قشر دانشجو ودانشگاهی غلبه خواهد یافت. اما آن طرف تودۀ مردم، حریصانه در جست وجوی اطلاعات نیستند که همه چیز را از عینک "شبکۀ رسانهها" ببینند. برای تحلیلهایشان همان اندک دادهها را، آن هم از مجاری اخبار عادی رسانۀ ملی پی میگیرند. جهت تحلیل و رسیدن به واقعیت بر حجم اطلاعات - آن هم اطلاعات شبکۀ حرفه ای رسانهها - تکیه نمی کنند بلکه تکیه شان بر تجربههای تاریخی است که مستقیم یا با انتقال سینه به سینه درک کرده اند و البته عنصر دیگری که در عامل بعدی به آن خواهیم پرداخت.
3) در نگاه صحیح شاید مهمترین معیار توانایی تحلیل، نه دامنۀ اطلاعات که قدرت تفکر باشد. در توان تحلیل و استنباط مسائلِ اجتماعی- سیاسی، تفکر، بسیار عمیقتر از اطلاع جزئی از مسائل روز نقش ایفا میکند. در متون دینی و به تبع آن در نظم و نثر تاریخی ما آمده است که علم می تواند خود حجاب باشد، حجابی برای یافتن حقیقت. اهالی علم در معرض غرور ، خودشیفتگی و تکبر علم هستند؛ تکبری که به نام سواد، انسان عالم را از تکاپوی یافتن حقیقت باز می دارد و سبب می شود که با نگاهی حقیرانه به یافتههای دیگران خصوصاً قشر عوام و بی سواد بنگرد. درحالیکه یک تحلیل درست از رهگذر یک تفکر صحیح حاصل می شود و یکی از کلیدیترین نیازهای تفکر صحیح هم نبودن حجب و آزادی تفکر است. البته مشغولیتهای علمی، در معرض هجمۀ شدید اطلاعات و رسانهها قرار داشتن ، بندهایی از جنس همین غرور علم و احساس استغنا همه عواملی هستند که می توانند قدرت آزاد اندیشی را از انسان در معرض بگیرند. شیوۀ امروزی ارتباطات به عنوان محصول تمدن مادیگرای غرب بر همان مبنای تبلیغات مدرن شکل گرفته است و تبلیغات، به جز فریفتن مخاطبان به وسیلۀ جلوه دادن و ایجاد یک تصویر پر اغراق و غیر واقعی در یک هجمۀ همه جانبۀ اطلاعاتی، هدفی ندارد. اطلاعات هم به شکل "FastFood" حاضر و آماده در اختیار قشر مخاطبِ رسانه که اکثراً نخبگان هستند قرار میگیرد و درست به همان سبک "FastFood" کمکم ذائقۀ افراد را عوض میکند. بیهوده نیست اگر "عصر ارتباطات" را "عصر به بندکشیدن تفکر" و گرفته شدن فرصت آزاد و با فراغ بال اندیشیدن انسانها بنامیم. مسئله ای که در دنیای حاضر با یک جهل مرکب و توهّم تکامل مراتب فکری بشریّت هم گره خورده است.
4) نخبگان اهل مقایسه و تحلیل اند و درنتیجه برای "اقناع" تلاش می کنند. در برابر آنان اما تودۀ مردم آنچنان اهل استدلال و بررسی دیدگاهها نیستند. به آنچه که از منبعی مطمئن مانند رسانۀ ملی یا صاحب تحلیلی مورد وثوقشان شنیده اند و به مشاهدات شخصیِ محدود خود، قناعت میکنند و برای قضاوت بیش از آنکه به دنبال مقایسه و استدلال بروند به احساس درونی و جمع بندی کلی خود اتکا میکنند. در یک محیط آزاد و علمی روش نخبگان به مراتب پسندیده تر است اما مشکل از آنجایی شروع می شود که افکارِ نخبگان در معرض هجمۀ شدید رسانههاست، رسانههایی که اگر واقعا مستقل و به دنبال حقیقت و منافع مردم باشند قابل اعتماد خواهند بود و کمک میکنند تا محیطی واقعاً آزاد به وجود بیاید و آزاداندیشی و تحلیلهای عمیق و جان داری شکل بگیرد اما شرح آن رفت که اوضاع رسانه و اطلاعرسانی در جامعۀ ما چگونه است. از طرف دیگر هم روش اکثریت نخبگان در تحلیل، علمی و متکی بر استدلال نیست بلکه آنها نیز همانند تودۀ مردم در تحلیل به استماع و تکرار "جمع بندی عقلای قوم" اکتفا میکنند و ازقضا عقلای قومی هم که آنها میشناسند بیش از آنکه واقعاً عقلای قوم باشند، اکثراً افرادی با نظرگاه نزدیک به هم هستند که "شبکۀ رسانهها" آنان را به عنوان عقلای قوم شناسانده اند و چه بسیار عقلایی که با منافع و دیدگاههای شبکۀ رسانهها در تعارض اند.
5) تاریخ 30سالۀ انقلاب نشان داده است که پس از انقلاب اسلامی رابطۀ امام - امت حاکم شده در جامعۀ ما، تعیینکنندهترین عامل در رقمزدن سرنوشت سیاسی - اجتماعی کشور است. بسیار شده که تودۀ مردم تصمیمی خلاف اجماع نخبگان را اتخاذ کرده اند، این امر در دنیای تحت مدیریت دموکراسی امری غیرقابل تصور است که باید آن را حاصل ساختار هوشمندانۀ "جمهوری اسلامی" دانست که مبنای مردم سالاری دینی را به زیبایی عینیت بخشیده است. اما در همین تاریخ مواردی چند نیز سراغ داریم که تودۀ مردم تصمیم غلطی را اتخاذ کرده اند و پس از روشنگریهای رهبران انقلاب در بستری از برخودهای تربیتی، خود پس از چندسال به اصلاح آن تصیم دست زدند اما از این نکته نباید غفلت کرد که شکاف تحلیلی بین نخبگان و توده اگر مدتی طولانی امتداد یابد و چاره نشود مسلماً بر جهت گیری و تصمیمهای توده نیز اثر خواهد گذاشت.
تمام اتفاقاتی که 4سال قبل طی دوران انتخابات ریاست جمهوری رخ داد و به تبع آن تحلیلهایی که با اصرار متنفّذین سیاسی و اصحاب رسانه، پیشفرض ذهنی اکثریت قشر نخبۀ کشور شد ممکن نبود که با انتخاب متفاوت تودۀ مردم خط بخورد بلکه به عکس تودۀ مردم در نظر نخبگان همان عوام بی سواد و راحت الفریب اند که باید با تعظیم در برابر افکار وتحلیلهای نخبگان به سمت صلاح خویش حرکت کنند. گرچه دنیای دموکراسی درظاهر برای هر یک شماره از آرای آنان ارزش قائل است اما در باطنِ دموکراسی غربی، رأی آنان زمانی ارزش دارد که با صلاحدید نخبگان هم جهت باشد. نخبگانی که ازقضا آنان هم زمانی نخبه اند که تحلیلشان با تحلیل شبکۀ رسانهها یکی باشد. رأی این عوام در ذهن نخبگان تنها صفت "مردم فریب" را به صفات رئیس جمهور جدید اضافه میکرد و کمکی به اصلاح پیشفرضها نمیکرد. حال درنظر بگیرید رئیس جمهوری که دیکته ننوشته از منظر دانشگاهیان و نخبگان مردود است، قرار باشد 4سال دیکته هم بنویسد و در آن دیکتهها کمی تا قسمت قابل توجهی به سراغ سرشاخههای رسانهها یعنی صاحبان قدرت و ثروت هم برود. تصویرکنید در انتهای این 4سال نگاه نخبگان به او و دولتش چگونه خواهد بود؟ در شکلگیری این نگاه مجموعه ای از عوامل اجتماعی درطول آن نکات مبنایی نقش ایفا میکنند. وقتی اکثریت مطلق رسانههای مؤثر یعنی کانال تحلیل نخبگان دشمن دولت باشند، وقتی دولت وی از ضعیفترین دولتها در عرصۀ اطلاعرسانی باشد، زمانیکه دولت جدید دلخوش از حمایت قاطع تودۀ مردم به جهت خدمت رسانی گسترده است و برای دیدگاه نخبگان نسبت به کارهایش مگر به صورت فرمایشی، تره هم خورد نمیکند، وقتی آن طیف اقلیت نخبگان - نسبی ونه اقلیت مطلق - هم به داد مردم و دولت منتخبشان نمی رسند و واقعیات را برای جامعۀ نخبگان و مردم تبیین نمیکنند و اگر لطف کنند و خود نیز مشغول غرولند نشوند اکثراً سکوت پیشه میکنند و هنگامیکه دیکتۀ نوشته شدۀ دولت و رئیس جمهور غلطهای غیرقابل اغماضی داشته باشد؛ جای تعجب نیست که اگر هزارهم تودۀ مردم به جهت خدمات و مسیر صحیح دولت از او راضی باشند، اکثریت نخبگان این بار نه مخالف جدی که مدعی کینه و دشمنی با دولت و همفکرانش باشند. پیش از انتخابات ریاست جمهوری دهم همین احساس عداوت و کینه یکی از واضحترین مسائل قابل مشاهده در تعداد قابل توجهی از عناصر نخبه و دانشگاهی بود. این احساس و جمعبندی که طی یک فرآیند 4ساله شکل گرفته بود با هزار بحث علمی و کارشناسی هم برایشان قابل حل نبود. هرچند این کینۀ ریشهدار درد همه نبود و در برابر این عده گروهی قابل مشاهده بودند که عکس نگاه آنان را داشتند و اتفاقاً دولت جدید با همۀ کم و کاستیهایش، امیدهای زیادی را در دل آنان زنده کرده بود اما واقعیت این بود که با گذشت این 4سال، پیش فرض ذهنی اولیۀ اکثریت دانشگاهیان که نه متعلَّق گروه اول بودند و نه متعلَّق گروه دوم به آن دستۀ کینهدار بسیار نزدیکتر شده بود. به همۀ اینها و دلایل گذشته این نکته را هم باید اضافه کرد که اکثریت نخبگان کشور، دانشگاهیانند و اکثریت دانشگاهیان، دانشجویان و این بزرگترین لشگر نخبگان جمله در یک امر دیگر نیز اشتراک دارند و آن هم زندگی در دورۀ جوانیست. از خصوصیات جوانی احساساتی بودن و به دنبال مد و ژستهای روشنفکرانه حرکتکردن است. وقتی پای کینه و دشمنی و احساس عمیق بدبختی به خاطر رئیسجمهور بودن یک فرد در میان باشد و از طرف دیگر به کمک شبکۀ رسانهها هم این تبدیل به مد و هنجار مقبول اکثریت دانشگاهیان شده باشد جای تعجب نیست که چندماه پیش از انتخابات عدۀ زیادی دانشجو را ببینی که از جان و دل نه برای رأی آوردن یک شخص که برای رأی نیاوردن دیگری نماد سبز بر دست وپا، از جان و دل کارکنند. حتی اساتید دانشگاهها هم برای اولین بار در 10-20سال اخیر وسط میدان بیایند و تبلیغات میدانی یک کاندیدا را سامان دهند یا درست مثل گروههای دانشجویی پیگیر دعوت از او برای سخنرانی در دانشگاهها شوند. سر بحث با هر کدام را هم که بازکنید و بپرسید این همه مخالفت چرا و به کدام دلیل؟ جوابی بیشتر از اینکه « خب معلوم است همه میگویند که فلانی اوضاع کشور و آینده را تاریک کرده است.» نمی شنوید. چند آمار از تورم و قیمت مسکن و وزارت کشور و ... هم تحویلت می دهند و صفاتی را نسبت به رئیس جمهور بیان می کنندکه از قضا همۀ آنها را پیش از این" بر چارده روایت" در رسانههای مکتوب و اینترنتی مشاهده کرده اید، به این هم اکتفا نکرده و عاجزانه از شما تقاضا کنند که با رأیدادن و تبلیغ برای او، آیندۀ وطن را خرابتر نکنید. در واقع گزارۀ نفرت از انتخاب مردم به یک پیش فرض و گزارۀ مقدس اکثریت دانشگاهیان و نخبگان کشور تبدیل شده بود. طی دوران پیش از انتخابات با صحنهگردانی احزاب و رسانهها این نفرت مضاعف شد و دولت منتخب مردم به صفتهایی جدید مانند رمال ،دروغگو، بیاخلاق، بیعقل و ... هم مزین شد. درکنار آن چهره ای موجه، صادق و منجی گونه از کاندیدای رقیب دولت نیز در ذهن نخبگان و خصوصاً جوانان ساخته شد. انتخابات دهم نیز گذشت و مردم آنچنان غیرقابل انتظار رأی ندادند یعنی بر طریقی غیر از آنچه در این نزدیک به چهل وشش هفت سالی که از آغاز نهضت انقلاب و حکومت جمهوری اسلامی میگذشت عمل نکردند. اما آن نفرت و امید به منجی صادق شکلگرفته در دورۀ پیش از انتخابات عاملی بنیادین شد که پس از انتخابات این بار نخبگان - خصوصاً قشر جوان و احساسی- دل به ادعای بدون مدرک و استدلال منجی صادق بدهند و در بادی امر دولت منتخب مردم را به دست بردن در آرایشان متهم کنند و پس از آن نیز به همراه منجی به ظاهر صادق تا زیر سؤال بردن تمام ارکان و پیشینه و حتی قوانین نظام جمهوری اسلامی نیز پیش بروند و بشود آنچه نباید میشد. این سیر قهقرایی نه حاصل یک تعقل مورد انتظار از نخبگان که ماحصل مجموعه عوامل پیچیده ای بود که به پشتیبانی آتش رسانهها و رجال سیاسی طی 4سال به صورت یک نفرت عمیق و تصویری اشتباه و اسطوره ای از فرد جایگزین ظاهر شد. اسطورهای که زیرسؤال بردن تدبیر، عقلانیت و صداقت او این بار برای خود آن رجال سیاسی طرفدار اما نگران از تندرویهای اسطوره نیز سخت مینمود. این همه در کنار سوء تدبیرها در مدیریت قضایای پس از انتخابات سبب شد به مراتب بیش از گذشته برای قشر عظیمی از دانشگاهیان و حتی اقشار رفاه دوستتر مردم - مانند بخشی از مردم شمال شهر تهران - فضا غبارآلوده گردد و رؤیت حقایق و تشخیص اصلها از فرعها کاری دشوارتر بشود. نظام اسلامی به خواست الهی از این چالش نیز عبور خواهد کرد چراکه سنت الهی در نبرد "حق" و "باطلی که پرده ای از حق روی آن را پوشانده است" چنین اقتضا میکند؛ اما خسارتهایی که به همراهی نخبگان با حرکت مردمی نهضت اسلامی وارد آمده و روز به روز هم با حرکت قطار بیترمز و دندۀ کاندیدای شکست خوردۀ انتخابات ابعاد تازه ای مییابد به این سادگیها قابل جبران نیست. با پیچیدهتر شدن لحظه به لحظۀ ابزارهای اطلاعرسانی - مثلا به میدان آمدن Facebook و تلویزیون فارسی زبانBBC - و عزم شبکۀ رسانه ای جهانی برای رویارویی با انقلاب اسلامی از یک طرف و ناکارآمدی رسانههای جبهۀ انقلاب اسلامی - خصوصاً صداوسیما - برای اثرگذاری و جهت دهی به عموم نخبگان از سوی دیگر، در کنار افزایش کمی دانشگاهها و نپرداختن به امور کیفی از قیبل تربیت اسلامی دانشجویان ، حرکت به سمت علوم مفید برای کشور و ... که بررسی هرکدام نیاز به مقاله ای جدا دارد، اگر این معضلات چاره نشود در آینده ای نه چندان دور بحران تحلیل در نخبگان و در نتیجه بدعملکردن آنها با ابعادی تازه و بسیار پیچیدهتر سرباز خواهدکرد. بحرانی که اگر پردامنه و مکرر بشود منجر به فتنههایی خواهد شد که بر تودۀ مردم نیز اثرخواهد گذاشت. باري، این مهم در وهلۀ اول همت نخبگان حامی انقلاب را میطلبد که در پاسخ به ندای رهبری انقلاب در این جنگ نرم به یاری تودۀ مردم مستضعف و حامی انقلاب بشتابند و با روشنگری مانع سقوط عدۀ زیادی از نخبگان بشوند.
...أ لَیسَ الصُّبحُ بِقَریبٍ
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: پنجره 
* این نوشتار به قلم حجه الاسلام مهدی همازاده میباشد.بنابراین مستند بودن متن پای نویسنده است:
.......................
توضیح: در جریان درگیری های صدر اسلام به مواردی برمی خوریم که علیرغم قواعد شرعی و دستورات پیامبر اسلام، زنان و کودکان به قتل رسیده اند یا کسانی که خون شان حرمت داشته (نظیر قبیله ای مسلمان یا دارندگان امان نامه یا ...) جان خویش را از دست داده اند. البته تمامی این موارد شبیه هم نبوده و در برخی از آنها تعمّد و نیّت سوء دیده می شود و در برخی دیگر اشتباه و جهالت. اما همگی در این مسئله شبیه اند که منجر به کشته شدن گروهی بی گناه توسط عوامل حکومت اسلامی به رهبری پیامبر اسلام شده اند. طبیعتا رسول خدا از بروز چنین اتفاقاتی سخت ناراحت شده و در مواردی که ضرورت فقهی داشته برای جبران مالی هم اقدام کرده اند اما هیچگاه این حوادث تلخ به تزلزل پایه های مشروعیت حکومت اسلامی نینجامیده و بحث از دیکتاتوری بودن آن را به میان نیاورده است! بلکه این وقایع، ناشی از قصورها و تقصیرهای مامورین پیامبر قلمداد می شوند.
حتی در برخی روایات و فتاوای فقهای تاریخ اسلام، مواردی وجود دارد که کشتن مسلمانان بی گناه یا زنان و بچه گان (از روی علم و آگاهی)، تجویز شده است. قطعاً همان گونه که مصادیق تخلّف عمدی از دستورات پیامبر با موارد تخلّف اشتباهی تفاوت دارد، مصادیق جواز شرعی نیز به کلّی متفاوت خواهد بود اما این نکته را پررنگ می سازد: اهمیت حفظ حکومت اسلامی تا بدانجاست که "گاه"، جان های محترم را نیز حلال می کند.
موارد تاریخ صدر اسلام:
(به ترتیب زمان وقوع)
آخرین سریه ای (جنگی که به فرماندهی غیر رسول خدا برگزار می شد) که قریب یک ماه و نیم پیش از غزوه بدر صورت گرفت، سریه نخله به فرماندهی عبدالله بن جحش بود. رسول خدا(ص) نامه ای سربسته به دست او سپرد و گفت که پس از گذشت دو روز از حرکت، نامه را گشوده و به آنچه در آن است عمل کند. وقتی عبدالله نامه را خواند تازه محل اصلی عملیات را که منطقه نخله بود، دانست. او می بایست در آنجا در کمین کاروانی از قریش باشد که حامل مویز و پوست برای تجارت بود. قریش از حضور مسلمانان آگاهی یافت اما یکی از همراهان عبدالله سر خود را تراشیده بود تا اینطور وانمود شود که قصد انجام عمره دارد. بدین ترتیب قریشیان آرام گرفتند. فقط یک مشکل وجود داشت؛ آن روز، روز آخر ماه رجب یعنی ماه حرام بود و طبعا مسلمانان نمی بایست جنگ را آغاز می کردند. از سوی دیگر اگر تا فردای آن روز صبر می کردند و همراه قریش آرام می رفتند، وارد مکان حرم می شدند. کسانی در این که آخر ماه رجب است یا اول شعبان، تردید کردند و در نهایت مصمّم به جنگ شدند. مسؤول کاروان تجارتی را کشتند، دو نفر را به اسارت گرفتند، اموال کاروان را تصاحب کردند و به مدینه بازگشتند. اما رسول خدا فرمود که آنان اجازه جنکگ در ماه حرام نداشتند. مشرکان مکه نیز لب به سرزنش گشودند که چگونه محمد (ص) با ریختن خون و تصاحب اموال، حرمت ماه حرام را شکسته است.
مردم تا آن زمان فرهنگ پیشین را در بزرگداشت ماه های حرام (که باقیمانده تعالیم ابراهیم (ع) بود) می دانستند اما با این رخدا از رسول خدا درباره حکم اسلام می پرسیدند. آیه نازل شد که: «از تو درباره ماه حرام می پرسند. بگو جنگ کردن در آن ماه، گناهی بزرگ است ولی بازداشتن مردم از راه حق و کافرشدن به او و بازداشتن مردم از مسجدالحرام و بیرون راندن مردمش از آنجا نزد خداوند گناهی بزرگتر است، و فتنه انگیزی از قتل، بدتر و بزرگتر است.» (بقره، 217) خداوند حرمت ماه حرام را حفظ و اشتباه مسلمین را گوشزد کرد اما سرچشمه مسئله (فتنه انگیزی مشرکین) را اساسی تر و قبیح تر معرفی کرد. چرا که برای مشرکین در اقدام علیه مسلمانان هیچ حرمتی وجود نداشت و پیش از این رخداد، آنها به عملیات هایی علیه حکومت مدینه و مسلمانان مشغول شده بودند. اما اکنون که حادثه ای غلط بر ضد آنها صورت گرفته، فریاد شکسته شدن حرمت ها و قوانین الهی سر می دادند.
المغازی، ج1، ص 16
رسول خدا صلی الله علیه و آله چهل (تا هفتاد) نفر ازصحابه را در سال چهارم هجری به ناحیه «بئر معونه» فرستاد تا درخواست قبیله بنی عامر را پاسخی مثبت داده باشد. اما عامربن طفیل که از سران این قبیله بود، متوجه حضور آنان شده و با استمداد از قبیله های بنی سلیم و رِعل و ذکوان، گروه اعزامی را به شهادت رساند. فقط عمرو بن امیه (و احتمالا یک نفر دیگر) از این گروه باقی ماند که خبر را به رسول خدا رساند. اما در راه بازگشت دو نفر از بنی عامر را کشت. این دو نفر امان نامه ای از رسول الله داشتند که عمرو بن امیه نمی دانست. اندکی نگذشت که عامر بن طفیل پیکی نزد پیامبر فرستاد و درخواست دیه کرد. آن حضرت هم برای پرداخت دیه به سراغ بنی النضیر رفت که هم پیمانان بنی عامر بودند.
السیره النبویه، ابن هشام، ج3، ص 186
یکی از سرایا (جنگ هایی که به فرماندهی شخصی غیر از رسول خدا برگزار می شد)، سریه «بشیربن سعد» بود که به همراه سی نفر به سوی بنی مرّه رفت. مسلمانان در آغاز موفق شدند تا گوسفندان و شترانی به غنیمت گیرند اما در راه بازگشت مورد حمله قرار گرفته و جز بشیربن سعد همه گریختند. او خود را به مدینه رساند. رسول خدا «غالب بن عبدالله»را به همراه دویست نفر بدان سو گسیل داشت. آنها موفق به شکست دشمن شدند اما در این سریه، «اسامه بن زید» مردی را تعقیب کرد و زمانی که به او رسید، با آن که آن مرد اظهار اسلام کرد، وی را به قتل رسانید. پس از آن که رسول خدا این خبر را شنید، اسامه را سخت نکوهش کرد. اسامه در پاسخ گفت که او از ترس، اظهار اسلام کرده بود. حضرت فرمودند: مگر تو قلب او را شکافتی و دانستی که صادق بود یا دروغ گو؟
المغازی، ج2، ص 725-723
سریه دیگری به فرماندهی «ابوقتاده انصاری» به سوی منطقه بطن اِضَم حرکت کرد. ابن سعد می گوید این حادثه پیش از آمدن برای فتح مکه بود. حادثه مهم این رویداد آن بود که «عامر بن اضبط اشجعی» از کنار مسلمانان رد شد و در شکل تحیت گفتن مسلمانان، بر آنان سلام کرد. سپاه اسلام از حمله به وی خودداری کرد ولی یکی از مسلمین به قصد غنیمت و با بهانه نامسلمانی اش به او حمله کرد و جانش را گرفت. پس از آن این آیه نازل شد: یا ایها الذین آمنوا اذا ضربتم فی سبیل الله فتبیّنوا و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومنا تبتغون عرض الحیوه الدنیا فعندالله مغانم کثیره ... .(نساء، 94)
ای کسانی که ایمان آورده اید، چون برای جهاد رهسپار شوید، نیک تفحّص کنید. و به آن کس که بر شما سلام گوید مگویید که مؤمن نیستی. شما برخورداری از زندگی دنیا را می جویید و حال آنکه غنیمت های بسیار نزد خداست ... .
طبقات الکبری، ج2، ص 133
زمانی که رسول خدا در مکه بودند، (در ایام فتح مکه) «خالد بن ولید» را همراه گروهی به سوی قبیله بنی جذیمه فرستاد تا به اسلام دعوتشان کند. این قبیله در ناحیه «یَلَملَم» سکونت داشتند. زمانی که آنان خالد را با جمعی از مسلمانان – حدود سیصد و پنجاه نفر _ دیدند، به اتکاء اسلام و اذان و مسجد خود، آسوده خاطر بودند که آسیبی نخواهند دید. خالد در برابر آنان ایستاد و پرسید: چرا سلاح در دست دارید؟ گفتند برای دفاع از خود. (و به نقلی برای دفاع از اسلام) پس از آن به دستور خالد سلاح ها را بر زمین گذاشتند اما خالد آنان را به اسارت گرفت و برخی را به برخی دیگر بست. در میان مسلمین اختلاف شد تا این که در نیمه های شب، منادی خالد فریاد زد هرکس اسیر خویش را بکشد! کسانی از بنی سلیم که همراه خالد بودند، اسیرشان را کشتند اما مهاجرین و انصار از دستور او سرپیچی کردند. پس از آن که به مکه آمدند، عمر و عبدالرحمن بن عوف به خالد گفتند: تو به خاطر عمویت که در جاهلیت به دست بنی جذیمه کشته شده، چنین کردی. رسول خدا نیز با شنیدن خبر بر خالد خشم گرفت و صورتش را از او برگردانید. خالد می گفت پیامبر مرا برای جنگ فرستاد در حالی که دروغ می گفت زیرا رسول خدا خود فرمودند که من خالد را برای دعوت فرستادم نه جنگ. به علاوه افراد سریه همگی مسجد و اذان بنی خذیمه را دیده و شنیده بودند. آن حضرت فرمودند: خدایا! من از آنچه خالد انجام داده به تو تبرّی می جویم.
السیره النبویه، ابن هشام، ج4، صص 430- 429 – المغازی، ج3، ص 883
پس از آنکه در جنگ حنین لشکر مسلمین گریختند، پایداری تنی چند و بازگشت شماری از مهاجرین و انصار، قبیله هوازن را با شکست مواجه ساخت. شماری از آنان به اسارت درآمدند. برخی از مسلمانان به قتل کودکان دست زدند. رسول خدا از این اقدام سخت ناراحت شدند. در این جنگ، زنی هم به دست خالد بن ولید کشته شد. به دنبال آن رسول خدا با تاکید بیشتری از کشتن کودکان و زنان و بردگان نهی فرمود.
سبل الهدی و الرشاد، ج5، ص488 – المغازی، ج3، ص905
نکات روایی در جواز برخی موارد:
عن حفص بن غیاث قال: سالت اباعبدالله علیه السلام عن مدینه من مدائن الحرب هل یجوز ان یرسل علیها الماء او تحرق بالنار او ترمی بالمنجنیق حتی یقتلوا و منهم النساء و الصبیان و الشیخ الکبیر و الاساری من المسلمین و التجار؟ فقال: یفعل ذلک بهم و لایمسک عنهم لهؤلاء و لا دیه و لا کفّاره ... .
الکافی 5، 28/6 – التهذیب 6، 142/242
حفص بن غیاث می گوید از امام صادق علیه السلام پرسید آیا جائز است در شرایط جنگ آب زیادی را به سمت شهر دشمن روانه کنیم یا شهرشان را آتش بزنیم یا با منجنیق بمباران شان کنیم در حالیکه بین آنها زنان و کودکان و سالخوردگان هستند و همچنین اسیران و تاجران مسلمین؟ فرمود: این کار جائز است و به خاطر زنان و بچه ها و مسلمانان اسیر و ... اجتناب نمی شود و حتی دیه و کفاره هم نخواهد داشت.
( البته فقهای عظام در مقام جمع بین امثال این روایت با آیات و روایات ناهیه، می فرمایند که این جواز منحصر به شرایطی است که چاره و گریزی نداشته باشیم و راه حل های دیگر بسته شده باشد)
***
عن حفص بن غیاث قال: سالت اباعبدالله علیه السلام عن الطائفتین من المؤمنین احداهما باغیه و الاخری عادله، فهزمت العادله الباغیه، قال: لیس لاهل العدل آن یتبعوا مدبرا و لا یقتلوا اسیرا و لایجهزوا علی جریح و هذا اذا لم یبق من اهل البغی احد و لم یکن فئه یرجعون الیها فاذا کانت لهم فئه یرجعون الیها فان اسیرهم یقتل و مدبرهم یتبع و جریحهم یجاز علیه.
الکافی 5، 32/2 – التهذیب 6، 144/246
حفص بن غیاث می گوید از امام صادق علیه السلام در مورد دو طایفه از مسلمین سؤال کردم که وارد جنگ شده اند و گروه تحت فرماندهی امام عادل، گروه سرکش و باغی را شکست می دهد. امام فرمود: گروه اهل حق نباید فرارکنندگان از گروه مقابل را تعقیب کنند و نباید اسیری را بکشند و نباید بر مجروحان بتازند. و این حکم در شرایطی است که از گروه سرکش، عقبه ای باقی نمانده باشد تا به سوی آنها بازگردند. اما اگر عقبه ای داشتند یا سران شان باقی مانده بودند، اسیرشان هم کشته می شود و فرارکننده شان هم تعقیب می شود و بر مجروح شان هم می تازیم.
***
ابان بن تغلب از تفاوت سیره علی (علیه السلام) در دو جنگ صفین و جمل می پرسد که در جنگ صفین، فرارکنندگان را تعقیب کرد و کشت و بر مجروحان تاخت و در جمل برعکس این عمل کرد.
فقال: انّ اهل الجمل قتل طلحه و الزبیر و انّ معاویه کان قائما بعینه و کان قائدهم.
امام صادق پاسخ دادند: در جنگ جمل طلحه و زبیر (سران بُغات) کشته شدند اما در صفین، معاویه زنده مانده بود و رهبری باغیان را ادامه می داد.
الکافی5، 33/5 – التهذیب6، 155/276
***
مسئله «تترّس» در فقه:
و لو تترسوا بالنساء و الصبيان منهم و نحوهم ممن لا يجوز قتله منهم كالمجانين كف عنهم مع إمكان التوصل إليهم بغير ذلك للمقدمة، و إلا كما أشار إليه المصنف بقوله إلا في حال التحام الحرب جاز و إن استلزم قتل الترس، خصوصا إذا خيف من الكف عنهم الغلبة، ترجيحا لما دل على الأمر بقتلهم على ما دل على حرمة قتل الترس بخبر حفص بن غياث السابق و الشهرة أو عدم الخلاف و غير ذلك. و كذا لو تترسوا بالأسارى من المسلمين و إن قتل الأسير ... و نحوه ما في التبصرة و الإرشاد بل و التذكرة قال: «لو تترس الكفار بنسائهم و صبيانهم فإن دعت الضرورة إلى الرمي بأن كانت الحرب ملتحمة و خيف لو تركوا لغلبوا جاز قتالهم، و يجوز قتل الترس، و إلا كف عنهم لأجل الترس، لقول الصادق عليه السلام «و لا تمسك عنهم لهؤلاء» و لأن ترك الترس يؤدي إلى تعطيل الجهاد، لئلا يتخذوا ذلك ذريعة إليه».
جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج21، صص:68 _69
اگر لشکر دشمن، زنان و بچه هایشان را سپر خویش قرار دهد نباید آنها را به قتل رسانید در حالی که امکان دسترسی به دشمن از طریقی غیر از قتل زنان و بچه ها وجود داشته باشد. اما اگر جنگ به بن بست رسیده باشد، قتل آنها جائز است. خصوصا در شرایطی که اجتناب از قتل شان، احتمال غلبه دشمن را تقویت نماید... همچنین است اگر اسیران مسلمان را سپر خویش قرار دهند حتی اگر آن اسیران در اثر حمله سپاه اسلام کشته شوند ... و همین فتوا را فقهاء بزرگ شیعه در کتاب تبصره و ارشاد و لمعه و مسالک و ... آورده اند. حتی علامه حلی در کتاب تذکره الفقهاء می فرماید: کشتن زنان و بچه ها و اسیران مسلمان در این شرایط جائز است به دلیل روایت حفص بن غیاث و به این دلیل که اگر به خاطر سپر انسانی از جنگ اجتناب شود، مورد سوءاستفاده قرار گرفته و به تعطیلی جهاد خواهد انجامید.
