تبليغاتX
نظر سوم

از روز شنبه بعدظهر که دکتر فخرایی - دبیر همایش سوم نخبگان جوان - به من گفت صحبت‏هایم را برای دیدار رهبری آماده کنم، شروع کردم به فکر و مشورت. تصمیم داشتم صحبت را به دو بخش تقسیم کنم. چرا که از یک طرف به نظر می‏آمد بالاخره یک‏جا باید به حرف آمده و با زبان بی‏زبانی می‏گفتم که نباید فکر کرد اکثر یا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلکه بسیاری از آن‏ها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولایت فقیه بدهند. از طرف دیگر هم به نظرم می‏رسید که باید حرف‏هایی را که دیگران نمی‏زنند می‏زدم. به قول دوستی حرف‏های طیف ما از دانشجوها که انگار در بسیاری از این دیدارها جایی ندارد!
 تنظیم یک سخنرانی، آن‏هم در محضر رهبر انقلاب از آن‏چه گمان می‏رفت سخت‏تر بود. بالاخره مجبور شدم سه‏شنبه را در خانه نشسته و روی متن کار کنم. تقریبا 70 درصدش را نوشته و ویرایش نهایی کرده بودم که خبر دادند بنا به مصالحی _ این مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصی بودن امکان بازگویی نیست. _ ترجیح داده شد که شما صحبت نکنید. البته احساسم، بیشتر این بود که مصلحتی در کار نیست و دوستان بیشتر به دنبال بهانه‏ای برای پیچاندن هستند. خب به طور طبیعی افراد زیادی دوست دارند در محضر ایشان صحبت کرده و مسئولین بنیاد مجبور به انتخاب هستند.
از جهتی ناراحت شده و از جهت دیگری هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فکر می‏کردم خیلی خوب بود اگر آن حرف‏ها زده می‏شد. مخصوصا که هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را یادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست این بار سنگین راحت شده بودم. البته باید اعتراف کرد دوست داشتم که می‏شد از نزدیک به محضر ایشان عرض ارادت کرده. اما سلب توفیق شد...
به هر حال صبح زود چهارشنبه آمدیم به سالن اجلاس سران تا از آن‏جا به سمت بیت حرکت کنیم. پس از صبحانه که الحق و الانصاف نسبت به سال قبل ساده‏تر شده بود و پیدا کردن دوستان سوار اتوبوس شده و حرکت کردیم.
وقتی به بیت رسیدیم، تقریبا تا ورود اکثر افراد بیرون ایستادم. بنابراین طبیعی بود که جای خیلی خوبی گیر نیاید؛ اما پس از ورود به جمع تشکیل شده توسط دوستان رفتم که هرچند به خاطر تراکم بچه‏ها جا کم بود، ولی در قسمت مناسبی از حسینیه بود.
پس از گذشت چند دقیقه رهبری وارد شدند و با شعارهای دانشجویان مورد استقبال قرار گرفتند. بچه‏ها می‏گفتند « صل علی محمد، نائب مهدی آمد »، « ما همه سرباز توئیم خامنه‏ای، گوش به فرمان توئیم خامنه‏ای »و « خونی که در رگ ماست، هدیه‏ای به رهبر ماست »
قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئیس بنیاد، نخبگان یک به یک می‏آمدند تا چند دقیقه‏ای صحبت‏هایشان را بگویند. انصافا سطح صحبت‏ها نسبت به سال قبل رشد زیادی کرده بود. اکثرا حرف‏های حسابی و به دردبخور زده می‏شد و این را با دقت در سیمای رهبری هم می‏شد فهمید که به نظر راضی‏تر از همیشه‏اند. هرچند که این دقت لازم نبود و چند دقیقه بعد خودشان به این نکته اشاره کردند.
چند نفری که سخن گفتند مجری خطاب به رهبر انقلاب گفت که اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفیض کنند. ایشان پرسیدند که «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» که مجری پاسخ می‏دهد «اگر شما اجازه بدهید، همه‌ی جمع هزار نفره‌ای كه این‌جا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» یکی از بچه‏ها انگار خودش را برای صحبت آماده کرده، بلند می‏شود تا بگوید که می‏خواهد صحبت کند. او را می‏شناختم. محمود وحیدنیا از بچه‏های 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسی در فکر و مباحث سیاسی داشتیم، اما او را فردی مودب و منطقی یافته و می‏دانستم که به هیچ گروهی در دانشگاه وابسته نیست. نگران بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ انگار دیگران هم چنین بودند، چون کسی پیراهن او را از آستین گرفته و مشغول کشیدن بود تا شاید موفق به نشاندن او شود. در این کشاکش بالاخره محمود شکست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور دیگری نوشته شده بود، چرا که رهبری این صحنه را دیده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندن‌شان! شما بفرمائید...»
چون صدای محمود نمی‏آمد پشت تریبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرف‏هایش نگرانی ما بیشتر شد. گویا آمده بود که انتقادهای تند و تیزی بکند. از صداوسیما شروع کرد و گفت که غیرمنصفانه، یک‏طرفه و خلاف واقع برنامه پخش می‏کند. انتقاد دومش این بود که چرا در فضای عمومی و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدی نسبت به رهبری دیده نمی‏شود؟ می‏گفت که اگر این نقدها صورت نگیرد موجب به وجود آمدن نفاق و کینه می‏شود.
چند دقیقه‏ای می‏شد که سخن می‏گفت. بنابراین با کاغذی وقت را به او تذکر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبری خواست صحبتش را ادامه دهد که پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»
مدام به خودم و بچه‏ها می‏گفتم که این اتفاق، بسیار برای نظام مفید است، از مظلومیت آن خواهد کاست و حق را بیش از پیش نزد حق‏طلبان روشن خواهد کرد. ته دلم روشن بود. دوستان می‏گفتند به خاطر ماجرای صحبت نکردن من، باید بلند شده و اجازه صحبت می‏خواستم. گفتم رهبری اجازه نمی‏دهد؛ اما می‏گفتند همین بلند شدن و گفتن حرفی، اثر خودش را می‏گذارد. چرا که حداقل می‏گویی قرار بوده صحبت کنی و به تو هم اجازه ندادند. قبول کرده و شروع کردم به شکل‏دهی چند جمله‏ای که باید می‏گفتم.
در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره کرد و پرسید که آیا نمی‏شد اقناعی‏تر با مردم برخورد کرد؟ بعد از آن، از فرصتی که رهبری برای گفتن سخنانش به او داده بود تشکر کرد و گفت من، بسیار نسبت به آینده جامعه‏مان امیدوارم. از شنیدن این جمله آخر بیش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلی‏ام نسبت به محمود ایمان آوردم. این‏جور مواقع انسان حکمت آن جمله را می‏فهمد که شخصیت هر کس پشت زبانش پنهان است.
وقتی صحبت وحیدنیا تمام شد بلند شدم که سخن بگویم. مردی آستین مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم کند؛ اما طبیعتا زورش نرسید و مرا به حال خودم رها کرد.پیش از آن‏که بتوانم چیزی بگویم یکی لب به سخن گشود و درخواست کرد برای ابراز ارادت و گرفتن چفیه خدمت ایشان برسد. به گمانم این کار را کرده بود تا بگوید که نخبگان به شما ارادتی ویژه دارند. رهبری پاسخ دادند که من به شما چفیه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ایشان شرو ع کرده و گفتم که همین حرف‌های ایشان نشان می‌دهد فضای نقد وجود دارد. گفتم که ما هم احساس می‏کردیم نقد به جاهای دیگری بیشتر وارد است و می‌خواستیم حرف بزنیم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...
همان‏طور که فکر می‏کردم رهبری صلاح نداستند صحبت کنم و فرمودند «این را به حساب كم بودن وقت‌ها بگذارید و تحمل بفرمائید. ان‌شاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همه‌ی‌ ما كه درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان كنیم.»
می‏دانستم که آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبری بود. ایشان سخنانش را شروع کرد و در میان بحث‏هایی متناسب با جلسه، به سوالات محمود نیز اشارات کرده و پاسخ می‏دادند.
رهبری از صدا و سیما گفتند كه ایشان هم به بخشی از عملكرد این دستگاه انتقاد دارند. اما مثل همیشه انصاف را یكی از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بى‌انصافىِ یك دستگاه یا یك كس، خود ما باید دچار بى‌انصافى نشویم؛ به این توجه كنیم.» این نوع نگاه رهبری به مساله نقد خیلی جالب و حقیقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.
رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خیال نكنید آن حرف‌هائى كه صدا و سیما می‌زند، این، همه‌ى حرف‌هاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یك سینه حرف موج زند در دهان ما". این‌جور نیست كه هر چه كه انسان احساس می‌كند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرف‌هاى زیادى هست. شما جوان‌ها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، به‌تدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»
 «آیا صدا و سیما وضعیت واقعى كشور را نشان می‌دهد؟ نه، ناقص نشان می‌دهد. خیلى پیشرفت‌هاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمی‌دهد. دلیلش هم این است كه شما مجموعه‌ى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق كشور و پیشرفت‌هاى كشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما می‌توانست همان‌جور كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربه‌ى فراوان و با استفاده‌هاى هنرى دروغ‌هاى خودش را راست جلوه می‌دهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامى‌اش، به‌مراتب بیشتر از حالا بود.»
بعد شروع کردند به توضیح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبری و گفتند که «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه این‌جا هستند، گاهى كه ببینم حالا بعضى‌ها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرف‌ها را كه خیال می‌كنند من خوشم نمى‌آید، نمی‌زنند؛ از نگفتنش ناراحت می‌شوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمی‌شوم. اى كاش مجال بود تا گفته می‌شد، تا آن‌وقت انسان می‌توانست آن برگ‌هاى بر روى هم گذاشته‌ى كتاب حرف را، باز كند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این كارها خواهد شد.»
اواخر سخنرانی انتظار كسانی كه هنوز نظر رهبرشان را در واکنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» نفهمیده بودند به سر آمد و ایشان گفتند:
«ما كه نگفتیم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال می‌كنم؛ از انتقاد استقبال می‌كنم. البته انتقاد هم می‌كنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نیست؛ بنده هم می‌گیرم، دریافت می‌كنم و انتقادها را می‌فهمم.»
رهبری جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب این‏است که یادشان نرفت چفیه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بیاید و چفیه را بگیرد.
وقتی به آن‏چه گذشته بود می‏اندیشیم به یاد اوامر حضرت امیر به مالک افتاده که می‏فرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آن‏ها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمى‏شود و روى سعادت نمى‏بيند.»
بعضی‏ها خودشان را گول زده و مدام می‏گویند چرا ولی فقیه را با معصوم مقایسه می‏کنید. با آن‏ها که چنین آشکارمغالطه می‏گنند چه باید کرد؟ وقتی از صدر اسلام مثال می‏زنیم دنبال برداشت دینی و یافتن پاسخی متناسب با مکتب اسلامی هستیم، نه مشابهت‏سازی‏های تاریخی. اگر منظورشان این‏است که وجود جریان حق و باطل را منکر شویم، نمی‏توان چنین بود. چرا که این، سنت الهی است برای تمام تاریخ. باید به جای این مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهیم. البته حق بودن یک جبهه به معنای نبود خطا نیست، که ما در این عالم تنها 14 معصوم داریم. ما چنین نکرده. بلکه می‏گوییم ولی فقیه نصب عام از سوی معصوم است. مثل مالک؛ ولی با این تفاوت که او نصب خاص حضرت امیر(ع) بود و باید بگویم از عمق وجود خوشحالم که ولی متقی‏مان به فرمان مولای متقیان عمل می‏کند و ما، مالکی برای ایران اسلامی داریم.
پس از جلسه تنها یک نگرانی داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پیامک دادم که بهم زنگ بزند. یک ساعت بعد که تماس گرفت حالش را پرسیده و راجع به این‏که آیا کسی مزاحمش شده بود سوال کردم. الحمدلله کسی مزاحم نشده بود. گفتم اگر کسی گیر داد بهم زنگ بزن تا یک کاری بکنیم. و امروز بعد 48 ساعت با یکی از  بچه‏ها که با او صحبت کرده بود حرف می‏زدم؛ و شنیدم کسی بهش کاری نداشته است.
 وقتی چنین اتفاقاتی را از نزدیک دیده و با وضعیت‏های مشابه در ایران و کشورهای دیگر در تاریخ معاصر یا صدر اسلام مقایسه می‏کنم بسیار نسبت به آینده این حکومت و جامعه امیدوار می‏شوم. با هزار جور مشکل و نقص می‏توان ساخت، وقتی چنین شباهت‏هایی را با آرمان‏شهری مثل جامعه علوی و نبوی می‏بینیم. این نشانه‏ها است که انسان را امیدوار می‏کند و مملو از توکل و اراده تا انشاالله "با او بسپاریم پرچم به موعود."
ولی فقیه ما وظیفه خود را نسبت به امت خویش شناخته و عمل می‏کند؛ اما آیا ما نیز وظایف خودمان را نسبت به او انجام می‏دهیم؟ یقینا پاسخ منفی است؛ وقتی می‏شنویم مطالبات همین رهبر از خودمان و گلایه‏اش بابت عمل نکردن به آن‏ها را:
«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاه‌ها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفته‌ى ذهنى با لفاظى‌ها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمي كند.»

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 10:38 | لینک ثابت |
http://alef.ir/1388/content/view/56183/

از روز شنبه بعدظهر که دکتر فخرایی - دبیر همایش سوم نخبگان جوان - به من گفت صحبت‏هایم را برای دیدار رهبری آماده کنم، شروع کردم به فکر و مشورت. تصمیم داشتم صحبت را به دو بخش تقسیم کنم. چرا که از یک طرف به نظر می‏آمد بالاخره یک‏جا باید به حرف آمده و با زبان بی‏زبانی می‏گفتم که نباید فکر کرد اکثر یا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلکه بسیاری از آن‏ها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولایت فقیه بدهند. از طرف دیگر هم به نظرم می‏رسید که باید حرف‏هایی را که دیگران نمی‏زنند می‏زدم. به قول دوستی حرف‏های طیف ما از دانشجوها که انگار در بسیاری از این دیدارها جایی ندارد!
 تنظیم یک سخنرانی، آن‏هم در محضر رهبر انقلاب از آن‏چه گمان می‏رفت سخت‏تر بود. بالاخره مجبور شدم سه‏شنبه را در خانه نشسته و روی متن کار کنم. تقریبا 70 درصدش را نوشته و ویرایش نهایی کرده بودم که خبر دادند بنا به مصالحی _ این مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصی بودن امکان بازگویی نیست. _ ترجیح داده شد که شما صحبت نکنید. البته احساسم، بیشتر این بود که مصلحتی در کار نیست و دوستان بیشتر به دنبال بهانه‏ای برای پیچاندن هستند. خب به طور طبیعی افراد زیادی دوست دارند در محضر ایشان صحبت کرده و مسئولین بنیاد مجبور به انتخاب هستند.
از جهتی ناراحت شده و از جهت دیگری هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فکر می‏کردم خیلی خوب بود اگر آن حرف‏ها زده می‏شد. مخصوصا که هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را یادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست این بار سنگین راحت شده بودم. البته باید اعتراف کرد دوست داشتم که می‏شد از نزدیک به محضر ایشان عرض ارادت کرده. اما سلب توفیق شد...
به هر حال صبح زود چهارشنبه آمدیم به سالن اجلاس سران تا از آن‏جا به سمت بیت حرکت کنیم. پس از صبحانه که الحق و الانصاف نسبت به سال قبل ساده‏تر شده بود و پیدا کردن دوستان سوار اتوبوس شده و حرکت کردیم.
وقتی به بیت رسیدیم، تقریبا تا ورود اکثر افراد بیرون ایستادم. بنابراین طبیعی بود که جای خیلی خوبی گیر نیاید؛ اما پس از ورود به جمع تشکیل شده توسط دوستان رفتم که هرچند به خاطر تراکم بچه‏ها جا کم بود، ولی در قسمت مناسبی از حسینیه بود.
پس از گذشت چند دقیقه رهبری وارد شدند و با شعارهای دانشجویان مورد استقبال قرار گرفتند. بچه‏ها می‏گفتند « صل علی محمد، نائب مهدی آمد »، « ما همه سرباز توئیم خامنه‏ای، گوش به فرمان توئیم خامنه‏ای »و « خونی که در رگ ماست، هدیه‏ای به رهبر ماست »
قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئیس بنیاد، نخبگان یک به یک می‏آمدند تا چند دقیقه‏ای صحبت‏هایشان را بگویند. انصافا سطح صحبت‏ها نسبت به سال قبل رشد زیادی کرده بود. اکثرا حرف‏های حسابی و به دردبخور زده می‏شد و این را با دقت در سیمای رهبری هم می‏شد فهمید که به نظر راضی‏تر از همیشه‏اند. هرچند که این دقت لازم نبود و چند دقیقه بعد خودشان به این نکته اشاره کردند.
چند نفری که سخن گفتند مجری خطاب به رهبر انقلاب گفت که اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفیض کنند. ایشان پرسیدند که «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» که مجری پاسخ می‏دهد «اگر شما اجازه بدهید، همه‌ی جمع هزار نفره‌ای كه این‌جا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» یکی از بچه‏ها انگار خودش را برای صحبت آماده کرده، بلند می‏شود تا بگوید که می‏خواهد صحبت کند. او را می‏شناختم. محمود وحیدنیا از بچه‏های 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسی در فکر و مباحث سیاسی داشتیم، اما او را فردی مودب و منطقی یافته و می‏دانستم که به هیچ گروهی در دانشگاه وابسته نیست. نگران بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ انگار دیگران هم چنین بودند، چون کسی پیراهن او را از آستین گرفته و مشغول کشیدن بود تا شاید موفق به نشاندن او شود. در این کشاکش بالاخره محمود شکست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور دیگری نوشته شده بود، چرا که رهبری این صحنه را دیده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندن‌شان! شما بفرمائید...»
چون صدای محمود نمی‏آمد پشت تریبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرف‏هایش نگرانی ما بیشتر شد. گویا آمده بود که انتقادهای تند و تیزی بکند. از صداوسیما شروع کرد و گفت که غیرمنصفانه، یک‏طرفه و خلاف واقع برنامه پخش می‏کند. انتقاد دومش این بود که چرا در فضای عمومی و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدی نسبت به رهبری دیده نمی‏شود؟ می‏گفت که اگر این نقدها صورت نگیرد موجب به وجود آمدن نفاق و کینه می‏شود.
چند دقیقه‏ای می‏شد که سخن می‏گفت. بنابراین با کاغذی وقت را به او تذکر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبری خواست صحبتش را ادامه دهد که پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»
مدام به خودم و بچه‏ها می‏گفتم که این اتفاق، بسیار برای نظام مفید است، از مظلومیت آن خواهد کاست و حق را بیش از پیش نزد حق‏طلبان روشن خواهد کرد. ته دلم روشن بود. دوستان می‏گفتند به خاطر ماجرای صحبت نکردن من، باید بلند شده و اجازه صحبت می‏خواستم. گفتم رهبری اجازه نمی‏دهد؛ اما می‏گفتند همین بلند شدن و گفتن حرفی، اثر خودش را می‏گذارد. چرا که حداقل می‏گویی قرار بوده صحبت کنی و به تو هم اجازه ندادند. قبول کرده و شروع کردم به شکل‏دهی چند جمله‏ای که باید می‏گفتم.
در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره کرد و پرسید که آیا نمی‏شد اقناعی‏تر با مردم برخورد کرد؟ بعد از آن، از فرصتی که رهبری برای گفتن سخنانش به او داده بود تشکر کرد و گفت من، بسیار نسبت به آینده جامعه‏مان امیدوارم. از شنیدن این جمله آخر بیش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلی‏ام نسبت به محمود ایمان آوردم. این‏جور مواقع انسان حکمت آن جمله را می‏فهمد که شخصیت هر کس پشت زبانش پنهان است.
وقتی صحبت وحیدنیا تمام شد بلند شدم که سخن بگویم. مردی آستین مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم کند؛ اما طبیعتا زورش نرسید و مرا به حال خودم رها کرد.پیش از آن‏که بتوانم چیزی بگویم یکی لب به سخن گشود و درخواست کرد برای ابراز ارادت و گرفتن چفیه خدمت ایشان برسد. به گمانم این کار را کرده بود تا بگوید که نخبگان به شما ارادتی ویژه دارند. رهبری پاسخ دادند که من به شما چفیه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ایشان شرو ع کرده و گفتم که همین حرف‌های ایشان نشان می‌دهد فضای نقد وجود دارد. گفتم که ما هم احساس می‏کردیم نقد به جاهای دیگری بیشتر وارد است و می‌خواستیم حرف بزنیم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...
همان‏طور که فکر می‏کردم رهبری صلاح نداستند صحبت کنم و فرمودند «این را به حساب كم بودن وقت‌ها بگذارید و تحمل بفرمائید. ان‌شاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همه‌ی‌ ما كه درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان كنیم.»
می‏دانستم که آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبری بود. ایشان سخنانش را شروع کرد و در میان بحث‏هایی متناسب با جلسه، به سوالات محمود نیز اشارات کرده و پاسخ می‏دادند.
رهبری از صدا و سیما گفتند كه ایشان هم به بخشی از عملكرد این دستگاه انتقاد دارند. اما مثل همیشه انصاف را یكی از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بى‌انصافىِ یك دستگاه یا یك كس، خود ما باید دچار بى‌انصافى نشویم؛ به این توجه كنیم.» این نوع نگاه رهبری به مساله نقد خیلی جالب و حقیقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.
رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خیال نكنید آن حرف‌هائى كه صدا و سیما می‌زند، این، همه‌ى حرف‌هاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یك سینه حرف موج زند در دهان ما". این‌جور نیست كه هر چه كه انسان احساس می‌كند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرف‌هاى زیادى هست. شما جوان‌ها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، به‌تدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»
 «آیا صدا و سیما وضعیت واقعى كشور را نشان می‌دهد؟ نه، ناقص نشان می‌دهد. خیلى پیشرفت‌هاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمی‌دهد. دلیلش هم این است كه شما مجموعه‌ى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق كشور و پیشرفت‌هاى كشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما می‌توانست همان‌جور كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربه‌ى فراوان و با استفاده‌هاى هنرى دروغ‌هاى خودش را راست جلوه می‌دهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامى‌اش، به‌مراتب بیشتر از حالا بود.»
بعد شروع کردند به توضیح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبری و گفتند که «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه این‌جا هستند، گاهى كه ببینم حالا بعضى‌ها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرف‌ها را كه خیال می‌كنند من خوشم نمى‌آید، نمی‌زنند؛ از نگفتنش ناراحت می‌شوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمی‌شوم. اى كاش مجال بود تا گفته می‌شد، تا آن‌وقت انسان می‌توانست آن برگ‌هاى بر روى هم گذاشته‌ى كتاب حرف را، باز كند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این كارها خواهد شد.»
اواخر سخنرانی انتظار كسانی كه هنوز نظر رهبرشان را در واکنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» نفهمیده بودند به سر آمد و ایشان گفتند:
«ما كه نگفتیم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال می‌كنم؛ از انتقاد استقبال می‌كنم. البته انتقاد هم می‌كنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نیست؛ بنده هم می‌گیرم، دریافت می‌كنم و انتقادها را می‌فهمم.»
رهبری جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب این‏است که یادشان نرفت چفیه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بیاید و چفیه را بگیرد.
وقتی به آن‏چه گذشته بود می‏اندیشیم به یاد اوامر حضرت امیر به مالک افتاده که می‏فرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آن‏ها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمى‏شود و روى سعادت نمى‏بيند.»
بعضی‏ها خودشان را گول زده و مدام می‏گویند چرا ولی فقیه را با معصوم مقایسه می‏کنید. با آن‏ها که چنین آشکارمغالطه می‏گنند چه باید کرد؟ وقتی از صدر اسلام مثال می‏زنیم دنبال برداشت دینی و یافتن پاسخی متناسب با مکتب اسلامی هستیم، نه مشابهت‏سازی‏های تاریخی. اگر منظورشان این‏است که وجود جریان حق و باطل را منکر شویم، نمی‏توان چنین بود. چرا که این، سنت الهی است برای تمام تاریخ. باید به جای این مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهیم. البته حق بودن یک جبهه به معنای نبود خطا نیست، که ما در این عالم تنها 14 معصوم داریم. ما چنین نکرده. بلکه می‏گوییم ولی فقیه نصب عام از سوی معصوم است. مثل مالک؛ ولی با این تفاوت که او نصب خاص حضرت امیر(ع) بود و باید بگویم از عمق وجود خوشحالم که ولی متقی‏مان به فرمان مولای متقیان عمل می‏کند و ما، مالکی برای ایران اسلامی داریم.
پس از جلسه تنها یک نگرانی داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پیامک دادم که بهم زنگ بزند. یک ساعت بعد که تماس گرفت حالش را پرسیده و راجع به این‏که آیا کسی مزاحمش شده بود سوال کردم. الحمدلله کسی مزاحم نشده بود. گفتم اگر کسی گیر داد بهم زنگ بزن تا یک کاری بکنیم. و امروز بعد 48 ساعت با یکی از  بچه‏ها که با او صحبت کرده بود حرف می‏زدم؛ و شنیدم کسی بهش کاری نداشته است.
 وقتی چنین اتفاقاتی را از نزدیک دیده و با وضعیت‏های مشابه در ایران و کشورهای دیگر در تاریخ معاصر یا صدر اسلام مقایسه می‏کنم بسیار نسبت به آینده این حکومت و جامعه امیدوار می‏شوم. با هزار جور مشکل و نقص می‏توان ساخت، وقتی چنین شباهت‏هایی را با آرمان‏شهری مثل جامعه علوی و نبوی می‏بینیم. این نشانه‏ها است که انسان را امیدوار می‏کند و مملو از توکل و اراده تا انشاالله "با او بسپاریم پرچم به موعود."
ولی فقیه ما وظیفه خود را نسبت به امت خویش شناخته و عمل می‏کند؛ اما آیا ما نیز وظایف خودمان را نسبت به او انجام می‏دهیم؟ یقینا پاسخ منفی است؛ وقتی می‏شنویم مطالبات همین رهبر از خودمان و گلایه‏اش بابت عمل نکردن به آن‏ها را:
«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاه‌ها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفته‌ى ذهنى با لفاظى‌ها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمي كند.»

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 10:28 | لینک ثابت |

این

 

 

 

 

این تحلیل یکی دو ماه پیش برای مصارف شخصی(!) نوشته و پس از ارائه به بعضی از دوستان با اصلاحاتی هم اکنون منتشر میشود. البته یکبار هم در اردوی طرح شهید بهشتی ۸۷ ارائه شد. آنچه در زیر آمده قسمت اول از متن است که بدلیل طولانی بودن در چند پست تقدیم حضور میگردد.در صورتصلاحدید نظرات اصلاحی تان را بفرمائید: 

     كلام نخست

 در اين نوشتار سعي بر اين است كه بتوان تحليلي از فضاي پيش روي جبهه انقلاب اسلامي در حوزه­هاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ارائه كرد تا با شناختي دقيق­تر از سنگرهاي مهم و خالي مانده در اين جبهه براي پر كردن آن­ها كاري انجام شود.

ضرورت این بحث از چند زاویه قابل بحث است :

1)    نگاه کلان و از بالا به جبهه انقلاب باعث می­شود که هرکس در انتخاب فعالیت خویش از فکر و بصیرت بیشتری استفاده کند  و در نتیجه به تعبیر رهبر انقلاب که هر کس در هر جایی کار می­کند آن­جا را نقطه کانونی عالم بداند نزدیک­تر شود.

2)    این نگاه کلان باعث می­شود که در دید هرکس دغدغه کل جبهه انقلاب به وجود آمده و بنابراین در فعالیت­های خود با رویکرد جبهه­ای عمل نموده و ربط کارهای مختلف را به هم درک کند و همچنین ماموریت مرتبط با فعالیت خود را بهتر درک کند .

 Ø     مقدمه

 ·        مقدمه اول: پیش فرض­های مبنایی

 تحليل مذكور بر چند پيش فرض مبتني است:

1)    انقلاب اسلامي رسالت خود را در تعجيل فرج و حركت در مسير مورد خواست امام زمان خويش تعريف كرده است. به عبارت ديگر قرارست مردان انقلاب كاري بكنند كه امام معصومشان مي­خواهد و در مسير حكومت جهاني آن حضرت حركت نمايند. به تعبير رهبر انقلاب اين مسير متشكل از پنج مرحله انقلاب اسلامي، تشكيل نظام اسلامي، تشكيل دولت اسلامي، ايجاد كشور اسلامي( جامعه اسلامي) و رسيدن به تمدن اسلامي( دنيا در عصر ظهور) مي­باشد.

البته نباید امور مختلف را با هم خلط کرده و این امر را درک کنیم که به تعبیر رهبر انقلاب جمهوری اسلامی تلاشی کودکانه برای تحقق حکومت معصوم است. پس نباید فکر کنیم به همین زودی­ها قرارست به انتهای قصه برسیم!  

2)    در تبيين نظام سياسي جامعه اسلامي بناي ما بر نظريه ولايت فقيه مي­باشد. ولي فقيه در اين تبيين سياسي، نائب عام امام معصوم بود. بنابراين ولايت و رهبري جامعه اسلامي بر عهده اوست. همچنين نگاه ما در تبيين نظام اجتماعي  جامعه اسلامي هم متكي بر نظريه « خواص و عوام » و « امام و امت » مي­باشد. در شرح اين نگاه بايد گفت كه  ما به نبرد تاريخي حق و باطل اعتقاد داريم و هرم اجتماعي هر جامعه اسلامی را هم به شكل امام _ امت مي­بينيم. بنابراين هرچند رهبر جامعه اسلامي خود با امت خويش ارتباط مي­گيرد، اما بنا به شهادت تاريخ اگر خواص اهل حق نقش خود را بازي نكرده و در نتيجه نتوانند سازمان رهبري اجتماعي را شكل داده و به تبع آن جامعه اسلامي را در مسير پر پيچ و خم حق به تشخيص رهبر امت جلو ببرند ؛ اين خواص اهل باطل خواهند بود كه ميدان­دار گشته ، حتي امكان دارد عوام را با خود همراه نموده و رابطه رهبر _ امت را به هم بزنند. با كمي جستجو در تاريخ اسلام مي­توان بارها به نظاره اين حادثه دردناك نشست. در خانه­نشيني حضرت امير(ع)، دوران پر چالش حكومت ايشان، صلح امام حسن(ع) و قيام و شهادت سيدا­لشهدا(ع) به خوبي رد پاي اين پديده دردناك اجتماعي قابل مشاهده مي­باشد.

رهبر انقلاب در باب نقش نخبگان بسیار فرمودند ؛ از جمله در دیدار با اغضای سپاه ولی امر پس از حوادث اخیر :

« اگر من بخواهم يك توصيه به شما بكنم، آن توصيه اين خواهد بود كه بصيرت خودتان را زياد كنيد؛ بصيرت. بلاهائى كه بر ملت­ها وارد مي­شود، در بسيارى از موارد بر اثر بى‏بصيرتى است. خطاهائى كه بعضى از افراد مي­كنند - مى‏بينيد در جامعه‏ى خودمان هم گاهى بعضى از عامه‏ى مردم و بيشتر از نخبگان، خطاهائى مي­كنند. نخبگان كه حالا انتظار هست كه كمتر خطا كنند، گاهى خطاهايشان اگر كماً هم بيشتر نباشد، كيفاً بيشتر از خطاهاى عامه‏ى مردم است - بر اثر  بى‏بصيرتى است؛ خيلى‏هايش، نمي­گوئيم همه‏اش . بصيرت خودتان را بالا ببريد، آگاهى خودتان را بالا ببريد. من مكرر اين جمله‏ى اميرالمؤمنين را به نظرم در جنگ صفين در گفتارها بيان كردم كه فرمود: «الا و لايحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر» . مي­دانيد، سختى پرچم اميرالمؤمنين از پرچم پيغمبر، از جهاتى بيشتر بود؛ چون در پرچم پيغمبر دشمن معلوم بود، دوست هم معلوم بود؛ در زير پرچم اميرالمؤمنين دشمن و دوست آنچنان واضح نبودند. دشمن همان حرف­هائى را ميزد كه دوست مي­زند؛ همان نماز جماعت را كه تو اردوگاه اميرالمؤمنين مي­خواندند، تو اردوگاه طرف مقابل هم - در جنگ جمل و صفين و نهروان – مي­خواندند. حالا شما باشيد، چه كار مي­كنيد؟ به شما مي­گويند: آقا! اين طرفِ مقابل، باطل است. شما مي­گوئيد: اِ، با اين نماز، با اين عبادت! بعضى‏شان مثل خوارج كه خيلى هم عبادتشان آب و رنگ داشت؛ خيلى. اميرالمؤمنين از تاريكى شب استفاده كرد و از اردوگاه خوارج عبور كرد، ديد يكى دارد با صداى خوشى مي­خواند: «أمّن هو قانت ءاناء اللّيل» - آيه‏ى قرآن را نصفه شب دارد مي­خواند؛ با صداى خيلى گرم و تكان دهنده‏اى - يك نفر كنار حضرت بود، گفت: يا اميرالمؤمنين! به به! خوش به حال اين كسى كه دارد اين آيه را به اين قشنگى مي­خواند. اى كاش من يك موئى در بدن او بودم؛ چون او به بهشت مي­رود؛ حتماً، يقيناً ؛ من هم با بركت او به بهشت مي­روم. اين گذشت، جنگ نهروان شروع شد. بعد كه دشمنان كشته شدند و مغلوب شدند، اميرالمؤمنين آمد بالاسر كشته‏هاى دشمن، همين طور عبور مي­كرد و مي­گفت بعضى‏ها را كه به رو افتاده بودند، بلندشان كنيد؛ بلند مي­كردند، حضرت با اينها حرف مي­زد. آنها مرده بودند، اما مي­خواست اصحاب بشنوند. يكى را گفت بلند كنيد، بلند كردند. به همان كسى كه آن شب همراهش بود، حضرت فرمود: اين شخص را مي­شناسى؟ گفت: نه . گفت: اين همان كسى است كه تو آرزو كردى يك مو از بدن او باشى ، كه آن شب داشت آن قرآن را با آن لحن سوزناك مي­خواند! اين­جا در مقابل قرآن ناطق، اميرالمؤمنين (عليه افضل صلوات المصلّين) مي­ايستد، شمشير مي­كشد! چون بصيرت نيست؛ بصيرت نيست، نميتواند اوضاع را بفهمد.
بنده بارها اين جبهه‏هاى سياسى و صحنه‏هاى سياسى را مثال مي­زنم به جبهه‏ى جنگ. اگر شما تو جبهه‏ى جنگ نظامى، هندسه‏ى زمين در اختيارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همين هم هست كه شناسائى مي­روند. يكى از كارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى از نزديك، كه زمين را بروند ببينند: دشمن كجاست، چه جورى است، مواضعش چگونه است، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه كار بايد بكنند. اگر كسى اين شناسائى را نداشته باشد، ميدان را نشناسد، دشمن را گم بكند، يك وقت مى‏بينيد كه دارد خمپاره‏اش را، توپخانه‏اش را آتش مي­كند به طرفى، كه اتفاقاً اين طرف، طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نمي­داند ديگر. عرصه‏ى سياسى عيناً همين جور است. اگر بصيرت نداشته باشيد، دوست را نشناسيد، دشمن را نشناسيد، يك وقت مى‏بينيد آتش توپخانه‏ى تبليغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است كه آنجا دوستان مجتمعند، نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن  خطا نكنيم. لذا بصيرت لازم است، تبيين لازم است.
يكى از كارهاى مهم نخبگان و خواص، تبيين است؛ حقائق را بدون تعصب روشن كنند؛ بدون حاكميت تعلقات جناحى و گروهى و بر دل آن گوينده. اين­ها مضر است. جناح و اين­ها را بايد كنار گذاشت، بايد حقيقت را فهميد. در جنگ صفين يكى از كارهاى مهم جناب عمار ياسر تبيين حقيقت بود. چون آن جناح مقابل كه جناح معاويه بود، تبليغات گوناگونى داشتند. همينى كه حالا امروز به آن جنگ روانى مي­گويند، اين جزو اختراعات جديد نيست، شيوه‏هاش فرق كرده؛ اين از اول بوده. خيلى هم ماهر بودند در اين جنگ روانى؛ خيلى. آدم نگاه مي­كند كارهايشان را، مى‏بيند كه در جنگ روانى ماهر بودند. تخريب ذهن هم آسانتر از تعمير ذهن است. وقتى به شما چيزى بگويند، سوءظنى يك جا پيدا كنيد، وارد شدن سوء ظن به ذهن آسان است، پاك كردنش از ذهن سخت است. لذا آنها شبهه‏افكنى مي­كردند، سوء ظن را وارد مي­كردند؛ كار آسانى بود. اين كسى كه از اين طرف، خودش را موظف دانسته بود كه در مقابل اين جنگ روانى بايستد و مقاومت كند، جناب عمار ياسر بود، كه در قضاياى جنگ صفين دارد كه با اسب از اين طرف جبهه، به آن طرف جبهه و صفوف خودى مي­رفت و همين طور اين گروه‏هائى را كه - به تعبيرِ امروز، گردان­ها يا تيپ­هاى جدا جداى از هم - بودند، به هر كدام مي­رسيد، در مقابل آنها مى‏ايستاد و مبالغى براى آنها صحبت مي­كرد؛ حقائقى را براى آنها روشن ميكرد و تأثير ميگذاشت. يك جا مي­ديد اختلاف پيدا شده، يك عده‏اى دچار ترديد شدند، بگو مگو توى آنها هست، خودش را بسرعت آنجا مي­رساند و برايشان حرف ميزد، صحبت مي­كرد، تبيين مي­كرد؛  اين گره‏ها را باز مي­­كرد. بنابراين، بصيرت مهم است. نقش نخبگان و خواص هم اين است كه اين بصيرت را نه فقط در خودشان، در ديگران به وجود بياورند. آدم گاهى مى‏بيند كه متأسفانه بعضى از نخبگان خودشان هم دچار بى‏بصيرتى‏اند؛ نمي­فهمند؛ اصلاً ملتفت نيستند. يك حرفى يكهو به نفع دشمن مي­پرانند؛ به نفع جبهه‏اى كه همتش نابودى بناى جمهورى اسلامى است به نحوى . نخبه هم هستند، خواص هم هستند، آدم­هاى بدى هم نيستند، نيت بدى هم ندارند؛ اما اين است ديگر. بى‏بصيرتى است ديگر. اين بى‏بصيرتى را بخصوص شما جوان­ها با خواندن آثار خوب، با تأمل، با گفتگو با انسانهاى مورد اعتماد و پخته، نه گفتگوى تقليدى - كه هر چه گفت، شما قبول كنيد. نه، اين را من نمي­خواهم - از بين ببريد. كسانى هستند كه مي­توانند با استدلال، آدم را قانع كنند؛ ذهن انسان را قانع كنند. و حتّى حضرت ابى‏عبداللَّه‏الحسين (عليه‏السّلام) هم از اين ابزار در شروع نهضت و در ادامه‏ى نهضت استفاده كرد. حالا چون ايام مربوط به امام حسين (عليه‏السّلام) است، اين جمله را عرض كرده باشيم: امام حسين را فقط به جنگِ روز عاشورا نبايد شناخت؛ آن يك بخش از جهاد امام حسين است. به تبيين او، امر به معروف او، نهى از منكر او، توضيح مسائل گوناگون در همان منى‏ و عرفات، خطاب به علما، خطاب به نخبگان - حضرت بيانات عجيبى دارد كه تو كتاب­ها ثبت و ضبط است - بعد هم در راه به سمت كربلا، هم در خود عرصه‏ى كربلا و ميدان كربلا، بايد شناخت. در خود عرصه‏ى كربلا حضرت اهل تبيين بودند، مي­رفتند، صحبت مي­كردند. حالا ميدان جنگ است، منتظرند خون هم را بريزند، اما از هر فرصتى اين بزرگوار استفاده مي­كردند كه بروند با آنها صحبت بكنند، بلكه بتوانند آن­ها را بيدار كنند. البته بعضى خواب بودند، بيدار شدند؛ بعضى خودشان را به خواب زده بودند و آخر هم بيدار نشدند. آن­هائى كه خودشان را به خواب مي­زنند، بيدار كردن آنها مشكل است، گاهى اوقات غير ممكن است. »

  ·        مقدمه دوم: تحلیلی کوتاه  از وقایع اخیر

 پيش از ورود به بحث تبيين جبهه انقلاب اسلامي و شرايط پيش روي آن لازم است كه مروري كوتاه ولي تحليلي بر آن­چه در اين چند ماهه _ از  قبل انتخابات تا نتيجه انتخابات و حوادث پس از آن _  داشته تا فرصت­ها و تهديدهاي جديد به وجود آمده را هم در نگاهمان دخالت داده باشيم.

آن­چه در صحنه آرايي قبل انتخابات می­ديديم اين بود كه دو جريان روبروي هم صف آرايي كرده بودند. در يك طرف آقاي احمدي­نژاد بود كه خواسته یا ناخواسته پرچم­دار شعارهاي اصيل انقلاب اسلامي گشته و مهم­تر از همه در جريان معتقدان به نظام ولايي جمهوري اسلامي و مصداق امروزش قرار گرفته بود.

در جبهه ديگر هم مستقل از مصاديقش به عنوان نامزد انتخابات تقريبا تمام كساني كه يا اين نظام ولايي را برنتافته و يا حداقل قلبا پايبند به آن نبوده و در حصار قانون محدودش مي­كرده در اين جريان بودند. هرچند به دليل عملكردهاي بعضا اشتباه احمدي ن‍ژاد، افرادي از جريان ولايت محور هم در جريان مقابل قرار گرفته بودند، اما اكثريت اين جريان متعلق به افرادي با مختصات ذكرشده بود. باید تاکید کرد که منظور از جريان ولايت محور، جرياني است كه به ولايت فقيه با همان مختصات بالا معتقد بوده. طبيعتا منظور ما اين نيست كه تنها افراد حاضر در اين جبهه خانواده نظام محسوب مي­شوند. بلكه در کلام رهبر انقلاب حتی هنوز هم می­توان دید که سعه صدر نظام اسلامي بيش از اين بوده و اين تنها يك صف بندي در داخل خود نظام مي­باشد.

در حقیقت می­توان گفت هر کس که از یک جهت با یک گوشه از گفتمان انقلاب مشکل داشته در این جبهه جایی برای خود پیدا کرده بود . از آ­ن­ها که ولایت فقیه را محور نمی­دانستند تا آنهایی که دشمنی به نام آمریکا را به رسمیت نمی­شناختند. از طرفداران اسلام آمریکایی تا طرفداران اسلام متحجرین . از نهضت آزادی لیبرال مسلک تا سازمان مجاهدین با آن صبغه چپ . از تکنوکرات­های راست تا تکنوکرات­های چپ . *

 تحلیل بدنه اجتماعی دو جریان

 جريان ولايت محور در اين انتخابات ، تشكيل شده از يك بدنه ضعيف نخبگاني و يك بدنه نسبتا قوي مردمي بود. البته پاسخ به چرايي اين امر كار خيلي سختي نيست. به خاطر رفتارهاي ضد نخبگاني احمدي­نژاد، مي­توان گفت كه اكثريت همين بدنه جمع و جور نخبگاني هم در عين انتقادهاي بسيار زيادشان از او حمايت می­کرد و می­کند. دليل اصلي آن­ها براي اين­كار هم همان نگاه جرياني است که توضیح داده بودیم. آن طرف قضیه هم بدیهی است كه به دلیل عملكرد دولت و  به خصوص مدل رفتاري رئيس جمهور ، بسياري از مردم به او رای دادند.  در حقیقت به خاطر ساده­زیستی ، روحیه استکبارستیزی ، مشی عدالت محور و نگاه مردمی شخص احمدی­نژاد  جنوب شهري­ها و حاشيه نشين­ها در شهرهاي بزرگ‌، ساكنان شهرهاي كوچك و روستايي و در يك كلام اكثريت مسضعفين نه تنها به او راي داده كه در حمايت از او به صحنه هم می­آمدند.

اما این قصه طرف دیگری هم داشت.  بسياري از نخبگان جامعه در بدنه اجتماعي جريان مقابل قرار گرفته بودند. به اين بدنه نخبگاني نسبتا قوي که شامل دانشجو، استاد، هنرمند و صنعتگر می­شد بايد يك بدنه مردمي را هم اضافه كرد. اين بدنه مردمي بيشتر متشكل از قشر متوسط به بالاي شهرنشين بود . شاید به دليل همين شهرنشيني متصل به آن بدنه نخبگاني گشت و بنابراین به همراه آن­ها در صحنه رسانه­اي و اجتماعي حاضر بودند.

نکته­ای که باید به آن اشاره­ای ویژه بشود اینست که هرچند بعضا در سفرهاي استاني احمدي­نژاد يا در ميتينگ­هاي انتخاباتي او در تهران ، بدنه مردمي او هم ديده مي­شد، اما جريان مقابل متکی به غلبه خویش در فضاي رسانه­اي و همينطور حضور مستمرش در فضاي شهري سعي داشت به القاي اكثريت مطلق بودن خود بپردازد. **

نتيجه انتخابات نشان داد كه احمدي­نژاد طيف گسترده­اي_24.5ميليون_ از عام مردم را با خود همراه كرده است. همچنين اتفاقات بعد از انتخابات موجب گشت  تا اين بدنه مردمي به سرعت به يك پشتوانه عظيم براي انقلاب و شخص رهبر انقلاب تبديل شود. بنابراين بايد بگوييم كه الحمدلله در حال حاضر رابطه قوي­تر و عميق­تري نسبت به هميشه ميان امت و رهبر شكل گرفته و ظرفيتي عظيم به وجود آمده است. هرچند عام جامعه اكنون در پشت رهبر انقلاب و بنابراین در راه انقلاب اسلامي هستند ؛ اما بايد به تبعات نگران كننده­اي كه نتيجه اين انتخابات و حوادث پس از آن داشت هم اشاره كرد.

اكنون در فضاي نخبگاني شاهد وضع خطرناكي هستيم. حوادث فتنه گونه پس از انتخابات نه تنها جمع كثيري از نخبگان حاضر در جبهه مقابل را روبروي نظام قرار داده است؛‌ بلكه حتي ما شاهد يك ريزش _هر چند جزئي_ از همان بدنه ضعيف نخبگاني در جريان ولايت محور هم بوديم.

 به اين ريزش اندك بايد دو نكته ديگر را هم اضافه كرد. اولا اين كه به دليل تداوم اشتباهات احمدي­نژاد مثل انتصاب مشائی و رحیمی بسياري از اين جريان ديگر حاضر نيست به عنوان حامي_ حداقل همچون روزهاي انتخابات_ پشت او بايستد و دوما هم­اكنون در بين اكثر اين بدنه نخبگاني يك سرگرداني، بهت، حيراني و حتي بعضا نااميدي ديده مي­شود كه بسيار نگران كننده است.

همانطور كه عرض كردم بسياري از بدنه نخبگاني جريان مقابل اكنون به عناصري مخالف با اصل نظام و ولايت گشته­اند. اين فضا مي­تواند بسيار خطرناك باشد. چرا كه هرچند آن­ها اين­بار نتوانستند نقش خود را به عنوان خواص بازي كرده، اما به هر حال اين افراد گروه­هاي مرجع بوده و در دانشگاه­ها، فضاي فرهنگي، فضاي اقتصادي ، فضاي سياسي و فضای رسانه­اي مي­توانند ميدان­داري كنند. اين ميدان داري در صورت تحقق از سه جهت خطرناك مي­باشد. اولا  فعاليت آن­ها مي­تواند باز هم موجب ريزش در بدنه خواص حزب­اللهي شده، دوما مي­توانند آن بدنه متوسط و مرفه شهرنشين را باز هم به صحنه بياورند. كما اين­كه در اتفاقات اخير یا حتی در روز قدس هم آوردند. به صحنه آمدن اين بخش از مردم هم به دليل آن­كه در شهرهاي بزرگ هستند و قابليت شورش دارند و هم به دليل تشديد فضاي دوقطبي اجتماعي و تهديد وحدت امت بسيار خطرناك مي­باشد. سوما هم اين­كه با ابزار رسانه و ... مي­توانند بدنه مردمي خود را وسيع­تر كرده و در نتيجه بدنه مردمي جريان انقلابي و ولايت محور را ضعيف نمايند. به خصوص که ما هر روز شاهد توسعه کمی وکیفی رسانه­های ناتوی فرهنگی هستیم.***

این مطلب ادامه دارد...

.....................................................

*برای درک بهتر تقابل این دو جریان به تقابل سه گونه اسلام نوشته­ای از مجتبی عرب­مازار در وبلاگ نظر 3 مراجعه کنید.

 **شرح بیشتری پیرامون علل باور کردن افسانه تقلب توسط این طبقه متوسط شهری را در وبلاگ سجاد صفارهرندی بخوانید.

*** برای مطالعات بیشتر پیرامون بدنه اجتماعی دو طرف و علل آن به مقاله وقتی نخبگان به تحلیل رسیدند مجتبی عرب دروبلاگ نظر3 مراجعه کنید.

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 7:34 | لینک ثابت |

* این نوشتار به قلم حجه الاسلام مهدی همازاده میباشد.بنابراین مستند بودن متن پای نویسنده است:

.......................

توضیح: در جریان درگیری های صدر اسلام به مواردی برمی خوریم که علیرغم قواعد شرعی و دستورات پیامبر اسلام، زنان و کودکان به قتل رسیده اند یا کسانی که خون شان حرمت داشته (نظیر قبیله ای مسلمان یا دارندگان امان نامه یا ...) جان خویش را از دست داده اند. البته تمامی این موارد شبیه هم نبوده و در برخی از آنها تعمّد و نیّت سوء دیده می شود و در برخی دیگر اشتباه و جهالت. اما همگی در این مسئله شبیه اند که منجر به کشته شدن گروهی بی گناه توسط عوامل حکومت اسلامی به رهبری پیامبر اسلام شده اند. طبیعتا رسول خدا از بروز چنین اتفاقاتی سخت ناراحت شده و در مواردی که ضرورت فقهی داشته برای جبران مالی هم اقدام کرده اند اما هیچگاه این حوادث تلخ به تزلزل پایه های مشروعیت حکومت اسلامی نینجامیده و بحث از دیکتاتوری بودن آن را به میان نیاورده است! بلکه این وقایع، ناشی از قصورها و تقصیرهای مامورین پیامبر قلمداد می شوند.

حتی در برخی روایات و فتاوای فقهای تاریخ اسلام، مواردی وجود دارد که کشتن مسلمانان بی گناه یا زنان و بچه گان (از روی علم و آگاهی)، تجویز شده است. قطعاً همان گونه که مصادیق تخلّف عمدی از دستورات پیامبر با موارد تخلّف اشتباهی تفاوت دارد، مصادیق جواز شرعی نیز به کلّی متفاوت خواهد بود اما این نکته را پررنگ می سازد: اهمیت حفظ حکومت اسلامی تا بدانجاست که "گاه"، جان های محترم را نیز حلال می کند.     

 

 موارد تاریخ صدر اسلام:

(به ترتیب زمان وقوع)

 

آخرین سریه ای (جنگی که به فرماندهی غیر رسول خدا برگزار می شد) که قریب یک ماه و نیم پیش از غزوه بدر صورت گرفت، سریه نخله به فرماندهی عبدالله بن جحش بود. رسول خدا(ص) نامه ای سربسته به دست او سپرد و گفت که پس از گذشت دو روز از حرکت، نامه را گشوده و به آنچه در آن است عمل کند. وقتی عبدالله نامه را خواند تازه محل اصلی عملیات را که منطقه نخله بود، دانست. او می بایست در آنجا در کمین کاروانی از قریش باشد که حامل مویز و پوست برای تجارت بود. قریش از حضور مسلمانان آگاهی یافت اما یکی از همراهان عبدالله سر خود را تراشیده بود تا اینطور وانمود شود که قصد انجام عمره دارد. بدین ترتیب قریشیان آرام گرفتند. فقط یک مشکل وجود داشت؛ آن روز، روز آخر ماه رجب یعنی ماه حرام بود و طبعا مسلمانان نمی بایست جنگ را آغاز می کردند. از سوی دیگر اگر تا فردای آن روز صبر می کردند و همراه قریش آرام می رفتند، وارد مکان حرم می شدند. کسانی در این که آخر ماه رجب است یا اول شعبان، تردید کردند و در نهایت مصمّم به جنگ شدند. مسؤول کاروان تجارتی را کشتند، دو نفر را به اسارت گرفتند، اموال کاروان را تصاحب کردند و به مدینه بازگشتند. اما رسول خدا فرمود که آنان اجازه جنکگ در ماه حرام نداشتند. مشرکان مکه نیز لب به سرزنش گشودند که چگونه محمد (ص) با ریختن خون و تصاحب اموال، حرمت ماه حرام را شکسته است.

مردم تا آن زمان فرهنگ پیشین را در بزرگداشت ماه های حرام (که باقیمانده تعالیم ابراهیم (ع) بود) می دانستند اما با این رخدا از رسول خدا درباره حکم اسلام می پرسیدند. آیه نازل شد که: «از تو درباره ماه حرام می پرسند. بگو جنگ کردن در آن ماه، گناهی بزرگ است ولی بازداشتن مردم از راه حق و کافرشدن به او و بازداشتن مردم از مسجدالحرام و بیرون راندن مردمش از آنجا نزد خداوند گناهی بزرگتر است، و فتنه انگیزی از قتل، بدتر و بزرگتر است.» (بقره، 217) خداوند حرمت ماه حرام را حفظ و اشتباه مسلمین را گوشزد کرد اما سرچشمه مسئله (فتنه انگیزی مشرکین) را اساسی تر و قبیح تر معرفی کرد. چرا که برای مشرکین در اقدام علیه مسلمانان هیچ حرمتی وجود نداشت و پیش از این رخداد، آنها به عملیات هایی علیه حکومت مدینه و مسلمانان مشغول شده بودند. اما اکنون که حادثه ای غلط بر ضد آنها صورت گرفته، فریاد شکسته شدن حرمت ها و قوانین الهی سر می دادند.

المغازی، ج1، ص 16

رسول خدا صلی الله علیه و آله چهل (تا هفتاد) نفر ازصحابه را در سال چهارم هجری به ناحیه «بئر معونه» فرستاد تا درخواست قبیله بنی عامر را پاسخی مثبت داده باشد. اما عامربن طفیل که از سران این قبیله بود، متوجه حضور آنان شده و با استمداد از قبیله های بنی سلیم و رِعل و ذکوان، گروه اعزامی را به شهادت رساند. فقط عمرو بن امیه (و احتمالا یک نفر دیگر) از این گروه باقی ماند که خبر را به رسول خدا رساند. اما در راه بازگشت دو نفر از بنی عامر را کشت. این دو نفر امان نامه ای از رسول الله داشتند که عمرو بن امیه نمی دانست. اندکی نگذشت که عامر بن طفیل پیکی نزد پیامبر فرستاد و درخواست دیه کرد. آن حضرت هم برای پرداخت دیه به سراغ بنی النضیر رفت که هم پیمانان بنی عامر بودند.

السیره النبویه، ابن هشام، ج3، ص 186

یکی از سرایا (جنگ هایی که به فرماندهی شخصی غیر از رسول خدا برگزار می شد)، سریه «بشیربن سعد» بود که به همراه سی نفر به سوی بنی مرّه رفت. مسلمانان در آغاز موفق شدند تا گوسفندان و شترانی به غنیمت گیرند اما در راه بازگشت مورد حمله قرار گرفته و جز بشیربن سعد همه گریختند. او خود را به مدینه رساند. رسول خدا «غالب بن عبدالله»را به همراه دویست نفر بدان سو گسیل داشت. آنها موفق به شکست دشمن شدند اما در این سریه، «اسامه بن زید» مردی را تعقیب کرد و زمانی که به او رسید، با آن که آن مرد اظهار اسلام کرد، وی را به قتل رسانید. پس از آن که رسول خدا این خبر را شنید، اسامه را سخت نکوهش کرد. اسامه در پاسخ گفت که او از ترس، اظهار اسلام کرده بود. حضرت فرمودند: مگر تو قلب او را شکافتی و دانستی که صادق بود یا دروغ گو؟

المغازی، ج2، ص 725-723

سریه دیگری به فرماندهی «ابوقتاده انصاری» به سوی منطقه بطن اِضَم حرکت کرد. ابن سعد می گوید این حادثه پیش از آمدن برای فتح مکه بود. حادثه مهم این رویداد آن بود که «عامر بن اضبط اشجعی» از کنار مسلمانان رد شد و در شکل تحیت گفتن مسلمانان، بر آنان سلام کرد. سپاه اسلام از حمله به وی خودداری کرد ولی یکی از مسلمین به قصد غنیمت و با بهانه نامسلمانی اش به او حمله کرد و جانش را گرفت. پس از آن این آیه نازل شد: یا ایها الذین آمنوا اذا ضربتم فی سبیل الله فتبیّنوا و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومنا تبتغون عرض الحیوه الدنیا فعندالله مغانم کثیره ... .(نساء، 94)

ای کسانی که ایمان آورده اید، چون برای جهاد رهسپار شوید، نیک تفحّص کنید. و به آن کس که بر شما سلام گوید مگویید که مؤمن نیستی. شما برخورداری از زندگی دنیا را می جویید و حال آنکه غنیمت های بسیار نزد خداست ... .

طبقات الکبری، ج2، ص 133

زمانی که رسول خدا در مکه بودند، (در ایام فتح مکه) «خالد بن ولید» را همراه گروهی به سوی قبیله بنی جذیمه فرستاد تا به اسلام دعوتشان کند. این قبیله در ناحیه «یَلَملَم» سکونت داشتند. زمانی که آنان خالد را با جمعی از مسلمانان – حدود سیصد و پنجاه نفر _ دیدند، به اتکاء اسلام و اذان و مسجد خود، آسوده خاطر بودند که آسیبی نخواهند دید. خالد در برابر آنان ایستاد و پرسید: چرا سلاح در دست دارید؟ گفتند برای دفاع از خود. (و به نقلی برای دفاع از اسلام) پس از آن به دستور خالد سلاح ها را بر زمین گذاشتند اما خالد آنان را به اسارت گرفت و برخی را به برخی دیگر بست. در میان مسلمین اختلاف شد تا این که در نیمه های شب، منادی خالد فریاد زد هرکس اسیر خویش را بکشد! کسانی از بنی سلیم که همراه خالد بودند، اسیرشان را کشتند اما مهاجرین و انصار از دستور او سرپیچی کردند. پس از آن که به مکه آمدند، عمر و عبدالرحمن بن عوف به خالد گفتند: تو به خاطر عمویت که در جاهلیت به دست بنی جذیمه کشته شده، چنین کردی. رسول خدا نیز با شنیدن خبر بر خالد خشم گرفت و صورتش را از او برگردانید. خالد می گفت پیامبر مرا برای جنگ فرستاد در حالی که دروغ می گفت زیرا رسول خدا خود فرمودند که من خالد را برای دعوت فرستادم نه جنگ. به علاوه افراد سریه همگی مسجد و اذان بنی خذیمه را دیده و شنیده بودند. آن حضرت فرمودند: خدایا! من از آنچه خالد انجام داده به تو تبرّی می جویم.

السیره النبویه، ابن هشام، ج4، صص 430- 429 – المغازی، ج3، ص 883

پس از آنکه در جنگ حنین لشکر مسلمین گریختند، پایداری تنی چند و بازگشت شماری از مهاجرین و انصار، قبیله هوازن را با شکست مواجه ساخت. شماری از آنان به اسارت درآمدند. برخی از مسلمانان به قتل کودکان دست زدند. رسول خدا از این اقدام سخت ناراحت شدند. در این جنگ، زنی هم به دست خالد بن ولید کشته شد. به دنبال آن رسول خدا با تاکید بیشتری از کشتن کودکان و زنان و بردگان نهی فرمود.

سبل الهدی و الرشاد، ج5، ص488 – المغازی، ج3، ص905

 

 

نکات روایی در جواز برخی موارد:

 

عن حفص بن غیاث قال: سالت اباعبدالله علیه السلام عن مدینه من مدائن الحرب هل یجوز ان یرسل علیها الماء او تحرق بالنار او ترمی بالمنجنیق حتی یقتلوا و منهم النساء و الصبیان و الشیخ الکبیر و الاساری من المسلمین و التجار؟ فقال: یفعل ذلک بهم و لایمسک عنهم لهؤلاء و لا دیه و لا کفّاره ... .

الکافی 5، 28/6 – التهذیب 6، 142/242

حفص بن غیاث می گوید از امام صادق علیه السلام پرسید آیا جائز است در شرایط جنگ  آب زیادی را به سمت شهر دشمن روانه کنیم یا شهرشان را آتش بزنیم یا با منجنیق بمباران شان کنیم در حالیکه بین آنها زنان و کودکان و سالخوردگان هستند و همچنین اسیران و تاجران مسلمین؟ فرمود: این کار جائز است و به خاطر زنان و بچه ها و مسلمانان اسیر و ... اجتناب نمی شود و حتی دیه و کفاره هم نخواهد داشت.

( البته فقهای عظام در مقام جمع بین امثال این روایت با آیات و روایات ناهیه، می فرمایند که این جواز منحصر به شرایطی است که چاره و گریزی نداشته باشیم و راه حل های دیگر  بسته شده باشد)

***

عن حفص بن غیاث قال: سالت اباعبدالله علیه السلام عن الطائفتین من المؤمنین احداهما باغیه و الاخری عادله، فهزمت العادله الباغیه، قال: لیس لاهل العدل آن یتبعوا مدبرا و لا یقتلوا اسیرا و لایجهزوا علی جریح و هذا اذا لم یبق من اهل البغی احد و لم یکن فئه یرجعون الیها فاذا کانت لهم فئه یرجعون الیها فان اسیرهم یقتل و مدبرهم یتبع و جریحهم یجاز علیه.

الکافی 5، 32/2 – التهذیب 6، 144/246

حفص بن غیاث می گوید از امام صادق علیه السلام در مورد دو طایفه از مسلمین سؤال کردم که وارد جنگ شده اند و گروه تحت فرماندهی امام عادل، گروه سرکش و باغی را شکست می دهد. امام فرمود: گروه اهل حق نباید فرارکنندگان از گروه مقابل را  تعقیب کنند و نباید اسیری را بکشند و نباید بر مجروحان بتازند. و این حکم در شرایطی است که از گروه سرکش، عقبه ای باقی نمانده باشد تا به سوی آنها بازگردند. اما اگر عقبه ای داشتند یا سران شان باقی مانده بودند، اسیرشان هم کشته می شود و فرارکننده شان هم تعقیب می شود و بر مجروح شان هم می تازیم.

***

ابان بن تغلب از تفاوت سیره علی (علیه السلام) در دو جنگ صفین و جمل می پرسد که در جنگ صفین، فرارکنندگان را تعقیب کرد و کشت و بر مجروحان تاخت و در جمل برعکس این عمل کرد.

فقال: انّ اهل الجمل قتل طلحه و الزبیر و انّ معاویه کان قائما بعینه و کان قائدهم.

امام صادق پاسخ دادند: در جنگ جمل طلحه و زبیر (سران بُغات) کشته شدند اما در صفین، معاویه زنده مانده بود و رهبری باغیان را ادامه می داد.

الکافی5، 33/5 – التهذیب6، 155/276

***

مسئله «تترّس» در فقه:

 

و لو تترسوا بالنساء و الصبيان منهم و نحوهم ممن لا يجوز قتله منهم كالمجانين كف عنهم مع إمكان التوصل إليهم بغير ذلك للمقدمة، و إلا كما أشار إليه المصنف بقوله إلا في حال التحام الحرب جاز و إن استلزم قتل الترس، خصوصا إذا خيف من الكف عنهم الغلبة، ترجيحا لما دل على الأمر بقتلهم على ما دل على حرمة قتل الترس بخبر حفص بن غياث السابق و الشهرة أو عدم الخلاف و غير ذلك. و كذا لو تترسوا بالأسارى من المسلمين و إن قتل الأسير ... و نحوه ما في التبصرة و الإرشاد بل و التذكرة قال: «لو تترس الكفار بنسائهم و صبيانهم فإن دعت الضرورة إلى الرمي بأن كانت الحرب ملتحمة و خيف لو تركوا لغلبوا جاز قتالهم، و يجوز قتل الترس، و إلا كف عنهم لأجل الترس، لقول الصادق عليه السلام «و لا تمسك عنهم لهؤلاء» و لأن ترك الترس يؤدي إلى تعطيل الجهاد، لئلا يتخذوا ذلك ذريعة إليه».                         

 

 جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‏21، صص:68 _69

 

اگر لشکر دشمن، زنان و بچه هایشان را سپر خویش قرار دهد نباید آنها را به قتل رسانید در حالی که امکان دسترسی به دشمن از طریقی غیر از قتل زنان و بچه ها وجود داشته باشد. اما اگر جنگ به بن بست رسیده باشد، قتل آنها جائز است. خصوصا در شرایطی که اجتناب از قتل شان، احتمال غلبه دشمن را تقویت نماید... همچنین است اگر اسیران مسلمان را سپر خویش قرار دهند حتی اگر آن اسیران در اثر حمله سپاه اسلام کشته شوند ... و همین فتوا را فقهاء بزرگ شیعه در کتاب تبصره و ارشاد و لمعه و مسالک و ... آورده اند. حتی علامه حلی در کتاب تذکره الفقهاء می فرماید: کشتن زنان و بچه ها و اسیران مسلمان در این شرایط جائز است به دلیل روایت حفص بن غیاث و به این دلیل که اگر به خاطر سپر انسانی از جنگ اجتناب شود، مورد سوءاستفاده قرار گرفته و به تعطیلی جهاد خواهد انجامید.   

 

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 21:43 | لینک ثابت |

با تاکسی خط تجریش _ انقلاب که آمده بودم سر قریب پیاده شده و به سمت انقلاب آمدم . تقریبا در میدان سبزپوش­ها دور هم جمع شده بودند و شعار می­دادند. امت حزب­الله هم روبرویشان ایستاده و شعار می­دادند . اینها مرگ بر روسیه و مرگ بر دیکتاتور میگفتند و آن­ها مرگ بر آمریکا و مرگ بر منافق و نه شرغی نه غربی . گاهی از طرف سبزها شعارهای عجیبی هم شنیده می­شد که گویی حامی اسرائیلند . مثل شعار " نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران " . دو طرف مدام از این خیابان به آن خیابان می­رفتند تا در 16 آذر خیلی جدی روبروی هم ایستادند .

هر از چندی هم اینها هل می­دادند یا آنها . تا اینکه سبزها عقب رفته و به بلوار کشاورز رسیدند. در بلوار کشاورز انگار که از جایی خبردار شده بودند باقی جمعیتشان هم داشت می­رسید . می­آمدند و در تقاطع انقلاب _ بلوار تجمع می­کردند . حالا که همه جمعیتشان دور هم جمع شده بود جان گرفته ؛ مخصوصا که بخاطر خطبه­ها هم یک مقدار از امت حزب­الله ول کرده و به سمت مصلای دانشگاه رفته بودند . من که در تقاطع کارگر _ کشاورز ایستاده بودم با خودم گفتم بهتره بروم ببینم آخر جمعیتشان کجای خیابان انقلابست . برای همین راه افتاده و داشتم از پیاده­رو خیابان کارگر پایین می­آمدم که یک­بار دیگر مشاهده صحنه عجیبی مرا به بهت فرو برد. در پیاده رو عده زیادی از سبزها ایستاده و مشفول نوش­جان کردن انواع و اقسام تنقلات بودند ! آب ، ساندویچ ، کیک ، آبمیوه و .... به وفور یافت می­شد . حتی یک ساندویچی هم کرکره را بالا زده بود که فکر کنم با دیدن چند ریشو مثل من کشید پایین . نمیدانستم باید بهشان چه بگویم؛ فقط ناخودآگاه یاد حرف­های میرحسین می­­افتادم. اینکه می­گفت رنگ سبز نشانه اعتقادات ماست . اینکه می­گفت پس از سالها شاهد بودیم که جوانان به ارزش­های انقلاب رو آوردند .  یاد شعارهای جمعیت هم می­افتادم . "بسیجی واقعی همت بود و باکری" ، " یا حسین میرحسین" .  براستی که خواب رفته را می­توان بیدار کرد ؛ اما کسی که خود را به خواب می­زند نه! 

به پایین جمعیت سبزپوش در خیابان انقلاب رسیدم . حالا می­شد تعدادشان را تخمینی زد. سرتا ته جمعیتشان از 50 متر بالای بلوار بود تا 200، 300 متر مانده به میدان انقلاب بود.  اما فکر کرده بودند می­توانند جمعیت روبروی خودش را کنار بزنند و به میدان برسند . البته خداییش راه خوبی را هم انتخاب کردند ؛ با پرتاب سنگ جمعیت روبرویشان را متفرق کرده و هلهله کنان به سمت جلو می­دویدند .دوباره حزب­اللهی­ها جمع می­شدند و  همان ماجرا تکرار می­شد . البته بعضی از این طرفی­ها هم که از پرتاب سنگ شاکی بودند سنگ­ها را برمی­داشتند و به روبرو پرتاب می­کردند. هرچند که آنقدر دیگران بهشان تذکر داده که آن چند نفر بی­خیال شدند! تا اینکه یک جا بالاخره این امت حزب­الله ایستادند و حیدرگویان آنها را به عقب راندند . امت حزب­الله از دست اینها خیلی عصبانی بودند . انگار بالاخره بعد دو ، سه ماه یکجا پیدایشان کرده و حالا می­توانسته فریادهایشان را از آنچه در این مدت کشیده ، برآورند. همین موضوع باعث می­شد که بعضی­ها گاهی در جواب بد و بیراه­های آنها عصبانی شده و  فحشی هم بدهند . یا دعوای راه بیندازند . اما چند لحظه نمی­گذشت که تعدادی جلو آمده و آرامشان می­کردند . البته کاش همان چند نفر هم عصبانی نمی­شدند تا ....

پس از متفرق شدن جمعیت طرف مقابل آمدم سمت نماز جمعه تا خطبه­ها را گوش کرده و نماز را بخوانم . وقتی در صف نماز نشستم یکی از دوستان گفت که امروز یک چیزی دیدم خیلی جالب بود. و بعد شروع کرد به تعریف کردن:

نشسته بودیم یک گوشه­ای که دیدیم یکی از این سبزپوش­ها آمد به سمت یک مرد میان­سالی که از ریشش مشخص بود بسیجیست. جلو آمد و گیر داد که تو را به خدا برو نامه خواهر شهید باکری را بخوان.... مرد میان­سال بی تفاوتی می­کرد ، ولی آن مرد سبزپوش بی­خیال نمی­شد . یک­دفعه آن مرد میان­سال پای خود را بالا آورد ، به سمت سینه آن سبزپوش برد و پاچه شلوارش را بالا زد . پاچه شلوارش را بالا زد و در حالی که می­گفت نامه شهید باکری اینجاست پای مصنوعیش را به او نشان داد.

بازار تعریف کردن آنچه بچه­ها دیده بودند گرم شد . یکی دیگر از بچه­ها هم شروع کرد به گفتن . می­گفت که در مسیر آمدن عکس یکی از این کودکان فلسطینی را دست گرفته و به سمت سبزپوش نشان می­داده . می­گفت که " بعضی از آنها بخصوص بعضی از خانم­­­های با ظاهری مذهبی­تر با دیدن این عکس خودشان خجالت می­کشیدند.  حتی یکبار یکی از آنها به ما گفت مگر ما طرفدار اسرائیلیم که این عکس را سمت ما می­گیرید؟ که من هم به او جواب دادم شما طرفدار اسرائیل نیستید ، ولی اسرائیل طرفدار شماست ! "

 ..............

پی نوشت : این اولین مطلبیست که در نظر۳ مینویسم.انشاالله از این به بعد اینجا...

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 13:27 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group