تبليغاتX
نظر سوم
یک سال از شروع به کار این وبلاگ می گذرد و دراین مدت ۵۴ پست به قلم ۴ نویسنده این وبلاگ به خوانندگان عرضه شد. بر آن شدم که نمایی کوتاه از کلیت آنچه در این مدت بدان پرداختیم ارائه کنم تا هم خودمان بتوانیم نگاهی کلی به آنچه «یافتیم» و «بافتیم» (!) بیندازیم و هم امکان دسترسی راحتتری به مطالب را در اختیار خوانندگان جدید بگذارم.

   نوشته های ما به اعتباری من در آوردی (!) در ۴ دسته زیر قابل تفکیک است:

الف) مبانی نظری

۱) انقلاب­هاي پسا انقلابي (نگاهی به الگوهای شکل گیری انقلاب اسلامی)

۲)تفکر سیستمی، تفکر بسیجی؛ توافق یا تضاد (1و 2)

۳) نگاهي تحليلي به سيره ي سردار رشيد اسلام دكتر مصطفي چمران (پی جویی الگوی سرباز-سردار-رهبر در زندگی شهید چمران به عنوان یک مثال حل شده)

۴) اصالت با خداست (تاملی در نسبت «من» و «خدا»)

۵) نقش دانشگاهيان در نهضت نرم افزاري (گفتاري در باب وضعيت كنوني علم بومي و رسالت علمي سنگيني كه بر دوش ماست)

 ۶) تشيع از مکتب اعتراض تا مکتب اثبات ( اثبات انقلاب وظيفه اي بردوش نسل سوم)

۷) ارباب حلقه ها چه کسی خواهد بود؟  (قسمتهای صفرم اول دوم سوم)

۸) فلسفه هنر از نگاهي عاميانه (قسمتهای اول دوم)

۹) عقل و دين (قسمت اول دوم)

 

ب) گفتارهای انتقادی- اجتماعی

۱) شغل يا امرارمعاش (در باب مفهوم شغل و امرار معاش از دیدگاه اسلامی)

 ۲) گفتاری متفاوت در نقد سیستم آموزشی امروز ایران (مروری فشرده بر اوضاع)

 ۳) نقشه نیروی انسانی انقلاب (تحلیل جریان شناختی نسلهای انقلاب از دهه ۳۰ تا کنون)

۴) استاد گلاب، درس گلابی، بدین سان فضا غبار آلود می شود (فرهنگ گلاب گیری در دانشگاه ها!)

۵) از نهضت حسینی تا انقلاب اسلامی، از امام خمینی تا نسل سوم (یادداشتی آمیخته از قیام حسینی-ما-انتخاب رشته- امام خمینی)

۶) دوران جدیدی فرا رسیده است (با توجه به قرائن نسل سوم نسلی متفاوت خواهد بود)

 

ج) نقدهای درون گفتمانی

 ۱) پروسه شهرک محلاتي سازي (نقدی بر گرایش مذهبیون به کولونیهای درونی)

۲) انقلاب فاطمي (سلام الله عليها) يا انقلاب حسيني (عليه السلام) (ما و میراث انقلاب)

۳) يادشون رف يه روزي شعاراي ناب مي دادن... (یک شعر انقلابی با مضمون انتقاد از غفلت سالهای پس از جنگ)

 ۴) اعتماد به نفس تو را نشانه گرفته اند (طعمه یاس آفرینیها نشویم!)

۵) دینداری تخصصی (نقدی بر نگاه جزئی داشتن به کلیت دین)

۶) فرهنگ "نقد" از دیدگاه دینی

۷) ده فرمان بهشتي براي اقليت مومن (گفتارهای تشکیلاتی شهید بهشتی)

۸) گم شده ما (انتظار؟)

 

د) یادداشتهای مناسبتی

۱) بسیجی چپ می شود یا چپ توبه می کند؟ (در حاشیه گفتمان مصطفی حسن پناه با یک چپی!)

۲) مسيري بازگشت ناپذير (در حاشیه دیدار رهبری با هیئت دولت)

۳) سه برداشت از پديده فرار مغزها؛ در حاشيه دسته گل اخير سازمان سنجش (در حاشیه بومی سازی سهمیه ها)

۴) رحلت امام به روايت اميرخاني (قسمتی از رمان ارمیای امیرخانی به مناسبت سالروز رحلت امام)

۵) گزارش از دارالعباده (گزارشی فرهنگی از شهر یزد)

۶) بازخواني واقعه روز 22 اسفند 84، روز تدفين 3 شهید گمنام دانشگاه شريف (سالروز تدفین شهدا در شریف)

 ۷) مُلکِ مَلِک (برداشتی از تفسیر سوره ملک شهید مطهری)

۸) پله پله تا...؟ (نقدی بر انتصاب مهرداد بذرپاش به سمت ریاست سایپا)

۹) معرفی کتابهای عاشورایی (معرفی مقایسه ای کتابهای حسین عقل سرخ‌/ حماسه حسینی/ فتح خون/ پس از پنجاه سال / حیات فکری سیاسی امامان شیعه

۱۰) بال سرخ و بال سبز (نوشته ای ادبی درباره عاشورا)

۱۱) شانزده آذر، سه قطره خون، بادکنک بزرگ و هیچکس مقدس نیست (به مناسبت نشریات موهن دانشگاه امیرکبیر و ۱۶ آذر)

۱۲) کلاس مدیریت ایرانی (همسفری مصطفی حسن پناه با دو نماینده مجلس!)

۱۳) به بهانه ی میلاد ثامن الائمه(ع (شروط عقل کامل از نگاه معصوم)

۱۴) آغازی بر نظر سوم (تولد نظر سوم!)

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 12:25 | لینک ثابت |

نظام علمي استعماري

اشاره: در پي سياست جديد دولت در قبال افزايش سهميه هاي بومي براي جلوگيري از مهاجرت نخبگان از شهرستانها به پايتخت در اين نوشته انشاالله از سه ديدگاه به بررسي اين پديده خواهم پرداخت.

 

برداشت اوّل: راه حل احمقانه!

    در نگاه اوّل علت انتخاب دانشگاه هاي تهران توسط نخبگان شهرستاني چيست؟ پاسخ بسيار واضح است: به خاطر كيفيت بالاتر فضاي آموزشي. حضور اساتيد مجرّب و دانشجويان مستعد و امكانات پژوهشي بيشتر، جوّ علمي مناسب و فعّالي را با كيفيت بالاتر ايجاد كرده است. چنين جذابيتهايي اختلاف پتانسيلي بوجود مي آورد كه خود به خود نخبگان شهرستاني را به سوي خود مي شود. حال چنانچه ما بخواهيم به جاي اينكه اين اختلاف پتانسيل را كم كنيم و كيفيت آموزش را در دانشگاه هاي ديگر افزايش دهيم، با تغيير سهميه ها جلوي اين جريان را بگيريم همانقدر احمقانه است كه بخواهيم به جاي رفع چاله چوله هاي يك جاده كه باعث تصادف و خرابي و ... مي شود از ورود ماشينها به آن جاده جلوگيري كنيم. همانقدر احمقانه است كه بخواهيم با گشت ارشاد دخترانمان را باحجاب كنيم. همانقدر احمقانه است كه افزايش توليد مقالات ISI توسط اساتيد محترم را افزايش توليد علم در كشور بدانيم. (رجوع شود به اظهارات اخير وزير علوم در باب اينكه رتبه اول توليد علم را داريم!!!)

 

برداشت دوم: سياستهاي فعلي؛ يك بام و دو هوا

   «مهاجرت نخبگان» يا «فرار مغزها»؟ «تمركززدائي» يا «ايجاد تمركز» در نخبگان؟ اينها سؤالاتي است كه هنوز پاسخ واحدي در بين سياستگذاران امور ندارد.

   از يك طرف مدارس سمپاد را در شهرستان ها قلع و قمع مي كنند و آنها را تا سطح مدارس عادي به زير مي كشند به اين بهانه كه نخبگان بايد در مدارس مختلف توزيع شوند و نبايد يكجا جمع شوند و از سوي ديگر چيزي را به اسم «بنياد نخبگان» علم مي كنند كه وظيفه اي ندارد جز اينكه نخبگان را شناسايي كند و در يك جا جمع كند و به صورت متمركز و ميانبري آنها را تحت حمايتهاي خاص و تسهيلات ويژه قرار دهد. از يكسو مي گوييم كه اين حق بچه هاي ماست كه بخواهند در دانشگاه هاي معتبر دنيا تحصيل كنند و حتي به آن افتخار هم مي كنيم (مثل جناب دكتر سهرابپور كه امكان ندارد در جايي سخنراني كند و از افتخار خود به عنوان رياست دانشگاهي كه دانشجويان world class ي تربيت مي كند كه « بلافاصله از سوي دانشگاه هاي خارجي روي هوا شكار مي شوند» صحبت نكند!) و از سوي ديگر حضور دانشجويان شهرستاني را در دانشگاه هاي معتبر ايران در پايتخت با تعيين سهميه بومي 65% محدود مي كنيم. علت اين سياستهاي دوگانه چيست؟

 

برداشت سوم: چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد

«علم مولد سرمايه» است يا «سرمايه مولد علم»؟ در نگاه مديران جهان سومي سرمايه مولد علم است، چرا كه «علم» يك كالاي صادراتي است و به درد مصرف داخل نمي خورد! در نظام فعلي علمي دنيا كه مركز آن جايي در ينگه دنياست و تمامي مسائل علمي امروز دانشمندان دنيا به گونه اي مستقيم يا غير مستقيم توسط دولت ايالات متحده امريكا تعيين مي شود ( و به اذعان پروفسور رضا 70% آنها مصارف نظامي دارد!) معلوم است كه اهالي علم تنها و تنها نظر به يك قبله گاه داشته باشند! با نظام فعلي حاكم بر كشورهاي جهان سوم كه آرمان خويش را مدرنيته امريكايي قرار داده اند، اين يك مسير طبيعي و شايد غير ارادي باشد حركت از شهرهاي كوچك به شهرهاي بزرگ و از شهرهاي بزرگ به پايتخت و از پايتخت به اروپا و از اروپا شايد به امريكا. به قول خودشان حركت از توحش به تمدن! وقتي قرار است علم براي صاحبان آن در هاروارد و بركلي و استنفورد و ام.آي.تي صادر شود مشخص است كه نه مولد سرمايه كه سرمايه خور است.

    ما در كشور خودمان عادت كرده ايم كه تا جايي ايرادي مي بينيم، مشكل مالي را غايت اولي و آخري مي دانيم و از بودجه هاي چند ميلياردي فلانجا سخن مي گوييم. كسي نيست بگويد مثلاً همين دانشكده مكانيك دانشگاه شريف خودمان با همين چند قرانهايي كه مي گيرد چه گلي به سر خودش زده كه زيادش كنيم بزند غير از اينكه تا پولي مي رسد يه هو دستشويي اساتيد مرمت مي شود يا رنگ اتاق اساتيد و راهرو ها تجديد مي شود و ... هر كس نداند فكر مي كند آنقدر فراغت فكري و آسايش پيدا كرده ايم كه ديگر فقط مانده لكه گيريِ رنگِ درِ اتاق جناب دكتر!

    اوضاع ما اصلاح نخواهد شد مگر اينكه نگاه ما تغيير كند. زماني علم مولد سرمايه خواهد شد كه ناظر به نيازهاي بومي كشور باشد. دردي از دردهاي مملكت را دوا كند. زمانيكه نگاه دانشجويان و اساتيدمان را كه به افق غرب دوخته شده بكَنيم و به سوي بيغوله هاي صنعت خود بازگردانيم و زنجيره ي توليد را از ايده تا توليد انبوه در دانشگاه هاي مختلف كشورمان كامل كنيم.

    در آخر لازم به ذكر است كه آنچه در اينجا به «علم» تعبير شد، علوم مهندسي است و خود بهتر مي داني كه حكايت علوم انساني حكايت ديگريست. آنجا سخن از «ديني» شدن است و نه «بومي» شدن كه بحث مفصلي است و در جاي خود بدان پرداخته شده و خواهد شد.

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 8:1 | لینک ثابت |

روح الله بزرگ

چه كسي بهتر از رضا اميرخاني آن روز غمبار ايران زمين را از زبان رزمندگاني كه بعد از او اميد زندگيشان را نااميد مي ديدند، روايت كرده است؟

* * *

ساكش را روي تخت انداخت. روي تخت نشست. دور و برش را نگاه كرد. كتابهايش ميز تحرير، چراغ مطالعه ي فانتزي، ساعت، و قاب عكس. تا به حال كتوجه اين قاب عكس نشده بود. قاب عكس هميشه ارميا را نگاه مي كرده و او هيچوقت قاب عكس را نديده بود. به عكس خيره شد. انگار چيزي شورمزه در دهانش ريخته بودند. بغضش تركيد. مثل بچه هاي كوچك گريه مي كرد. گريه امانش را بريده بود. حرف نمي زد. زارزار گريه مي كرد. چيزي براي گفتن نداشت. ارميا تا صبح گريه مي كرد. همانطور كه نشسته بود گاهي خوابش مي برد. گاهي بيدار مي شد. كاري جز گريه كردن نداشت. نمي دانست وجودش تا اين اندازه به وجود امام وابسته بوده است. حالا كه امام نبود، انگار زندگي ارميا تمام شده بود. روي تخت افتاده بود. صدايش آن چنان گرفته بود كه توان حرف زدن نداشت. اصوات به طرزي بي معني از حنجره اش بيرون مي آمدند. اشكهايش تمام شده بود و گريه فقط چشمهاي سرخش را مي سوزاند...

* * *

   جنازه ي امام تا صبح مصلي بود. قرار بود صبح بعد از خواندن نماز ميت براي تدفين، جنازه را به بهشت زهرا ببرند. امام تنها نبود. دورتادور جنازه اش هزاران عاشق روي خاكهاي مصلاي تهران نشسته بودند. بعضيها شمع آورده بودند. شمعها خاصيتي غير از روشنايي داشتند. خاصيتي غريب كه زمين را مثل آسمان مي كرد. زمين مصلي با شمعهاي روشنش، آسمانتر از آسمان با ستاره هاي تكراريش بود.

* * *

شب ارميا را در خانه نگه داشته بود. جرأت نداشت شبانه به مصلي برود و امامش را ببيند. شهين و معمر مراقب بودند و ديدند كه تا صبح چراغ اتاق ارميا روشن بود. بالاخره صبح از جا بلند شد. مثل آدمهايي كه جايي براي رفتن ندارند. شهين آرام، با ترسي غريب به در اتاق ارميا چند ضربه زد.

-         بله

-    ارمي جون! (بغضش تركيد) الآن مي خوايم براي امام نماز ميت بخونن. من و معمر داريم مي ريم. اگه توام مياي، بيا كه بابا منتظره.

ارميا گريه اش گرفته بود. زانوهايش را بغل گرفته بود. آنقدر به عكس امام خيره بود كه شهين را در چارچوب نمي ديد!

-    بريم برا امام نماز ميت بخونيم! مامان حواست كجاس؟ منِ ارميا برم بگم خدا ارجم روح الله! خدا روح خودت رو بيامرز!... مامان كجاي كاري؟ ما بريم از خدا بخوايم امام رو بيامرزه؟ حواست نيست مامان...هيچكس نمي فهمه...چرا همه اينجوري شدن؟ امام رو نبايد دفن كرد. امام زنده س. مامان امام زنده س!

شهين از اتاق بيرون آمد و با اشاره به معمر فهماند كه ارميا نمي آيد.

* * *

دو ساعتي گذشته بود. مراسم نماز تمام شده بود. ارميا ديگر گريه نمي كرد. بغض جايش را به خشمي غريب داده بود. اين خشم با خشمهاي عادي فرق مي كرد. كسي كه خشمگين مي شود، حركاتش عصبي مش شود و متشنج. اما ارميا آرام بود. آرام و مصمم. و بسيار خشمگين. خشمگين از زندگي. خيليها از زندگي افسرده مي شوند ولي ارميا خشمگين بود. انگار فكري ساختاريافته در ذهنش به تكامل رسيده باشد. بغضش را فرو خورده بود. از جا بلند شد. درب كمدش را باز كرد. چمدان را بيرون كشيد. آنرا باز كرد. بوي خاك بيرون زد. لباسهاي خاكي جبهه را درآورد. انگار اسطوره اي براي مبارزه، لباس رزم مي پوشد. لباس را به سينه فشرد. لباس را با دست جلوي صورتش گرفت. لحظه اي خودش را درون آن لباس تصور كرد. لباسها هنوز خاكي بود. لباسها را تكاني داد. خامهاي جنوب با هواي تهران مخلوط شده بود. ارميا طوري نفس مي كشيد كه انگار در سنگر خود ايستاده است. نمي خواست حتي ذره اي از خاك جنوب در هواي تهران حرام شود.

* * *

امام رفت. سيل انسانها به سمت بهشت زهرا در حركت بودند. جمعيت از در و ديوار مي جوشيد. آنقدر تعداد آدمها زياد بود كه از هر طيف و گروهي مي شد نمونه اي پيدا كرد. زنها، مردها، بچه ها، همه و همه به سمت بهشت زهرا مي رفتند. هركس با هر وسيله اي كه داشت. در وانتها و كاميونها آنقدر آدم سوار شده بود كه از آنها فقط يك حجم انساني در حال حركت پيدا بود. از اندازه ي اين حجم انساني معلوم مي شد كه وسيله ي نقليه اتوميل سواريست يا وانت است و يا كاميونت. البته اين حجم انساني با همان سرعتي جلو مي رفت كه ساير آدمهاي پياده مي رفتند. قيافه ها متنوع بودند. از هر قماش و دسته اي.

   زني با چادر مشكي كه لكه هاي قهوه اي خاك روي چادرش مشخص بود. جواني كه هنوز مو به صورت نداشت. با پيراهني مشكي و شالي سبز. پيرمردي كه يك دستش عصا بود و با دست ديگرش به سختي عكس امام را بالا گرفته بود....سه چهار جوان با لباس سربازي. سرباز اولي به سرباز دومي چيزي گفت و خنديد. دومي جوابش را نداد. خيره نگاه مي كرد. مردي روي ويلچر نشسته بود. احتمالاً از جانبازان جنگ بود. ضجه مي زد. انگار نه انگار كه اين همه آدم او را نگاه مي كنند. انگار نه انگار كه سرباز دومي هم او را نگاه مي كند...مردي بلندقامت و موقر، حدوداً پنجاه ساله، كت و شلوتر سياه، پيراهن تميز سفيد، كراوات سياه، دست در دست زنش كه مانتوي سياه پوشيده بود، زنش عينك آفتابي زده بود. مانتوي سياه زن گلي شده بود... اگر كسي يك نفري سوار موتور بود، اولين نفري كه او را مي ديد به سرعت پشت موتور مي پريد. صاحب موتور اعتراضي نمي كرد. هيچكس احساس مالكيت نسبت به چيزي نداشت...

   قيافه ها غريب بود. نوعي بهت در چهره ها بود كه جلو نمايش اندوه را گرفته بود. با خودشان حرف مي زدند. بعضي ها هم ساكت مي دويدند. خيليها انگار جلو با كسي قرار داشته باشند، مي دويدند. وقتي تنه شان به تنه جلويي مي خورد، جلويي به آنها راه مي داد. مي دانستند بعضي عجله ي بيشتري دارند. جواني به سرش گِل زده بود. رنگ قهوه اي روشن روي موهاي سياه. بعضيها پرچم و كتلهاي محرم را به دست گرفته بودند. سياه و سبز و قرمز. سر و صداها زياد بود. يكي از پشت بلندگوي ماشين دولتي شعار مي داد. كسي حال نداشت جواب بدهد. شعار عينيت يافته بود. هيچكس به حف ديگري گوش نمي داد.

-         ايران در به در شده، بسيجي بي پدر شده.

-         امام رفت.

-         آقا حالا چي ميشه؟ كسي مياد رو كا؟ نظام چي ميشه؟

-         خدا بزرگه. اين انقلاب نمي خوره زمين.

-         خدا خودش نگه داره.

-         هيچكس نمي تونه جاي امام رو بگيره.

-         ما هرچي داشتيم از امام داشتيم.

-    عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خميني بت شكن پيش خداست امروز، مهدي صاحب زمان صاحب عزاست امروز.

-         آقا كوچولو، بابا مامانت كجان؟ برو دستشون رو بگير.

-         بابام شهيد شده آقا. من خودم بزرگم.

-         خميني من سه تا پسرو داده بودم واست. حالا كجا رفتي. خميني من رو هم با خودت ببر.

-    بي پدر شديم. من بابام پانزده خردادي بود. الآن شصت و هشته. اون موقع چهل و دو بوده. بيست و پنج سال. منم بيست و پنج سالمه. من بابام رو نديده بودم. مردُم! تو اين مدت من به همه مي گفتم، من بابا دارم. حالا باباي منم مرده، دوباره مرده!

-         آي آقامُوا...

حرفش را خورد. پاي مصنوعي جانباز جدا شده بود. جواني كمك كرد تا از ميان جمعيت پا را بردارد.

-    آقا اين اطراف، دور همين بهش زهرا كه آقارو خاك مي كنن، الآن آدم بياد زمين بخره. بعداً كافه بزنه و رستوران و چه مي دونم، بازار. اينجا زيارتي ميشه عزيز دلم. اينجا گنبد و بارگاه درست مي كنن. حالا ببين. همين زميناي شخم خورده، حالا ميشه خدا تومن.

كسي كه در كنارش بود حتي سري هم تكان نداد.

-         يه ديقه وايسا. بذا من اينرو بكشم كنار. دِ بابا صب كن. مصّب داشته باش. غش كرده وايسا!

-         آي امام. من نميذارم خاكت كنن. امام نمرده. امام نمي ميره بي ناموسا.

از دهان جوان غش كرده كف مي ريخت.

-         يا ايتها النفس المطمئنه. ارجعي الي ربك راضيۀ مرضيۀ...

لنركروز سپاه كه از بلندگويش صداي قرآن مي آمد، به سختي عبور كرد.

-         خودت گذاشتي رفتي، نگفتي چي به سر ما مياد؟

-    نترس برادر. هستن. اين انقلاب مال اسلامه. خود خدا نگهش مي داره. مگه ميشه خون اين همه شهيد از بين بره؟

-         خدا خودش نگه داره.

-         بي بي سي امروز صبح گفت تو ايران جنگ قدرته. تو جمارون جنگه الآن.

-    بي بي سي غلط كرد با تو! كدوم جنگ؟ قدرت چيه ديگه؟ اين همه آدم اين جاس. جنگ اگه بشه به اسم علي قسم جرشون ميدم. اصلاً كي با كي جنگ ميكنه؟

-    نه بابا جنگ كه نه. از قبل فكرا شده بوده. ببين اصلاً انگاري جاي دفنم مشخص شده بود. الآن رهبر تعيين كردن. آقاي خامنه اي مثل شير وايساده.

-         حالا مي بينيم.

-         وايسا ببين.

-         حالا امام رو چه جوري ميارن؟

-         يه ماشينايي بود تو مصلي، كاميون مانند با اون ميارن.

-         از كجا رد ميشه؟ دو تا راه كه بيشتر نيست، هر دوتاش...

-         نه آقا با هليكوپتر ميارن.

-         پس تشييع چي ميشه؟ بالاخره سنته، مستحبه.

-         پس اين همه آدم اومدن تشييع عمه ي من؟ ثوابش ميرسه آقا.

-         اصلاً نميشه تشييع كرد.

* * *

سه شنبه شانزده خرداد شصت و هشت بود. هوا گرم بود. از بالا، فقط ساختمانها معلوم بودند، درختها و تيرهاي برق. بقيه ي زمين همه جا سياه بود. جاده هايي كه به بهشت زهرا منتهي مي شد مثل يك نوار سياه مشخص بودند... اعداد وقتي از مقادير محسوسي بيشتر مي شوند، ديگر هيچ مفهومي را منتقل نمي كنند. صدها هزار نفر آدم با يك ميليون با ده ميليون خيلي تفاوتي ندارد. هيچكس اندازه ي دريا را بر حسب تعداد قطره ها نمي گويد. درياي از آدم. اگرچه دريا را از ماهي ها گرفته بودند، ماهيها خود دريا شده بودند.

   دريا موج غريبي داشت. بلند و توفنده. آدمها را به ديواره ي كانتينرها مي زد. بعضي روي زمين مي افتادند. آدمهاي ديگر بلافاصله رويشان را پر مي كردند.

   از قم به طرف تهران، بعد از درياچه نمك، بستر خاكي دشتها بسيار متنوع و گونه گون است. بعد از درياچه نمك، كوههاي سي مايلي كه بيشتر به تپه مي مانند، خامهاي سرخ دارند، با پوسته اي سفيد و محكم. بعد كوه كهريزك. از آنجا به بعد خاكها آرام آرام قهوه اي مي شوند. رنگشان روشنتر مي شود و حالت رمل پيدا مي كنند. سطح رويشان هم شل مي شود. با اندك بادي كه مي وزد، خاك بلند مي شود و در هوا حل مي شود. اين سير ادامه دارد تا بهشت زهرا. نزديك بهشت زهرا خاكها مثل خاكهاي جنوب مي شوند. خاكهاي بهشت زهرا مثل خامهاي جنوبند. اين شايد به خاطر به خاك سپردن بعضي آدمها در بهشت زهرا باشد. آدمهايي كه گوشت و پوست و استخوانشان از خاكهاي جنوب ساخته شده است!

   بوي خاكهاي جنوب را همه حس مي كردند. خاصه آنهايي كه لباسهاي خاكي و سبز تنشان بود. خاصه آنهايي كه با ويلچر آمده بودند...

* * *

شادي روح امام و شهدا صلوات

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 1:15 | لینک ثابت |

سردار بزرگ اسلام دكتر مصطفي چمران

چندي پيش مطلبي در وبلاگ سوتك تحت عنوان تکلیف امروز ما، چمران یا خمینی نوشته بودم كه مورد مناقشه و بحث جدي بين خوانندگان متن قرار گرفت.

   امّا عنصري در آن نوشته وجود داشت كه آنرا تا حدي به زياده خواهي هاي نفساني شبيه مي كرد. اين موضوع چند بار توسط افراد مختلف به من تذكر داده شد. كم كم با اشارت «مجتبي عرب» و «علي عبدالوهاب» دريافتم كه بخشي از اين نوع اظهارنظرهايم ناخودآگاه ريشه در فضاي اومانيستي و خودمحوري حاكم بر كلاسها و محيطهاي دانشگاهي دارد و در نقاط ظريفي با مباني ناب اسلامي در تضاد قرار مي گيرد. طولي نكشيد كه در جلسه ي پنج شنبه ي پيش، توصيه هاي حكيمانه اي در همين باب از سوي حجۀ الاسلام سيد عباس نبوي به ماهايي كه در شرف طراحي مسير آينده ي زندگيمان هستيم، انجام شد و به ما ثابت كرد كه همواره بايد در صدد اصلاح و تطبيق انديشه هاي خود با مباني ديني و اخلاقي باشيم.

   متن زير-كه به پرونده ي چمران روزنامه شريف نرسيد- به نوعي اصلاح شده ي همان نوشته است كه در اثر هشدارهاي حاج آقا نبوي تصميم به بازنگري در آن گرفتم. مسلماً اين نوشته هم تا حدودي منطبق بر اسلام ناب نيست و با نقدهاي سازنده ي شما انشالله كاملتر خواهد شد.

 

الگوي اجتماعي جهاد: رهبر-سردار-سرباز

نگاهي تحليلي به سيره ي سردار رشيد اسلام دكتر مصطفي چمران

 

همه­ي ما از دكتر چمران و زندگي بي­نظير و پرمجاهد اين سردار بزرگ بسيار شنيده­ايم و هر بار بزرگي او را تحسين نموده­ايم. چمران از نظر عاطفه، علم، تواضع، تلاش، صبر و ايثار در منتهاي افق ديد انسانهاي امروزي قرار گرفته است. از اينها صحبت بسيار شده و بسيار خواهد شد. امّا اينبار مي­خواهيم با نگاهي نو شخصيت دكتر چمران را مطالعه كنيم.

   در كتابهاي درسي از مثال حل شده براي تسهيل فهم مباني و اصول مورد نظر تدريس استفاده مي­شود. همه­ي دانشجويان مي­دانند كه مثال محل قرار و سكون نيست. اعداد و پاسخها و عباراتي كه در مثال وجود دارند، نيستند كه به ما مي­آموزند، بلكه «الگوي عملي حل مسأله» است كه در پس اين اعداد و معادله حل كردنها و صفحه سياه كردنها عايد خواننده­ي تيزبين مي­شود. «الگوي حل مسأله»

   چمران يك مثال حل شده است. پر از زيباييهاي ظاهري. امّا در اينها نبايد ماند. چمران بالاتر از يك ستاره­ي درخشنده در تاريخ، يك الگو بود. الگوي عملي تعالي و كمال انسان. الگويي كه فاصله­ي چنداني با ما ندارد و در فضايي بسيار مشابه فضايي كه ما در آن نفس مي­كشيم، زندگي مي­كرده است.

   آنچه مي­خواهم به آن بپردازم الگوي رفتارهاي اجتماعي چمران است. كليد تصميم­گيري­هاي شگفت چمران. تصميم­گيري­هايي كه در چند مقطع لبنان و كردستان و جنگ، چمراني را ساخت كه ما امروز مي­شناسيم و به احترام ياد مي­كنيم.

*

در ميدان جنگ و جهاد سه كاركرد اجتماعي وجود دارد: رهبر، سردار و سرباز

   شيعه از همان روزي كه رسول عظيم الشأن اسلام رحلت كرد و خلافت مولايش علي غصب شد دانست كه رهرو راه علي بودن عجين شده است با مجاهده و تكاپوي روز و خون دل خوردن و ناله­هاي شب. به همين ترتيب شيعه­اي كه 1357 سال شمسي پس از هجرت پيامبر به مدينه، براي اولين بار در كشوري به نام ايران تشكيل حكومت داد، به خوبي مي­دانست كه ادعاي تشيع و زمينه­سازي ظهور ذخيره­ي الهي بر زمين، با جهاد و جنگ هر روزه همراه است.

   جنگ «تمام اسلام با تمام ظلم و جور» در سال 67 با پيام قطعنامه­ي امام، وارد مرحله­ي جديدي شد. اما الگوي حركت همان الگوست. الگوي رهبر-سردار-سرباز

   چمران در اين الگو «سردار» است سرداري در حوزه­ي نظامي. همچون آويني كه در حوزه­ي فرهنگ سردار بود و ميرحسين موسوي كه در حوزه­ي سياست. اين سه نفر را در ميان خيل سرداران لشگر اسلام به عنوان سه شاخص مطرح مي­كنيم و سعي مي­كنيم با در نظر گرفتن عمل آنها الگوي رفتاري مورد نظر را بدست آوريم.

    اوّلين ويژگي چمران به عنوان يك سردار اين بود كه پشت به رهبراني بزرگ و مطمئن داشت. در لبنان امام موسي صدر را يافت و همچون پروانه سالها به دور او مي­گشت. بعد از پيروزي انقلاب خدمت در ركاب بزرگترين رهبر معاصر جهان اسلام، امام خميني را برگزيد. در يك جمله، ولايت­پذيري و انتخاب صحيح دستگاه مختصاتي كه مي­خواهد در آن به اداي وظيفه بپردازد و از چارچوب آن تعدي نكند، اولين شاخصه­ي چمران به عنوان يك سردار ست.

دومين ويژگي كه مكمل ويژگي اول است و دركنار آن نقش ايفا مي­كند، «خلاقيت و استقلال و ابتكار عمل» است. شهيد آويني مي­گويد: «اگر انسانهايي كه مأمور به ايجاد تحوّل در تاريخ هستند خود از معيارهاي عصر خويش تبعيت كنند، ديگر تحوّلي در تاريخ اتفاق نخواهد افتاد» ويژگي مهم سردار كه او را از سرباز متمايز مي­كند اينست كه آماده­ي شنيدن دستور نيست، بلكه خود در چارچوب هدايت رهبر، تشخيص وظيفه مي­كند و بي­پروا شروع به فعاليت مي­كند. شهيد چمران بدون اينكه منتظر ديگران باشد، در سالهاي سخت آغازين جنگ، شخصاً ستاد جنگهاي نامنظم را تشكيل مي­دهد و خود مسئوليتش را به عهده مي­گيرد. شهيد آويني «گروه روايت فتح» را جمع مي­كند و بدون اينكه طلبكار و منتظر بالادستي­ها و پايين­دستي­ها شود، دوربين به دست مي­گيرد و به دل ميدان جنگ مي­زند و به آنچه به عنوان آويني وظيفه­ي خود مي­داند، خالصانه و بي­منت عمل مي­كند. سردار مقهور شرايط اطرافش نمي­شود بلكه خود آنرا رقم مي­زند. سردار به وظيفه­ي خود عمل مي­كند و زياده­خواه و جاه­طلب نيست. سردار به قدري بي­ريا و پاك است كه عمدتاً او را در زمان حياتش به عنوان سرداري كه جبهه­اي جديد در مبارزه آغاز كرده است، نمي­شناسند، بلكه او را سربازي چون باقي مي­دانند و او خود اينگونه مي­پسندد. سردارها بعد از مرگشان است كه جاودان مي­شوند.

*

   دليل اصلي ناكارآمدي­هاي متخصصين و نخبگان امروز كشورمان در صحنه­ي عمل اينست كه جايگاه خود را فراموش كرده­اند. دانشگاهيان كه «خواص» جامعه­ي امروز محسوب مي­شوند، يا خود را سرباز مي­انگارند و منتظر دستوري از بالا هستند كه به ايشان ابلاغ كند كه چه بايد بكنند يا خود را رهبر مي­دانند و در صدد بازتعريف چارچوبهايي جديد و زيرسؤال بردن خط مشي فعلي و ترسيم راهبردهاي كوتاه­مدت و بلندمدت براي بخش­هاي مختلف نظام، از سيستمهاي اقتصادي گرفته تا سياستهاي فرهنگي هستند و به اين ترتيب جايگاه اصلي خويش و وظيفه­ي سنگيني كه در همان حوزه­ي محدود عملشان بر عهده دارند، فراموش مي­كنند. دانشجويان و اساتيد و مسئولين دانشگاه­ها و سازمانها، فرد مسئولتر يا مقام بالاتر يا ساختارها و سيستمهاي موجود را متهم مي­كنند و خود فراموش مي­كنند كه به عنوان سردار، مأمور به تصميم­سازي و طراحي شرايط مناسب براي پيشبرد اهداف كلان ترسيم شده از سوي رهبري و مسئولين بالاتر در همان حوزه­ي اجرايي خود و نسبت به سربازان و پايين­دستي­هاي خود هستند. اينگونه است كه در كشور ما همه از همه مطالبه مي­كنند و مسئولين مدام جاي خود را به همديگر پاس مي­دهند، امّا كاري پيش نمي­رود!

انشاالله كه بتوانيم چمران را نه در سخن بلكه در عمل الگوي خود قرار دهيم.

ياعلي

 

پانوشت: (در مورد چمران مهدي دادمان هم مطلبي با عنوان چمران از کدامین قبیله است؟ نوشته كه خواندنش خالي از لطف نيست)

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 21:4 | لینک ثابت |

نقش دانشگاهيان در نهضت نرم افزاري

گفتاري در باب وضعيت كنوني علم بومي و

رسالت علمي سنگيني كه بر دوش ماست

 

اشاره: پوريا عليمرداني در مقاله اي تحت عنوان «نوآوري و علوم جديد» كه در شماره ي جديد نشريه كلمه منتشر شده است، به تشريح طرح واره ي درختي علوم جديد پرداخته است كه به بدست آوردن تصور كلي از اوضاع فعلي علم در جهان و كشورمان، كمك بسيار مي كند. در اين نوشتار سعي مي كنم كه با كمك گرفتن از اين طرح واره، مقاله ي وي را كمي بسط داده و قدم اول در مسير بومي كردن علوم را –به زعم خود- تبيين كنم.

 

   «علوم جديد و دانشهاي تجربي را در نسبتي كه با تمدن برقرار مي كنند به سه دسته كلي مي توان تقسيم نمود. اول علوم و فنون ابزاري، مكانيكي و طبيعيات كه بيشتر با واقعيات فيزيكي و يا جسمي زندگي جديد سروكار دارند و آنرا مي سازند. مسائلي كه حل مي كنند مسائل مكانيكي يا مربوط به جسم انسان است و براي راحتي جسم به كار مي روند. اگر تمدن جديد را به منزله ي يك درخت تصور كنيم اين علوم پديدآورنده و مربوط به ميوه و برگهاي درخت و در واقع ظاهر و ثمره ي تمدن هستند. از جمله ي اين علوم در تمدن جديد مي توان علوم مهندسي، علوم پايه اي مثل فيزيك و شيمي و پزشكي را نام برد.

   دسته ي دوم علوم مربوط به لايه اجتماعي و انساني تمدن مي شود كه در مثال درخت تمدني كه در بالا بيان كرديم به منزله ي شاخه و تنه ي درخت هستند. اين علوم بيشتر به جنبه هاي فرافيزيكي توجه دارند و سطح تأثيرگذاري آنها در جامعه گسترده تر و مسائل و معضلاتي كه موضوع آنهاست با گستره ي بيشتري بر ساحت تمدن جديد اثرگذارند. از جمله اين علوم مي توان به جامعه شناسي، مديريت، دانش اقتصاد و ساير علوم به اصطلاح انساني اشاره نمود. ربط شاخه ها (علوم انساني) با برگها و ميوه ها (علوم فني و طبيعي) نه به صورت يك ارتباط از پيش برنامه ريزي شده بلكه به صورت خودجوش در محيطهاي علمي و نهادهاي دانشگاهي و همچنين در محيط صنعت و بازار به وجود آمده است. به عنوان مثال بزارهاي جديد در ارتباط كامل با اقتصاد و نياز بازار جوامع غربي ئ نيازهاي اجتماع و يافته هاي علوم زيربنايي اجتماعي در اين جوامع است كه خلق مي شوند.

   امّا علوم دسته سوم كه در مثال درخت واره ي تمدن مدرن به منزله ي ريشه و بستر رشد هستند. اين علوم در واقع منابع تغذيه دانشمندان ديگر علوم را فراهم ساخته و از خشكيدن درخت جلوگيري مي كنند. اين علوم وظيفه دارند تا از جايگاهي فراتر روابط اجتماعي را نيز تنظيم كنند. در تمدن جديد دانش فلسفه و حقوق، بيشتر اين وظيفه را بر عهده دارند و اين يعني آنكه تغيير و نوآوري در اين علوم بسيار بر اجتماع تأثيرگذار خواهد بود. در جوامع غربي از چند قرن پيش كه رشد علوم جديد فزوني يافت منابع شناخت به عقل و حس محدود شدند و شناخت وحياني و ماورايي يكسره از تحليلهاي علوم جديد كنار گذاشته شد و اين فيلسوفان بودند كه طليعه دار اين طرز فكر بودند. مرگ توجه به خدا و وحي به عنوان منبع شناخت كه در جمله ي نيچه متفكر آلماني به گونه اي عريان بروز يافت، باعث شد تا محصولات پسيني فلسفه چون علوم انساني و علوم فني نيز تحت تأثير فضاي جديد قرار گيرند و كل تمدن مدرن بر پايه اي متناقض با آنچه امروز ما به آن معتقديم يعني اهميت وحي در شناخت واقعيت جهان شكل گرفت.»

پوريا عليمرداني-نشريه كلمه-شماره 19-صفحه 36

رويارويي كشورهاي در حال توسعه با تمدن غرب تقريباً در تمامي اين كشورها شكل واحدي دارد. در كشور خودمان، اولين رويارويي ما با غرب، حدوداً دويست سال پس از رنسانس و ظهور عقل مدرن غربي و بوسيله ي محصولات تمدن غربي صورت گرفت. مردمان مشرق زمين تا مدتها نتواستند درخت بزرگ تمدن غربي را درك كنند و ببينند و تنها ميوه هاي پرزق و برق و لذيذ اين تمدن بود كه براي همه ملموس و قابل ادراك بود و البته براي همه خواستني و مطلوب. اتومبيل، اسلحه، راديو، سينما و... چيزهايي بودند كه خيلي زود مردمان متمدن سابق و در حال توسعه يافته ي فعلي را مجذوب خود كرد و آنها را در مقام طلب اين محصولات قرار داد. ابتداي امر هرچه داشتيم از گاو و گوسفند و ابريشم و فرش و پسته و زعفران و بعدها نفت و آهن و طلا و سنگهاي قيمتي و...مي داديم تا كمي از محصولات آنها را وارد كنيم. كمي بعد به فكر اين افتاديم كه خود اينها را بسازيم. اولين حركت در اين راه را اميركبير با تأسيس مدرسه ي دارالفنون انجام داد، امّا به دلايلي كه من اطلاع ندارم اين مدرسه عمر زيادي نكرد و راهش ادامه نيافت. سالها گذشت و در دهه ي 40 شمسي كه كمي قيمت نفت بالاتر رفته بود، محمدرضا شاه خط توليدهاي مونتاژي بزرگي را از كشورهاي چون فرانسه، ايتاليا و آلمان وارد كشور مي كند. براي اينكه چند نفر ايراني بتوانند اين صنايع مونتاژ را بگردانند، مراكز آموزشي براي تعليم بعضي از اين صنايع و فهميدن نحوه ي كار دستگاه ها ايجاد مي شود. تاريخ تأسيس دانشگاه صنعتي شريف (آريامهر) نيز به همان سالها (1344) باز مي گردد.

   در ابتدا دانشگاه شريف صرفاً به تربيت تكنسين مي پرداخت. يعني كسي كه تنها شناخت مختصري از نحوه ي كار دستگاه ها داشت و در صورت لزوم تعميرات اوليه را مي توانست انجام دهد. بعد از مدتي دانشگاه به تربيت مهندس پرداخت. يعني كسي كه قادر به طراحي و ساختن نمونه هاي مشابه اين دستگاه ها باشد. اين يعني اينكه به اين نتيجه رسيدیم كه بايد برگها و شاخه هاي درخت تمدن غرب را در داخل كشور داشته باشيم تا بتوانيم به ميوه هاي آن دست يابيم.

  سالها گذشت و دلسوزان مملكت ديدند كه تنها با تربيت مهندس دردي از دردهاي كشور دوا نمي شود و صنعت كشور آنطور كه بايد و شايد رونق پيدا نمي كند. در اين ميان چند نفري پيدا شدند كه گفتند مشكل اين كشور از مهندسي نيست بلكه ما مديران خوبي نداريم. نمونه اش همين دكتر مشايخي دانشگاه شريف كه خيلي زود تصميم خود را عملي كرد و دانشكده مديريت دانشگاه شريف را به كمك دوستانش تأسيس كرد. اين يعني اينكه ناخودآگاه فهميديم كه تنها داشتن برگها و شاخه ها كافي نيست و بايد بخشي از تنه را هم در داخل كشور داشته باشيم.

   و اين داستان همچنان ادامه مي يابد. چند سال بعد كساني مي آيند و مي گويند كه مشكل در نحوه ي اداره ي جامعه است و ما نياز به جامعه شناس و روانشناس داريم. كمي بعد از آن هم نيازمان به فلسفه، يعني ريشه معلوم مي شود و تازه آن موقع است كه مي فهميم درخت تمدن غرب در خاك كشور ما بار نمي دهد. يعني اين درخت مال اينجا نيست، به زور نمي توانيم آنرا اينجا بكاريم!

   حالا هي من بيايم بگويم مشكل در جامعه شناسي است و تو بگويي مشكل در اقتصاد است و او بگويد در مديريت و آن يكي بگويد در مهندسي است و ديگري بگويد در فلسفه، خيلي توفيري نمي كند، چون مشكل در همه ي اينهاست!

   اما چاره چيست؟

   دكتر رضا داوري اردكاني مي گويد رنسانس با نقد آغاز شده است. فرق ما با آنها اينست كه آنها با نقد «خود» اينكار را كردند و ما بايد با نقد «غرب» و «بازگشت به خود» اينكار را بكنيم. خيلي ساده...!

  آنطور كه به ذهن من مي رسد ما در راه بومي كردن هر 3 دسته علوم فوق الذكر، بايد سه مرحله را سپري كنيم. لازم است خاطرنشان كنم كه منظور من از بومي يعني سنت شكوهمند اسلامي-ايراني. يعني تمدني در ادامه ي تمدن عظيم اسلامي گذشته. يعني علومي در چارچوب تفكر اسلامي و نظام توحيدي و منطبق بر فرهنگ پرسابقه ي ايراني. همچنين منظور از ابزار، محتوا و اصول موضوعه ي علوم غربيست كه ابزاري براي پيشرفت كشور در دست عالم (فاعل) اند.

   اين سه مرحله عبارتند از:

1)    فاعل غربي، ابزار غربي

اين همان مرحله ايست كه ما اكنون در آن به سر مي بريم. متأسفانه اساتيد، صاحب نظران و فعالان امروز كشور ما در هر سه دسته علوم، در چارچوب تفكر غربي مي انديشند و خود را با معيارهاي غربي مي سنجند و نگاهشان هميشه به مغرب زمين است و به قولي در زمين آنها توپ مي زنند. خودباختگي در مقابل تمدن غربي ويژگي اصلي عالمان امروز ماست و اكثراً خود را شاگرد ناچيز توسعه يافتگان مي دانند و مثلاً مقاله دادن در آي.اس.آي اصالت ويژه اي براي فعاليت علمي آنها دارد. علت اصلي هم اينست كه وقتي دروس تكميلي خود را در غرب مي گذرانند به جاي اينكه بياموزند كه آنها چه كرده اندكه به اينجا رسيده اند، مقهور و مبهوت نظام علمي و اجتماعي عريض و طويل آنها شده اند. فكر مي كنم به خاطر برخورد هر روزه ي ما با اين عده نيازي به توضيح بيشتر نيست!

2)    فاعل بومي، ابزار غربي

اين مرحله ايست كه به گمان من بايد به دست نسل ما انجام شود (هرچند بعضي از دوستان معتقدند كه از اين مرحله هم گذشته ايم و مرحله ي بعديست كه وظيفه ي ماست) در اين مرحله عالمان از ابتداي علم آموزي «خودآگاهي» دارند و «خودباوري» و با نگاهي انتقادي به علوم غربي مي نگرند و وقتي شاگردي استاد غربي مي كنند سوداي استادي و عبور از غرب در سر مي پرورانند. اين اساتيد و صاحب نظران بومي در عملكرد خود سعي مي كنند با استفاده از همين محتواها و ابزارهاي غربي مسائل بومي و نيازهاي دروني خودمان را درمان كنند. اين عده از اساتيد به واسطه ي نگاه انتقادي و معطوف به مسائل بومي كشورشان به علوم غربي قادر خواهند بود دستكاريهايي در علوم غربي بوجود بياورند و با نگاه تيز بينانه شان قادرند بخشهاي نامأنوس و نچسب اين علوم به الگوي اسلامي-ايراني را از بخشهاي كارآمد و خنثا جراحي كنند و حتي در صورت لزوم بخشهايي را به آن بيفزايند.

   در ميان اساتيد فعلي نمونه هاي بسيار كمي از اين نوع وجود دارد. به عنوان مثال دكتر دورعلي در دانشكده مكانيك كه كاملاً علم خود را در خدمت مسائل كشور به كار گرفته است.، يا دكتر نائبي در دانشكده برق. همينطور دكتر رفيع پور در رشته جامعه شناسي كه نامگذاري كتاب آناتومي جامعه اش به نام «سنت الله» نشان از همين رويكرد او دارد. همينطور دكتر بهادري نژاد كه به تحليل ترموديناميكي بادگيرهاي يزد پرداخته. جناب آقاي تقوي در گروه فلسفه علم نيز از اين دسته است. عده اي از فارغ التحصيلان MBA و اقتصاد دانشگاه هم كه توانسته اند در برابر موج خودباختگي حاكم بر دانشكده هاي مديريت و اقتصاد مقاومت كنند، نگاه انتقادي و اصلاحي خود به علوم غربي را حفظ كرده اند. گروه هايي هم مثل ايتان و دفتر مطالعات تكنولوژي هم فكر می كنم بدون نگاه انتقادي ولي با نگاهي معطوف به مسائل بومي كشور در حال استفاده از ابزارهاي غربي هستند.

   اين مرحله بايد تا زمانيكه تمام دانشگاه هاي ما از چنين نگاهي پر شود و گفتمان غالب دانشگاهيان شود، بايد ادامه پيدا كند.

3)    فاعل بومي، ابزار بومي

اين مرحله زمانيست كه بايد زنجيره ي ارتباطي درخت تمدن اسلامي، كه ريشه آن در فقه و اصول و فلسفه اسلامي است، تكميل شود. اين جريان بايد از حوزه هاي علميه آغاز شود و به تدريج تمامي محتواهاي موجود علوم را بر اساس مباني و چارچوبهاي اسلامي مدون متحول كند. در اين مرحله است كه ايران اسلامي در هر سه دسته علوم فني و انساني و فلسفي صادر كننده و نظريه ساز خواهد شد و كشورهاي غربي مصرف كننده ي نظريه هاي اسلامي جديد در حوزه هاي فلسفه و جامعه شناسي و مديريت و فيزيك و مكانيك. آرماني كه مقام معظم رهبري مطرح مي كنند كه زبان فارسي در پنجاه سال آينده زبان اصلي علم دنيا شود در اين مرحله محقق می شود. صعود و تعالي ناگهاني تمدن اسلامي هم كه توسط نسلهاي بعدي پي گرفته خواهد شد از همين مرحله آغاز مي شود.

 

*

با توجه با آنچه گفته شد و اهميت فوق العاده ي مرحله ي دوم ذكر شده و جايگاه مهمي كه دانشگاه ها در تحول علمي كشور -كه منجر به تحول در تمام حوزه هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي كشور در آينده خواهد شد- ايفا خواهند كرد، به نظر مي رسد جدي گرفتن دوران تحصيل و تلاش براي تسلط هرچه بيشتر بر علوم  براي دوستاني كه رسالت انقلابي خود را درك كرده اند (البته در رشته اي كه علاقه ي لازم را براي كار در آن داشته باشند) ضروري باشد. در كنار اين ميزاني از درك و بينش ديني براي اين عده كه پيش قراولان تحول علمي دانشگاه ها هستند بسيار لازم به نظر مي رسد. درك و بينشي كه تنها با مطالعه ي مستمر و مباحثه و استفاده از اساتيد مجرب حوزوي بدست مي آيد.

 

 ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:35 | لینک ثابت |

#1

الف)  يكي دو هفته ي پيش، در كلاس درس «اخلاق مهندسي» كه آقاي دكتر بهادري نژاد آنرا ارائه مي دهند، صحبت از مهمترين فاكتور موفقيت در كارها شد. 7 نفر از 10 نفر حاضر در كلاس «عشق به كار» را به عنوان مهمترين عامل مطرح كردند. سپس استاد از حاضرين پرسيد كه چند نفر از شما به «درس خواندن» عشق مي ورزيد؟ تنها يك نفر دستش را بلند كرد!

ب)  به تازگي مجمع شهيد چمران (برگزار كننده ي سابق طرح سجاد) اقدام به برگزاري جلسات بحث دانشجويي پيرامون چند كتاب مهم كرده است. كتاب اين هفته ي آنها «نشت نشا» بود. من هم به خاطر علاقه اي كه به موضوع مورد بحث داشتم اينبار در جلسه شركت كردم تا بيشتر با نقطه نظرات هم دانشگاهيهايم آشنا شوم. در خلال بحث صحبت به جايي كشيد كه من خطاب به جمع گفتم چند نفر از شما قبل از ورود به دانشگاه دوست داشتيد مهندس شويد؟ از 20 نفر حاضر در جلسه تنها 2 نفر دستشان را بلند كردند!

 

سؤال بسيار مهمي كه پيش مي آيد اينست كه اين عدد نگران كننده ي  10% كه در هر دو مورد فوق خود را نشان داد چه چيز را نشان مي دهد؟

 

#2

از همان روزهاي اوّلي كه وارد دانشگاه شدم احساس كردم كه يك چيزي اين وسط سر جايش نيست... مدتي گذشت و مطابق روند معمول من هم به جايي رسيدم كه سيستم آموزشي حاكم بر دانشگاه ها را مسبب همه ي مشكلات مي دانستم. هر بار كه در جايي پاي صحبت دكتر سهرابپور مي نشستم از شنيدن اين جمله از او حسابي زورم مي گرفت و شاكي مي شدم: «ما دانشجوي world class تربيت مي كنيم» در مورد اين مساله شروع كردم به صحبت با اساتيد دانشكده و بعد از مدتي احساس كردم كه به نتايج جديدي رسيده ام...

   دكتر سهرابپور پر بيراه نمي گويد. واقعاً اين يكي از امتيازات مهم دانشگاه ماست كه دانشجويانش در سطح جهاني جذب مي شوند. سيستم آموزشي را هم كه هرچه بالا پايين كرديم ايراد بزرگي نديديم. چارت تحصيلي دوه ي كارشناسي به صورت كامل از چارت دانشگاه ام.آي.تي كپي شده است و هرگونه تغييري در چارت در آن دانشگاه امريكايي به سرعت به چارت ما هم منتقل مي شود. تكست هايي كه استفاده مي كنيم عمدتاً همانهايي است كه در كلاس هاي دانشگاه هاي معتبر دنيا تدريس مي شود. حتي كتابهايي كه استفاده مي كنيم عمدتاً آخرين ويرايش موجود هستند. ميزان ارائه ي مقاله توسط اعضاي هيئت علمي دانشگاه ما ميانگين بالايي دارد. امكانات هم به نسبت دانشگاه هاي ديگر و بضاعت ما قابل قبول است... اما پس چيست كه باعث شده هر دلسوز واقع بيني حس كند كه اشكالي وجود دارد؟

 

#3

عده اي نا كارآمدي دانشگاه ها در روند توسعه ي كشور را به كپي كردن ناقص سيستم هاي اجتماعي غربي نسبت مي دهند. به اعتقاد اين عده لازم است كه الگوي مورد استفاده در كشورهاي توسعه يافته را نه فقط در حوزه ي دانشگاه بلكه در تمامي حوزه هاي مرتبط با آن پياده كنيم. اين عده عمدتاً با شعارهايي نظير «ارتباط صنعت و دانشگاه» يا «خصوصي سازي دانشگاه ها» فعاليت مي كنند و جايگاه پرنفوذي در سياستگذاريهاي وزارت علوم دارند. احداث «مراكز رشد اقماري دانشگاه ها» و «پاركهاي فناوري» به عنوان حلقه هاي واسط صنعت و دانشگاه از ايده هاي پرطرفداري است كه به قوت از سوي اين عده در حال پيگيري است و آنها بر اين باورند كه تكميل زنجيره ي توليد منجر به جهشي در پيشرفت كشور خواهد شد.

 

#4

عده ي ديگري بر اين باورند كه تا زمانيكه ما علومي را كه در دانشگاه ها به دانشجو مي آموزيم «بومي» نشود، دانشگاه يك مهره ي فعال و كارآمد در توسعه كشور نخواهد بود. به حساب اين عده اگر ما تعدادي واحد «معماري اسلامي» «طب اسلامي» «مهندسي قنات» و امثال اينها به چارتهاي موجود بيفزاييم يا حتي رشته هايي با اين عناوين ايجاد كنيم مساله حل خواهد شد.

 

#5

بنده خود (به عنوان صاحبِ نظر سوم!) بر اين باورم كه نگاه هر دو دسته فوق به نوعي ابتر است و جز در جا زدن نتيجه اي نخواهد داشت. نشان به اين نشان كه هر كدام از اين دو در جايي تجربه شده اند و در جاييكه نتيجه ي عكس نداده اند بي اثر بوده اند. آنهايي كه مي گويند با افزودن چند واحد دروس وطني مساله حل خواهد شد بد نيست رجوع كنند به پرونده ي اسلامي كردن دانشگاه ها با افزودن چند واحد دروس عمومي «اخلاق اسلامي» و «آيين اسلامي» و... آنهايي هم كه بر طبل كپي سازي مي كوبند و اكثريت را تشكيل مي دهند الگوهايي چون مالزي و تركيه را در سر مي پرورانند و موضوعي چون «انقلاب اسلامي»، «داعيه تمدن جهاني اسلام»، «بازگشت تشيع به حكومت»، «لزوم ميانبر رفتن» و فاصله ي 200-300 ساله ي ما با غرب را ناديده انگاشته اند. آنها فراموش كرده اند كه ما هنوز در ابتداي راه تجدديم و غرب در پايان راه تجدد.

 

#6

   آنچه مسلم است اينكه سيستم آموزشي مأخوذ از غرب، دالاني است كه اگر «ناخودآگاه» و بر حسب «عادت» و «جوگيري» وارد آن شويم به واسطه ي مكش زيادي كه در انتهاي آن اعمال مي شود خود به خود تا انتهاي آن پيش خواهيم رفت. سازوكار علمي امريكايي در همه جا سايه انداخته و قلمرو ديگري وجود ندارد. نوجوان 15 ساله ي دوم دبيرستاني ما نمي داند كه با انتخاب رشته ي رياضي وارد دالاني شده كه اين قابليت را دارد كه زندگي او را تا آخر عمر طرح ريزي كند. اگر بچه ي درسخواني باشد مثل همه كنكور خواهد داد. رتبه ي خوب مساويست با رشته ي فني آن هم در دانشگاه شريف. مثلاً زير 100 يعني برق و بين 100و 200 يعني مكانيك و الي آخر. كارشناسي را كه گرفتي اگر دانشجوي خوبي باشي به صورت «طبيعي» اپلاي مي كني. در آنجا هم كه سيستم آنقدر به وروديهاي خود اشراف دارد كه تا آخر عمر خوب مي داند كه چگونه از تو استفاده كند. حالت ديگر هم اينست كه بخواهي بماني يا بروي و برگردي كه در اين حالت هم لاجرم بايد استاد دانشگاه بشوي چون معلوماتت به درد كار كردن نمي خورد و فقط در كتابهاست. براي ارتقا علمي بايد در مجلات آي.اس.آي مقاله چاپ كني و آي.اس.آي هم چيزي نيست جز قلمروي پهناور علمي ايالات متحده. يعني در هر حالت خواه نا خواه يكي از پيچ و مهره هاي خوب ماشين قدرت ايالات متحده خواهي بود.

 

#7

آنچه خود در اين مدت به آن ايمان آورده ام اينست كه نقطه ي عزيمت و به عبارت ديگر «مدخل» ورود به بحث «اصلاح سيستم موجود» نيست. من خود بر اين باورم كه آنچه امروز ما نيازمند آنيم «خودآگاهي» است و اولويت اول تمام تلاشهاي ما بايد در جهت ايجاد خودآگاهي در نسل جوان و محصل ما باشد. چنانچه ما اين خودآگاهي را در خود ايجاد كرده ايم از اين پس «سوار» بر سيستم آموزشي فعلي خواهيم بود و مسلط بر آن. اين خودآگاهي باعث خواهد شد كه شرايط فعلي كشور كه نيمه مدرن و نيمه سنتي است به تدريج در فرهنگ انقلابي تحول ساز نسل جديد هضم شود و صبغه ي تمدن ساز به خود بگيرد. پس از اين خودآگاهي است كه قادر خواهيم بود به صورت نظام مند و با دوري از نگاه هاي سطحي (نظير آنچه در 4 گفته شد) به اصلاح وضعيت كشور به خصوص سيستم آموزشي بپردازيم.

    آنچه پس از ايجاد خودآگاهي و در مرحله ي دوم اهميت پيدا مي كند «انتخاب آگاهانه» ي مسير زندگي است. بايد بتوانيم شرايطي را بوجود آوريم كه فرزندان اين مرز و بوم با آزادي و به دور از فشارهاي بي پايه و بي مايه ي  اجتماعي كه به خصوص از سوي خانواده ها اعمال مي شود به «انتخاب» مسير آينده و رشته ي تحصيلي مطلوب خود بپردارند. براي كمك به انتخاب آگاهانه لازم است اولاً به نوجوانان و جوانان خويش كمك كنيم كه خود و استعدادهاي خود را بهتر بشناسند و دوماً اطلاعات كافي را در مورد وضعيت كشور در آن حوزه ها و نيازها و مشكلات موجود (در سطح كلان) در اختيار آنها قرار دهيم.  مرحله ي سوم بهبود شرايط فعلي است. يعني بايد همين سيستم نصفه و نيمه ي موجود را كمي «تعمير» كنيم تا شرايط مورد نياز براي پيشرفتهاي اوليه بوجد آيد. لازم است دانشگاه هاي ما مثلاً در حوزه هاي علوم انساني از نظر بحث معيشت دانشجويان، اساتيد مجرب، ترجمه ي كتابهاي مهم غربي و ... از حداقل ها برخوردار شوند. مرحله ي چهارم اما همان «اصلاح و در صورت لزوم تحول در روندهاي موجود» خواهد بود. بايد سعي كنيم كه با استفاده از تجربه ي غرب در طراحي روندهاي آموزشي، به تدريج و با طمأنينه جهت گيري توسعه ي ايراني اسلامي را در ساختارهاي علمي كشور جايگزين روندهايي كنيم كه قبله اي جز تمدن غرب ندارند. تمدني كه مدتي است قوس نزول خويش را آغاز كرده است.

 

#8

روح الله خميني خودآگاهي سياسي را به ملت ما هديه كرد و انقلاب 57 را رقم زد. آنچه در شكل گيري اين خودآگاهي سياسي نقش مهم داشت وجود ايدئولوگهاي مياني نظير شهيد مطهري، شهيد بهشتي و دكتر شريعتي در سطح جامعه بود كه موجبات آگاهي مردم را بوجود آورد. شبكه ي روحانيون كه پايگاه آنها مساجد بود جرقه هاي خودآگاهي سياسي را در قلب مردم روشن مي كرد.

   و امروز صحبت از انقلابي ديگر است. انقلابي كه منشأ آن خودآگاهي علمي، فرهنگي است و سيد علي خامنه اي علم آْنرا بلند كرده است. حال سؤال اينست كه ايدئولوگها و معماران مياني اينبار چه كساني هستند؟ شايد اينبار دانشگاهيان خواهند بود كه نقش پررنگتري ايفا خواهند كرد. آيا قرعه ي فال را به نام نسل سوم زده اند؟

 قلم سرنوشت در دستان ماست...

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:35 | لینک ثابت |

«پلاك 8» ماهنامه تخصصي فرهنگ و هنر پايداري است كه صاحب امتياز آن معاونت هنري بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس است و تحريريه سابق نشريه «ياد ماندگار» انتشار آنرا آغاز كرده اند. متن زير با عنوان گلدان شكسته در صفحات 60و61 شماره اول اين نشريه چاپ شده است:

 

از جنگ مي گوييم و بسيار. اما از كدام جنگ؟ جنگي كه هشت سال و البته بيشتر بين ما و عراقيها در جريان بود؟ جنگي كه به روايت رسمي در شهريور 1359 آغاز شد و در مرداد 1357 تمام شد و تمام؟ بله، البته خيلي ها دوست دارند جنگ را صرف يك پديده تاريخي بدانند. يك ماجراي تمام شده. كه يعني جنگ بود و گذشت و حالا بياييم به خوبي و خوشي زندگي كنيم و دعا كنيم كه ديگر جنگ نشود و هركسي كار خودش بار خودش آتيش به انبار خودش. و شايد مي شد با خيالي راحت چنين بود و چنين كرد، اگر بعضي ها به جاي انبار خودشان، به انبار ديگران آتش نمي انداختند.

   اگر امام خميني –اين معجزه حقيقي هزاره سوم- را يك پديده تاريخي و زودگذر نپنداريم و لااقل گاهي محض كنجكاوي صحيفه اش را تورق كنيم، مي بينيم كه جنگ در نظر او هرگز فقط همين جنگ تحميلي هشت ساله نبوده است. جنگي كه امام ما از آن سخن مي گفت جنگ حق بود با باطل. جنگي كه هرگز به صلح نمي انجامد مگر آنكه يكي از دو طرف به عدم بپيوندند. جنگي كه تنها يك صورت آن جنگي است كه از سال 1359 تا سال 1367 در عرصه نظامي و سياسي كشور ما واقع شد. و همان امام كمي پس از پايان آن جنگ هشت ساله، جبهه ديگري از جنگ حق و باطل را براي اهل حق مشخص كرد: جنگ فقر و غنا.

   جنگ فقر و غنا و نه جنگ فقير و غني. جنگ عدل و قسط و ساده زيستي و حق بهره مندي همگان از سطح مناسب زندگي  با  رفاه بيش از اندازه ئ اسراف و تبذير كه لاجرم با ظلم و فساد توأم است. يعني جنگ براي تحقق عدالت، كه بنيادي ترين غايت نظام اجتماعي اسلام است. جنگي كه بسياري از آنان كه از عرصه آن جنگ قبلي سربلند بيرون آمده بودند در اين يكي باختند و ... درست همينجاست كه ناچاريم «بگذريم»!

   منظومه بلند «گلدون شكسته» سروده عبدالرضا رضايي نيا، شعري است كه همين جنگ را ورد توجه قرار داده است. اين منظومه بار نخست در قالب آلبوم صوتي و با دكلمه سهيل محمودي، در بحبوحه رقابتهاي انتخابات رياست جمهوري در سال 85 و به رغم اعتراض شاعر به سوء استفاده سياسي و تبليغاتي از اين آلبوم به بازار آمد و مدتي بعد نيز به مقدمه در يكي از روزنامه ها به چاپ رسيد و مدتي بعدتر در قالب مجموعه اي كوچك منتشر شد و به علت فرم خاص و پخش نامناسب(كه البته درستترش عدم پخش است) ديده نشد و در هر سه صورت به دست مخاطب واقعيش نرسيد. و از همين رو هنوز آنچنان كه بايد، ديده و خوانده نشده است، در حاليكه اين منظومه يكي از بهترين نمونه هاي شعر اعتراض و از معدود اشعاري است كه اين دو صورت از جنگ حق و باطل (يعني جنگ هشت ساله و جنگ بر سر عدالت) را در كنار و امتداد يكديگر طرح مي كند.

   عبدالرضا رضايي نيا در اين منظومه با ريزبيني و درايت، مختصات جبهه باطل را در جنگ بر سر عدالت افشا مي كند و انگشت بر بسياري از محلهاي حقيقي دعواي آرمان خواهان و عافيت طلبان مي گذارد و به زيبايي و رواني «حرف دل مردم» را به شعر مي كشد. كافيست اشارات پيدا و پنهان شاعر به موضوعات روز را دريابيم؛ آنگاه است كه عمق دردمندي شعر و شاعر آنرا احساس مي كنيم: بهار آزادي، شريف، يقه هاي سفيد، سفره مولا، عشق و حالت بهشتي و ...كه بايد خواند و حديث مفصل را از اين مجمل خواند.

   طنز ظريف و گزنده، پرهيز از محافظه كاريدر نگاه، نگاهي اصولي و برخاسته از جهان نگري و انسان شناسي درست و جرأتمندي شاعر در گفتن حرفهاي علي القاعده ناگفتني، چيزي است كه اين منظومه را از نمونه هاي مشابه در ژانر اعتراض متمايز مي كند.

   به اميد آنكه اين منظومه روزي در قالبي كه درخورش باشد، منتشر شود و به دست «مردم» يعني مخاطبان اصليش برسد، فصلهايي از اين منظومه بلند را با صداي بلند مي خوانيم:

...

ياد اون دلاي عاشق، ياد اون صفا بخير!          

 ياد اون همه شقايق، توي جبهه ها بخير!

اونجاها دغل، مغل، دوز و كلك روا نبود            

جز زرنگي تو شهادت، تو مرام ما نبود

چشمه مون، آينه مون، ظرفامونم يكي بودن   

دلامون يكي بود و حرفامونم يكي بودن

اونجا هيشكي از دلت نشون حزبي نمي خواست

همه حزب عاشقي، حزب صفا، نه چپ، نه راست

واسه شهيد شدن اخم و گزينشي نبود                  

پارتي و سفارش و خواهش و كرنشي نبود

نينوا بود اونجاها، زلالي يقين ناب            

امّا كوك مي كردن اينجا بعضيا ساز سراب

ادّعا بود ديگه، استاد حقايق مي شدن...       

خوش خوشك، وارث اون همه شقايق مي شدن...

***

ديگرون هرچي بودن، دلخوشي مون روح خدا   

پير مهربون ما، زنده ترين زنده ها

عاشق مردم كوچه و خيابون و حرم              

 با وفاي با وفا، شريك درد و داغ و غم

عقل سرخش كه فراتر مي رف از عشق و جنون

سفره مردمو خالي نمي خواس از گل و نون

با صفاي باصفا، فطرتشو گم نمي كرد           

رنگ كبريا نداشت، اخم به مردم نمي كرد

يه روزي پر زد و رفت، آيينه ها تيره شدن                  

آدما به زرق و برق سكّه ها خيره شدن

خيليا به مذهب عاشقي پشت پا زدن           

وقت امتحان كه شد شيطونه رو صدا زدن

***

دل من! چشاتو واكن، كمي دنيا رو ببين

هركجا سفره اي هس حمله رندا رو ببين

باغ لاله هاي نازنين لگدمال كياس؟               

گريه ها مال كيا و خنده ها مال كياس؟

يه طرف دلا چه رنگي! يقه ها برف سفيد!      

از كنار اون دلا كه رد مي شيد، رنگي نشيد!

سوارن؛ با رخشِ شون سد مي كنن جاده هارو

آقازاده ها مي گيرن حال آزاده ها رو

اون طرفتر جورِ جوره سور و سات اختلاس      

مي برن شمش طلا و مي ذارن رو اسكناس

شادمون ، خنده به لب، اوستاي حقّه بازين     

اوستاي اوستاها تو رشته ي دس درازين

اون طرفترو ببين! قلندراي الكي                    

 مي زنن اين ور و اون ور حرفاي بانمكي

همونا كه دم به دم «جون برادر» مي زنن       

بذا وقتش برسه، هزارتا خنجر مي زنن

درويشاي قلّابي سبحه به دس وول مي خورن 

آدماي ساده دل يه قل دو قل گول مي خورن

هي ميان تو كوچه ها «يا حق و ياهو» مي زنن

بعد مي رن خلوتشون، كباب آهو مي زنن

وقتي پا بده به شون، شيطونارو مات مي كنن 

روزي صدتا كاميون گناهو خيرات مي كنن

رفقام يواش يواش رفتن و نالوطي شدن          

مث اون مستضعفا كه يهو طاغوتي شدن

همونايي كه دم از سفره مولا مي زدن          

سفره هاي چرب و نرمو مي ديدن، جا مي زدن

روز و شب با دلشون شيطونا بازي مي كنن    

تا قيامت مي خونن، روده درازي مي كنن

يادشون رف يه روزي شعاراي ناب مي دادن    

سبيل هزارتا رستمو يه دس تاب مي دادن

وضع عالمو ببين! خيلي قمر تو عقربه            

بعضيا مي گن كه روز روزه، كي مي گه شبه؟

تو چشا چشمه ي آب و قصّه ي تلخ سراب    

تو دلا، حسرت شعر بي دروغ و بي نقاب...

***

مث گل، مث پرنده، مث بارون و نسيم           

نمي خواستيم مگه ما بهارو منتشر مي كنيم؟

به زمين و به زمون نشون بديم كرامتو؟          

 به همه، حتّي به سنگا ياد بديم محبّتو؟

نمي خواستيم به كوير سينه ها گل بزنيم؟     

 از دل آدما تا عرش خدا پل بزنيم؟

نمي خواستيم كه بهشتو تو زمين به پا كنيم؟  

آدما فرشته شن، دنيا رو با صفا كنيم؟

نمي خواستيم كه ديگه سفره ي خالي نباشه؟        

توي دست حسرتي نونِ خيالي نباشه؟

تو دل پرنده اي عقده ي شادي نمونه؟          

غم كمش بد ني، ولي غم زيادي نمونه؟

اون روزا، جون تو از فرشته ها كم نبوديم        

چي بوديم؟ هرچي بوديم، آدمِ آدم نبوديم

دلمون به كمتر از فرشته راضي نمي شد       

 يه نفس عشقِ حقيقيمون مجازي نمي شد

همه مون پر مي زديم تو آسمون آرزو...          

واژه ها مي خوان بگن، امّا دلم مي گه «نگو!»

***

نقلمون زهر هلاهل، نقلمون نقل و نبات...      

بذا اين حكايتو از اولش بگم برات

روزي بود و روزگاري، زير گنبد كبود                 

يكي بود، يكي نبود، غيرخدا هيشكي نبود

شهري بود كه آدماش خواب بهارو مي ديدن    

خواب گل، خواب نسيم و سبزه زارو مي ديدن

دلشون مي خواس كه آسمون بازم آبي بشه 

خورشيد از را برسه، دوباره آفتابي بشه

كوچه ها بوي صميميت آسمون بدن             

خونه ي فرشته رو به آدما نشون بدن

آدما تو دل هم ظلمت و نفرت نپاشن             

مث چشمه، مث بارون، مث آيينه باشن

شهري بود، يه شهر زخمي، خسته و دس به دعا

دلا حيرون، چشا گريون، رولبا خداخدا

آسمون سربي، گُلا تشنه و تلخ و بي بهار      

 بغض بي بهونه و پنجره هاي انتظار

دسته دسته لاله ها گلوله بارون مي شدن     

كوچه ها، خيابونا، لبالب از خون مي شدن

زير و رو شد دلامون، اون قده با صفا شدن      

قفسا شكستن و پرنده ها رها شدن

خورشيدم يه روز اومد ابر كبود و زد كنار          

تو زمستون سيا معجزه شد، اومد بهار

جار زدن: «آهاي! بياين بهارو قسمتش كنيم!    

احدي جا نمونه، عالمو دعوتش كنيم!»

ما خيالمون نبود، زرنگا از را رسيدن               

 سر سفره ها نشستن و  به شادي لميدن

همونايي كه الانه كاخشون رو تپّه هاس                  

كيفشون كوكه كه دست عاشقا فلسِ سياس

داداشي! آره، همون برادراي ناقلا                

خلقو مهربون ديدن، ولو شدن رو سفره ها

وقت قسمت كه رسيد خيلي «بفرما» مي زدن!

حالمون رو مي ديدن «جون شماها» مي زدن!

طمع طعمه نداشتيم، همه صاف و بي ريا      

مي نشستيم، اون طرف: «قبول داريم، جون شما!»

بعضي هم آيه مي خواندن كه: «زمونه فانيه   

هركي دل به اون ببنده، اهل شركه، جانيه

مردم! اينرو بدونين دنيا و مافيها اَخه!              

هركي دنيا رو بچسبه، جاش تو قعر دوزخه!»

بعدشم يواش يواش رو سفره ها وا مي شدن 

ما تماشا مي شديم، اونا معمّا مي شدن

همونايي كه الآن همش مي خندن بهمون      

خودشونو عقل كل ديدن، ما رو اهل جنون

عاشقن، «بهار آزادي» رو خيلي دوس دارن     

دس مي دن با زعما، شادي رو خيلي دوس دارن

بروبچه شون «شريف»ان، همه شاد و شنگولن

بنده ي خاص خدان، تو ينگه دنيا مي لولن

عارف نون و نوا، اهل سلوكن رفقا                

مال مردم تا كه دستشونه كوكن رفقا

واسه تمرين بهشت و عشق و حالي كه نپرس!

مي زنن اينور و اونور پروبالي كه نپرس!

آخه لذتي داره، بهشت و تنهايي خوشه!                  

كيفش اينه، بذا حسرت ديگرونو بكشه

اينه كه رو خط خون خنده به لب پا مي ذارن    

حسرت شكفتنو رو دل گلها مي ذارن

همدس حروميا، هي گل و بلبل مي كنن                  

دستشون باشه، بهشتو هم چپاول مي كنن...

***

ولي قربون خدا برم كه خيلي باصفاس           

عاشق پياده ها، عاشق پابرهنه هاس

يه دقيقه اخمتونو واكنين من با شمام           

عاشقاي آس و پاس، آي عاشقاي آس و پاس!

زخم و تنهايي و حسرتو تحمل مي كنين                   

مي دونم غمهاي عالم همه رو دوش شماس

شما با زمزمه هاتون گل خورشيد مي كارين    

چي بگم، كه شعر من پيش شماها رو سياس

اكه فصل گرگ و ميشه، اگه سايه روشنه      

به دلاتون را ندين غما رو، تا خدا خداس

...

عبدالرضا رضايي نيا (باران)

 

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 1:0 | لینک ثابت |

امروز بعد از گذشت 2 سال از تدفين شهداي دانشگاه شريف و وقايع پيرامون آن، شايد به قدر كافي از آن روز فاصله گرفته باشيم كه بتوانيم تحليل هايي هر چند ابتدايي از آن اتفاقات داشته باشيم.

بار ديگر به آنچه گذشت نگاهي مي اندازيم:

   «مدتي است كه طرح دفن شهداي گمنام در بعضي از دانشگاه هاي كشور براي ايجاد فرهنگ جهاد و شهادت و ايجاد ارتباط نزديكتر بين سربازان ديروز انقلاب و مجاهدان فرداي آن، روي ميز كار مسئولين امر وجود دارد. بعد از مخالفت وزير علوم سابق (دكتر معين) پياده شدن طرح به دولت جديد واگذار مي شود. براي نگارنده دقيقاً مشخص نيست كه انتخاب دانشگاه شريف به عنوان اولين دانشگاه پذيراي شهدا و پيشنهاد پياده شدن طرح در آن مقطع زماني دقيقاً از جانب چه كسي يا چه نهادي صورت گرفته است. به هرحال اعلام آمادگي و استارت كار، چه از سوي وزارت علوم بوده باشد، چه از سوي مسئولين دانشگاه و چه از سوي دانشجويان، در اين تحليل ارائه شده تأثيري نخواهد داشت.

   كليت اتفاقي كه مي افتد با نگاهي بي طرفانه و صرفاً توصيفي به اختصار اينست كه قرار مي شود 3 شهيد گمنام در مسجد دانشگاه دفن كنند و عده اي از دانشجويان با اين موضوع مخالفت مي كنند. اين مخالفت تا روز خاكسپاري ادامه مي يابد به گونه اي كه اين عده در روز 22 اسفند در محل قبور اجتماع كرده و مانع تدفين مي شوند. بحثها و شعارهاي طرفين موافق و مخالف نتيجه نمي دهد و نتيجتاً تابوت شهدا را با فشار جمعيت و احياناً در گيري هاي في مابين به محل قبور هدايت مي كنند و خاكسپاري انجام مي شود. مخالفين معترض هم براي تلافي جناب كتر سهرابپور را با كمي ضرب و شتم راهي بيمارستان مي كنند.»

    ماجرا از 2 بعد قابل بررسي است: يكي ارزيابي طرح تدفين شهدا در دانشگاه ها و ديگر عكس العمل دانشجويان.

   نكته ي مهم و قابل توجه اينست كه به زعم نگارنده، نفس عمل خاكسپاري شهدا در دانشگا ها پسنديده و محترم است. دانشگاه هاي امروز ما با گذشت 30 سال از انقلاب اسلامي، مجراي ارتباطي صحيحي كه نسبت آنها را با انقلاب، آرمانهاي انقلاب و خونهاي ريخته شده در راه استمرار انديشه ي شيعي در 1400 ساله ي گذشته ندارد. دانشگاه صنعتي محيطي سكولار و ايزوله است كه تكنيك و فناوري تنها موضوع قابل طرح و تأمل در آن است. دانشگاه جزيره اي دورافتاده از اجتماع است كه غايتي نا مشخص و مبهم دارد. غايتها و چشم اندازهايي هم كه بعضاً از سوي اساتيد يا سيستم به دانشجويان معرفي مي شود (مثل ادامه تحصيل در خارج از كشور يا پيپر(مقاله)سازي افراطي، بدون كاربرد و  بي هدف) عمدتاً معارض با اهداف و چشم اندازهاي جامعه و نظام است. در اندك مواردي هم كه جهت گيري مجموعه در راستاي آرمانهاي نظام است (مثل پژوهشهاي صنعتي يا حركت به سمت تشكيل شركت هاي خصوصي طراحي مهندسي) نسبت آنها با مسائلي نظير دين، اخلاق و تعهد، تمدن اسلامي، فرهنگ جهاني توحيدي، ولايت فقيه يا انتظار موعود شديداً مبهم، نامشخص و مخدوش است.

   بنابراين هر حركتي كه به تبيين اين رابطه بپردازد و تذكري نسبت به عقبه ي فرهنگي شيعيان و هويت تاريخي مردم مسلمان ايران به خصوص در برهه ي بعد از انقلاب بوجود آورد بسيار ارزشمند است و بايد تقويت گردد. هرچند ترجيح به آنست كه اينگونه حركت ها بلندمدت و عميق باشند.

   امّا با توجه به شرايط آنروز دانشگاه ها، يعني در آخرين روزهايي كه دامن تفكرات التقاطي حاكم بر جامعه كه پس از روي كار آمدن دوم خردادي ها و در سالهاي 76 تا 84 بر دانشگاه ها و فضاي فكري دانشجويان پهن شده بود، به نظر نگارنده تدفين شهدا كار درست و معقولي نبود و بايد به زماني ديگر موكول مي شد. جا دارد كه در اين مقطع مقايسه اي بين اجراي اين طرح در دانشگاه علم و صنعت در يكي دوماه گذشته و آنچه در شريف اتفاق افتاد انجام شود كه بايد توسط افراد مطلع صورت بگيرد.

   امّا بعد دوم بررسي از بعد اول آن به مراتب مهمتر است و آن بررسي و ارزيابي عكس العمل دانشجويان در قبال چنين طرحي است.

   آنطور كه به خاطر مي آورم دلايلي كه مخالفان طرح عنوان مي كردند همگي قابل خلاصه در 2 مورد بود: يكي رفراندم يا لزوم نظرسنجي از دانشجويان و ديگر ترس از حضور لباس شخصي ها و گروه فشار در دانشگاه. اندكي فاصله گرفتن از آن روزها به خوبي بطلان هر 2 را نشان مي دهد. رفراندوم كه يك مغلطه ي بزرگ است كه گاه و بيگاه توسط ليبرال مآبهاي وابسته به دفتر تحكيم مطرح مي شود. طرح چنين شبهاتي نشان از نهادينه نشدن دموكراسي و ساز و كارهاي دموكراتيك و سيستماتيك در ميان مردم و نخبگان كشور ما دارد. چنين درك ناصحيحي از مردم سالاري بستر سو استفاده هاي اين چنيني را هموار مي كنند. اگر قرار باشد هر نظام، سيستم يا نهادي براي پياده كردن سياست هاي خود هربار يك همه پرسي برگزار كنند كه ديگر چه نيازي به اين همه ساز و كارهاي پيچيده ي حزبي و پارلماني و مجلس و شورا و كانديدايي و به قول دوستان نهادهاي مدني و ... بود؟ به حساب اين دوستان آيا لازم نيست براي تصميم گيريهاي ديگر نهادهاي دانشگاه نظير ايجاد فضاي سبز در جلوي دانشكده ميم شيمي يا تغيير شكل كلاسهاي ابن سينا يا طرح  برگزاري ورزش صبحگاهي خانمها (كه توسط شوراي فرهنگي تصويب شد) رفراندم برگزار شود؟

   گروه فشار و لباس شخصي هم اصطلاحي بود كه توسط عده اي در همان سالها طرح شد و به خصوص در 18 تير بسيار مورد استفاده قرار گرفت. جنگ و گريزهايي كه تاريخ مصرفشان همگي به سالهاي 76 تا 84 بر مي كردد و اكنون بخشي از موزه عبرت تاريخ محسوب مي شوند. آنچه درك آن بسيار مهم و حياتي است اين است كه بدانيم چگونه عده اي روشنفكر نما و فرصت طلب (كه نماد آنها دكتر سروش است) در كنار عده ي ديگري از دوستان جاهل (كه هنوز هم كم نيستند) قرار گرفتند و با سوار شدن بر موج اصلاحات و دوم خرداد و قبضه كردن فضاي فكر و انديشه ي كشور مسائلي چون تقدس زدايي از مفاهيم ديني، تحقير روحانيت، حداقلي كردن ارزشها، طرح آزاديهاي ضدديني، ترديد در وحي و خاتميت و مهدويت و... را- كه نهايتاً به ترديد در انقلاب اسلامي منجر مي شود- چگونه در ذهن جوانان كشورمان جا انداختند كه طرح موضوعي چون «حضور لباس شخصيها در كنار قبور شهدا بعد از تدفين» تعداد زيادي (شايد 400 نفر) از دانشجويان دانشگاه شريف را به «ايستادن در مقابل تابوتهاي شهدا و جلوگيري از تدفين و بعضاً پرتاب بطري و نارنجك دستي به سمت تابوتها و تشييع كنندگان» مي كشاند؟

   بررسي اوضاع كشور در آن سالها و سرنوشت جواناني كه در آن دوران در دانشگا ها بودند – همان كساني كه در مقاله اي در همين پايگاه با نام «نسل سرگردان» از آْنها ياد كرديم- تجربيات گرانبهايي را در باب ميزان تأثيرگذاري جريانهاي فكري در جامعه بدست مي دهد. جريان فكري ساختگي، منحط و انحرافي جناب آقاي دكتر سروش در همين ايام هم هنوز به حاشيه رانده نشده است ليكن كماكان شاهد بي اعتنايي و كم توجهي مسئولين و بزرگان فرهنگ و انديشه ي كشور نسبت به چنين انديشه هايي هستيم. تا جاييكه تنها يك كارگردان سينمايي(مجيد مجيدي) بايد در كنار آيت الله سبحاني قرار گيرد و به روشنگري بپردازد. جرياني كه ديگر آنقدر با عقب رفتن خط قرمزها روبرو گشته كه ديگر ابايي از طرح مساله اي چون «بشري بودن قرآن و تنزل دادن قرآن به چيزي در حد مثنوي (كتاب اشعار مولوي)» ندارد.

   كشور ما امروز نيازمند يك جريان فكري نيرومند و پاك ديني است كه بقاياي انديشه هاي هرز آن دوران را با خود بشويد و تفكر ناب اسلامي را جايگزين آن كند. بدون شك تنها در صورت وقوع چنين اتفاقي است كه نهضت برپايي تمدن اسلامي با اطمينان بر دوش نسل سوم انقلاب قرار خواهد گرفت. تنها كسي كه امروز شكست ناپذير، همچنان به تشريح مشخصه هاي اسلام ناب روح اللهي مي پردازد، آيت الله سيد علي خامنه اي است. چند نفر هم در گوشه و كنار همچون رحيم پور ازغدي و عده اي از دوستان طيف جنبش عدالتخواهي حركاتي را آغاز كرده اند، ليكن اين جريان نيازمند قدرت و توان بسيار بيشتري است. انشالله كه در سالهاي آينده شاهد تقويت و فراگيري جريان اسلام ناب خميني كبير به دست همين جوانان نسل سومي جمهوري اسلامي ايران باشيم.

يا علي

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 21:15 | لینک ثابت |

مقدمه اوّل

از «توحيد» به عنوان اصل و اساس دين ياد مي­شود. به عبارت ديگر تمام پيام دين در توحيد خلاصه شده است كه «قولوا لااله الّاالله تفلحوا» آنگاه كه كلمه توحيد در تمام شئون زندگي جاري شود نظامي را بوجود مي آورد كه از آن به «دين» ياد مي كنيم و از پيروانش به نام «ديندار»

مقدمه دوم

تخصص گرايي و تخصصي شدن يكي از ويژگي هاي اصلي زندگي مدرن است. به علت رشد روزافزون علوم و حجم بالاي اطلاعات شاخه هاي مختلف حيات مادي و معنوي بشر از يكديگر جدا شده اند و هريك مسير خود را مي جويند. هر روزي كه مي گذرد اين شاخه ها در مسير خويش جلوتر مي روند و البته از نقطه ي جدايي خويش «دورتر» مي شوند. هر انساني در زندگي مجبور است كه شاخه اي را برگزيند و به نحو اجتناب ناپذيري بايد بپذيرد كه با اين انتخاب خويش هر لحظه فاصله اش را با شاخه هاي ديگر بيشتر و بيشتر خواهد كرد. تا جاييكه 2 مهندس مكانيكي كه يكي مثلاً در زمينه «نانودمپرها» مشغول به كار است و ديگري در زمينه «طراحي پره توربين»، گفتمان مشتركي نخواهند داشت چه برسد به اينكه بخواهيم بين يكي از اين مهندسين و مثلاً يك زبان شناس ارتباط و اشتراكي بوجود بياوريم.

   اين در حاليست كه روزگاري نه چندان دور افرادي روي زمين زندگي مي كردند كه هم عالم ديني بودند و هم معمار مسجد و هم شاعر و هم وزير و... و در عين حال نه تنها هيچ تناقضي بين تمام اينها وجود نداشت بلكه چيزي در ميان همه اين شاخه ها و آثارشان يافت مي شود كه به گونه اي غريب آنها را به هم پيوند مي دهد. روحي مشترك كه هم در معماري آن مسجد مي بيني و هم در تصميم گيري هاي سياسي و هم در شعر آنها... «وحدت در عين كثرت» اينكه چگونه چنين وحدتي قابل تصور است و منشا آن چيست خود گفتاري مفصل و مستقل مي طلبد كه در حوصله اين مقاله نيست، اما همينقدر بگويم كه تنها چيزي كه در كل عالم چنين قابليت وحدت بخشي دارد ذات اقدس الهي است كه «الله نور السموات و الارض»

مقدّمه سوم

آنچه كه مضر است نفس انشعاب و تخصصي شدن نيست بلكه آفت اول كار اينجاست كه با گذر زمان منشاً واحد و روح يكسان تمامي شاخه ها فراموش مي شود . چنين مي شود كه نسل جديد با تعدادي شاخه هاي مستقل از هم مواجه خواهد شد كه انتخاب يكي به نفي ديگري منجر مي شود. آفت دومِ افراط در تخصصي شدن اين است كه امكان انحراف هر شاخه بسيار افزايش مي يابد. مثل زماني كه كنترل كلي رشد اعضاي بدن كه توسط يك نهاد مركزي انجام مي شود به علتي تضعيف شود و آن عضو بيش از حد رشد كند به گونه اي كه به عملكرد كلي بدن هم آسيب خواهد زد.

 

و امّا موضوع اصلي؛ دينداري تخصصي...

   نفوذ تخصص گرايي اجتناب ناپذير دنياي امروز در حوزه ي دينداري هم قابل مشاهده است. نمونه ي بارز آن گروههاي مذهبي دانشجويي است كه هريك با انخاذ يكي از وظايف ديني به عنوان تكليف اصلي حول همان وظيفه جمع شده اند و به تدريج كار خود را توسعه داده اند. به عنوان مثال در دانشگاه شريف اكنون در بين جامعه مذهبي دانشجويي، بسيج دانشجويي به نحوي متصدي امورات سياسي شناخته شده است و هيئت الزهرا با امور معنوي و مناسك عبادي شناخته مي شود و گروه فرداي سبز كمك هاي خيريه و خدمت رساني به فقرا را به عنوان محور عملكرد خويش انتخاب كرده است و كانون كوثر تذكر به سيره ائمه و موارد مشابه را محور عمل خويش معرفي مي كند.

   اما در اين ميان نكته ناراحت كننده اينست كه اكنون ما كاملاً با آفتهاي ذكر شده در مقدمه سوم دست به گريبان هستيم. مذهبي ورودي جديد چنين حس مي كند كه لازم است هرچه زودتر نوع دينداري خويش را مشخص كند كه مي خواهد ديندار سياسي باشد يا ديندار معنوي يا... پس از مدتي شاهد آن هستيم كه ر مجامع خصوصي گروه ها همديگر را متهم مي كنند كه شما راه را اشتباه مي رويد و راه درست و دينداري صحيح هماني است كه ما مي كنيم و شما در خطاييد و مصداق خسر الدنيا و الآخرة. اينگونه مي شود كه وقتي هم كه نياز به همگرايي و اتحاد اين گروه ها احساس مي شود اختلافات مذكور خود را نشان مي دهند.

   در انتها لازم است در انتهاي اين گفتار به عنوان جمع بندي ذكر كنم كه متخصص بودن در يك رشته –حتي در زمينه وظايف ديني- خوب است به شرطي كه با آگاهي نسبت به وحدت – به قول دوستان جبهه اي بودن- همه فعاليتها انجام شود. نكته مهمتر اينكه بايد در ميان تمام جامعه مذهبي دانشجويي اين درايت و بصيرت وجود داشته باشد كه با وظيفه شناسي زمانيكه بخشي از جبهه جايگاهي مهمتر و حساستر پيدا كرد كه نياز به حضور تعداد بيشتري سرباز داشت از دلبستگي ها و وابستگي ها و خودمحوري ها دوري كنند و موقعيت كلي جبهه و حركت رو به جلوي آن را وجهه همت خويش قرار دهند انشالله.

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 22:5 | لینک ثابت |

   انقلاب اسلامي تحولي بود كه مي توان گفت از 40-50 سال پيش با زندگي اكثر مردم ايران در آميخته است. سؤالي كه مي خواهيم به آن پاسخ دهيم اينست كه نسبت ما و نسل ما با انقلاب چيست؟ براي پاسخ به اين سؤال، به اندكي خودآگاهي نياز داريم. به عبارت ديگر لازم است  نگاهي از بالا به ساختار نيروي انساني جامعه ي انقلابي ايران داشته باشيم تا بدانيم امروز ما در كجاي خط سيري قرار گرفته ايم كه از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام در قرن 7 ميلادي آغاز شده است و با ظهور امام خميني در 50 سال پاياني قرن 20 ام وارد مرحله­ي جديدي از حيات خويش گشته است.

   توجه خود را به سالهاي پس از انقلاب معطوف مي كنيم. در ادامه از كلمه نسل با اغماض به عنوان يك دسته سني كه شرايط مشابهي در طول زندگي خويش داشتند استفاده خواهم كرد.

   1) نسل انقلاب، متولدين دهه ي 30

 انقلاب ايران در سال 1357 پيروز شد. دانشجويان آن سالها سهم عمده اي در پيروزي انقلاب داشتند يعني جواناني كه در اوج جواني خود بودند. 17-18 تا 27-28 ساله. اينها همان كساني بودند كه پس از تشكيل جمهوري اسلامي زير بار مسئوليت هاي مختلف نظام رفتند. همانها كه به نسل اول انقلاب معروفند. آنها كه خود انقلاب كردند و در سالهاي 8 سال جنگ تحميلي به خاطر تحصيلاتشان، در دولت ميرحسن موسوي عمدتاً در پشت جبهه ها مديريت و اداره كشور را به عهده داشتند. پدران ما عمدتاً در اين نسل قرار دارند. تسخير لانه جاسوسي در سال 58 هم به دست اينها انجام شد. دانشجويان خط امامي كه بعدها نام جناح چپ به خود گرفتند. مديران با تجربه اي كه از اول انقلاب تا امروز بدنه اصلي مديريت كشور را اشغال كرده اند و اين روزها يكي يكي بازنشست مي شوند. جوانان آرمانگرايي كه به علت غرق شدن در مسئوليت هاي اجرايي هيچ يك متوجه تغييرات خود از آن روزها تا به امروز نشده اند. به علت حضور مستمر در دولتها از ميرحسين تا هاشمي و خاتمي به همراه سياستهاي آنها پيش آمده اند. يك نسل يكدست كه جهت گيري كلي آنها را هم سن و سالها و رفقاي قديميشان كه مناصب بالاتري دارند تعيين مي كند. همانها كه امروز نام اصلاح طلب را يدك مي كشند. اعم از مشاركتي يا كارگزاراني يا اعتماد ملي اي. نقطه مشترك همه اينها اينست كه تصميم گرفته اند واقعيت ها را بپذبرند. همه به نوعي از دوران جواني آرمان خواهانه ي خويش به بدي ياد مي كنند. همگي محافظه كار شده اند و دم از توسعه اقتصادي و سرمايه گذاري و WTO و نهادهاي مدني مي زنند. كمتر از گذشته سخن مي گويند و اينروزهاي دولت نهم هم حسابي اعصابشان را به ريخته است.

   دو ايراد عمده به اين نسل پدران ما وارد است: يكي ضعف و سر خم كردن ايشان در برابر مشكلاتي كه در اين سالها بر انقلاب وارد شده است. به گونه اي كه امروز آرمانهاي ديروز را مشتي توهم و خيال مي دانند و فراموش كرده اند شعارهايي را كه در «صدور انقلاب» و «بسيج مستضعفين عالم عليه همه مستكبران» سر مي دادند. ايراد دوم اينكه در تربيت فرزندان خويش به شدت كوتاهي كردند. امري كه شايد خود نيز در دل بدان معترفند و حتي گه گاه نيز به زبان مي آورند.

2) نسل شهدا، متولدين دهه ي 40

شهداي بزرگ جنگ همه متعلق به اين نسل بودند: همتها و باكريها و باقريها و ... زمان جنگ در سن دانشگاه رفتن بودند اما مگر مي شود؟ بچه هاي با صفا و باتقواشان همه زندگي دنيا را وانهادند و راهي جبهه ها شدند. آدم حسابي هاي اين نسل اكثراً شهيد شدند، اما با خون خود انقلاب را حفظ كردند. از هركدامشان كه امروز زنده اند مي پرسي مي گويد 30-40 تا از دوستان صميمي ام شهيد شده اند. بعضي از آنهايي كه ماندند منزوي شدند. رزمندگان دردكشيده اي كه امروز در خاطره هاي خويش زندگي مي كنند اما وقتي سخن مي گويند جگرت كباب مي شود. بعضي شان خيلي زود راه طلحه و زبير را در پيش گرفتند و به لجنزار دنياخواهي افتادند. نك و توكي هم بعد از جنگ راه خويش بازيافتند. درس خواندند امّا نمي دانم چرا به جايي نرسيدند...

3) نسل گمشده، متولدين سالهاي 50 تا 55

خيلي به دنبالشان گشتم اما مثل اينكه نيستند! گم شده اند. اينها نسلي هستند كه در سالهاي جنگ سن و سالشان اجازه نمي داد كه به جبه بروند. عمدتاً 10-15 ساله بودند. اما در سني بودند كه مي فهميدند. اينها همه چيز را ديدند. امام را درك كردند. سختيهاي جنگ را وقتي در غياب پدر پيت به دست به دنبال نفت مي گشتند حس كردند. بعدها هم ديدند كه چگونه عكسهاي شهدا از در و ديوارهاي شهر پاك شد و به جايش گل و بتّه نشست. ديدند يك شبه پولدار شدنها را و ديدند رمان شكني هاي بعدش را. ديدند دوم خرداد 76 را و ديدند 8 سال جنگ زرگري بر سر هيچ را. آنها امروز پيرجواناني صبور و كم حرفند كه بيشتر يا شغل معلمي برگزيده اند يا اينكه در محله و مسجد كانون هاي فرهنگي و مذهبي راه انداخته اند و نوجوانان را به دور خود جمع مي كنند. بيشتر از سنشان مي فهمند و قابل اعتمادند. خيلي شلوغ كردن را دوست ندارند. قانعند و گمنام. نيستند اما آنجا كه هستند حركتي ملايم را آغاز كرده اند.

4) نسل سرگردان، متولدين سالهاي 55 تا 65

آن دسته از هم سن و سالهاي من كه برادران و خواهراني بزرگتر از خود دارند اين نسل را خوب مي شناسند. اينها دانشجوياني هستند كه بعد از دوم خرداد 76 وارد دانشگاه ها شده اند. به خوبي جوانان حزب اللهي اين نسل را به ياد مي آورم كه روزگاري در نوجواني ريش مي گذاشتند و در بسيج مساجد فعاليت مي كردند و عكس «آقا» را بر در و ديوار مي زدند. به تدريج جريان فكري اي كه جناب آقاي دكتر سروش در مملكت ايجاد كرده بود به همه جا سرايت كرد. قبل از انتخابات كتابهاي مختلف انتشارات صراط را مي ديدي در دستها ي به اصطلاح اهل فكرتر هايشان كه ادعا مي كردند متحجر نيستند. از قبض و بسط گرفته تا قصه ارباب معرفت. عده اي شان در انتخابات بين ري شهري و خاتمي مردد بودند! دوم خرداد شد و يكي دو سالي گذشت. قيافه ها به تدريج تغيير مي كرد و گفتمانشان هم. از ميان جماعت حزب اللهي، بسيجي تر هايشان مجالس روشنفكرنماها را به هم مي ريختند. دسته ديگرشان هم كه آزادي بيان تكه كلامشان بود و كتابهاي سروش و مجتهد شبستري و ملكيان و بعدترها اكبر گنجي و عباس عبدي و بعدها رامين جهابگلو را به هم پاس مي دادند. پادرهوايي مشخصه اصلي اين نسل است. با هركدامشان كه حرف مي زني ديني مختص خود دارد. دينشان به اين لحاف هاي 40 تكه مي ماند كه هر تكه اش به رنگي است. يكجا از امام علي نقل قول مي كند و جاي ديگر از نيچه و يكجا از اوشو. خيلي هايشان هنوز هم بعد از خوابيدن گردوخاك آن بحثهاي بيهوده ي روشنفكري آن سالها هنوز هم به دور خود مي چرخند. 18 تير را هنوز نمي توانند هضم كنند. توصيه هاشان به نسل ما هم معلوم است: آسه برو آسه بيا كه گربه شاخت نزنه

   نمي دانم بر سر اين نسل چه آمد. مهمترين دلايلي كه براي تار و مار شدن روحي و فكري اين نسل برايم متصور است عملكرد نسل انقلاب است. نسل سرگردان صداقت را در ميان عده اي از انقلابيون نديدند و البته اينرا به حساب دين گذاشتند نه به حساب لغزشهاي افراد. علماي دين هم در پاسخ دادن به شبهات ايشان خيلي خوب عمل نكردند. موضوع ديگري هم كه در انحراف اين نسل مؤثر بود انحرافات جنسي و اخلاقي تازه رايج شده در جامعه بود كه خيلي از اينها را گرفتار خويش كرد. متأسفانه در اين موضوع روضه مكشوف نمي شود خواند!

5) نسل سفيد، متولدين سالهاي 65 تا 75

از اينرونام سفيد را بر نسل خود نهادم كه هم سن و سالهاي من گوشهايشان از خيلي چيزها خالي است. به واقع خوح خيلي هايشان پاك پاك است و صفحه ي ذهنشان سفيد سفيد. (البته غير از لكه هاي سياهي كه احياناً نسلهاي قبلي سعي كرده اند در ذهنشان ايجاد كنند)

اين نسل نسل بازيهاي كامپيوتري و چت و اس.ام.اس و اينترنت است. نسلي كه در رفاه بزرگ شده و نه جنگ ديده و نه امام را و نه گرد و خاكهاي زمان دولت خاتمي را. پدر و مادرها هم كه تجربه تربيت ناموفق بچه هاي اولِ نسل سرگردان را داشتند تصميم گرفتند به اين بچه هاي كوچكترشان هيچ نگويند. ما فقط «بچه جون درست رو بخون مهندس بشي» را از زبان پدر و مادرهايشمان شنيديم. دوراني كه روزمرگي مفرط و محافظه كاري بر خانواده هاي ايراني حاكم بود ما هم بي هيچ مانعي -هرجور كه خواستيم- بزرگ شديم. كمترين مطالعه در ميان اين نسل قابل مشاهده است. اطلاعات ديني ما محدود است به كتابهاي بينش و سنگينترين بحث فلسفي كه در عمرمان انجام داده ايم بر سر اين بوده كه مكانيك را در شريف بخوانيم يا دانشگاه تهران! نسل ما به واسطه توصيه هاي بزرگترها كه «سرت به كار خودت باشه» آرامترين و يخ ترين دوران دانشگاه ها را رقم زده اند. نسلي كه جاي آرمنهاي خالي خود را با اهداف كوچك دنيوي كه جامعه به او پيشنهاد داده است پر مي كند.

 

و اما بعد...

با اين اوصاف امّا تصور من اينست كه اگر قرار باشد بازگشتي داشته باشيم به آرمانهاي انقلاب و حركت براي ايجاد تمدّن بزرگ اسلامي را شروع كنيم اينكار بدست جوانان نسل سفيد اتفاق مي افتد. فطرت در اين جوانان زنده است و بالاخره روزي بيدار خواهد شد. جوانان اين نسل به آن پير جماران كه سنگ بناي تمدن اسلامي را گذاشت عشق مي ورزند. اگرچه امروز انقلاب دو نسل بزرگ خويش را تقريباً از دست داده است(متولدين 40 تا 55) اما اين نسل ماست كه خواهد توانست حكومت بزرگ اسلامي را در مقابل تمدن رو به زوال غرب هزاره ي سوم احيا كند.

به اميد روزي كه ايرانيان با لبيك گفتن به نداي مهدي موعود انقلاب اسلامي ايران را با رهبري قائم آل محمد(عج) استمرار دهند. انشاالله.

ياعلي

 

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:45 | لینک ثابت |

يكي از مهمترين ابزارهاي رشد و پرورش افكار در جامعه اسلامي  «نقد و انتقاد» است. از آنجايي كه فضاي مجازي و تبادل آراء و نظرات گوناگون فضاي مناسبي براي نقّادي افكار بوجود آورده است بد نيست اندكي از فرهنگ و اخلاق نقد از ديدگاه ديني مطلع شويم و انشا الله به كار گيريم. متن زير بخشي مهم، جالب و بسيار مفيد و قابل استفاده و كاربردي، با عنوان «شيوه هاي ناسالم در برخورد با منتقدان» است که توسط جناب حجت الاسلام والمسلمين اسلامي در یکی از کرسی های سایت «دانایی» با عنوان «فرهنگ نقد و مناظره علمي» ارائه شده  است.

 متن كامل مقاله را در اینجا ببينيد.

 

4. شيوه‌هاي ناسالم در برخورد با منتقدان

اما يکي ديگر از جنبه‌هاي دشوار و آسيب شناسي نقد در حوزه‌ها شيوه‌هاي ناسالم برخورد با منتقدان است. من شايد حدود پانزده سال باشد که به طور مرتب نقد و جواب نقد کتاب‌ها را مي‌خوانم و خودم هم نقد مي‌کنم و نقد هم مي‌شوم واز اين فضا خوشم مي‌آيد، و سالهاست که ذهن من مشغول اين قضايا است، به شکل معرفت درجه دومي درگير اين مسائل بودم و ديدم معمولاً کساني که مورد نقد ناسالم قرار مي‌گيرند ـ البته من از موارد سالم مي‌گذرم ـ غالباً يک سري الگوهايي را ارائه مي‌کنند واز يک شيوه‌هايي پيروي مي‌کنند که اين شيوه‌ها، شيوه‌هاي ناسالم است و مکانيزم‌هاي متعددي هم دارد. و به نظر بنده اينها زياد هم هستند.

1/4. انگيزه خواهي

معروفترين روش برخورد با ناقدان، انگيزه خواهي است يعني هنگامي که من نقدي بر کسي مي‌نويسم طرف در برخورد من به نحوي به من اشاره مي‌کند و مي‌گويد، اين آدم با من مشکل دارد. اين آدم شهرت طلب است. اين آدم شهوت نفس دارد. يعني به جاي اينکه به مدعا بپردازند، به مدعي مي‌پردازند. البته اين شيوه خيلي هم رواج دارد، يعني اينقدر تکرار شده است که فکر مي‌کنيم واقعاً کار درستي هم هست در صورتي که هيچ دليل اخلاقي و عقلي بر اين يگانگي و اين وحدت و اين نقد زدن وجود ندارد.

2/4. نقد متقابل

اشکال دوم يعني جلوه دوم که از اين شيوه وجود دارد، نقد متقابل است. يعني وقتي بنده نقدي را متوجه کسي مي‌کنم و شخص مورد انتقاد به جاي اينکه بيايد به نقد من جواب دهد، متقابلاً نقدي را هم متوجه من مي‌کند. مثلاً من به يک دوستي مي‌گويم عزيز من شما خيلي غيبت مي‌کنيد، خوب نيست زبانت را کنترل کن. او برمي‌گردد مي‌گويد شما هم آدم بي نظمي هستيد. در حاليکه بي نظم بودن من ممکن است درست باشد، ولي اينها دو تا پرونده جدا هستند. جمع دو تا خطا تبديل به يک صحيح نمي‌شود. مي‌گويند اگر کسي يک اشکالي داشت من به او اشکال گرفتم او هم اشکال متقابل گرفت، اين مشکل حل نمي‌شود، به همين دليل در فرمايش حضرت امير(ع) داريم که شما عيب دوستان خودتان را مي‌بينيد ولي از ترس اينکه مبادا آنها هم عيب شما را بگويند، چيزي نمي‌گوييد. اين باعث مي‌شود يک سيکل معيوب شکل بگيرد. من عيب دوستم را مي‌بينم، مي‌دانم اگر به او بگويم او هم يک عيبي را متوجه من مي‌کند، و لذا سکوت مي‌کنم. در نتيجه هم عيب من و هم او عيب او باقي مي‌ماند، اين سيکل معيوب ادامه پيدا مي‌کند و به تعبير مقام معظم رهبري نقد تبديل به مداحي مي‌شود.

3/4. تحقير ناقد

نکته سوم تحقير ناقد است. يکي از شيوه‌هايي که باز وجود دارد تحقير ناقد است که معمولاً ديديم، اين جواب از سوي کساني صورت مي‌گيرد که از سنين بالا و از مقام و منزلت اجتماعي خاصي برخوردار باشند. بله شما قبل از اينکه در صلب پدرتان باشيد و در شکم مادرتان منعقد شويد ما کتاب مي‌نوشتيم، ما فلان مي‌کرديم، شما از راه نرسيده، دهنتان بوي شير مي‌دهد، مي‌خواهيد به ما انتقاد وارد کنيد. در حاليکه اين هيچ وجه اخلاقي ندارد. پيامبر اسلام و ائمه چنين رفتاري با ديگري نداشتند. نه تنها تحقير ناقد، که تحقير واستهزاء انسان، ـ ناقد که جاي خود دارد ـ سنت مشرکان است «و لا يسخر قومٌ من قوم، عصي ان يکن خير منکم» اين آموزه قرآن است. ما در همه جا بخصوص در عرصه نقد بايد اينرا به کار ببنديم.

4/4. بازخواست اخلاقي

و چهارمين روش برخورد ناسالم، بازخواست اخلاقي است. به اين معنا وقتي که نقدي مي‌کنند پاسخ دهنده به جاي اينکه به نقد من بپردازد، فوراً برمي‌گردد مي‌گويد تو ادب نقد را رعايت نکردي. تو برو الفباي نقد را بخوان. تو برو اخلاقت را درست کن و اگر کسي از پيشينه نقد خبر نداشته باشد، تصور مي‌کند من در نقدم هتاکي کردم. دشنام دادم يعني گاهي ناقد يک سري کليات را پيش مي‌کشد و مي‌گويد ناقد بايد آداب نقد را بداند، ناقد بايد اخلاق نقد را رعايت کند. اين درست است ولي شما بايد نشان دهيد که من در کجاي نقد خلاف اخلاق را مرتکب شدم. ثانياً بر فرض که خلاف اخلاق را مرتکب شده باشم اين دليل نمي‌شود که نقد من نقد نادرستي باشد. اين درباره جنبه ناقد بود...

 

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 20:41 | لینک ثابت |
 

امام

 

علامه عسگری در کتاب «نقش ائمه در احیای دین-جلد 16» در تحلیل واقعه کربلا ذیل عنوان «تغییر معنای جهاد در زمان خلفا» چنین می نگارد:

   «جنگ و جهاد در زمان پیامبر(ص)، جنگ و جهاد در راه دین بود، ولی جنگ و جهاد در زمان خلفا برای آن بود که گنجینه های کسری و قیصر را بدست آورند. لذا دین و دنیا برایشان جمع شده بود. و بدین خاطر بود که هرگاه حضرت امیر(ع) می خواست لشکرکشی کند، چون اجازه نمی داد اموال مسلمانانی را که با آن حضرت جنگیده بودند بگیرند، در آخر خلافتش مردم آن حضرت را اجابت نمی کردند. جهاد در زمان حضرت امیر(ع) مانند جهادِ زمان پیامبر(ص)، جهاد در راه دین بود و دنیا در آن نبود. ولی مردم زمان خلفا، جهاد در راه دین را فراموش کرده بودند و جهاد برای احیای دین بدون دنیا، دیگر برای آنان مفهومی نداشت.

   جهاد در زمان حضرت سید الشهدا(ع) نیز به همین معنا شده بود، یعنی جنگ برای دنیا و به دست آوردن دنیا! و بدین سبب بود که همه به آنحضرت می گفتند: به کوفه نرو! ابن عباس، عبدالله بن عمر و صحابه دیگر و حتی برادر آن حضرت، عمر بن علی، که در مدینه خدمت حضرت سیدالشهدا رسید، به ایشان عرض کرد: «یا اخی سمعت اخی الحسن...» و نتوانست شنیده خود را بازگو کند و گریه اش گرفت. حضرت سیدالشهدا(ع) برادر خود را در آغوش گرفت و فرمود: «برادر تو خیال کردی برادرم حسن(ع) از پدرش چیزی شنیده که به شما گفته و به من نگفته است؟» عمر بن علی در جواب گفت: «برادر! بیا تأویل کن و نرو تا این کشتار نشود» حضرت نمی توانست به او بفماند که باید قیام کند و کشته شود و در قیام وی بهره دنیایی نباشد. نمی توانست به او بفهماند: «ما باید قیام کنیم و مانند زمان پیامبر(ص) کشته شویم تا دین خدا احیا شود.»...»

    انقلاب اسلامی ایران، 14 قرن پس از قیام حسینی، با آرمانهایی برگرفته از مکتب محمد(ص) و اوصیای او حدود 30 سال پیش به پیروزی رسید.

  تا به حال به این فکر کرده اید که علت اینکه وقتی امروز، ما، نسل سوم انقلاب، به سیاستها و اقداماتی که در سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب و در زمان حیات امام(ره) در حمهوری اسلامی انجام شده می نگریم، بسیاری از آنها را –به گمان خود- غیر عقلانی، کم خردانه و غیرقابل دفاع می یابیم؟

    مثال می زنم: تسخیر لانه جاسوسی، ادامه جنگ از فتح خرمشهر به بعد، نحوه برخورد امام با شوارنادزه سفیر قطب شرقی جهان، مرتد اعلام کردن سلمان رشدی، سخنان امام در مورد نفی رابطه با امریکا یا سخنان دیگرش در مورد صدور انقلاب... اصلاً چرا راه دور برویم؟ سیاست های فعلی جمهوری اسلامی-که البته در این دوران دولت نهم به دوران اوایل انقلاب شبیهتر هم شده است-: کمک به حزب الله، حمایت از حماس، سفر احمدی نژاد به کشورهای امریکای لاتین، انرژی هسته ای، رد ارتباط با امریکا از سمت رهبری، افسانه خواندن هولوکاست از سمت احمدی نژاد...

   یادم می آید دبیرستان که بودیم یکی از رفقای خوب ما انشایی نوشته بود در مورد اینکه کمک به مردم فلسطین چه فایده ای برای کشور ما دارد و... معلم ادبیات عزیز هم در تعریف و تمجید و تأکید و تکبیر انصافاً کم نگذاشت... هر روز که در تاکسی می نشینیم هم که همین است. قشر تحلیلگر و فرهیخته ی تاکسی رانان مستمعین را از آخرین تحلیل های شخصیشان از سیاست های جمهوری اسلامی مطلع می کنند.

   امروز جامعه ما شباهتهای زیادی به جامعه اسلامی آنروز، در زمان سیدالشهدا، دارد. امروز دین و دنیا –شاید خیلی بیشتر از آنروز- در هم آمیخته است. فقط جهاد نیست که معنای خویش را از دست داده است. امروز در جامعه ی مسلمانان به زحمت می توان کسی را یافت که اعمال، رفتار و زندگی خویش را نه بر آرمانهای دنیایی بلکه بر آرمانهای دینی و الهی استوار کرده باشد.

   در این 2-3 سال که دانشجو بودم همیشه بچه های کوچکتر-هم دبیرستانی ها یا بچه های فامیل یا...- با من تماس می گرفتند برای انتخاب رشته. خودتان بهتر می دانید که سوالات آنها چه چیزهایی است:

سوال اول: کدوم رشته ها کلاس بیشتری دارن؟ من رتبه ام ... ها(یک عدد 2یا سه رقمی می گوید)

سوال دوم: بازار کار این رشته چطوره؟

سوال سوم: در آمدش چطوره؟

سوال چهارم: چه طوری میشه پول درآورد؟ باید شرکت بزنیم یا جذب جاهای دولتی بشیم یا ...

....

برای من که خیلی جالب است. برای خود من و رفقا هم که در خانواده های کاملاً مذهبی و انقلابی بزرگ شده بودیم به ندرت-100 نفر یکی- سوالی مثل این یکی:«نیاز امروز کشور ما در کدام رشته است؟» پیش می آمد. تازه این سوال هم که واقعا سوالی برآمده از آرمانهای دینی نیست. با وطن دوستی و ملی گرایی هم قابل استحصال است. دیگر این سؤال که «جهان اسلام امروز برای ایجاد تمدن بزرگ اسلامی، برای آگاه کردن مردم دنیا به فقدان اندیشه ای برگرفته از وحی و بر اساس جهان بینی توحیدی، برای بیدار کردن احساس نیاز جهانیان به منجی منتخب خدا، به چه چیزهایی نیاز دارد؟» تا آخر عمر هم برای من و امثال منی که به فرموده ی امام حسین(ع) عبید الدنیا هستیم و دین لقلقه ی زبانمان است، مطرح نخواهد شد....

    سخنم را با اندیشه های ناب و فراموش شده ی امام خمینی به پایان می برم، شاید که متنبه گردم...:

   «ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجی و بین المللی اسلامی مان بارها اعلام نموده ایم که در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کم کردن سلطه ی جهانخواران بوده و هستیم، حال اگر نوکران آمریکا نام این سیاست را توسعه طلبی و تفکر تشکیل امپراطوری بزرگ می گذارند، از آن باکی نداریم و استقبال می کنیم.

   ما در صدد خشکانیدن ریشه های فاسد صهیونیزم، سرمایه داری و کمونیزم در جهان هستیم، ما تصمیم گرفته ایم به لطف و عنایت خداوند بزرگ، نظامهایی را که بر این سه پایه استوار گردیده اند نابود کنیم و نظام اسلام رسول الله(ص) را در جهان استکبار ترویج نماییم و دیر یا زود ملتهای جهان شاهد آن خواهند بود. ما با تمام وجود از گسترش باج خواهی و مصونیت کارگزاران امریکایی، حتی اگر با مبارزه قهرآمیز هم شده باشد، جلوگیری می کنیم. انشا الله ما نخواهیم گذاشت از کعبه و حج، این منبر بزرگی که بر بلندای بام انسانیت باید صدای مظلومان را به همه ی عالم منعکس سازد و آوای توحید را طنین اندازد، صدای سازش با امریکا و شوروی و کفر و شرک نواخته شود.

   و از خدا می خواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبه مسلمین که از کلیساهای جهان نیز ناقوس مرگ آمریکا و شوروی را به صدا درآوریم. مسلمانان جهان و محرومین سراسر گیتی از این برزخ بی انتهایی که انقلاب اسلامی ما برای همه ی جهانخواران آفریده است، احساس غرور و آزادی کنند و آوای آزادی و آزادگی را در حیات و سرنوشت خویش سردهند و بر زخم های خود مرهم گذارند، که دوران بن بست و نا امیدی و تنفس در منطقه ی کفر به سر آمده است و گلستان ملتها رخ نموده است.»

 

پی نوشت: هرچی خواستم یک بخشهایی از حرفای امام رو حذف کنم، نتونستم. این جملات رو هر بار که می خونم برام تازگی داره. حقّا که فرزند خلف امام حسینه...

یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 13:57 | لینک ثابت |

« آن کسانی که منتقدان امروز جمهوری اسلامی مقلدان آنها هستند، کجا بودند که ببینند اسلام پرچمدار دانش بود؛ آنه هم نه در دوران حضور پیامبر و امیرالمؤمنینِ ناطقِ به نهج البلاغه، بلکه در روزگاری که که خلفای بنی امیه و بنی عباس بر سر کار بودند؛ یعنی دورانی که ما آنرا دوران انحطاط اسلام به حساب می آوریم. ضرب دست پیامبر و امیرالمؤمنین و بزرگان اسلام در زمینه کشاندن مردم به سمت فرهنگ و کتابخوانی، آنچنان بود که تا چهار، پنج قرن تأثیر خودش را داشت؛ والا اینطور نبود که بگوییم این کار، هنر مثلاً مأمون یا امثال اینها بود؛ نخیر، مسأله به مبانی اسلامی برمی گردد.

   ما امروز می خواهیم آن حکومت و آن نظام و آن فرهنگ و آن تمدن را در کشورمان پیدا و محقق کنیم؛ پس باید به کتاب اهمیت بدهیم »

حضرت آیت الله سیّدعلی خامنه ای

چقدر خوب می شد اگر هر کسی که در موضوعی کتابهایی را می خواند، به معرفی آنها بپردازد تا به بقیه ای که در به در دنبال کتابهای مفید و کاردرست می گردند، کمکی کرده باشد.

   در همین راستا تصمیم گرفتم با توجه به ایام محرم و سالگرد نهضت جهانی ابا عبدالله الحسین(ع) چند عنوان از کتابهای تحلیلی مهمی را که در این زمینه وجود دارد و موفق به مطالعه آنها شده ام، به صورت مقایسه ای معرفی کنم. انشا الله که اظهار نظرهای ضعیف مرا با نظرات خود کامل خواهید کرد.

پی نوشت: از دوستان عزیز خواهشمندم که تا حدی که در توان دارند، به کامل شدن این لیست کمک کنند.

 

1)  حماسه حسینی(جلد اول): در هر موضوعی ابتدا باید به استاد بزرگوار مرتضی مطهری مراجعه کرد. جامع ترین و کامل ترین کتاب تحلیلی موجود در باب حادثه ی عاشورا (تعبیر استاد حادثه است) از نظر من همین کتاب است. علی رغم اینکه مباحث به صورت سلسله جلسات متعدد سخنرانی عنوان شده اند از نظم و ترتیب قابل قبولی برخوردارند. استاد در نیمه ی اول کتاب به بررسی کامل ماهیت قیام عاشورایی می پردازد و در نیمه ی دوم کتاب مباحث مرتبطی نظیر «امر به معروف و نهی از منکر» و «تبلیغ» را  به صورتی کاملاً مبسوط مطرح می کنند. در انتهای کتاب بحثی تحت عنوان «نقش اهل بیت در قیام عاشورایی» را باز می کنند که به نظر من یکی از قویترین تبیینهای موجود در مورد نقش زن در جامعه اسلامی است. یکی از مهم ترین نکات قوت کتاب ذکر مصیبتهای استاد است که در انتهای هر سخنرانی ایراد می کنند و انصافاً خواندنش از روی کتاب از شنیدن هزار روضه ی بعضی از مداحان فعلی با اجرای زنده، تأثیرگذارتر است.

2)  حسین، عقل سرخ: حسن رحیم پور ازغدی در این کتاب که به نظر من قویترین کتاب او در سری کتابهای منتشرشده از وی (محمد(ص)، علی،حسین و مهدی (سلام الله علیهم اجمعین)) است تحلیل های ارزشمندی از فضای آن روز جامعه اسلامی ارائه می دهد. اگرچه در بعضی قسمت ها مشابهت زیادی با حماسه حسینی به چشم می خورد امّا بخش هایی که در جریان شناسی و تیپ شناسی مردمان آن روزگار از طرف رحیم پور تقریر شده است واقعا منحصر به فرد است. نحوه ی بیان رحیم پور کاملاً روان و به روز است و نوع نگاه او به مسأله بسیار کاربردی و جذاب به نظر می رسد. هرچند جناب رحیم پور نمی تواند به اندازه ی استاد مطهری نظم و ترتیب در سخن را رعایت کند و در بعضی قسمتها با نا هماهنگی های موضوعی و صحبتهای پراکنده مواجه می شویم.

3)  فتح خون: سید شهیدان اهل قلم با حال و هوا و زبان خاص خویش به روایت سفر قافله ی عشق از مکه تا کربلا می پردازد. علی رغم آنکه بعضی معتقدند فتح خون صرفاً تفسیری عرفانی از عاشوراست به نظر حقیر اشارات تحلیلی و هشیار کننده ی سید مرتضی آوینی در جای جای کتاب و انطباق آن با فضای خواننده باعث تأثیرگذاری فوق العاده می شود. هرچند تحلیل های سید اغلب جدید نیستند و عمدتاً برگرفته از کتاب «پس از 50 سال» می­باشند. کتمان نمی کنم که این کتاب، برای کسانی که به دنبال روایتی احساسی تر و عرفانی تر از عاشورا هستند، جذابتر است.

4)  پس از پنجاه سال: استاد سید جعفر شهیدی در کتاب کوچکی که بیشتر به جزوه شبیه است، بدون اینکه وارد جزئیات واقعه کربلا شود، تصویری جامعه شناسانه و بدیع از جامعه آن روز اسلامی ارائه می دهد. اگر نقطه قوت حسین، عقل سرخ را در توصیف احوالات افراد بدانیم، پس از پنجاه سال تصویر جامعی از احوالات جامعه ی اسلامی از پس از رحلت پیامبر تا نهضت حسینی ارائه می دهد که منبع اغلب تحلیلهای موجود در این زمینه است.

5)  حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(بخش امام حسین): این کتاب که سیره ی جامع ائمه اطهار به قلم رسول جعفریان است، زاویه نگاه فوق العاده عقل محوری به مسائل دارد. سعی شده تا تمام حرکات و تصمیم گیری های امام حسین(ع) در این کتاب مورد واکاوی و تأیید عقلی قرار بگیرد و از این حیث کتاب قابل توجهی است. امّا نوع تفکر نویسنده در بعضی قسمتها باعث تحلیل های خاصی شده است که تفاوت های آشکاری با تحلیل­های شهید مطهری در حماسه حسینی دارد.

 

از آنجایی که خود من از کتاب آخر(رسول جعفریان) شروع به مطالعه کردم گرفتار مشکلات ذهنی و اعتقادی متعددی شدم و مدتها طول کشید که بتوانم نظریات شهید مطهری را با آنچه در ذهن از کتابهای دیگر داشتم، جمع بندی کنم. به همین خاطر به همه توصیه می کنم که همیشه از استاد مطهری شروع کنید که در نوع نگاه و طرز تفکر و استقلال نظر همتا ندارد و هم مطمئنتر است.

 

یاعلی

 

 

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 2:6 | لینک ثابت |

چندی پیش انتخابات شورای صنفی دانشجویان در دانشگاه ما برگزار شد. پس از رأی­گیری و اعلام نتایج، از آنجایی که در اسامی منتخبین دوستان طیف­های مذهبی­تر (به تعبیر دوستان بسیجی) به چشم می­خورد مشاجره و مجادلات جالبی در گروپ یاهوی ورودی­های 84 مکانیک بوجود آمد که مرا به فکر فرو برد.

   موضوع این جدل­ها بحث همیشگی بسیجی و انجمنی و سیاست­بازی و این حرفها بود. از تکراری بودن موضوع که بگذریم (که البته نشان­دهنده­ی حساسیت موضوع است) نحوه­ی بحث و نتیجه­ی آن فوق­العاده  شگفت­انگیز بود: «کسی که جرقه­ی بحث را زده بود (که از دوستان بسیار مورد احترام و صادق بنده است) در انتها از سخن خویش عذرخواهی کرد»

{عاجزانه از خواننده تقاضا دارم این فکر را که «الآن حسین بادامچی می­خواهد از عذرخواهی طرف بهره­برداری کند و به­حق بودنش را ثابت کند» از ذهن خود دور کند و با ذهنی باز به ادامه­ی سخنم گوش فرا دهد}

   شروع بحث از موضوعات همیشگی بحث­های سیاست­زده­ی دانشجویی و شوفری بود. عدّه­ای به محض اینکه می­بینند کسی ریش دارد و بر اساس اصول خاصی سخن می­گوید و رفتار می­کند 10-20 گزاره­ی پیش­فرضِ ازقبل­آماده در ذهنشان فعّال می­شود که به مثابه­ی فیلتری در برابر چشمان عمل می­کند. همین موضوع برای خود ما حزب­اللهی ها هم به وفور وجود دارد. به محض اینکه می­بینیم طرف کمی مویش بیرون است یا گردنبند دارد یا در اصول موضوعه­ی صلب ما تشکیک (وحتی تردید) می­کند، 10-20 گزاره­ی پیش­فرض هم در ذهن ما فعال می­شود که شدیداً باعث تعارض بین رفتارها و برخوردهای ما و برخوردها و سیره و اخلاق ائمه­ی اطهار می­گردد.

   آنگونه که منِ حقیر و محقّر مطّلعم سالهاست که این پیش­فرض­ها بر جامعه­ی ایران حکومت می­کند. عادت کرده­ایم که وقتی پیش کسی می­رویم که مثل ما فکر نمی­کند پنبه­ای از قبل در گوشمان تعبیه کنیم. با عینک­های رنگ و وارنگ به اطرافمان نگاه می­کنیم. بیشتر از آنکه گوش دهیم سخن می­گوییم. خود را در جای دیگران نمی­گذاریم و خود را محور جهان می­دانیم. توانایی گفتمان و تبادل نظر و نیل جمعی به سوی حقیقت نداریم. هم­افزایی در مجامع ما مفهومی عجیب و مهجور است.{هرچه رذایلم را لیست می­کنم تمامی نمی­یابد! شما خود هرآنچه در امثال من دیده­اید به این لیست بلند بالا بیفزایید}

   دانشگاه­ها در خلال سالهای 76 تا 84 در اوج سیاست­زدگی و تشنّج خویش بودند. این سالها، سالهای تعصّب و نزاع و بحث­های زرگری بود. آثار تنفّر از آن شرایط را در توصیه­هایی که دانشجویان متعلق به این دوره، راجع به پرهیز از سیاست، به ورودی­های 83 و 84 به بعد کرده­اند، به خوبی می­توان دید. سالهای قبل از 76 (و فکر می­کنم بعد از جنگ) دوران تسلّط دوستان کم­بینش و ظاهربین حزب­اللهیِ زمان(بسیجی­هایِ سابق) بر فضای دانشگاه بود. اینکه می­گویم بسیجی سابق به این علّت است که معتقدم آن سالها بسیج به وظیفه­ی خویش بر اساس بینش واقعی بسیجی که توسط حضرت امام خمینی و پس از ایشان آیت الله خامنه­ای تبیین شده بود، عمل نکردند. – به همان دلایلی که ذکر شد – امّا امروز من به بسیجی بودنم افتخار می­کنم. هرچند عینک­های بازمانده از آن سالها همچنان مرا سیاه و سفید می­بینند.

   امّا آن دوران، امروز پایان یافته است. چیزهایی می­بینم که نوید دورانی نو را به من می­دهند. نمونه­اش همین اتفاقی بود که ابتدای صحبت عرض کردم.

   اینبار بحث همان بحث­های سابق بود. همانطوری هم شروع شد. امّا اینبار اتّفاق عجیبی افتاد. بر خلاف بارهای پیش که این بحثها به مرور اوج می­گیرد و اوج می­گیرد و سرانجام به تکفیر و توهین طرفین از سمت هم منجر می­شود اینبار قضیه صورت دیگری به خود گرفت: آغاز کنننده خود به همه چیز پایان داد. با یک عذرخواهی!

   اتّفاق جنس نویی دارد. متعلّق به دوره­های قبل نیست. مختصّ جوان نسل سوم است. اینرا با یقین می­گویم. همه­ی آنچه درباره­ی جوان نسل سوم می­گویند(و می­گوییم) را لحظه­ای کنار بگذاریم و اینبار او را به گونه­ای دیگر ببینیم: حق­طلبیِ عاری از هر تعصبی، بر پایه­ی صدق، راستی، فطرت، مردانگی، وفا، مرام... اینها همان چیزهایی هستند که به ندرت در سالهای قبل کشورما پیدا می­شد. جوانان قبل از انقلاب (یعنی پدرانِ ما) در قید و بند هزاران مکتب و ایدئولوژی و ایسم بودند. از انقلاب تا چند سال پیش بحث­های زرگری­ای که افراد معلوم­الحالی آتش آن را روشن نگه می­داشتند، جوانان این مملکت را به جان هم می­انداخت (اینها عده­ای از نسل سومیها هستند. برادران و خواهران بزرگترِ ما که در جنگ کودکی بوده­اند و دوران هاشمی بالیده­اند و دوران خاتمی به بلوغ عقلی رسیده­اند. اینها عده­ای هستند که من نامی جز نسل سوخته برای آنها نمی­یابم)

   امّا من احساس نوینی دارم. دوران جدیدی آغاز گشته است. دوران عرضه­ی دوباره­ی افکار ناب. امروز جان­های تشنه­ی خسته از نزاع­های طاقت فرسا، تنها به دنبال حقیقتند و این مهمترین شاخصه­ی نسل سوم است. نسل سوم، علی رغم اوضاغ فعلیِ آن، نسل برتریست. چرا که آزاد از زنجیرهای سنگین تعصّب­های کور است.

   در این آخرین بند کلام، سخنی دارم با شماو خودم ای دوستان عزیز بسیجی­ام!

همیشه یادمان باشد که «آبادیِ میخانه زِ ویرانیِ ماست...»

یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 11:13 | لینک ثابت |

 

 

*اما آیا حلقه باید نابود شود؟

اسلام مارا به در اختیار گرفتن حلقه فرا می­خواند. شاید کمی عجیب به نظر برسد امّا اسلام نه تنها نابودی حلقه را راه چاره نمی­داند بلکه بدست آوردن آنرا وظیفه­ی مسلمانان می­داند. تولید ثروت، قدرت تسلیحاتی، تکنولوژی و حتّی حکومت همه در اسلام ابزارهایی هستند برای پیاده کردن نظام توحیدی و بدست آوردنشان واجب.

   در پیشینه­ی مسلمانان برخورد پاکان و پاک­نمایان با حلقه متفاوت است:

   عدّه­ای از آن می­هراسند و می­گریزند. دامانشان را به کناری می­کشند و می­گویند حلقه شیطانیست مارا چه به آن؟ اینگونه آسوده­تریم و در عزلت خویش مقرّبتر! این همان رهبانیّت یا زهد تحریف­شده­ی امویان است. این منطق عبدالله ابن عمرهاست که حسین(ع) را از قیام نهی می­کرد و به کناره­گیری از سیاست و عبادت در خانه امر می­کرد.

   عدّه­ای دیگر در لباس دین حلقه را می­جویند و بدست می­آورند امّا نفس بر عقلشان غلبه می­کند. شاید هم از همان ابتدا نفس بر عقلشان چیره بوده و خود بی­خبر بوده­اند. از ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه گرفته تا تکنوکرات­های مسلمان عصر ما همه حلقه را مراد خویش می­دانستند و می­دانند.

   امّا باز هم نظر سوم نظر اسلام است! عدّه­ای برای خود حلقه ارزشی قائل نیستند و آنرا چون آب دماغ بز به کناری می­افکنند. نه اینکه آنرا نخواهند، نه، چرا که اسلام برای تحقّق آرمان­های بزرگش به حلقه نیاز دارد امّا اینها فقط حلقه را می­خواهند برای اجرای حکم خدا نه برای خود. منطق، منطق محمد(ص) و علی(ع). این منطقِ ائمه­ی معصومین است و شیعه مفتخر است که دنباله­روی چنین منطق عمیقی باشد. شیعه­ی خودساخته لحظه­ای نفس را وانمی­نهد که دچار وسوسه­ی حلقه شود و طغیان کند بلکه با قدرت آن احکام الهی را اجرا خواهد کرد.

   شیعه حلقه را بدست خواهد آورد و آنرا به دستان کسی خواهد سپرد که صاحب آن است. قدرت واقعی حلقه آنروزی آشکار خواهد شد که در دستان آن خورشید پشت ابر، تنها حجّت باقی­مانده­ی خدا بر زمین قرار گیرد. آنروزی که زمینیان از هرچه حلقه و حلقه­پرستی و نزاع­های ایشان متنفر شدند و به دنبال فطرت خویش گشتند، آنروز که آدمیان دانشستند که همه­ی دنیا با این همه زرق و برقش تنها برای آنست که آزموده شوند، آنروز که ارباب سیاهی، آن زنگیِ مستِ حلقه به دست دنیا را پر از ظلم و جور کرد و فریاد استغاثه­ی مظلومین آسمان­ها را به لرزه درآورد، آنروز او خواهد آمد و حلقه را بدست می­آورد و به دست می­کند و همه را به خدا، خالق یکتا، مراد آسمانها و زمین، آدمیان و جنّیان، فرا خواهد خواند... آنروز حلقه هم شادمان خواهد بود، مردم هم شادمان خواهند بود و خدا نیز، از بازگشت بندگانش، شادمان خواهد بود...

الّلهم عجّل لولیّک الفرج و العافیۀ و النّصر

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 20:5 | لینک ثابت |

< SPAN>

قسمت دوم:

*امّا اگر حلقه ابزار است، ابزار چه کاریست؟

اشاره: در سپتامبر 2000 میلادی، بزرگترین گردهمایی رهبران جهان در تاریخ با عنوان «نشست هزاره» برگزار شد. برآیند نشست، تصویب بیانیه هزاره بود که ملّتهای شرکت کننده را متعهّد می­ساخت در پرتو همکاری­های جهانی برای تحقّق آرمان­های توسعه­ی هزاره سوم به پاخیزند. این آرمانها عبارتند از: 1) ریشه­کن کردن فقرمطلق و گرسنگی 2)دستیابی به آموزش ابتدایی همگانی در جهان 3)ترویج برابری جنسیتی و توانمندسازی زنان 4)کاهش میزان مرگ­ومیر کودکان 5) بهبود تندرستی مادران 6) مبارزه با ایدز، مالاریا و دیگر بیماریها 7) تضمین پایداری زیست محیطی 8) ایجاد مشارکت جهانی برای توسعه

 

 غایت آمال انسان غربی و بزرگترین آرمان­های بشردوستان امروز جهان این 8 آرمان است. امّا کمی تفکّر در مورد اینها آدمی را گرفتار حسّ عجیبی می­کند. بشر به گونه­ای غایات خویش را رسیم کرده­است که گویی تا ابد در این دنیا خواهد ماند. عدم ایمان به معاد و جهان بازپسین در این آرمانها به چشم می­خورد. تمامی این آرمانها به نحوه­ی زندگی مادّی او می­پردازند. همه­ی آنها حاکی از اینست که انسان هزاره­ی سوم به دنبال آرامش است، امّا می­پندارد که این آرامش از ریشه­کن شدن بیماری­ها و پایداری محیط زیست و آموزش همگانی ابتدایی و ... حاصل می­شود. امّا دریغ که راز آشفتگی انسان امروزین اینها نیست. آیا شما هم دنیایی را که متفکّران غربی ترسیم می­کنند، دنیایی که آن 8 آرمان در آن محقّق شده باشد، جهان ایده­آل و غایت آمال بشری می­دانید؟

 دنیای غرب و در رأس آن امریکا ادّعا می­کند که حلقه را می­خواهد تا آرمان­های 8گانه را محقّق کند. به عبارت دیگر فرهنگ امریکایی و غربی خودِ رسیدن به حلقه را هدف قرار داده ولی وقتی عاقلی از ایشان می­پرسد که حلقه را برای چه می­خواهید به آن 8 تا اشاره می­کنند. سازمان ملل، یونسکو، صلیب سرخ و ... نهادهایی هستند که عاقلانه­تر و دلسوزانه­تر به آینده­ی بشر می­نگرند امّا پاسخ­های ایشان هم ریشه در همان فلسفه­ای دارد که سلطه و هژمونی امریکایی ریشه در آن دارد و مکمّل یکدیگرند.

 این آرمانها را مقایسه کنید با 2 آرمان جهانی اسلام مقایسه کنید: 1) یکتاپرستی همه­ی مردم عالم 2) عدالت.

اینجاست که بی­معنایی خدا منهای جهان آشکار می­شود. حلقه ابزاریست برای تقرّب به خدا از دو طریق یکتاپرستی و دادگستری. آری خداوند حلقه را آفرید تا انسان­ها سیاهی­ها و موانع پیش رویشان را از میان بردارند و خدای بزرگ خویش را بهتر بشناسند. خدا حلقه را آفرید تا انسانها در صلح، عدالت، رفاه و وفور نعمت؛ بدون چیزی که مانع راهشان شود مسیر تقرّب به سوی او را بجویند و در صراط مستقیم گام بردارند. خدا حلقه را آفرید تا دیگر تبعیضی در دنیا نباشد، فقری نباشد، ظلمی نباشد، کفری نباشد، جهلی نباشد تا خدا را بهتر و واضح­تر و روشن­تر ببینیم. خدا انسان را آفرید و او را جانشین خویش در زمین کرد و حلقه را به او بخشید تا وظیفه­ی خلیفۀ­اللهی­اش را بهتر انجام دهد؛ تا انسان به مقامی برسد که ندا دهند: «یا ایّتها النّفس المطمئنّه إرجعی إلی ربّک راضیۀ مرضیۀ فادخلی فی عبادی فادخلی جنّتی»

منتظر قسمت سوم باشید:

*اما آیا حلقه باید نابود شود؟

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 13:29 | لینک ثابت |

 

مقاله­ای که قول داده بودم:

قسمت اوّل

 

همه­ی شما فیلم­های سه­گانه­ی ارباب حلقه­ها را دیده­اید. حلقه­ای مظهر قدرت است. هرکه آنرا بدست آورد بر عالم حکومت خواهد کرد. همه­ی کسانی که سودای قدرت در سر می­پرورانند، انسان­ها، اربابان سیاهی و متظاهران به سپیدی به دنبال حلقه هستند. قرت حلقه همه را اغوا می­کند. انسان­های عادی را یارای مقابله در برابر وسوسه­ی به دست کردن حلقه نیست. در این میان عقلای جهان راه چاره را در نابود کردن حلقه می­دانند، در کوه آتشفشان...

 داستان، زیبا و سرگرم­کننده است. زیبایی­های بصری فوق­العاده­ی فیلم مثل سایر فیلم­های دیگر هالیوودی قابلیت دنبال کردن سناریو و عمیق شدن در مفاهیم را از بیننده­ی غیر حرفه­ای – مثل خود من - می­گیرد. امّا فیلم­نامه از فیلم­نامه­های پوچ و بی­مفهوم رایج هالیوودی نیست بلکه از داستانی عمیق و پرمفهوم اخذ شده است.

 

*حلقه نماد چیست؟

حلقه در دست هرکسی باشد توانِ حکومت بر جهان دارد. حلقه مظهر قدرت است. در جهان امروز ما مظاهر قدرت کدامند؟

 در جهان امروز ما علم، سرمایه، تکنولوژی، هژمونی، نظم، توان مدیریتی، نیروی انسانی متخصص، اقتصاد نیرومند، سود ناخالص داخلی، انرژی(هسته­ای، فسیلی و ...)، اسلحه و ... مظاهر اصلی قدرت محسوب می­شوند.

 آری. همه­ی آنچه که پیرامون ماست و خواه­ناخواه همه­ی ما به دنبالش می­گردیم «حلقه» است. امروز مردمان روی زمین به دنبال حلقه می­گردد. کشتارها، خشونت­ها، بی­عدالتی­ها و ... اینها از کجا سرچشمه می­گیرد؟

 حلقه فی نفسه بد نیست. حلقه ابزار است. قدرت ابزاریست در دست عقل آدمی. امّا هدف نیست. این نکته بسیار مهم است. حلقه ابزار است؛ هدف نیست. دقیقاً همین نکته، نقطه­ی ویرانی تمدّن عظیم کنونیست که به طبل میان­تهی می­ماند. سکّان هدایت جهان به دست نفس انسان­هاست نه به دست عقل ایشان، چرا که تنها نفس است که با گرفتن حلقه ارضا می­شود و آرامش می­یابد امّا عقل نه. حلقه مرکب عقل است تا عقلانیت را در اجتماع حاکم کند ولی امان از روزی که بشر خود را به واسطه­ی مشتی ابزارآلات رفاهی برتر از مردمان پیشینش بینگارد و پستی و سقوط روحش را کتمان کند.

 

منتظر قسمت دوم باشید:

*امّا اگر حلقه ابزار است، ابزار چه کاریست؟

 
نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 12:54 | لینک ثابت |
 

 

مدّتهاست که به مفاهیم کج و معوج دنیای جدیدمان می­اندیشم. در کنار آن به واسطه­ی ایمان و اعتقاد نصفه­نیمه­ای که در دل دارم، سعی می­کردم که ارتباطی در چارچوب جهان­بینی توحیدی بین محیط اطرافم و خدا برقرار کنم. جهان­بینی و منطق اصیل توحیدی به ما می­گوید که خدا تنها یک کلمه نیست، که آنرا به راحتی کم و زیاد کنیم و اتفاقی نیفتد. خدا تنها بسمه تعالی های بالای کاغذهای اداری نیست که زمان پهلوی هم بود و زمان جمهوری اسلامی هم. خدا فقط اشهد ان لااله­الاالله نیست که معاویه و یزید هم روزی 5 بار می­گفتند و علی و حسین هم. خدا یک منطق است، یک نظام است، یک مکتب است و تجلّی آن اسلام. دنیای بسیاری از ماها که خود را مذهبی می­دانیم، همین نظام بدون خدای سکولار غربیست در کنار مترسکی از خدا؛ خدایی که فقط حضور دارد و بروز ندارد. آن بالا در عرش خودش نشسته و به هنرنمایی ما می­نگرد! دنیای امروز ما، جهان اکثریت مردم روی زمین، جهان منهای خداست.

 جهان غرب بدون در نظر گرفتن خدا تمدن خویش را بنیان نهاده­است و امروز از تمام محصولات ایشان بوی انسان­محوری و خودخداپنداری به مشام می­رسد. آنچه که امروز پیرامون ما وجود دارد از تکنولوژی و اقتصاد و رسانه گرفته تا دموکراسی و حقوق بشر و نهادهای مدنی همه خواهی­نخواهی ساخته و پرداخته­ی همان تمدّن است. در این میان تکلیف چیست؟ با این ابزارها و اندیشه­ها چه باید کرد؟ آیا باید چون عدّه­ای همه را به کناری نهاد یا چون عدّه­ای دیگر بنده­ی حلقه به گوش اربابان غربی شد؟

 برای پاسخ ابتدا مجموعه محصولات غرب را به 2 دسته تقسیم می­کنم: نرم­افزارها و سخت­افزارها. نرم­افزارها مواردی از جنس اندیشه­های زیربنایی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، آرمان­ها و مبانی فلسفی و علوم انسانی می­باشند. سخت­افزارها مواردی چون تکنولوژی، اصول و قوانین سیاست و اقتصاد و علوم تجربی می­باشد. نظر نگارنده از پیش از این بر این بود که در حوزه­ی نرم­افزاری تقلید و سازش به هیچ­وجه قابل قبول نیست و تمام آن باید بر اساس مبانی اسلام ناب شیعی و قرآن و عترت استخراج شود. امّا آنچه مدتی طولانی ذهن مرا آشفته کرده بود نحوه­ی برخورد ما با موارد سخت­افزاری بود. چراکه هر سخت­افزاری در غایت و کاربرد روحی از نرم­افزار دارد و این همان مطلبیست که بعضی از علمای دین را در فرهنگستان علوم در قم جمع کرده­است.

 پاسخ فعلی­ام را که تا امروز به آن رسیده­ام به صورت مقاله­ای در آورده­ام که انشاالله به زودی در همین سایت مورد قضاوت دوستان فاضل قرار خواهم داد.

یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 0:56 | لینک ثابت |

امام رضا (ع) می فرماید:

عقل شخص مسلمان کامل نیست مگر به ۱۰ خصلت:

۱) از او امید خیر باشد

۲) از بدیش در امان باشند

۳) خیر اندک دیگری را بسیار شمارد

۴) خیر بسیار خود را اندک شمارد

۵) هرچه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود

۶) در عمرش از طلب دانش خسته نشود

۷) فقر در راه خدایش از توانگری محبوبتر باشد

۸) خواری در راه خدایش از عزت با دشمنانش محبوبتر باشد

۹) گمنامی را از پرنامی خواهانتر باشد

۱۰) احدی راننگرد جز اینکه بگوید: «او از من بهتر و پرهیزکارتر است»

آرزوی توفیق عمل به این ۱۰ خصلت و رسیدن به کمال عقل را برای تمام دوستان از خدای بزرگ مسئلت می کنیم.

 

نوشته شده توسط محمد حسين بادامچي در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 21:6 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group