« نفخ در صور آخرين مقاتله »
13 آبان امسال چه چيزي را بايد روشن كنيم؟
13 آبان روزي براي ابراز آشكاراي انزجار از استكبار است. خصوصا نماد بزرگ آن شيطان اكبر يعني آمريكا. اين سنتي بنيادين است كه براي آن تبديل و تغييري نخواهيم يافت. اما استكبار امروز با 30سال پيش در شكل و قيافه ، توان، هدف و برنامه هايش تفاوت هاي زيادي دارد. با ظهور انقلاب اسلامي عصر توبة بشريت از آخرين گام جاهليت يعني جاهليت مدرن فرا رسيد و با پيشرفت اين انقلاب كه در گذر زمان روز به روز عيان تر و آشكارتر به چشم ميآيد طبيعيست كه توان دشمن آن كمتر ميشود و درنتيجه شيوه هاي نبردش متفاوتتر. آمريكايي كه در رأس جهان دهكده شده قرار دارد در چهار ركن قدرت برتر بود كه البته اين چهار ركن ارتباط تنگاتنگي داشتند:
اقتدار نظامي، سلطة اقتصادي، قدرت علمي و تسلط رسانه اي.
1- هيمنة اقتدار نظامي آمريكا در باتلاق جنگي عراق و افغانستان فرو رفت و با جنگ هاي 33 روزه و 22روزه يعني جنگهاي سپاه جبهة انقلاب اسلامي با نوچة آمريكا نابود شد و دنيا فهميد كه عبارت «آمريكا قدرت يكه تازيست كه اگر اراده كند هركشوري را نابود خواهد كرد» حقيقت دارد اما در فيلم هاي هاليوودي و نه واقعيت.
2- نظمي كه بنيانش بر قواعدي شيطاني باشد دوامي نخواهد داشت و با كوچكترين لرزهاي به فروپاشي خواهد انجاميد. اينگونه است كه با ورشكستگي يك شركت چندين بانك و كمپاني بزرگ و در نهايت مانند يك دومينو تمام اجزاي اقتصاد دهكدة جهاني و رأس پر ادعاي آن فرو ميريزد و اين آغاز قصة پر غصة فروپاشي هيمنة اقتصادي غول غرب بود كه هنوز هم ادامه دارد. هراندازه كه استقلال در ملتي كمتر وجو داشتد پس لرزه هاي اين زلزله در آمريكا بيشتر دامان آن ملت را فراگرفت و خواهد گرفت.
3- اما رنسانس كه عصر آغاز ولايت science به جاي ولايت الله بود با به بن بست رسيدن علوم تجربي در عرصة كارآمدي و آغاز عصر توبة بشريت از پرستش دنيا، غروب خويش را نظاره ميكند. البته اين بنبست راهيست تدريجي كه آهسته و پيوسته طي ميشود و ناگهان به انقلابي عظيم و تحولي سريع منجر خواهد شد و اين شايد پيچيده ترين عرصة تقابل با كفر مدرن است كه اينبار هم خيزش توحيدي عظيمي را از جانب شرق ميطلبد و البته با شروع عصر توبه ذائقة بشريت براي اين خيزش هرلحظه آماده تر از پيش است.
4- تنها بازماندة به ظاهر مستحكم از هيمنة شيطان بزرگ، تسلط رسانهاي اوست و اگر جنگ امروز با استكبار جنگ نرم نام ميگيرد بي ارتباط با اين تسلط رسانهاي و دركنارش بازماندة اقتدار علمي غرب و قلة آن(آمريكا) نيست. جنگ نرم، جنگ فرهنگهاست و غرب شكست خورده در عرصة اقتصاد و نظاميگري چارهاي جز پناه بردن به جنگ نرم براي بازتوليد ارتش سخت خود ندارد اما اينبار اين ارتش سخت بناست تا از دل ملل دشمن غرب ياربگيرد و نه از درون ملل غرب. اينست كه امروز جنگ ما با استكبار از جنس نرم است و پيچيدهتر از گذشته چراكه ارتش غرب اينبار از غرب نيست كه مي خواهد برخيزد و به جنگ حق بيايد بلكه درست اينبار جنگ انقلاب و تمدن غرب در بين صفوف ملل انقلابي شكل خواهد گرفت.
چه زيبا سيد شهيدان اهل قلم، بصيرانه آينده را ديد و براي امروز ما ترسيم كرد:
« از اين پس تا آنگاه كه شمس ولايت از افق حيثيت كلي وجود انسان سر زند و زمين و آسمان ها به غايت خلقت خويش واصل شوند ، همة نظاماتي كه بشر از چند قرن پيش در جست وجوي يوتوپياي لذت و فراغت _ كه همان جاودانگي موعود شيطان است براي آدم فريب خورده _ به مدد علم تكنولوژيك بنا كرده است يكي پس از ديگري فرو خواهد پاشيد و خلاف آنچه بسياري مي پندارند، آخرين مقاتلة ما _ به مثابه سپاه عدالت _ نه با دموكراسي غرب كه با اسلام آمريكايي است ، كه اسلام آمريكايي از خود آمريكا دير پاتر است . اگر چه اين يكي نيز و لو "هزار ماه " باشد به يك "شب قدر " فرو خواهد ريخت و حق پرستان و مستضعفان وراث زمين خواهند شد. »
چندسالي مي شود كه دموكراسي غرب در برابر مردم سالاري ديني شكستي سهمگين خورده است. با پيروزي دولتي برآمده از شعارهاي انقلاب در ايران و استحكام دوباره آن در باشكوهترين انتخابات تاريخ رياست جمهوري آن هم با بيشترين رأي تاريخ كشور، با پيروزي دولت حماس، تحكيم قدرت سياسي حزب الله لبنان ، پيروزي دشمنان آمريكا و غرب در آمريكاي لاتين و اسلامگرايان در اقصي نقاط جهان مانند تركيه و كشورهاي آفريقايي و... اينها همه علائم پيروزي در چالشيست كه مردمسالاري انقلاب با تمدن غرب و دموكراسيش آغاز كرد.
در حقيقت سالهاست كه به صورت نرمي جنگ نرم آغاز شده، هرچه زمان گذشت و فروپاشي اركان قدرت استكبار عيانتر شد آنها بيشتر دريافتند كه راه نبرد با اسلام نابي كه كمر همت به فروپاشيشان بسته بود تنها و تنها از پشتيباني سازشكاران ميگذرد و نبرد با صراط مستقيم اسلام ناب جز با طرق معوج اسلام آمريكايي و اسلام متحجرين شكستي امتحان شده درپي خواهد داشت. امروز راه سدّ غرب در برابر فرودآمدن حق بر پيكرة تمدنش ترويج سكههاي تقلبي در هركجاييست كه اسلام ناب نفوذ كرده و قلوبي را متشكّل به تسخير خود درآورده است. در فلسطين ابومازن و جنبش فتح علم ميشوند تا به عنوان صف مقدم جبهة آمريكا با دولت حماس رويارو شوند. آمريكا نه فقط تمام سلطة رسانه اي خويش را كه در زمان لازم آن اندك قدرت نظامي باقي مانده اش را نيز به ميدان ميآورد تا مبارزان اسلام ناب در كشور فلسطين را به زانو درآورد. البته «ومكروا و مكر الله و الله خيرالماكرين»
در لبنان رفيق حريري ناگهان در يك بمب گذاري مشكوك به نام سوريه، ترور ميشود و سعد حريري از فرانسه فراخوانده شده و ائتلاف 14مارس براي مبارزه با حزب الله از درون لبنان علم ميشود، جنگ 33روزه به راه ميافتد و پس از عدم موفقيت تمام توان رسانه اي و مالي غرب براي پيروزي ائتلاف 14مارس در انتخابات مجلس لبنان به ميدان ميآيد.
در ايران اما قضيه متفاوت است چون رهبري حكيم يك تنه در برابر نقشه هاي آنان ايستاده است لذا پروژة حاكميت چندگانه، عرفي سازي دين و ... كه در عصر دولت اصلاحات پيگرفته شد به بن بست رسيد و كيست نداند كه پشت اين بازيها چه كساني ايستاده بودند؟ بعد از آن هرآنچه از رسانه در عالم وجود داشت بسيج شد تا دولت برآمده از شعارهاي انقلاب را 4سال تمام مورد آماج قرار دهند، به انتخابات 88 رسيدند اينبار هم هجمة تبليغيشان اثري بر مردم نگذاشت و دستي كه با نام خميني و ظاهر اسلام و حقيقت اسلام آمريكايي بيرون آمده بود اين بارهم با راهبري آن رهبر حكيم و مردم ايران قطع شد. اما مأيوس نشدند و فتنه اي عميق را ايجاد كردند و جنبش سبز را علم. جنبشي كه اينگونه تعريف ميشود: هرآن كس ظاهراً و باطناً با انقلاب دشمني دارد عضوي از اين جنبش است.
14مارس لبنان، حكومت خودگران فلسطين، كودتاگران عليه چاوز در ونزوئلا ، جنبش سبز و... همه سر در يك آخور دارند. همان آخوري كه بوش پسر در معدود حرفهاي راستي كه در زندگيش زده بود پيش از رفتن از كسوت رياست شيطان بزرگ اينگونه بيانش كرد: « ما از اصلاح طلبان در ايران، لبنان ، فلسطين و كل خاورميانه[ودر واقع كل دنيا] حمايت ميكنيم.»
امروز جنگ با استكبار در خط مقدمي پيگيري ميشود كه يك سوي آن خط سازش و سوي ديگرش خط مقاومت در برابر استكبار قرار دارد. خط سازشي كه آن را اصلاحات مي خوانند اما در واقع همان Reformism است كه با ظاهري اسلامي بذر افسادات آمريكايي را در فرهنگ ملل انقلابي ميكارد.
با حوادث پس از انتخابات رياست جمهوري ايران جنگ نرمي كه سالها بود زير پوست جوامع انقلابي در جريان بود آشكار شد و اينگونه شد كه فرمان آخرين مقاتله توسط رهبر انقلابيان جهان اعلان شد. امروز برائت از روسيه و چين را مطرح ميكنند اگر اين از روي صداقت و استقلال طلبي حقيقي بود، ما نيز به آنان ميپيوستيم اما ترديدي نيست كه پيروان اسلام آمريكايي براي انحراف اذهان از بت بزرگشان آمريكا به سراغ چين و روسيه رفته اند تا شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل را خط بزنند. 13 آبان روز برائت جويي از استكبار است ، استكباري كه هيكل تنومندش روز به روز نحيفتر از گذشته ميشود و هر روز نظامي از نظاماتش و ركني از اركانش فرو ميريزد. امروز چشم اميد اسكتبار براي بقا به اسلام آمريكايي دوخته شده است. در 13 آبان اولين سالي كه جنگ نرم به صورت رسمي بروز يافته است ضمن آنكه نبايد اجازه داد بت بزرگ فراموش شود، بايد دست امروزين استكبار كه در قالب خط سازش در ميان ملل انقلابي از آستين بيرون آمده را نشان داد. مرگ اسلام منافقانه در آشكار شدن پليديهايي از آن است كه پس ظاهري اسلامي نهان كرده. بايد براي مردم ايران، همچنين در بازتاب اين حركت در سطح جهان نشان داد كه ما هنوز هم از استكبار و شيطان كوچك و بزرگ يعني انگليس و آمريكا منزجريم و اتفاقا دست جديد آنها را نيز خوب شناخته ايم. بايد نشان دهيم مبناي ما در جنگ امروز انتقام جويي ،تصفيه حساب سياسي يا حمايت از يك منتخب مردم نيست بلكه انزجار از خاتمي و موسوي و اصلاحاتشان(جنبش سبز) بر همان مبناي انزجار از ابومازن و دولت سازش كار خودگردان و سعدحريري و ائتلاف 14 مارس لبنان استوار است. ما چون با اسكتبار دشمنيم پس با خط سازش چه در ايران، چه در لبنان، چه در فلسطين و چه هركجاي ديگر دنيا دشمنيم.
13 آبان امسال زمان اعلام آمادگي براي آخرين مقاتله است وشعار "مرگ بر آمريكا" و "مرگ بر اسلام آمريكايي"
«وقتی نخبگان به تحلیل میرسند»
تأملی بر شيوه نقشآفرینی دانشگاهیان و نخبگان در جريان هاي اجتماعي با نگاهي به انتخابات ریاستجمهوری دهم
اشاره: اين مطلب چند هفته پيش براي هفته نامه پنجره نوشته شد كه در شماره اين هفته آن در قالب دو مطلب مجزا و با تغييراتي به چاپ رسيد. از آنجاكه با سخنان مهم ره بر عزيز انقلاب در چالوس بي مناسبت نبود در اولين فرصت ممكن يعني پس از انتشار آن را براي نقد دوستان در اينجا گذاشتم. در این نوشتار با بررسی تحلیلی حوادث ریاست جمهوری دهم به عنوان یک نمونۀ قابل عبرتگیری، به چگونگی و چرایی نقش نخبگان - خصوصاً دانشگاهیان - در کنار تودۀ مردم میپردازیم و تلاش میکنیم به مبنایی برای تحلیل نقشآفرینی سیاسی - اجتماعی نخبگان در جریانهای مختلف برسیم.
برای بررسی نقش دانشگاهیان در انتخابات اخیر ریاست جمهوری و تحولات پس از آن باید 4سال به عقب بازگردیم. هفته ای که از شنبه 28خرداد شروع شد و به جمعه 3تیر ختم شد. طی این هفته یک صف آرایی تمام عیار شکل گرفت. یک طرف این مصاف اکثریت رسانهها، اهالی هنر، نخبگان و رجال سیاسی، بسیاری از علمای مشهور، دانشگاهیان و ... همه حول نفی طرف دیگر جمع شده بودند. از طرف دیگر گروهی کم سروصدا با عقیدۀ جنگ فقر و غنا جمع شده بودند و تنها صداي بلندي كه از اين طرف در جامعه قابل استماع بود صداي كانديداي آنها بود. آن همه حول نگرانی از آینده ای تاریک جمع شده بودند، نگرانی ای که بیش از آنکه به طور منطقی و عقلانی یافت شده باشد حاصل تبلیغات پرحجم و فشردۀ اصحاب رسانه و متنفذین سیاسی وقت بود. هفتۀ پرتلاطم گذشت و در 3تیر آن کسی حائز آرای اکثریت مردم شد که از منظر اهالی دانشگاه نمایندۀ طالبان ، حجتیه ، تحجر ، عقب گرد ، مخالفت با علم و تمامی صفتهای مذموم ضد روشنفکری بود. مردم رأی داده بودند اما این مسئله نمی توانست تصویری متفاوت از رئیس جمهور جدید در نگاه دانشگاهیان ایجاد کند. براي رسيدن به تحليلي دقيق تر بر چرايي اين فرآيند و آينده آن بايد سراغ چند نكته مبنايي در چرایی و چگونگی نگرشهای سیاسی - اجتماعی نخبگان و تودۀ مردم رفت:
1) اینکه دانشجو جماعت و اصولاً اهالی دانشگاه اهل علم اند و اهل علم خود را صاحب تحلیل میدانند. درست یا غلطش مهم نیست اما نسبت به شرایط و نیازهای جامعه، خود را از تودۀ مردم آگاهتر میبینند. برای تحلیلهای خود وزن نخبگی قائلاند و تودۀ مردم را عوامِ راحتُ الفریب میپندارند.
2) تحلیل نیاز به دو نوع داده دارد؛ یکی اطلاعات روز و دیگری اطلاعات تاریخی. آنچه که اطلاعات روز و حتی در اکثر موارد اطلاعات تاریخی اهالی دانشگاه (و در نگاهی کلیتر اهالی علم) را شکل میدهد عنصریست که در دنیای امروز آن را رسانه مینامند. در واقع تمامی دادههایی که به نخبگان جامعه میرسد توسط رسانه کانالیزه می شود. این رسانهها هرچند در ظاهر دارای تنوع و تکثر باشند اما جملۀ صاحب نظرانِ مستقل دنیای امروز معترفند که پشت این کثرت ظاهری، وحدتی محتوایی نهفته است. در واقع تمام آنان که تشنۀ تحلیل و در نتیجه اطلاعات اند دنیا و ماوقع آن را از یک دریچه مینگرند. دریچهای که شاید در هزار پنجرۀ رنگارنگ و با رنگهای گوناگون ظاهر شود اما چون همه یک دریچه است، لزوما همۀ حقیقت را به عنوان واقعیت نشان نمی دهد هرچند تصویر انعکاسی آن بویی از حقیقت هم برده باشد. واقعیت این است که "عنصر رسانه" برای کشورهایی با فرهنگ و آرمانی متفاوت از تمدن غرب - مثل کشورمان - یک عنصر وارداتیست و عجیب نخواهد بود که همۀ رسانههای حرفهای و پرمخاطب کشور ما جز قلیلی، ماوقع دنیای روز وکشورمان را از زاویه ای خاص و باگزینشی ویژه ولو از کانالهای به ظاهر متکثر و مستقل برای مخاطبان ارائه دهند. خصوصاً که همراه رسانه، فرهنگ آن نیز وارد میشود و اکثر رسانههای حرفه ای، تحت مدیریت صاحبان قدرت و ثروت و منافع ویژه هستند. رسانههایی که به همین سبب اکثراً پس از مدتی با برخورد حذفی حاکمیت اسلامی مواجه شده و پس از مدتی با نامی جدید دوباره ظاهر میشوند. واقعیت آن است که قلیل رسانههای مستقل درمیان قشر نخبه، مخاطب خاص دارند و صدایشان به گوش همه نمیرسد. پرقدرتترین رسانۀ کشور یعنی رسانۀ ملی هم، بیش از آنکه بتواند از استعداد ذاتی خویش برای انتقال پیام بهره ببرد، دراین دنیای رقابت نفسگیر رسانهها درگیر بروکراسی و قالبهای کلیشه ای و اداری شده است و لااقل جذابیت نخبه پسند برای انتقال پیام ندارد. بگذریم که محافظه کاریهای کوته نگرانۀ صداوسیما در عرصۀ بیان حقایق اجتماعی- فرهنگی- سیاسی موجب تاثیر معکوس در رسیدن پیام مد نظر رسانۀ ملی به مخاطبان عام و خاص شده است. قشر دانشگاهی، تشنۀ تحلیل کردن است بنابراین به اطلاعات روز و تاریخی نیاز مبرم دارد و هنگامیکه وصف رسانههای کشور چنین است که شرح آن رفت به سادگی میتوان پیشبینی کرد چه تحلیلها و تصوراتی در قشر دانشجو ودانشگاهی غلبه خواهد یافت. اما آن طرف تودۀ مردم، حریصانه در جست وجوی اطلاعات نیستند که همه چیز را از عینک "شبکۀ رسانهها" ببینند. برای تحلیلهایشان همان اندک دادهها را، آن هم از مجاری اخبار عادی رسانۀ ملی پی میگیرند. جهت تحلیل و رسیدن به واقعیت بر حجم اطلاعات - آن هم اطلاعات شبکۀ حرفه ای رسانهها - تکیه نمی کنند بلکه تکیه شان بر تجربههای تاریخی است که مستقیم یا با انتقال سینه به سینه درک کرده اند و البته عنصر دیگری که در عامل بعدی به آن خواهیم پرداخت.
3) در نگاه صحیح شاید مهمترین معیار توانایی تحلیل، نه دامنۀ اطلاعات که قدرت تفکر باشد. در توان تحلیل و استنباط مسائلِ اجتماعی- سیاسی، تفکر، بسیار عمیقتر از اطلاع جزئی از مسائل روز نقش ایفا میکند. در متون دینی و به تبع آن در نظم و نثر تاریخی ما آمده است که علم می تواند خود حجاب باشد، حجابی برای یافتن حقیقت. اهالی علم در معرض غرور ، خودشیفتگی و تکبر علم هستند؛ تکبری که به نام سواد، انسان عالم را از تکاپوی یافتن حقیقت باز می دارد و سبب می شود که با نگاهی حقیرانه به یافتههای دیگران خصوصاً قشر عوام و بی سواد بنگرد. درحالیکه یک تحلیل درست از رهگذر یک تفکر صحیح حاصل می شود و یکی از کلیدیترین نیازهای تفکر صحیح هم نبودن حجب و آزادی تفکر است. البته مشغولیتهای علمی، در معرض هجمۀ شدید اطلاعات و رسانهها قرار داشتن ، بندهایی از جنس همین غرور علم و احساس استغنا همه عواملی هستند که می توانند قدرت آزاد اندیشی را از انسان در معرض بگیرند. شیوۀ امروزی ارتباطات به عنوان محصول تمدن مادیگرای غرب بر همان مبنای تبلیغات مدرن شکل گرفته است و تبلیغات، به جز فریفتن مخاطبان به وسیلۀ جلوه دادن و ایجاد یک تصویر پر اغراق و غیر واقعی در یک هجمۀ همه جانبۀ اطلاعاتی، هدفی ندارد. اطلاعات هم به شکل "FastFood" حاضر و آماده در اختیار قشر مخاطبِ رسانه که اکثراً نخبگان هستند قرار میگیرد و درست به همان سبک "FastFood" کمکم ذائقۀ افراد را عوض میکند. بیهوده نیست اگر "عصر ارتباطات" را "عصر به بندکشیدن تفکر" و گرفته شدن فرصت آزاد و با فراغ بال اندیشیدن انسانها بنامیم. مسئله ای که در دنیای حاضر با یک جهل مرکب و توهّم تکامل مراتب فکری بشریّت هم گره خورده است.
4) نخبگان اهل مقایسه و تحلیل اند و درنتیجه برای "اقناع" تلاش می کنند. در برابر آنان اما تودۀ مردم آنچنان اهل استدلال و بررسی دیدگاهها نیستند. به آنچه که از منبعی مطمئن مانند رسانۀ ملی یا صاحب تحلیلی مورد وثوقشان شنیده اند و به مشاهدات شخصیِ محدود خود، قناعت میکنند و برای قضاوت بیش از آنکه به دنبال مقایسه و استدلال بروند به احساس درونی و جمع بندی کلی خود اتکا میکنند. در یک محیط آزاد و علمی روش نخبگان به مراتب پسندیده تر است اما مشکل از آنجایی شروع می شود که افکارِ نخبگان در معرض هجمۀ شدید رسانههاست، رسانههایی که اگر واقعا مستقل و به دنبال حقیقت و منافع مردم باشند قابل اعتماد خواهند بود و کمک میکنند تا محیطی واقعاً آزاد به وجود بیاید و آزاداندیشی و تحلیلهای عمیق و جان داری شکل بگیرد اما شرح آن رفت که اوضاع رسانه و اطلاعرسانی در جامعۀ ما چگونه است. از طرف دیگر هم روش اکثریت نخبگان در تحلیل، علمی و متکی بر استدلال نیست بلکه آنها نیز همانند تودۀ مردم در تحلیل به استماع و تکرار "جمع بندی عقلای قوم" اکتفا میکنند و ازقضا عقلای قومی هم که آنها میشناسند بیش از آنکه واقعاً عقلای قوم باشند، اکثراً افرادی با نظرگاه نزدیک به هم هستند که "شبکۀ رسانهها" آنان را به عنوان عقلای قوم شناسانده اند و چه بسیار عقلایی که با منافع و دیدگاههای شبکۀ رسانهها در تعارض اند.
5) تاریخ 30سالۀ انقلاب نشان داده است که پس از انقلاب اسلامی رابطۀ امام - امت حاکم شده در جامعۀ ما، تعیینکنندهترین عامل در رقمزدن سرنوشت سیاسی - اجتماعی کشور است. بسیار شده که تودۀ مردم تصمیمی خلاف اجماع نخبگان را اتخاذ کرده اند، این امر در دنیای تحت مدیریت دموکراسی امری غیرقابل تصور است که باید آن را حاصل ساختار هوشمندانۀ "جمهوری اسلامی" دانست که مبنای مردم سالاری دینی را به زیبایی عینیت بخشیده است. اما در همین تاریخ مواردی چند نیز سراغ داریم که تودۀ مردم تصمیم غلطی را اتخاذ کرده اند و پس از روشنگریهای رهبران انقلاب در بستری از برخودهای تربیتی، خود پس از چندسال به اصلاح آن تصیم دست زدند اما از این نکته نباید غفلت کرد که شکاف تحلیلی بین نخبگان و توده اگر مدتی طولانی امتداد یابد و چاره نشود مسلماً بر جهت گیری و تصمیمهای توده نیز اثر خواهد گذاشت.
تمام اتفاقاتی که 4سال قبل طی دوران انتخابات ریاست جمهوری رخ داد و به تبع آن تحلیلهایی که با اصرار متنفّذین سیاسی و اصحاب رسانه، پیشفرض ذهنی اکثریت قشر نخبۀ کشور شد ممکن نبود که با انتخاب متفاوت تودۀ مردم خط بخورد بلکه به عکس تودۀ مردم در نظر نخبگان همان عوام بی سواد و راحت الفریب اند که باید با تعظیم در برابر افکار وتحلیلهای نخبگان به سمت صلاح خویش حرکت کنند. گرچه دنیای دموکراسی درظاهر برای هر یک شماره از آرای آنان ارزش قائل است اما در باطنِ دموکراسی غربی، رأی آنان زمانی ارزش دارد که با صلاحدید نخبگان هم جهت باشد. نخبگانی که ازقضا آنان هم زمانی نخبه اند که تحلیلشان با تحلیل شبکۀ رسانهها یکی باشد. رأی این عوام در ذهن نخبگان تنها صفت "مردم فریب" را به صفات رئیس جمهور جدید اضافه میکرد و کمکی به اصلاح پیشفرضها نمیکرد. حال درنظر بگیرید رئیس جمهوری که دیکته ننوشته از منظر دانشگاهیان و نخبگان مردود است، قرار باشد 4سال دیکته هم بنویسد و در آن دیکتهها کمی تا قسمت قابل توجهی به سراغ سرشاخههای رسانهها یعنی صاحبان قدرت و ثروت هم برود. تصویرکنید در انتهای این 4سال نگاه نخبگان به او و دولتش چگونه خواهد بود؟ در شکلگیری این نگاه مجموعه ای از عوامل اجتماعی درطول آن نکات مبنایی نقش ایفا میکنند. وقتی اکثریت مطلق رسانههای مؤثر یعنی کانال تحلیل نخبگان دشمن دولت باشند، وقتی دولت وی از ضعیفترین دولتها در عرصۀ اطلاعرسانی باشد، زمانیکه دولت جدید دلخوش از حمایت قاطع تودۀ مردم به جهت خدمت رسانی گسترده است و برای دیدگاه نخبگان نسبت به کارهایش مگر به صورت فرمایشی، تره هم خورد نمیکند، وقتی آن طیف اقلیت نخبگان - نسبی ونه اقلیت مطلق - هم به داد مردم و دولت منتخبشان نمی رسند و واقعیات را برای جامعۀ نخبگان و مردم تبیین نمیکنند و اگر لطف کنند و خود نیز مشغول غرولند نشوند اکثراً سکوت پیشه میکنند و هنگامیکه دیکتۀ نوشته شدۀ دولت و رئیس جمهور غلطهای غیرقابل اغماضی داشته باشد؛ جای تعجب نیست که اگر هزارهم تودۀ مردم به جهت خدمات و مسیر صحیح دولت از او راضی باشند، اکثریت نخبگان این بار نه مخالف جدی که مدعی کینه و دشمنی با دولت و همفکرانش باشند. پیش از انتخابات ریاست جمهوری دهم همین احساس عداوت و کینه یکی از واضحترین مسائل قابل مشاهده در تعداد قابل توجهی از عناصر نخبه و دانشگاهی بود. این احساس و جمعبندی که طی یک فرآیند 4ساله شکل گرفته بود با هزار بحث علمی و کارشناسی هم برایشان قابل حل نبود. هرچند این کینۀ ریشهدار درد همه نبود و در برابر این عده گروهی قابل مشاهده بودند که عکس نگاه آنان را داشتند و اتفاقاً دولت جدید با همۀ کم و کاستیهایش، امیدهای زیادی را در دل آنان زنده کرده بود اما واقعیت این بود که با گذشت این 4سال، پیش فرض ذهنی اولیۀ اکثریت دانشگاهیان که نه متعلَّق گروه اول بودند و نه متعلَّق گروه دوم به آن دستۀ کینهدار بسیار نزدیکتر شده بود. به همۀ اینها و دلایل گذشته این نکته را هم باید اضافه کرد که اکثریت نخبگان کشور، دانشگاهیانند و اکثریت دانشگاهیان، دانشجویان و این بزرگترین لشگر نخبگان جمله در یک امر دیگر نیز اشتراک دارند و آن هم زندگی در دورۀ جوانیست. از خصوصیات جوانی احساساتی بودن و به دنبال مد و ژستهای روشنفکرانه حرکتکردن است. وقتی پای کینه و دشمنی و احساس عمیق بدبختی به خاطر رئیسجمهور بودن یک فرد در میان باشد و از طرف دیگر به کمک شبکۀ رسانهها هم این تبدیل به مد و هنجار مقبول اکثریت دانشگاهیان شده باشد جای تعجب نیست که چندماه پیش از انتخابات عدۀ زیادی دانشجو را ببینی که از جان و دل نه برای رأی آوردن یک شخص که برای رأی نیاوردن دیگری نماد سبز بر دست وپا، از جان و دل کارکنند. حتی اساتید دانشگاهها هم برای اولین بار در 10-20سال اخیر وسط میدان بیایند و تبلیغات میدانی یک کاندیدا را سامان دهند یا درست مثل گروههای دانشجویی پیگیر دعوت از او برای سخنرانی در دانشگاهها شوند. سر بحث با هر کدام را هم که بازکنید و بپرسید این همه مخالفت چرا و به کدام دلیل؟ جوابی بیشتر از اینکه « خب معلوم است همه میگویند که فلانی اوضاع کشور و آینده را تاریک کرده است.» نمی شنوید. چند آمار از تورم و قیمت مسکن و وزارت کشور و ... هم تحویلت می دهند و صفاتی را نسبت به رئیس جمهور بیان می کنندکه از قضا همۀ آنها را پیش از این" بر چارده روایت" در رسانههای مکتوب و اینترنتی مشاهده کرده اید، به این هم اکتفا نکرده و عاجزانه از شما تقاضا کنند که با رأیدادن و تبلیغ برای او، آیندۀ وطن را خرابتر نکنید. در واقع گزارۀ نفرت از انتخاب مردم به یک پیش فرض و گزارۀ مقدس اکثریت دانشگاهیان و نخبگان کشور تبدیل شده بود. طی دوران پیش از انتخابات با صحنهگردانی احزاب و رسانهها این نفرت مضاعف شد و دولت منتخب مردم به صفتهایی جدید مانند رمال ،دروغگو، بیاخلاق، بیعقل و ... هم مزین شد. درکنار آن چهره ای موجه، صادق و منجی گونه از کاندیدای رقیب دولت نیز در ذهن نخبگان و خصوصاً جوانان ساخته شد. انتخابات دهم نیز گذشت و مردم آنچنان غیرقابل انتظار رأی ندادند یعنی بر طریقی غیر از آنچه در این نزدیک به چهل وشش هفت سالی که از آغاز نهضت انقلاب و حکومت جمهوری اسلامی میگذشت عمل نکردند. اما آن نفرت و امید به منجی صادق شکلگرفته در دورۀ پیش از انتخابات عاملی بنیادین شد که پس از انتخابات این بار نخبگان - خصوصاً قشر جوان و احساسی- دل به ادعای بدون مدرک و استدلال منجی صادق بدهند و در بادی امر دولت منتخب مردم را به دست بردن در آرایشان متهم کنند و پس از آن نیز به همراه منجی به ظاهر صادق تا زیر سؤال بردن تمام ارکان و پیشینه و حتی قوانین نظام جمهوری اسلامی نیز پیش بروند و بشود آنچه نباید میشد. این سیر قهقرایی نه حاصل یک تعقل مورد انتظار از نخبگان که ماحصل مجموعه عوامل پیچیده ای بود که به پشتیبانی آتش رسانهها و رجال سیاسی طی 4سال به صورت یک نفرت عمیق و تصویری اشتباه و اسطوره ای از فرد جایگزین ظاهر شد. اسطورهای که زیرسؤال بردن تدبیر، عقلانیت و صداقت او این بار برای خود آن رجال سیاسی طرفدار اما نگران از تندرویهای اسطوره نیز سخت مینمود. این همه در کنار سوء تدبیرها در مدیریت قضایای پس از انتخابات سبب شد به مراتب بیش از گذشته برای قشر عظیمی از دانشگاهیان و حتی اقشار رفاه دوستتر مردم - مانند بخشی از مردم شمال شهر تهران - فضا غبارآلوده گردد و رؤیت حقایق و تشخیص اصلها از فرعها کاری دشوارتر بشود. نظام اسلامی به خواست الهی از این چالش نیز عبور خواهد کرد چراکه سنت الهی در نبرد "حق" و "باطلی که پرده ای از حق روی آن را پوشانده است" چنین اقتضا میکند؛ اما خسارتهایی که به همراهی نخبگان با حرکت مردمی نهضت اسلامی وارد آمده و روز به روز هم با حرکت قطار بیترمز و دندۀ کاندیدای شکست خوردۀ انتخابات ابعاد تازه ای مییابد به این سادگیها قابل جبران نیست. با پیچیدهتر شدن لحظه به لحظۀ ابزارهای اطلاعرسانی - مثلا به میدان آمدن Facebook و تلویزیون فارسی زبانBBC - و عزم شبکۀ رسانه ای جهانی برای رویارویی با انقلاب اسلامی از یک طرف و ناکارآمدی رسانههای جبهۀ انقلاب اسلامی - خصوصاً صداوسیما - برای اثرگذاری و جهت دهی به عموم نخبگان از سوی دیگر، در کنار افزایش کمی دانشگاهها و نپرداختن به امور کیفی از قیبل تربیت اسلامی دانشجویان ، حرکت به سمت علوم مفید برای کشور و ... که بررسی هرکدام نیاز به مقاله ای جدا دارد، اگر این معضلات چاره نشود در آینده ای نه چندان دور بحران تحلیل در نخبگان و در نتیجه بدعملکردن آنها با ابعادی تازه و بسیار پیچیدهتر سرباز خواهدکرد. بحرانی که اگر پردامنه و مکرر بشود منجر به فتنههایی خواهد شد که بر تودۀ مردم نیز اثرخواهد گذاشت. باري، این مهم در وهلۀ اول همت نخبگان حامی انقلاب را میطلبد که در پاسخ به ندای رهبری انقلاب در این جنگ نرم به یاری تودۀ مردم مستضعف و حامی انقلاب بشتابند و با روشنگری مانع سقوط عدۀ زیادی از نخبگان بشوند.
...أ لَیسَ الصُّبحُ بِقَریبٍ
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: پنجره 
بسم الله الرحمن الرحيم

« نبرد سه گونه اسلام »
دورۀ راهنمايي را در يكي از مدارس هم مسلك مدرسۀ علوي گذراندم. مدرسۀ علوي و توابع آن غالباً تحت لواي تفكر انجمن حجتيه اي اداره مي شوند و اكثر معلمان و كادر اين مدارس خود را در زمرۀ معتقدان به اين تفكر مي دانند.
8 سال قبل وقتي سال سوم راهنمايي هم به پايان رسيد، براي رفتن به دبيرستان همان مدرسه از من و جمعي از دوستانم محترمانه خواستند كه "تعهد" بدهيم تا ديگر خيلي شلوغ نكنيم ، در حريم مدرسه و بين بچه ها هم به مخالفت سياسي با آنها و همفكرانشان نبپردازيم و خلاصه حواسمان به درس خودمان باشد. حاضر نشديم تعهد بدهيم چون تعهد را به منزلۀ سرخم كردن در برابر ملتزمان به انجمن حجتيه دانستيم و خروج باعزت را ترجيح داديم.
در "دبيرستان انرژي اتمي تهران" قبول شدم. مدرسۀ انرژي اتمي تحت مديريت اصلاح طلبان با گرايشهاي مشاركتي است. وقتي در اردوي تابستانۀ مدرسه شركت كردم صحنه هاي جالبي ديدم. در و ديوار مدرسه پر بود از عكس ها و سخنان امام(ره) و البته طبعاً خبري از ره بر انقلاب نبود. طبيعي هم بود به هرحال اصلاح طلبان خود را صاحب خط امام و پيروان واقعي خط آن بزرگوار مي دانند. از طرف ديگر برخي از معلّمان حجتيه اي جوان مدرسۀ راهنماييمان را در آنجا ديدم كه به عنوانِ كادر مدرسۀ اصلاح طلب انرژي اتمي حضور داشتند. به مدرسۀ راهنماييمان هم كه جهت ديدار با دوستان قديم، سر مي زدم برخي معلمان اشتياق عجيبي به حضور من در انرژي اتمي نشان مي دادند. كمي تعجب كرده بودم، كسانيكه خود را تمام قد در برابر امام(ره) و تفكر اسلام سیاسی مي دانند، چه به مدرسه مدعيان خداوندگاري خط امام؟! به دلايل مختلفي همان تابستان از مدرسه انرژي اتمي جدا شدم و به "دبيرستان علامه حلي" رفتم. 4سال گذشت تا به انتخابات رياست جمهوري نهم رسيديم آقاي معين -كانديداي اصلي اصلاح طلبان- در حين تبليغات وعده داد که وزيري از اهل تسنن معرفي خواهد كرد. پس از این وعده در خبرها آمد كه عده اي از اعضاي جبهه مشاركت از حزب جدا شدند و به سمت حمایت از كروبي رفتند. اگر اشتباه نكنم در روزنامۀ "شرق" بود كه صحبتِ های جالب يكی از اعضاي مشاركت توجهم را جلب كرد. وي گفته بود كه اعضاي جداشده از مشاركت، اعضاي حجتيه اي حزب بودند. اتفاقاً نزدیک همان اوقات، رسانه هاي اصلاح طلب كانديداي پيروز انتخابات را انجمن حجتيه اي مي خواندند! عدۀ زيادي از قشر تحصيلكرده و مخاطب رسانه هم سخن آنها را باور كرده بودند چون ايشان اسم امام زمان- روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه- را زياد به كار مي برد و اين قشر تحصيلكرده هم در اين ساليان تنها نامي از انجمن حجتيه شنيده بودند و ذهنيّت درستي از افکار آنان نداشتند.
اما اسلام حجتيه اي كدام اسلام است؟ اسلامي كه از سر به اصطلاح خيرخواهي براي دين دنبال جدايي دين از سياست است. اسلام تشيّع خانه نشين و عامل به احكام رساله هاي عمليّه در حوزه هاي فردي ، اسلام اجتهاد محدود در فرديات دين ، اسلام منتظران نه منتظرانِ در تكاپوي حكومت جهاني اسلام بلكه اسلام قاعدين و خواب رفتگان منتظرِ قيام با طلوع آفتاب ، اسلامي كه به تفكر دكترمعين و دكتر معين ها و اينكه با حضور آنها در حكومت و بالاي سر مردمان چه بر سر فرهنگ ديني جامعه خواهد آمد كاري ندارد اما به محض اطلاع از اينكه معين مي خواهد وزير سني بگذارد براي دين احساس خطر مي كند. اسلام آخوندهاي بي اطلاعي كه به محض شنيدن شايعۀ ناصبي بودنِ اهالي غزه ،كاري ندارد كه اسرائيل چيست و كيست و هدفش چه چيزيست ، حتي كاري به اين ندارد كه مي شود با اسرائيل در مرزهايش جنگيد فقط به مسئولين كشور مي تازد كه چرا براي دفاع از اهل سنت هزينه مي كنيد؟! اسلامي كه تنها بخش كوچكي از آن را منسوبين به تشكيلات انجمن حجتيه تشكيل مي دهند. اسلامي كه به وسعت دايرۀ مقدّس نمایان بی سواد و تحلصيكرده و آخوندهاي ساده انديش و بي بصیرت گسترده است. در يك كلام همان كه اماممان فرمود اسلام متحجّرين.
« امروز عده ای با ژست مقدّس مآبی چنان تیشه به ریشۀ دین و انقلاب و نظام می زنند که گویی وظیفه ای غیر از این ندارند، خطر تحجّرگرایان و مقدّس نمایان احمق در حوزه های علمیّه کم نیست... در شروع مبارزات اسلامی اگر می خواستی بگویی شاه خائن است بلافاصله جواب می شنیدی که شاه شیعه است! عده ای مقدّس نمای واپسگرا همه چیز را حرام می دانستند و هیچ کس قدرت این را نداشت که درمقابل آنها قد علم کند. خون دلی که پدر پیرتان از این دستۀ متحجّر خورده است هرگز از فشارها و سختی های دیگران نخورده است. وقتی شعار جدایی دین از سیاست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احکام فردی و عبادی شد و قهراً فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست و حکومت دخالت نماید» - پیام امام عظیم الشّأن به مراجع اسلام، روحانیون سراسر کشور و ... در مورد استراتژی آیندۀ انقلاب و حکومت اسلامی
اما اسلام حاكمان اصلاح طلبي و از طرف ديگر تشنگان قدرت و ثروت كدام اسلام است؟ اسلامي كه با حاكميت ظواهر ديني يا هر نوع حاكميت ديگري مشكل خاصي ندارد اما يكسر طيف آن يعني مدعيان پيشروي در اصلاح طلبي با تمام وجود مسحور تمدن غرب اند و باوجود شكست هيمنۀ اقتصادي و نظامي رأس غرب، هنوزهم آرمان شهر خويش را آمريكا مي دانند. براي آنها مهم نيست كه پوستۀ حكومت چه شكلي داشته باشد مهم اينست كه دين به عنوان سدّ ارزشها و شيوه هاي غربي نبايد در بطن ادارۀ اجتماع حضور داشته باشد. آن سر ديگر طيف، سرمايه داران و تشنگان قدرت و ثروت اند كه حاكميت دين را مي خواهند اما براي ثروتمندتر شدن و صاحب نفوذ تر شدن خودشان. آنان با نفوذ و سيطرۀ خود در اركان حكومت و جامعه اجازه نمي دهند كه دايرۀ عدالت اسلامي يعني جوهرۀ حكومت ديني به آنها برسد. آنان حكومت دين را دوست دارند به شرطي كه در نيل به مطامعشان ياريشان كند و البته حكومتي كه در بطن ديني باشد و اتّصالي الهي داشته باشد طبيعتاً مانع بزرگي برسر راه آنهاست. اين طيف همه در قرائتي از سكولاريسم مشترك اند كه مانع حاكميت دين در بطن جامعه باشد حال با تكنوكرات مسلكي يا ليبرال مسلكي. همۀ اين طيف در دنبال كردن كشور مطلوبشان استفاده از هر ابزاري را جايز مي دانند. آنها همه چيز حتي دين خود را خرج سياستهایشان مي كنند. اين اسلام، اسلام سليقه محوريست. ديني كه اشخاص در مسائلش خود حكم داده و آن قسمتي از دين را كه شخصاً صلاح بدانند يا آن را در راستاي منافع گروهیشان بدانند تبعيت مي كنند و براي ديگران توجيه مي كنند. اين اسلام، اسلام تفسير قرآن بر مبناي اعلاميّۀ جهاني حقوق بشر است. اسلامي كه براي حق و باطل ميزاني جز ظنّيات و تشخيص هاي فردي و منافع گروهي ندارد. اسلام ولايت علم تجربي به جاي ولايت الله و شوون آن. اسلام اجتهاد در برابر نصّ ولي.
اسلام معاويه ها و عمروعاص ها و طلحه و زبير هاي هر عصر. اسلام راست هاي ناراست و چپ هاي در باطن چپ كرده ، اسلام پدر خوانده هايي كه به قول يكي از مبلغان اين نوع اسلام- محمد قوچاني- با راست مي نشينند و با چپ بر مي خيزند، اسلام نهضت آزادي و مشاركت و مجاهدين و ... ، اسلام آخوندهاي مدرن و آخوندهاي اشرافي. در يك كلام همان گفتۀ اماممان اسلام آمريكايي.
« ما هنوزهم چوب اعتمادهای فراوان خود را به گروه ها و لیبرال ها می خوریم، آغوش کشور و انقلاب همیشه برای پذیرفتن همۀ کسانی که قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولی نه به قیمت طلبکاری آنان از همه اصول، که چرا مرگ بر آمریکا گفتید! چرا جنگ کردید! چرا نسبت به منافقین و ضد انقلابیون حکم خدا را جاری می کنید؟ چرا شعار نه شرقی و نه غربی داده اید؟ چرا لانۀ جاسوسی را اشغال کرده ایم ... صریحاً اعلام می کنم: تا من هستم نخواهم گذاشت حکومت به دست لیبرال ها بیفتد. » - پیام امام عظیم الشّأن به مراجع اسلام، روحانیون سراسر کشور و ... در مورد استراتژی آیندۀ انقلاب و حکومت اسلامی
در برابر این دو گونه اسلام، اسلام ناب محمدی(ص) قرار دارد که در راه حاکمیت جهانی اسلام در تمامی شوؤن زندگی انسانها تلاش می کند. به دنبال ادارۀ دینی جامعه و برقراری جامعۀ دینیست و در تلاش است تا روابط توحیدی در حقیقت زندگی فرد فرد انسانها متجلی شود. اسلامی که احياگر آن در عصر حاضر امام خمینی(ره) بود و میزان خطّ اصیل آن تنها و تنها ولایت فقیه است و نه ظنّیات اشخاص.
و چه مانعی بزرگتر از چنین اسلامی در برابر سکولار شدن جامعه و فردی شدن دین وجود دارد؟ همیشۀ تاریخ، درست زمانی که می رود رایحۀ اسلام ناب به مردمان برسد و حق آنگونه که هست محقّق شود، بازار سکه های تقلبی برای گم شدن سکه اصیل به راه می افتد. « الّذین یصُدُّون عن سبیل الله و یَبغوُنَها عوجاً » آنان که خود را دشمن اسلام ناب می بینند دستهایشان به کار می افتد تا با سروصدا حق واقعی را بپوشانند و سکه های تقلبی را به مردم بیاندازند و نیک می دانند که مردمان در طلب اسلام آمده اند پس با تمسک به اسلام به جنگ اسلام می آیند:
1- برای گروهی از مردمان که فطرت حق جویشان آنان را به سمت اسلام ناب کشانده است اما هنوز هم دل درگرو جذابیت های دنیایی دارند. مسائلی از جنس زرق و برقها و دستاوردهای تمدن غرب مثل علم تجربی(science) از مقدساتشان است. هنوز نتوانستند که سلیقه ها و منافع شخصی را میزان حرکتشان نکنند. برای چنین کسانی اسلامی را علم می کنند که ظاهرش اسلام است و باطنش با سلیقه گرایی در دین، تقدس تجربۀ بشری، تجددزدگی، اشرافی گری دینی و ... مشکلی ندارد این همان اسلامیست که اسلام آمریکاییش نامیدیم.
2- برای گروهی از مردمان که فطرت حق جویشان آنان را به سمت اسلام ناب کشانده است و به دنبال ولایت الله بر زندگیشان آمده اند و طالب اند تا حقیقتا دینی زندگی کنند اسلامی بی خاصیت و فردگرا را علم می کنند. اسلامی که پایش را از فردیات جلوتر نگذارد و امور جامعه را به اهلش! بسپارد. اسلامی که متدیّنینش غرق در معنویاتشان باشند و در کار دنیا تابع اهل دنیا باشند و در ضمن حافظ حریم این فردگرایی دینی نیز هستند. این همانست که اسلام متحجرینش نامیدیم.
3- و آخرین گام وصل این دوگونه اسلام به هم است تا اسلام متحجرین پشتیبان و تکیه گاه اسلام آمریکایی باشد و اسلام آمریکایی هم پشتیبان و تکیه گاه اسلام متحجرین باشد ولو اینکه فرقه هایی از آنها با هم جنگ زرگری کنند.
چرا درست زمانیکه اسلام گرایی در جهان رو به رشد می گذارد، تبلیغ وهّابیگری اوج می گیرد؟ چه می شود که همان انگلستانی که به جنگ اسلام در بلاد مسلمین شتاب می کند پشت پردۀ تاسیس و تقویت وهابیت حضور دارد؟ آیا تا طالبانی نادان و تندرو نباشد آمریکا می تواند قلب جهان اسلام یعنی ایران را محاصره کند؟ و آیا بدون حمایت آمریکا و شیوخ وهابی پولدار غرب زده، طالبان و وهابیون تندرو می توانند به آرزوی خود یعنی شیعه کشی برسند؟ گرچه اینها درظاهر همه دشمن خونی هم اند و عده ای از پیروانشان هم این جنگ زرگری را جدی گرفته اند. تاریخ یعنی گنجینۀ عبرت به زیبایی نشان داده است زمانیکه مردمان تسلیم اسلام ناب شدند معاویه های زمان با آتش زدن اموال مردم به نام علی(ع)، با خرج بیت المال مسلمین برای تطمیع، با گرفتن اسباب بازی کودکان توسط مأمورانشان به نام علی(ع) و در یک کلام با بد نام کردن اسلام ناب و تطمیع نفوس حق را می پوشانند. برای آرامشِ گروهی از مردم (همان دستة اول) خود را به جای اسلام اصیل جا می زنند و دلهای دیگری از مردم را که همچنان دنبال زندگی اسلامی اند و اسلام آنها ارضایشان نمی کند را جذب اسلام متحجرین می کنند، اسلامی بی خطر برای اسلام آمریکایی. آنها می دانند که برای انحراف دلهای جویای حق ، مقابلۀ منافقانه و تطمیع نفوس به تنهایی کافی نیست بلکه باید چهره هایی دروغین و کاریکاتوری از حق که خطری هم برای اسلام منافقانه شان ندارد را نشان دهند تا نفوسی که جذب نشده اند را جذب این سرابِ دیگرِ حق کنند و این همان نقشیست که خوارج و طالبان و وهابیون به نحوی و مرجئه و دراویش و صوفیه و تمامی فرقه ها و آخوندهای بی اطلاعی که سیاست را کثیف و جدای از ساحت دین می دانند به نحوی دیگر در طول تاریخ ایفا کرده اند. تا تأیید ابوموسی ها از جهتی و تکفیر خوارج از جهتی دیگر نباشند کار معاویه ها و عمروعاص ها در مقابله با علی(ع) پیش نخواهد رفت و البته تا آنها هم نباشند، دم و دستگاه خوارج و اسلام های قلّابی رونقی نمی گیرد و ابوموسی ها نیز به نان و نوایی نمی رسند ولو اینکه ظاهر امر روابط بین آنها را طور دیگری نشان می دهد.
اما بعد؛
همواره این پیش بینی شهید بزرگوار استاد مطهری - که در کتاب "آیندۀ انقلاب اسلامی" هم منتشر شده است - در ذهنم حضور دارد که شرایط روزهای ابتدای انقلاب بسیار شبیه شرایط انقلاب اسلامی صدر اسلام و زمان حضرت رسول(ص) است و بیم آن می رود که حوادث پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام نیز این بار در انقلاب اسلامی ایران تکرار شود.
عروﺓ الوثقای اسلام نابی که امام امت معرفی کرد، ولایت فقیه است و دشمنان انقلاب نشان دادند که پس از رحلت امام(ره) به خوبی این نکته را دریافته اند. امروز نیز مشابه شرایط انقلاب اسلامی صدراسلام عده ای با ادعای "صحابی" خمینی کبیر بودن می خواهند بزرگی خود را به اثبات برسانند و علی را دوباره حانه نشین کنند که شیخ فلانی که بهمان نسبت را با امام امت دارد یا فلان سال در کنار امام بوده اینطور نظری دارد و در بهمان مسئله حق را به که می دهد. امام عظیم الشّأن ما گویی این روزها را می دید و درست در آخرین بند وصیت نامۀ سیاسی- الهی خود اینگونه می فرماید: « من در طول نهضت و انقلاب به واسطۀ سالوس و اسلام نمایی بعضی افراد ذکری از آنان کرده و تمجیدی نموده ام که بعد فهمیدم از دغل بازی آنان اغفال شده ام. آن تمجیدها درحالی بود که خود را به جمهوری اسلامی متعهّد و وفادار می نمایاندند و نباید از آن مسائل سوء استقاده شود و میزان درهرکس حال فعلی اوست.» امروز عده ای ولایت را سدّ رسیدن به ظنّیات و توهمات و هوسهای گروهی و شخصیشان می دانند و برای رهایی از میزانِ ولایت در دین به سمت برخی مراجع تقلید و توجیهاتی با رنگ و لعاب دینی فرار می کنند. از یک طرف با نام امام و سخن امام و سوء استفاده از همراهی و انتساب به امام امت و ادعای اینکه خط امام آنها هستند، می خواهند روی حق را بپوشانند و ولیّ فقیه را زیر سوال ببرند و مضحکانه ادعا می کنند که ما ولایت فقیه را قبول داریم اما ولی فقیه را نه و از طرف دیگر با استفاده از مقدّس نمایان بی اطلاع و بی بصیرت و آخوندهای ساده اندیش یا تجدد زده اصل ولایت فقیه – آن بزرگترین ماحصل اندیشۀ ناب دینی امام- را زیر سوال می برند. البته مدعیان خداوندگاری خطّ امام آنجا که سخنان امام به ضررشان باشد می فرمایند امام که معصوم نبود گویی سیاق آنها همین است جای آنکه ولایت فقیه میزان رفتار آنان باشد ، میزان سنجش ولایت فقیه، توهّمات و ظنّیات و منافع حزبی و شخصی آنهاست! از زاویۀ دیگر آنها می دانند که باید برسر شاخه بُن ببرند وگرنه ناکام خواهند شد. هادیان پشت پردۀ انتخابات به نیکی فهمیده بودند که جز با نشان دادن تصاویر حضرت امام و ره بر انقلاب و نمادهای ارزشها در فیلم و دیگر ابزارهای تبلیغاتی کاندیدایشان نخواهند توانست افکارعمومی را منحرف کنند و چهره ای اصلاح گر و ملتزم به اسلام ناب از او نشان بدهند. آنها می دانستند که راه مقابله با اسلامی که برای زنده کردن الله اکبر آمده است خود الله اکبر است همانطور که راه مقابله با قرآن ناطق، قرآن سر نیزه است. چراکه باطل باید خود را با حق ممزوج کند تا در نظر مردمان و حامیانش جلوه کند و باطلی را که پرده ای از حق دربرنگیرد به حکم سنّت حاکمۀ الهی حتی لحظه ای هم دوامی نیست. مگر می شد جز با مجموعه ای از پرده پوشیها، برخی دلهای مشتاق انقلاب را جذب سراب خود کنند و به جاده انحراف بکشانند؟ البته همواره راه هایی هست برای شناختن و شناساندن سراب از آب و اهل بصیرت تفاوت الله اکبری که نماد اسلام ناب محمدی(ص) است را با الله اکبری که
BBC Persian
مبلّغ آن است درک می کنند. از دیگر نشانه ها اینست که خداوندگاران خط امام طوری صحبت می کنند که گویی امام کلاً یک رهنمود داشته است و آن همان جملۀ مشهور است که "میزان رأی ملّت است" البته پایبندیشان به همین یک جمله نیز برای هر جویای حقّی با بررسی رفتار انتخاباتی این مدعیان قابل ارزیابیست. هر ادعای آنان را که عمیق بررسی می کنید یک جایش لنگ می زند آن هم به طور اساسی و نه در جزئیاتی که ملازم حرکت هر غیر معصومیست و اين خصلت ذاتي سكه هاي تقلّبي و خوش آب و رنگ است. مثلا ظاهر و ادعایشان را که نگاه می کنید به نظر با پیروان اسلام متحجران دو مبنا و دو هدف دارند و حتی رقیبان خود را به چوب حجتیه ای بودن نیز می رانند. در دشمنی تفکر حجتیه با اسلام ناب که دیگر تردیدی نیست و سوال اینجاست که اگر این مدعیان خط امام ملتزم به اسلام نابی اند که امام(ره) احیا کرد چرا طیف افراطی حجتیه باید در سازمان و احزاب آنها حضور داشته باشند؟ چرا گروهی از کادر مدرسه ای انجمن حجتیه ای باید کسی را به حضور در مدرسۀ اصلاح طلبان تشویق کنند؟ چرا افراطیون حجتیه طرفدار معین و موسوی می شوند و اگر هم زمانی از این طرفداری برگردند به سبب وزیر سنّی گذاشتن باشد نه خطّ امامی بودن آنها؟ جز اینست که در راستای هدف خود یعنی خمینی زدایی با مدعیان اصلاح طلبی احساس اتّحاد استراتژیک می کنند؟ و دل انسان آنجا به درد می آید که می بیند برای حمله به تفکر امام از نام امام ناجوانمردانه سوء استفاده می کنند و تنها به همین هم اکتفا نمی کنند بلکه متّحدان حجتیه، شخصی چون آیت الله مصباح یزدی را که تمام آبروی خود را صرف تئوریزه کردن ولایت فقیه یعنی نخ تسبیح تفکر امام و اتصال آن به شوؤن امامت کرده است را حجتیه ای می خوانند! از منابع دوستانه و نه کدهای اطلاعاتی! شنیدم که برخی از سران انجمن حجتیه پس از جلسۀ با هاشمی رفسنجانی برای حمایت از موسوی به توافق رسیدند. موسوی درحالی در بیانیۀ شمارۀ 11 خود می کوشد تا خود را در موضع اسلام ناب بنشاند و مخالفان خود را پیرو اسلام متحجرین بخواند که جوابی برای این سوال ندارد که چرا جمعی از سران مسلّم اسلام متحجرین قاطعانه از او حمایت می کردند و او هم ابراز برائتی نمی کرد؟ همانطور که جوابی برای حمایت های طیفی از ناطق نوری ، هاشمی و ... تا آقای محقق داماد و صانعی و نهضت آزادی و مشارکت و مجاهدین خلق و انقلاب و ... تا بهایی ها و سلطنت طلبها و... ندارد. اگر حامیانی از این جنس- که خود موسوی در سالهای نه چندان دور برخی از آنها را متصف به اسلامیت آمریکایی می کرد - به همراه موسوی جبهۀ اسلام ناب را تشکیل می دهند پس چه کسانی جبهۀ اسلام آمریکایی را تشکیل می دهند؟ لابد از نظرشان باراک حسین اوباما که اتفاقا او هم پس از انتخابات با اسم از میرحسین دفاع کرد پیرو اسلام آمریکاییست؟! کسی می گفت اگر آمریکا و ضدّانقلاب ها از کسی حمایت کنند و برای او هورا بکشند که دلیل نمی شود او را مزدور بخوانید... گفتم در معنای کلمۀ "مزدور" گفته اند: "کسی که مزد می گیرد تا کاری را برای کسی یا اربابی انجام دهد" مسلّم است که آنان آمریکا ، منافقان ، بهایی ها ، نهضت آزادی ها و تمام شهره های ضدّانقلاب را دلشاد و امیدوار کرده اند یا برای این کارشان مزدی هم گرفتند که مزدوراند یا مزدی نگرفته اند که جای دلسوزی دارد که مجّاناً مطلوب دشمنان انقلاب را برآورده کردند و یک مرحله عقب تر از مزدورانند.و صاحبان سكه هاي تقلبي به رسم هميشه می کوشند تا این انواع متناقض نماهای گفتاری و عملکردیشان را در هزارتوی پروپاگاندای رسانه ای خود گم کنند و از راه پیچیده کردن صحنه ، هجمۀ دیتا(Data) و اطلاعاتِ اکثراً غلط و بعضاً درست و غبارآلود کردن فضا، مدعاهایشان را برای مردم جلوه دهند و خود را سكه اصل معرفي نمايند.
روی این نوشتار با ائمّۀ جریان منافقانۀ جدید نیست که ما را جز « انّی برﻱءٌ مِمّا تفعلون » و « لکم دینُکُم وﻟﻲَ دینِ» با آنان سخنی نیست بلکه سخن با دلهای حق طلب و پاکیست که دل به مصادیق سراب گونۀ این ائمّه باطل سپردند و قاطبۀ حاضرین در این جریان جز قلیل معاندین و اقلّ رهبران کینه دارش از این سنخ هستند. صحنه هایی که در این فتنۀ عمیق مشاهده می شود یادآور عبرتهایی عمیق از دل تاریخ است البته به گفتۀ کتاب کریم عبرت گرفتن کار "اولی الأبصار" است. دوباره طرحی به راه افتاده است تا با پوشاندن حق، باطی را به جایش بنشانند. کمر همت بسته اند تا اسلام ناب احیا شده توسط خمینی کبیر را با نام او ذبح کنند و اسلام های التقاطی خود را به جای آن بنشانند. در این طرح اسلام آمریکایی و اسلام متحجران هرکدام چه مجزا و چه در پشتياني و مدد به يكديگر سهم خود را دارند. فراموش نکنیم مردمان برهه هایی خاص از تاریخ مبتلای به چنین آزمایش الهی ای شدند، باید با بصیرت بنگریم و هوشیارانه عمل کنیم تا آنگونه که خود گذشتگان را مذمّت می کنیم در زمرۀ مذمّت شدگان خاکیان و افلاکیان قرار نگیریم. به خاطر داشته باشیم که عمل امروز ما رقم زنندۀ سرنوشت ماست و سقوط در این امتحان، جریان حق را دچار مشکل نمی کند بلکه شخص را گرفتار خواهد کرد. مبادا مانند طراحان و رهبران این جریان نفاق، از کسانی بشویم که خود را به غفلت زدند یا درحدّی پست تر، غافلانه از آنان پیروی کنیم. چراکه در نهایت « ...فَأمّا الزََّّبَدُ فَیَذهَبُ جُفاءً و أمَّا ما یَنفَعُ النّاسَ فَیَمکُثُ فی الأرضِ » و در پیشگاه خداوند ظنّیات و شایعات و توهّمات و پیروی از چنین رهبرانی در برابر "ره بر حق" هیچ حجّیتی نخواهد داشت.
........................................................................................
پ.ن: مطلب آقاي دكتر تركش دوز كه در زمان نخست وزيري از نزديكان موسوي هم بودند در همين رابطه بسيار خواندينست: "مذهب عليه مذهب"
بسم الله الرحمن الرحيم

در حاشيه بازي زيباي آزادي
(مقصر اصلي چه كسيست؟)
هرچه به انتهاي تبليغات انتخابات دهم نزديك تر مي شديم فضاي دوقطبي بين مردم گسترده تر و شديدتر مي شد. هواداران القابي را به هم نسبت مي دادند، با يكديگر جدال هم مي كردند اما فضا طوري بود كه همه مردم احساس مي كردند اين دو قطب حتي بعضا در معيارهاي انتخاب نيز هم نظرند ولي به مصاديق متفاوتي رسيدند. در ميان مردم به جز قشري كه در مباني با هم متضاد بودند كسي با كسي سر جنگ نداشت. اكثريت اعضاي دوقطب حداكثر طرف مقابل را گرفتار يك اشتباه بزرگ مي دانستند و البته اشتباه را قابل گذشت.
در هر صورت در اين انتخابات بيش از هر مورد مشابهي فضا استقلال – پرسپوليسي شده بود و دردمندان صاحب تحليلي كه فضا را رصد مي كردند نگران بودند. دريكي از اين اردوگاه ها افرادي حضور فعالانه پيداكردند كه سابقه دشمني واضحي با انقلاب را در كارنامه به همراه داشتند و هنوز خاطرات سالهاي گذشته از ذهن ها دور نشده بود. هرچند نامزد آن اردوگاه خود را از جنس ديگري مي ناميد و مدعي بود آنها هم مثل ديگراني با سلايق مختلف سياسي تنها حضور دارند. اما بصيران جامعه احساس كرده بودند كه نه آن شخص، ديگر مرد گذشته است و نه آن افراد تنها حاضر و ناظرند كه بيش تر درجايگاه خط دهنده به اردوگاه قرار گرفته اند.
فضاي استقلال – پرسپوليسي بسيار مناسب است تا كسانيكه به دنبال اهدافي غيراز برگزاري يك فوتبال زيبا! هستند برفضا مسلط شده و به كمك عده اي تماشاگرنما به مسموم كردن فضاي ورزشگاه قبل از بازي و آماده كردن فضا براي موج سواري بر احساسات هواداران تيم پيروز و بازنده مشغول شوند. فرض كنيد حساسترين شهرآورد (دربي) تاريخ دو تيم برگزار شود و بيشترين تماشاچي ممكن آنهم پس از طي صف هاي طولاني به ورزشگاه بيايد و يكي از تيم ها ببازد و تيم ديگر پيروز بشود ، حساسيت اين بازي هم از پيش به هوادارن منتقل شده باشد. حالا متصور شويد كه مربي تيم بازنده نپذيرد كه "بازي آزادي" را آن هم با فاصله 11 گل باخته است و خود را برنده بخواند و بگويد كه : « همه كارشناسان (بخشي از همان دنبال كنندگان اهداف ديگر) پيش از بازي پيش بيني مي كردند تيم من برنده است و مگر بازي زيباي تيم من را نديديد ، امكان ندارد من شكست خورده باشم. » و هرچه به او مي گويند : « تيم مقابل هم خيلي خوب بازي كرد. درضمن پيش بيني هاي ديگري هم بود ، اصلا پيش بيني كه روي كاغذ است و نتيجه بازي وسط ميدان مشخص مي شود. » گوشي براي شنيدن نداشته باشد. كه : « به نظرمن داور 3-4 صحنه مشكوك به پنالتي را براي تيم من نگرفت است » و هرچه كارشناسان مي گويند: « آن صحنه ها پنالتي نبود. اصلا پنالتي بود اصلا گل براي تيم شما، بازهم كه اختلاف 11 گل جبران نمي شود. » و مربي بازهم بگويد : « من نمي دانم يا من را برنده اعلام مي كنيد يا بايد بازي از نو برگزار شود. » و داور و فدراسيون فوتبال و سازمان تربيت بدني و ... را مقصر اعلام باختش بداند. در چنين شرايطي آنها كه از اين بازيها دنبال اهداف خود هستند آتش بيار معركه مي شوند. از تشنج در ورزشگاه شروع مي كنند و با قشون كشي و شيشه اتوبوس شكاندن و آتش بازي خياباني و ... فضا را براي بهره خود بازتر مي كنند.
مردمي كه اكثريت قريب به اتفاق آنها آمده بودند تا يك بازي حساس و زيبا را تماشا و تيم خود را تشويق كنند ، ناگهان چشم بازكرده و خود را وسط يك جنگ خوني مي بينند. مردمي كه پيش از بازي كل كل مي كردند و حتي شعار هم عليه هم مي دادند اما دشمن نبودند. و البته جنگ، تر و خشك را با هم مي سوزاند و اين سوختن ها آتش كينه را شعله ور مي كند.
اين وسط كنفدراسيون جهاني فوتبال و چند فدراسيون دوست، قلدر و همسايه! هم كه فوتبال را ارث پدري خود مي دانند ، ضمن ابراز انزجار از دخالت در فوتبال داخلي كشورها ، نسبت به نتايج شهرآورد مزبور شديدا ابراز نگراني مي كنند و مي گويند كه پشتيبان تيم بازنده تا استيفاي حقش خواهند بود. طرفداران تيم بازنده هم كم كم باورشان مي شود كه گويي تمام كائنات دست به دست هم دادند تا حق آنها را بخورند و به تدريج اصلا منكر مي شوند كه امكان داشته بازنده هم بشوند و تصور ميكنند اساسا مگر تيم برنده طرفدار هم دارد؟! كافيست در اثر اين حواشي فضا كمي هم امنيتي بشود و حافظان امنيت هم احيانا اشتباهاتي را مرتكب شوند تا همه چيز به نظر هواداران تيم بازنده مشكوك بيايد و تصوركنند كه داور ، فدراسيون فوتبال ، سازمان تربيت بدني و حتي قوانين فوتبال نيز همه دست به دست هم دادند تا آنها را بازنده كنند آن هم با اختلاف 11 گل ! و آنقدر در هيجان اند كه يادشان مي رود كه كنفدراسيون جهاني فوتبال و آن كشورها و اين كارشناسان اردوگاه بازنده با اساس "بازي آزادي" در اين كشور مشكل دارند. مربي بازنده هم عصباني از باخت است و حرفهايي كه مي زند بيش از آنكه مستدل و منطقي و حاكي از يك حق خوري و خيانت بزرگ باشد تحت هيجان و عصبيت و اطلاعات غلط همين مخالفان بازي آزاديست و البته سخنان هيجاني مربي بازنده در ملتهب شدن فضا و ايجاد تصورات وهم آلود براي هواداران نيز كم تاثير ندارد.
اما آنچه درنهايت پس از اين گردوخاك ها مي ماند از يك طرف كدورت بين تماشاگرانيست كه مشتاقانه آمده بودند تا يك گام به پيش رفتن فوتبال كشورشان را نظاره كنند. خدشه اي بزرگ به اعتماد بخشي از طرفدران فوتبال به داوران ، فدراسيون ، قوانين و ... وارد شده است دركنار آن بي ميلي نهادهاي فوتبال و مردم طرفدار فوتبال نسبت به اعتماد دوباره به تيم بازنده براي بازيهاي آينده همه و همه خسارتهاييست كه جبران آن ساده نيست و از طرف ديگر آن "بازي زيباي آزادي" و نتيجه آن است كه يقينا با چشم بستن از صحنه تاريخ محو نخواهد شد.
در جنگ بعد از اين انتخابات خيلي ها به حق و ناحق ضربه خوردند ، كتك خوردند ، باتوم خوردند ، سنگ به سرشان خورد ، دست و پايشان شكست ، چاقو خوردند و ... از همه بدتر عده اي كشته و شهيد شدند. آن بسيجي كه با ماشين از رويش رد شدند و او را شهيد كردند و 7 بسيجي ديگر ، مردم عادي ، آن مادر و دختري كه در مهدكودك بودند ، خانم ندا آقاسلطان و احيانا بعضي طرفداران بي گناه از دو گروه. مهم است كه چه كساني در اين صحنه ها خباثت به خرج داده اند و چه كساني اشتباه كرده اند و بايد در محكمه قانوني به كارشان رسيدگي شود اما مهمتر آنست كه چه كسي اين صحنه را درست كرد تا اساسا خباثت يا اشتباهي بتواند رخ دهد و عده اي به حق يا ناحق آسيب ببينند و كشته يا شهيد بشوند؟ بر چه اساسي اين صحنه را درست كرد آيا واقعا حقي از او پايمال شده بود يا گمان مي كرد حقي از او پايمال شده است؟
اينجا حكايت اميرمومنان (ع) و عمار(س) و معاويه نيست و اگرهم باشد تاويل روايت غير ازآن است كه روزهاي پس از انتخابات باب شد. علي (ع) براي احقاق حقي قطعي دست به جنگ برده بود و مقصر كشته شدن ياران حقي مثل جناب عمار(س) سرداران باطل اند. علي (ع) پايه شناخت حق را ظن و گمان و تخمين هاي خود و يارانش قرار نداد. علي (ع) دنبال حقي رفت كه با قطعيت مي ديد و اين ياران معاويه بودند كه دنبال حقي وهمناك ساخته دست معاويه و عمروعاص به راه افتادند و به خيال حق به جنگ حق واقعي رفتند.
چند هفته كه به چند ماه ميل مي كند، گذشته است و كسي كه به اذعان سايت خودش لااقل 40000 ناظر برسر صندوق هاي راي داشته است هنوز نتوانسته چند صندوق را پيداكند كه آمار اعلام شده توسط وزارت كشور و آماري كه ناظرانش در دست داشتند و آن را امضا كردند تفاوت چنداني كند. هنوزهم باطرح معضلات پيش از انتخابات ، شبهات تكراري چند بار پاسخ داده شده و ادعاهايي نظير صندوق دوجداره! كه بيشتر براي فيلم هاي سينمايي مناسب است در گزارش تفصيليشان مدعيست كه انتخابات بايد ابطال شود و اگر دوباره برگزار شد و باز من انتخاب نشدم بايد دوباره ابطال شود (جمله اي كه در ديدار يكي از مسئولين بيان كرده بود). يكي از نزديكان وي چند ساعت پيش از اتمام انتخابات گفت كه او با 30 ميليون راي پيروز شد و ديگري پيشاپيش پيروزيش را تبريك گفت. چندين و چند هفته گذشته است و هنوزهم دليل متقني كه بتواند لااقل يكي دو ميليون راي را جابجاكند هم اقامه نكرده اند. آيا اين جز تبعيت از ظن و تخمين هاي فرضي است؟بگو : آيا نزد شما دانشى[ استوار و منطقى مُستدل بر عقايدتان ] هست كه آن را براى ما آشكار كنيد ؟ شما فقط از پندارهاى واهى و پوچ پيروى ميكنيد و جز به حدس و گمان تكيه نميزنيد و فقط تخمين ميزنيد.
قُلْ هَلْ عِندَكُم مِّنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا إِن تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ أَنتُمْ إَلاَّ تَخْرُصُونَ(148 انعام)
بگو : آيا نزد شما دانشى[ استوار و منطقى مُستدل بر عقايدتان ] هست كه آن را براى ما آشكار كنيد ؟ شما فقط از پندارهاى واهى و پوچ پيروى ميكنيد و جز به حدس و گمان تكيه نميزنيد و فقط تخمين ميزنيد.
مهم است كه در دعواي خانوادگي به اشتباهات اعضاي خانواده رسيدگي شود اما مهمتر آنست كه چه كسي براساس ظنّ خود فريب دشمن را خورد و دوستان را به دشمني با يكديگر واداشت؟
شخصي با شعار "قانونگرايي" ، "مبارزه با رمالي و كف بيني" ، "اخلاقي شدن دولت براي رعايت اخلاق در جامعه" ، "عزت آفريني براي كشور در جهان" و با ادعاي اين كه "ولايت فقيه كشور را در برابر كودتاها حفظ مي كند" به ميدان آمد و پس از ديدن نتايج تنها و تنها به خاطر ظن و گمان و تخمين هاي خود و اطرافيانش كه "تو پيروزي" بدون ارجاع به مراجع قانوني و ناديده گرفتن قانوني كه خود با ورود به انتخابات آن را پذيرفته بود؛ احساسات عده اي را جريحه دار كرد و مردم را به جان هم انداخت، عده اي را به كشتن داد ، آسايش مردم را مختل كرد ، عزت ملي و امنيت ملي را به چالش كشاند و اخلاق را در جامعه تنزل داد. به اين نيز اكتفا نكرد و آنجاكه حكم ولايت فقيه را شنيد هم از ادعاي خود عبور كرد. چرا؟ چون هنوز هم گمان مي كرد كه حقي از او پايمال شده است گماني كه اگر دليلي متقن و محكمه پسند براي آن وجود داشت ارائه مي كردند.
در اين حوادث طرفداران ، مردم ، نيروهاي مردمي و ... حداكثر اشتباه كردند و البته بايد به اشتباهات همه رسيدگي كرد اما آقاي مربي! اگر از توهيني كه به 600000 هزار مجري و ناظر انتخابات كه از مردم عادي و اقشاري پاك مثل معلمان بودند، كرده ايد بگذريم؛ اگر از حقي كه ظالمانه از لااقل 24.5 ميليون نفر مخالفتان پايمال كرديد هم بگذريم، اما آقاي مربي! شما و تمام سياسيوني كه پشت شما پنهان شده بودند بابت اين همه خسارت مقصريد و بايد پاسخگو باشيد. به اميد روزي كه شاهد محاكمه مقصرين اصلي و احقاق حقوق ملت ايران باشيم.
وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ عَلَيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ(36 يونس)
و بيشتر آنان[ در عقايد و آرايشان ] جز از گمان و ظن پيروى نميكنند، يقيناً گمان و ظن به هيچوجه انسان را از
حق بى نياز نميكند[ و جاى معرفت و دانش را نميگيرد] مسلماً خدا به آنچه انجام ميدهند، داناست .
پ.ن: اين مطلب اوخر تيرماه يا اوايل مرداد براي يكي از نشريات نوشته شده بود كه به درخواست دوستي روي نظرسوم قرار داده شد.
آفتِ اصلاح طلبي در شجره طيبه
عجله نکنيد اين يک مطلب فرهنگيست نه سياسي!
مقدمه
يکي دو بحث اخير يکي از دوستان(تدفين شهدا و ميرحسين آري يا نه)و چند مطلبي که از هم جبهه ايها در مجله هابيل خواندم مشغولم کرد.ابتدا ميخواستم مثل هميشه پاسخهايي را آماده کنم و از آنچه به نظرم ناحق شدن حقيقتهايي بود ممانعت کنم يا به نقد اين شيوه نوشتن بپردازم لکن سخت فکري شدم که اين قصه سر دراز دارد ، تنها قلمي توانمند پيدا شده است و فکري که در عده زيادي از آدمها رسوخ کرده و فرهنگ شده را- به قول بزرگان- به زيور طبع آراسته است! يک پاسخ سطحي به يک دو مثال برآمده از اين فرهنگ، دردي را دوا نمي کند که اين درد در حال همه گيرشدن است.
قصه اعتماد به نفس و قدم اول
سال گذشته به مناسبت سفر ره بر انقلاب به استان يزد متني را نوشتم و در آن به وسع خود به تبيين هشداري مهم پرداختم که عزيزِ دلسوز انقلاب، اعتماد به نفس تو را نشانه گرفته اند!
آري ميخواهند اعتماد به نفس تو را بکشند تا تو را مسحور جلوه هاي تمدن مادي غرب و دنياي زينت داده شده شياطين کنند که«...وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ »[1]زرق و برقِ دنيايشان چشمان تو را سفيد کند و درنهايت با چشمان هيپنوتيزم شده، تو نيز سرباز شياطين مدرن بشوي.
آنها به شدت مشغولند، مشغول يارگيري از جبهه انقلاب. سالهاست که به نرم ترين شکل از بين خواص جامعه يارگيري ميکنند و قدم اول در تسخيرِ فکرها، نااميدکردن است از اينکه شما انقلابي ها مي توانيد.ابتدا پرده اي مي اندازند روي آنجاها که توانستيد، شما را مانند امروز مسخره مي کردند اما توانستيد. مي گفتند نمي شود در برابر جهان ايستاد اما فرزندان انقلاب در جنگ تحميلي ايستادند و شد ؛يارانِ غرب مثل هميشه ي تاريخ خواستند در سروصدا و هياهو گمش کنند. اين وسط خوديها را نيز مي کشانند به روضه خوانيهاي صرفِ راهيانِ نوري به جاي ديدن اين توانستنها.بعدهم سعي مي کنند آنقدر درِگوشتان بخوانند که نمي توانيد؛ تا باور کنيد که واقعا نمي توانيد.اساسا دايما به اين بيانديشيد که مگر مي شود ما هم بتوانيم با دين خود در برابر دنياي آنان بايستيم و اين موجِ فراگيرِ دهکده كردن(نه شدن) جهان ما را در خود هضم نکند؟مگر مي شود با علمي ديگر مسايل را طوري حل کنيم که آفات اخلاقي و انساني تمدن مادي دامنگيرمان نشود؟ اساسا مگر نظامي ديگر نيز براي تفکر و نگريستن به جهان و چاره انديشي مي تواند وجود عيني و خارجي پيدا کند؟
واما قدم بعد؛
در اين گيرو دارِ عدم خودباوري و فراموشي بودهاو از همه بدتر انکارِ هست هايمان با هر آنچه از فرهنگ ، ساختارها و محصولها براي ساختِ تمدني، متمتّع از نظر مادي تا به امروز يافته اند و بافته اند به ما هجمه کنند.انسان از نظر فطرت نمي تواند بي هدف باشد، پس بعد از ايجاد خلاء در ذهن انقلابيها محتواي خود را عرضه مي کنند و بدين شکل مي شود که شما را در انفعالي قرار مي دهند که کم کم به فعاليتي در راستاي جبهة غرب منتهي مي شود.
پس ابتدا کاري مي کنند که خودت، خويشتن انکار کني و هوشمندانه روي شکستهاي خود از جنسِ بحران اقتصادي اخير سرپوش مي گذارند و تو را مشغول خوداتهام زني و خودمقصربيني در مسايل گوناگون مي کنند؛ بعد جولانِ باطل [2]و يارانش را نشانت مي دهند و سحرت مي کنند.درنهايت از فرصت مسحوري و زرق وبرق گرفتگي! بهره برده تو را نيز به تدريج از ياران و مبلّغانِ خودشان مي کنند.
-دومثال از درون يک مجموعه آدم
اول همان بحث روز
کار را به جايي رساندند که وقتي گفته مي شود "دولت نهم" بگوييم مشايي، کردان، رحيمي.بگوييم گراني مسکن و تورم، بگوييم عدم کار کارشناسي وتصميمات تک نفره، بگوييم نفت100دلار و بودجة زياد،بگوييم بدبختي... مبادا بگوييم کارِ زياد،اتمام تمام طرحهاي نيمه کاره، کاهش قيمت همان مسکن در سال آخر دولت فعلي، رشد6.9%اقتصادي ، اولين بار در تاريخ ايران نرخ بيکاري را تک رقم کردن، سهميه بندي بنزين و...بگوييم انحلال سازمان مديريت اما مبادا بگوييم تاسيس معاونت برنامه ريزي راهبردي.اينها که همه عدد و رقم بازيست اينها را هم بگوييد به شما مي گويند دولت با آمار بازي مي کند ولو اکونوميست و بانک جهانيشان هم همان آمارها را بدهد.اما مبادا وقتي نام احمدي نژاد آمد به جاي ياد مشايي و کردان، اول از همه ساده زيستي ، ايستادگي بر سر ارزشهاي انقلاب، عزت ملي در سياست خارجي پس از يک دورة تعامل! با غرب(البته به سبک غرب)، سفرهاي استاني، شجاعتِ اقدامات اصلاحي بزرگ و ... به خاطرتان بيايد.
اينجا جاي بحث دولت نيست اينها مثال بود که کمي بيانديشيم با ما چه کرده اند که هيچگاه نفهميديم روزگاري وزير آموزش و پرورشي هم بود "حاجي" نام که مدرک از هاوايي داشت اما با آمدن نام "دولت نهم" سريع واژة کردان به ذهنمان خطور مي کند؟دست خودمان نيست آنقدر با ذهنمان بازي کردند، اينقدر نقاط سياه را ، لکة سياه نشان دادند ، اينقدر بر روي لکه هاي سفيد با شبهه پراکني پرده پوشي کردند که دنبال بهانه ايم براي فرار از "احمدي نژاد". هزار جملة حمايتي ره بر را نمي بينيم به دنبال يک جمله مي گرديم که ما را از شر "احمدي نژاد" خلاص کند. لحظه اي هم به ذهنمان خطور نمي کند که کدام شر؟مگر قابل انکارست؟ من نيز مي گويم نه؛ چون بنابر اين است که ما چيزهايي را اصلا حتي به ياد هم نياوريم ولي چيزهايي را حتما ببينيم، هرروز هم ببينيم.ما را وادار به فرار ميکنند، فرار از جبهة خود ولو به جبهة غرب زدگان.احمدي نژاد و زيد و بکر اهميتي ندارد مهم اينست که: «چه کسي گفته شما مي توانيد؟»و« شما بايد از اعتماد به هر خودي اي پشيمان شويد.»
دوم بحث قشري نگري
دقت كرديد وقتي همة ما مي خواهيم يك بحث سطحي و روبنايي را مثال بزنيم، هرگاه مي خواهيم نمونه اي بياوريم از اشتباه گرفتن اولويتها، هرگاه مي خواهيم يك چيز كم اهميت را مثال بزنيم كه 4تا حزب اللهيِ متعصبِ كم خرد! به جاي پرداختن به اصلها سراغ آن مي روند، همه حتي همان آقاي رئيس جمهور مي گوييم:« مشكل ما موي چندتا دخترخانم نيست كه از روسري بيرون است ولباس آن پسر كه ...»
كتمان نكنيم، انصافا همه من باب ابراز روشنفكري هم شده به نحوي به اين مسئله اشاره مي كنيم.
حال مي خواهم چند جمله اي را از صحيفة نور جلد 14 برايتان نقل بكنم:
« ...نقشه اين بود که با توطئه کشف حجاب مفتضح در زمان قلدر نافهم، رضاخان، اين قشر عزيز را که جامعه را بايد بسازند تبديل کنند به يک قشرى که فاسد کنند جامعه را. و اين نقشه نه اختصاص به شما بانوان داشت، بلکه جوانان و مردان را همينطور بکشانند به مراکز فساد، و آنطور که مى خواهند آنها را تربيت کنند که چنانچه کشورشان به دست هر کس بيفتد، بى تفاوت باشند يا مؤيد. اگر اين نهضت و انقلاب اسلامى هيچ نداشت جز اين تحولى که در بانوان و در جوانان ما پيدا شد، اين يک امرى بود که کافى بود براى کشور ما...
آن روز، بانوان اسلامى ما خجالت مى کشيدند که با لباس اسلامى و لباسى که در آن مراعات شده باشد ظاهر بشوند طبقات ضعيف هم اگر اين کار را مى کردند، خجالت مى کشيدند در بين قشرهاى فاسد و مرفه بروند، امروز امر به عکس است، آن اشخاصى که داراى آنطور کارهاى فاسد و آرايش فاسد و خودنماييهاى مفسد بودند، آنها احساس شرم مى کنند در بين شما.
اين تحول يک تحولى است که بالاترين تحول است در جامعه... »
وقتي با اين جملات برخورد كردم كه امام اين همه شهيدي كه براي انقلاب پرپر شد و اين همه رنج و زحمت را هم كفو با از بين رفتن توطئه كشف حجاب و ارزشمند شدن شيوه هايي از پوشش و بي ارزش شدن شيوة ديگري از پوشش و... مي دانند.ابتدا شوكه شدم و بعد به خودم شك كردم كه آيا انصافا همين امثال من اگر كسِ ديگري جز امام(ره) اين جمله را گفته بود به او انگِ سطحي نگري نمي زديم واتهام نفهميدن اولويت ها را نثار وي نمي كرديم؟به نكتة خوبي رسيدم كه سيد شهيدانِ اهلِ قلم زيبا[3] آن را شرح داده بود. بنيان هاي فكريِ ما متاثر شده است. اساسا مثل امام نگاه نمي كنيم تا بتوانيم سخن او را لااقل در حد خود درك بكنيم. دستگاه مختصاتِ تحليل هايمان از جنس انقلاب نيست كه اين حرفها را بفهميم.مسحور و مجذوب بنيان هاي فكري ديگري شديم و تنها ظاهر را حفظ كرديم ؛ البته ظاهري هم كه ريشه در باطن نداشته باشد مدتي مهمانِ ديدگان است و مي رود.
اينها مثالهايي بود كه درك كنيم آنها به شدت مشغولند، مشغول يارگيري از جبهه انقلاب. سالهاست که به نرم ترين شکل از بين خواص جامعه يارگيري ميکنند مثالهاي براي اين بود تا كمي آن قدمهاي وصف شدشان براي يارگيري با واقعيتهاي عيني گره بخورد.البته انقلاب نيز به شدت مشغول يارگيري از بين آنهاست از فلسطين و لبنان وسوريه و مردمان كشورهاي عربي تا كشمير هندوستان كه معروف به قم هندوستان[4] است و آفريقا و آمريكاي لاتين و اصلا تا قلب آمريكا[5] .
اما بعد؛نمودهاي عيني يك فرهنگ
پس از مرور قدم ها وچند مثال براي نشان دادن آثارِ اين استحاله، بد نيست كمي هم به نمودهاي عيني در اطراف خود بپردازيم كه اين قدم ها چگونه خود را در رفتارهاي ما متجلي مي كنند.
1) اينكه در تحليل مسائل به قول عزيزي دچار خودمقصر بيني افراطي مي شويم يعني در همه چيز محكوميم و ايراد در همفكران ماست وهمواره حق با ديگراني است كه از منظر نگاه و بعضا حتي اصول اعتقادي با ما تفاوت دارند. فرد با كم بيني داشته ها و اساسا هيچ انگاري داشته ها نمي پذيرد كه در بسياري از مواردي كه ديگران خودي ها را متهم مي كنند تمامِ قصه آن چيزي نيست كه آنها مي گويند بلكه اصلا طوري خود و امثال خود را شرمنده مي بيند كه حتي نمي تواند تصور كند ممكنست براي همان چيزهايي كه ديگران ما را بدان سبب متهم مي كنند دليلهاي محكمي هم در بين خوديها وجود داشته باشد و در چنين شرايطي طبعا اگر دليل هم گفته شود گوشي نيست كه بشنود. به عنوان نمونه مي توانيد به همان شواهد اولين جمله اين مطلب مراجعه كنيد يا مسئلة هسته اي را به خاطر بياوريد كه برخي مسئولان ما روزگاري طوري رفتار مي كردند كه گويي ماييم كه بدهكار غرب و ايالات متحده هستيم.
البته اين با متهم كردن نفس كه امري ممدوح است، تفاوت ماهيت دارد؛ چون اگر به نوشته هاو گفته هايي از اين جنس بنگريد كاملا احساس مي كنيد كه فرد گوينده يا نويسنده - ولو نه به طور آشكار- خود را از اين دست اتهامات مبري دانسته و خويشتن را متفكري روشنفكر مي پندارد كه خار درچشم و استخوان در گلو به جهت مصلحت اسلام و انقلاب ،همچنان دربين اين متحجرانِ قشري نگر مي زيد.
2)روحيه نقادي افراطي و اصلاح طلبي به جاي اصلاح گري. كم انگاري داشته ها فرد را به نقد دائمي و افراطي همه چيز و همه كس مي كشاند كه اين نقدها كم كم بوي نفي و غرزدن مي دهد و اين منش جز ياس آفريني در يك مجموعه يا نسبت به يك شخص يا يك گفتمان اثر ديگري ندارد.اين افراد به تدريج به سمتي پيش مي روند كه به جاي نقد براي اصلاح و دست زدن به حركات اصلاح گرانه در حد وسع، تبديل به يكسري اصلاح طلب تمام عيار مي شوند يعني كسانيكه گوشه اي مي نشينندو با نقدِ صرفِ اوضاع، طلبكارانه اصلاح را مي طلبند.[6] با ياس آفريني نيروي يك مجموعه كه مي تواند صرف اصلاح گري در امور مختلف شود، هرز مي رود و افراد را به جاي عمل و اصلاح گري به بحثهاي پوچ و بي فايده و حاشيه اي كشانده مي شوند.
3)و از همه خطرناكتر كه مي تواند در طولاني مدت به اينجا هم برسد(كمااينكه مثالهاي بسياري از انقلابيهاي اولّ انقلاب خودمان سراغ داريم) بدبيني به همه چيز و شك در بنيان هاي اصيل انقلابي- و همانطور كه گفته شد انسان فطرتا نمي تواند در زندگي بي هدف باشد- و مجذوب جولان باطل شدن و در نهايت يكي از ياران و مبلّغان غرب شدن مي تواند سرنوشتي ناگزير براي اين فرزندان انقلاب بشود.اين يك هشدار جديست نقد دائمي ممكنست ابتدا براساس آرمانگرايي اسلامي و شيعي باشد، درست مثل نقدهاي مرحوم دكتر شريعتي بر روحانيت يا نقدهاي چپي هاي اول انقلاب بر راستي هاي آن زمان اما استمرار حركت اين افراد كه با نقد آرمانگرايانه و نه واقعگرايانه توام با آرمانگرايي[7] همراه است كم كم سبب مي شود تا فرد از نقد روشها و افراد به نقد اصول مورد قبول آن افراد برسد.اين قشر معمولا تحت اثر تبليغات مخالفان(غرب زدگان) از سر دلسوزي براي اينكه بگويند ارزشها و آرمانهاي ما مشكل ندارد بلكه مثلا فلان قشر يا گروه و بهمان جناح است كه متحجر است و درك درستي از ارزشهاي ما ندارد، ناگهان خود را در جايي مي بينند كه مشغول نقد ارزشهاي سابق خود به اسم اصول مقبول علمي در سراسر دنيا هستند يعني همان جولان باطل كه آثار فروپاشي آن اين روزها بخوبي قابل مشاهده است.درواقع به تدريج ملاك صحت مسئله برايشان رضايت يكسري انسان غربي يا غرب زده مي شود والبته اين افراد هم تا عقب نشيني كامل از تمامي اصول انقلاب هيچگاه راضي نخواهند شد.كمي ماجراي تجديدنظر طلب شدن انقلابي هاي تير اوايل انقلاب و روند نقدهاي دكتر شريعتي بر روحانيت را مرور كنيد، اين روند را به وضوح مي بينيد.
حاشيه اي بر پايان
در پايان اين را بايد يادآوري كنم كه قلمي پيدا شد و حرفهايي را گفت كه بسياري نمي توانستند به تحرير درآوردند اما بر آن مشي موضع مي گيرند و عمل مي كنند؛ وظيفة خود دانستم عليرغم تصميم قبلي كه مي خواستم تا يك سال لااقل در وبلاگ چيزي ننويسم، هشداري دلسوزانه بدهم و يكبار براي هميشه به جاي پرداختن به مصداقها، اين آسيب فرهنگي و اثرات آن را روشن كنم. لكن بدليل ضيق وقت و مهمتر اينكه مانند دوست عزيزم نيستم كه عرضة خوب نوشتن و به كفايت نوشتن را داشته باشم از شرح و بسط بيشتر معذورم.[8]
-----------------------------------------------------------------
1 -و شيطان ، اعمال [ زشتشان ] را براى آنان آراسته و در نتيجه آنان را از راه [ حق ] بازداشته است به اين سبب هدايت نمي يابند –سوره مباركه نمل آيه24
2-اميرمومنان(ع):«للحق دولـﺔ و للباطل جولـﺔ» دولت و پایداری برای حق است و جولان و گردوخاک کردن برای باطل.
3 - مراجعه شود به كتاب بسيار فوق العاده "حلزون هاي خانه به دوش" مجموعه مقالات شهيد سيد مرتضي آويني راجع به روشنفكران و تهاجم فرهنگي به انقلاب
4 - مراجعه شود به گفتگوي بسيار خواندني مجله راه با آقاي مهندس جعفري شماره 7+30 در همين زمينه
5 -در تعطيلات نوروز كاملا اتفاقي پاي يكي از برنامه هاي راهيان نور نشستم كه پيش از اذان ظهر پخش ميكنند داشتند با چند دخترخانم چادري بسيار محجبه(چون الآن حجاب اينقدر شكلهاي مختلف دارد كه بايد با قيدهاي مختلف حتي قيدهاي كمّي آورد!) صحبت مي كردند يكي پاكستاني بود و چون در مدرسه ايرانيان دوبي درس خوانده بود، مي توانست فارسي صحبت كند وديگري آمريكايي و بود اصلا نمي توانست فارسي صحبت كند،اين خانم آمريكايي كه براي بازديد از مناطق جنگي ايران به جنوب سفر كرده بود آنچنان از شهداي جنگ ما و فرصتي كه خدا به ايرانيان براي جنگيدن در راه او داده است سخن ميگفت؛ لااقل من كه درك نمي كردم چه مي گويد اما اينقدر مي فهميدم كه او مي فهمد چه مي گويد.عليرغم اينكه اين قبيل كارهاي صداوسيما مثل اينكه روزقدس و در تحصن فلان جا و مراسم دعاي بهمان مي گردند و يك خانم مانتو و روسري پيدا مي كند از 2ساعت مراسم 1ساعت دوربين روي صورت آن بنده خداست كه بگويد همه قشري شيفته اسلام و انقلاب و ...هستند خيلي بدم مي آيد اما اين برنامه خاص به شدت اين نكته اميدواركننده را در ذهن من پررنگ كرد كه هرچقدر آنها دارند از بين ما يارگيري مي كنند درعوض انقلاب هم از كجاها و چه كساني دارد يارگيري مي كند.
6-اين تعبير از اصلاح طلبي و اصلاح گري را اولين بار حاج سيد علي آقاي موسوي به كا بردند و بنده از ايشان شنيدم.
7 -آرمان يك توهم دست نايافتني نيست بلكه يك واقعيت دور از دسترس است كه بايد در جهت آن تلاش كرد.
8 -ان شاالله اگر عمري باشد و فرصتي در آينده پيدا شد به مباحث مهمي كه در اين نوشتار تنها بدانها اشاره اي شد، مفصلا بايد پرداخت و حقير قصد اين كار را دارم.مباحث تعيين كننده اي چون عوام و خواص،حق و باطل،... به طور كاملا عيني و كاربردي در اطراف ما
مسيري بازگشت ناپذير
سخنان ره بر انقلاب پس از انتخاب دولت نهم شکل ديگري گرفته است و اين حکايت از جهتي جديد براي راهبري جامعه مي دهد.ره بري انقلاب از چنين دفاع محکمي از يک دولت به دنبال چه هدفيست؟آيا از منظر ايشان دولت نهم يک دولت کامليست؟آيا تضعيف و تخريب بي سابقه اين دولت که در تاريخ کشور پديده کاملا نوينيست مي تواند مبناي چنين حمايتهاي خاص و توام با دلگرمي باشد؟آيا به قول برخي از اصلاح طلباني که مخالف ره بري ايشان بودند و هستند،اين حمايتها از جنس حمايتهاي جناحيست؟با پذيرش چنين فرضي در صورت انتخاب هر رئيس جمهور منتسب به جناح راست،بازهم ره بر انقلاب اينچنين از دولت منتخب، حمايت با دلگرمي مي کردند؟
بحث جناحي بودن حمايتها ناشي از يک نگاه اشتباه است ؛اينکه ره بري در بسياري از اتصابات خود و حتي در حوزه مشاوران خود از منسوبين جناح چپ استفاده کرده اند و مي کنند خود به خوبي نشان ميدهد که بحث نگاه جناحي و اهميت چپي يا راستي بودن افراد در منظر ره بري يک نگاه اشتباه وناشي از بدبيني هاييست که ريشه در واقعيت ندارد.
اينکه ايشان دولت نهم را يک دولت کامل و ايده آل نمي دانند از انتقادهايي که در ديدار هيات دولت کردند مشخص مي شود.اما اينکه صرف هجمه بي سابقه عليه دولت سبب حمايت خاص رهبري شده است يا نه؟مسلما اين مطلب بي تاثير بر حمايتهاي اينچنيني نيست اما روزگاري را به ياد بياوريم که جناب آقاي هاشمي رفسنجاني و دولت سازندگي به دليل عملکرد وسياستهاي حاکمه به شدت تحت فشار انتقاد و حتي تخريب قرار داشتند،گرچه اين فشار قابل مقايسه با اين سالها نيست و در آن زمان دولت حتي از اعمال روشهاي سرکوبگرانه در دانشگاه ها ابايي نداشت و درواقع تهمتي که به دولت احمدي نژاد زده مي شود در آن زمان عملا وجود داشت واينچنين صدايي از مدعيان امروز بلند نمي شد. اما به هرحال بدليل اينکه دربرخي موارد واقعا شخص آقاي هاشمي رفسنجاني و دولت تخريب مي شدند،حمايتهاي جدي وقاطعي را از سوي ره بر انقلاب را شاهد بوديم اما در کنار اين حمايتها بارها شاهد بوديم که ايشان در ديدارهاي عمومي به شدت از برخي سياستهاي دولت خصوصا پرداخت افراطي به مقوله توسعه و غفلت و فداکردن عدالت اجتماعي؛مستقيم يا با کنايه انتقاد مي کردند:
«بعضي اينطور تصور مي کردند-شايد حالا هم تصور مي کنند-که مي بايستي يک دوره اي را صرف رشد و توسعه بکنيم و وقتي که به آن نقطه مطلوب رسيديم،به تامين عدالت اجتماعي مي پردازيم!اين فکر اسلامي نيست."عدالت" هدف است»ديدار رئيس و معاونان برنامه و بودجه ارديبهشت 1375(سال آخر دولت سازندگي)
«تا وقتي ما نتوانيم در کشور عدالت اسلامي را به معناي حقيقي کلمه مستقر کنيم،شاهد چهره کريه فقر در بخشي از مردم ومحروميت در گوشه هايي از جامعه خواهيم بود...ما طرفدار فقر و گسترش فقر نيستيم؛نخير، بايستي ثروت در کشور زياد بشود...بحث سر اينها نيست؛بحث سر اينست که بر سر سفره فضل الهي که در روي زمين گسترده است انسان به فکر خود و به فکر اينکه جيب خود را پرکند باشد و تصور کند که دارد مغبون مي شود!..اين احساس غبن خيلي خطرناک است به خصوص براي دولتمردان و روحانيون»ديدار با ائمه جمعه سراسر کشور مهر75(سال آخر دولت سازندگي)
نکته اي که در3سال اخير به چشم مي آيد اينست که ره بر انقلاب جز در ديدار با کارگزاران نظام و ديدارهاي ساليانه هيات دولت آن هم پس از تمجيدهاي مکرر از دولت و به ويژه شخص رئيس جمهور انتقاد مشخصي از دولت نکرده اند وحتي در اين ديدارها نيز از جهت گيريهاي عمومي دولت انتقادي نکرده اند.اين مسئله اصلا قابل صرف نظر نيست چراکه اين ره بر همان رهبرست و اگر جهت گيري هاي دولت را نامناسب مي ديد و صرفا بدليل هجمه ها از دولت حمايت مي کرد مي توانستند مشيي را به کارگيرند که در برابر دولت جناب آقاي هاشمي پيش گرفتند.ما شاهد چنين مشيي در برابر دولت آقاي خاتمي هم بوديم گرچه دولت ايشان کمتر از بقيه دولتها مورد تخريب قرار گرفت و اگرهم در برهه اي تخريب شد توسط دوستان تجديدنظرطلب خودشان بود.اما آنجاکه آقاي خاتمي تدين نشان داد و از انقلاب در برابر خواست زياده خواهان داخلي ايستادگي کرد در نتيجه آنهاکه سال 76 خاتمي را تشويق مي کردند شروع کردند به دادن «شعار عبور از خاتمي» و جالب اينکه امروز هم دوباره تغيير موضع دادند ومي گويند «همراه شو اي خاتمي عزيز»! در چنين مواقعي آقاي خامنه اي عليرغم اينکه بارها انتقادهاي واضحي به مشي دولت اصلاحات کردند به حمايت قاطع از دولت دست مي زدند. اينکه چرا دولت نهم مورد حمايتهاي دلگرمانه ره بري قرارگرفته،پاسخي روشن و منطقي در کلام خودشان دارد:
« چند خصوصيت ممتاز در اين دولت وجود دارد كه من لازم ميدانم به اين خصوصيات تصريح كنم؛ اگر چه بارها هم گفته شده، اما در عين حال خوب است كه خود شما دوستان هم توجه داشته باشيد كه مايهى امتياز شما، اينهاست... اشرافيت در نظامهاى مادى معنايى دارد، ولى در نظام اسلامى اشرافيت معناى ديگرى دارد. آن كسانى كه اصحابالليلاند - كسانى هستند كه براى خدا در شب قيام ميكنند - يا كار دشوار را براى مردم در شب انجام ميدهند، يا آن كسانى كه حملةالقرآن هستند و با قرآن انس دارند و با نور قرآن و هدايت قرآن حركت ميكنند، "اشراف" اينها هستند... يك چيزهايى هست كه امتيازات واقعى است؛ بايد به اينها توجه كرد. تذكر من در درجهى اول براى خود شماست كه بدانيد اهميت شما و تشخص شما به خاطر اين خصوصيات است. بعد هم در فضاى عمومى جامعه معلوم بشود كه اگر انسان از دولتى يا از مجموعهاى قدردانى و حمايت ميكند اين نشانهى چيست...
1)يك خصوصيت اين است كه اين دولت، واقعاً يك دولت كار است؛ دولت حركت و اقدام است... الان هم با اين كه سه سال از عمر اين دولت گذشته، انسان احساس ميكند كه تحرك و نشاط و فعاليت و اقدام در اين دولت محسوس است - يعنى كاهش پيدا نكرده؛ افت پيدا نكرده - اين خيلى چيز باارزشى است. در خدمت به مردم جديت وجود دارد...
2) خصوصيت و امتياز دوم كه در اين دولت هست، شعار و گفتمان كلى اين دولت است كه منطبق بر شعار و گفتمان امام و منطبق بر شعارها و گفتمانهاى انقلاب است؛ اين خيلى چيز باارزشى است. اين را هيچكس نمىتواند نديده بگيرد. هر دلبستهى به انقلاب، اين را قدر مىداند؛ هر كسى كه پيشرفت كشور را با هدايت انقلاب و با كارگردانى انقلاب تصور مىكند، بايد اين را قدر بداند. عدالتخواهى در اين دولت پررنگ شد... استكبارستيزى - كه معناى ويژهى انقلابى خودش را دارد - در اين دولت تشخص و تميّز پيدا كرد... مسئلهى اعادهى عزت ملى و ترك انفعال در مقابل سلطه و تجاوز و زيادهطلبى سياستهاى ديگران و ترك شرمندگى در مقابل غرب و غربزدگى را هم انسان در اين دولت احساس مىكند؛ عزت ملى و استقلال حقيقى و معنوى از اينجا حاصل ميشود... ما متأسفانه در برخى از اوقات گذشته، ميديديم كه بعضى از كسانى كه مرتبط با مسئولين بودند يا حتى خودشان مسئول يك بخشى بودند، كأنّه از گفتمان انقلاب در مقابل ديگران شرمندهاند و خجالت ميكشند كه حقايق انقلاب را بر زبان جارى كنند يا آنها را پيگيرى كنند يا به آنها اهميت بدهند! اين براى يك جامعه خيلى بلاى بزرگى است؛ اين را شما نداريد...روند غربباورى و غربزدگى را كه متأسفانه داشت در بدنهى مجموعههاى دولتى نفوذ ميكرد، متوقف كرديد؛ اين چيز مهمى است. حالا يك عدهاى در جامعه، ممكن است به هر دليلى شيفتهى يك تمدنى يا يك كشورى باشند؛ اما اين وقتى به بدنهى مديران انقلاب و مجموعههاى انقلاب نفوذ ميكند، چيز خيلى خطرناكى مىشود. اين ديده ميشد؛ خب، جلويش گرفته شد.گرايشهاى سكولاريستى - كه متأسفانه باز داشت در بدنهى مجموعهى مديران كشور نفوذ مىكرد - جلويش گرفته شد...يا جرأت در ايجاد تحول؛ حالت روحى اين دولت اين است كه براى تحولآفرينى جرأت دارد و اقدام مىكند. نمىخواهم بگويم همهى اين اقدامها صددرصد درست است؛ نه، ممكن است يك جايى هم اشتباه باشد...
جرأت در مقابلهى با فساد. مقابلهى با فساد خيلى كار سختى است. يك وقتى بنده گفتم كه اين اژدهاى هفت سرِ فساد را به اين آسانى نميشود قلع و قمع كرد؛ خيلى كار سختى است. نه اينكه حالا بگويم قلع و قمع شده؛ نخير، الان هم قلع و قمع نشده؛ ليكن جرأت مقابلهى با آن هست... روحيهى تهاجم در مقابلهى با زورگويان بينالمللى. يك وقت هست كه زورگويان بينالمللى مىآيند و ميگويند كه آقا شما فلان كار را كردهايد و ما رفع و رجوع مىكنيم و نه واللَّه، نه باللَّه... نقاط ضعفشان، با حالت تهاجمى و با حالت طلبگارى، گفته و بيان بشود. اينجور نيست كه ما براى تهاجمات سياسى بينالمللى، بخواهيم پاسخ پيدا كنيم. يك وقتى از بنده - سالهاى اوايل - ميپرسيدند كه آقا، شما در مقابل اين حرف چه جوابى داريد؟ ميگفتم ما جواب نداريم؛ ما ادعا داريم و مدعى اينها هستيم؛ در قضيهى زن مدعى هستيم؛ در قضيهى حقوق بشر مدعى هستيم... گفتمان عمومى دولت اينهاست؛ به طور خلاصه: زندهكردن و بازسازى برخى خصوصيات جوهرى انقلاب و منطق امام؛ و مقابلهى با كسانى كه ميخواستند اين ارزشها و اين مفاهيم اساسى را منسوخ كنند، يا از بين ببرند، يا ادعا ميكردند كه منسوخ شده و از بين رفته؛ اين چيز باارزشى است. اين خصوصيت دوم و امتياز دومى است كه در اين دولت هست.
3) امتياز سوم هم روحيهى مردمى و خاكى اين دولت است؛ اين هم خيلى باارزش است؛ اين را قدر بدانيد. شما امتيازتان به تشخص ظاهرى و شكل و قيافه نيست؛ امتيازتان به همين است كه خودتان را با مردم همسطح كنيد... سادهزيستى - بخصوص در خود آقاى رئيسجمهور - خوب و برجسته است و چيز باارزشى است؛ در مسئولين هم - كما بيش؛ يك جايى كمتر، يك جايى بيشتر - بحمداللَّه هست. سادهزيستى چيز بسيار باارزشى است.
«من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق»اين وظيفهى بنده هم هست، وظيفهى همه هم هست. اگر چنانچه اين خصوصيات را در مجموعهى دولت كنونى قدردانى نكنيم و تشكر نكنيم، طبعاً خدا را خوش نمىآيد... البته حمايت از دولت، مخصوص اين دولت نيست؛ بنده هميشه از دولتها حمايت كردهام؛ امام هم (رضوان اللَّه تعالى عليه) در هر برههاى، از دولتها و رؤساى قوهى مجريه و مسئولين دولتى حمايت ميكردند. دليلش هم واضح است. چون عمدهى بار ادارهى مديريت كشور بر عهدهى قوهى مجريه است و نظام بايد از قوهى مجريه، از رئيسجمهور، از مسئولين و از وزرا، حمايت كند. امام هم حمايت ميكردند؛ بنده هم در دورههاى گذشته هميشه حمايت ميكردم. منتها خب، اين خصوصياتى كه عرض كرديم، موجب بشود كه انسان گرمتر حمايت كند و در اين قدردانى و حمايت، دلگرمتر اقدام كند. البته اين به معناى چشم بستن بر ضعفهاى دولت هم نيست. بالاخره شما هم بشريد، نقص داريد، ضعفهايى هم داريد؛ كارهايى را ميخواستهايد انجام بدهيد، ولى انجام نگرفته؛ كارهايى را به فكر نبودهايد و به ذهنتان نبوده، بايد متوجه آنها بشويد و انجام بدهيد؛ كه در جلسات خصوصى با آقاى رئيسجمهور و با بعضى از مسئولين ديگر و در بسيارى از جلسات عمومى - مثل همين ديدارهاى دولت و غيره - هم گفته شده. البته آن حمايت هم بجاى خودش محفوظ است و هست.»ديدار هيات دولت شهريور1387
اگر به سخنان ره بري در ديدار اخير خبرگان رهبري نيز بنگريم به نکات جالبي مي رسيم: «حرکت مجموعه کشور بايد در جهت واحدي باشد و در اين مسير اگر در ميان جريانهاي سياسي،يکي از جريانها به اصول و مباني انقلاب اسلامي نزديک تر بود بايد آن جريان را تقويت و حمايت کرد»
« عدالتخواهي ، استقلال و آزادي به معناي حقيقي كلمه ، استكبار ستيزي و منفعل نشدن در مقابل دشمن ، مردم گرايي ، مستضعف نوازي و گرايش به طبقات محروم ، و پرهيز از اسراف و زندگي اشرافي گري جزو مباني انقلاب اسلامي هستند كه به هيچ وجه نبايد تغيير كنند... ايشان با اشاره به تبليغات مستمر رسانه هاي بيگانه بر ضدِ دولت خاطر نشان كردند: اين سياست تبليغي بيگانگان از ابتداي انقلاب اسلامي در مورد همه دولتها وجود داشته و در هر دولتي كه احساس مي كردند، بخشي از فعاليتهاي آن منطبق با اين اصول و مُغاير با خواسته هاي استكبار است، اقدام آن دولت را مورد حمله قرار مي دادند و از طرف ديگر اگر يكي از كارهاي دولت همسو با خواست استكبار بود، از آن تجليل مي كردند... حضرت آيت الله خامنه اي با تاكيد بر اينكه به هيچ وجه نبايد اصول و گذشته انقلاب اسلامي را تخطئه كرد، خاطرنشان كردند: برخي تلاش دارند تا دهه اول انقلاب و مواضع امام خميني(رض) را تخطئه كنند در حاليكه مواضع امام(ره) و جهت گيري نظام در دهه اول كاملاً درست بود و جهت گيري كنوني نظام اسلامي نيز همان جهت گيري هاي دههي اول انقلاب اسلامي است.» اگر به جملات آخر اين بيانات دقت کنيم خواهيم ديد که ايشان جهت گيريهاي کنوني را منطبق بر جهت گيريهاي دهه اول انقلاب مي دانند.نه اينکه دولتهاي دوران ميانه-دولتهاي آقايان هاشمي وخاتمي- خدمت نکرده اند و باعث پيشرفت نظام نشده اند،برداشتي که لااقل از اين سخن مي شود اينست که جهت گيريهاي آن دولتها متاسفانه منطبق برملاکهاي انقلاب نبوده و ابتدائا سبب کند شدن حرکت جامعه در مسير حق يعني حرکت به سمت ظهور و درنهايت عقبگرد جامعه در جهت باطل وديرتر شدن ظهور و تکامل جهان مي گردد.اين مطلب ساده اي نيست که بتوان ساده از آن گذشت.چنين اثري يعني دور شدن نظام از رسالت حقيقي انقلاب اسلامي.به نظر اتفاقي که با آمدن اين دولت رخ داد محور شدن دوباره اين جهت گيريهاست؛اين مسئله اينقدر مهم هست که نقاط ضعف واشتباهات عملکردي دولت را تحت الشعاع قرار دهد.دکتر احمدي نژاد اگر فرداهم مشايي را برکنار کند همينکه تا امروز چنين نکرده ضعف است،انتخاب آقاي کردان براي سياسي ترين وزارتخانه فارغ از صحت مدرک تحصيليشان با چنين رويکردهايي قابل توجيه نيست،دولت حتي اگر دراين 3سال بيشتر از 8سال دولت آقاي خاتمي ظرفيت شبکه برق را افزايش داده باشد که بنابر آمار داده،بازهم قطعي برق مردم را اذيت مي کند و بايد پاسخگو باشد...بايد نقاط ضعف را گوش زد کرد اما همه اينها تحت تاثير آن خصوصيات مثبت واقعي در جهتگيريهاي مردمي و انقلابي دولت دکتر احمدي نژاد است.استقبال عظيمي که در دور دوم سفرهاي استاني از هيات دولت و شخص رئيس جمهور مي شود نشان دهنده جهت علايق مردم است.ترديد سياسيون جناح چپ براي حضور جناب آقاي خاتمي در انتخابات و تعبير يکي از ئوريسين هاي جناح چپ مبني بر اينکه شايد حضور آقاي خاتمي سقوطي بدون پرواز براي اصلاحات باشد نيز حاکي از نگراني مخالفين در محبوبيت جدي دکتر احمدي نژد است.در مرتبه اول احمدي نژاد مهم نيست بلکه گفتمان احمدي نژاديست که بعنوان احياگر جهتهاي اصيل انقلاب اهميت دارد،آنچه که ره بري مدنظر دارند تثبيت اين گفتمان است و جلوگيري از عقبگرد جامعه نه تثبيت شخصي خاص.دراين مرتبه مهم نيست که رئيس جهور بعدي احمدي نژاد باشد بلکه اين مهم است که ديگر مردم تحمل رئيس جمهوي که درمرکز روي صندي خود در کاخ سعد آباد بنشيند و برايشان در اقصي نقاط کشور تصميم بگيرد و بر آنها رياست کند را ندارند،مردم خادم مي خواهند،ديگر رئيس جمهوري که از موضع ذلت با دشمنان ملت سخن مي گويد جايي در حکومت مردم ندارد.مهم تثبيت اين شاخص هاي اساس وکليدي انقلابيست. در مرتبه بعد سوال جدي اينجاست که آيا در بين تمام رجال سياسي کشور از چپ وراست پايبندتر از شخص دکتراحمدي نژاد به اين گفتمان سراغ داريم؟بررسي اجمالي نامزدهاي بالقوه انتخابات پاسخ روشني به ما مي دهد.نامزدهاي احتمالي افراد امتحان نشده اي نيستند و مشي آنها در رياست جمهوري،مديريت مجلس ششم،مديريت شهرداري تهران،مديريت صدا وسيما،شوراي عالي امنيت ملي در دوران اصلاحات،مديريت هاي کلان دولتهاي اصلاحات و سازندگي عيان شده است بنابراين پاسخ به اين سوال آنچنان سخت نمي نمايد.

بسم الله الرحمن الرحيم
«اصالت با خداست»
به همراه آسيب شناسي اي مختصر از فضاي امروز جامعه دانشگاهي
«در جلسه هفته گذشته حلقه دوستان بحث اين شد که ما براي چه در دنيا در حال تلاشيم و چه چيز وظايف و اهداف ما را تعيين مي کند که بحث مفصلي در اين حين شد که خلاصه آن در ابتداي اين متن آمده اما در انتهاي جلسه قرار شد،هرکس به عنوان مشق! نظر خود را راجع به بحث هاي اين جلسه بنويسد.»
گفته شد که به اصطلاح حزب اللهي ها اينقدر غرق اصلاح جامعه شدند که از پرداختن به خود غافل شده اند.بحث بدين جا کشيد که مگر خود يا "من" مقدسي هم داريم؟گفته شد که دو "من" داريم يکي "من حيواني" و ديگري "من الهي" . هدف زندگي ما بايد بنده خدا شدن آن "من" باشد و طبيعتا اين ديگر من حيواني نيست. ممکن نيست کسي بتواند به جامعه خدمت کند مگر از درون ساخته شده باشد و به خود پرداخته باشد و البته عکس اين گزاره نيز تاييد شد ولي نه براي اين مرحله از بحث وظايف ما. تا اينجا مي توان گفت مهم اينست که "من" بايد عبد خدا شوم و هرآنچه در اين راه لازم است بايد انجام شود، حتي اگر بحث خدمت به جامعه مطرح مي شود در چهارچوب توسعه "من" است.
اما بعد؛
به عقيده اين حقير از چند منظر مي توان نگرش بالا را نقد کرد:
محتواي کلام
نکته ظريف اين نگرش اصالت «بنده خدا شدنِ من» است.اما به نظر نگرش شيعي به آفرينش اصالت را به «بنده خدا شدن» مي دهد. فرق دو کلام در يک قيدِ "من" است اما تاثير همين يک مني که درنگاه اول يک «منِ الهي» هم به نظر مي آيد در روش زيستن و بالتبع سعادت و شقاوت انسان شايد به اندازه فاصله يک بهشت و جهنم يا لااقل فاصله بهشت تجار تا بهشت اولياالله باشد.
ابتدا بايد گفت اينجا سخن از جهان بينيست و به قول رهبر انقلاب لازمه لااقل رسيدن به کوهپايه ها نگاه به قله ها و آرماني نگريستن است،همانگونه که شيعه امامان خود را کساني مي گيرد که اگر تمامي عمر هم تلاش کند هيچگاه به نزديکي مقام آنها هم نخواهد رسيد اما براي شيعه وجودي مثل اميرمومنان(ع) امام است يعني اسوه و الگوي زندگي پس اگر صحبت از بزرگان يا حتي تفاوت بهشت اوليا و تجار و بزدلان مي شود بدليل لزوم آرماني نگريستن براي حرکت در مسير کمال است.
اما ادامه کلام اينکه وقتي صحبت از اصالت« بنده خدا شدن من» به جاي «بنده خدا شدن» مي شود اين خود حامل پذيرش اصالت يک "من" است مني که شايد الهي به نظر بيايد اما اينجا من اصل شده است،حال چه براي بنده خداشدن چه براي چيز ديگر.
شيعه مي گويد در عالم هستي فقط و فقط يک چيز اصالت دارد و آن هم «خدا»ست ،همه چيز براي او، فداي او، از او و به او؛ در يک کلام همه چيز فداي رضاي او. نکته اينجاست اين همه چيز شامل "من" هم مي شود،پس مني هم نيست که اصالت داشته باشد من اگر حب ذات هم دارم اين حب وقتي حقيقي و اصيل است که بخواهد نيست شود در هستي مولاي خود. "من" بنده خدا مي شوم نه چون "من" بايد خوب باشم چون همه چيز من جمله "من" فداي رضاي او چون آفريده شدم براي اينکه نيست بشوم در هستي او.
فرق است ميان خوب شدن براي اينکه «من بنده خوب خدا باشم» با خوب شدن از اين جهت که «تمامي عالم بايد به او برسد يکي از آن تمامي هم من»
به نظر در نهايت امر اگر مسير هم متفاوت باشد هردو طرف انسان تبديل به انسان خوب مي شود اما تفاوت جهان بيني قاعدتا يکي را در صراط مستقيم مي برد و ديگري را در طرق نامستقيم.
امام حسين(ع) به کربلا رفت و آن مصائب را پذيرفت چون با خود مي گفت:«من به عنوان بنده خدا بايد امام حسين بشوم» يا اينکه واقعا تمام وجودش پر بود فقط از اينکه«من بايد فداي او بشوم»؟ آيا اصل براي حضرت(ع) اين بود که من بايد بنده خدا بشوم ؟ و در شوون بندگي چه شاني بالاتر از امام حسين(ع) شدن براي من وجود دارد؟پس چنين مي کنم تا بهترين شان "خود" را يافته باشم .يا مسئله جداي از اين بود که "من" بايد امام حسين(ع) بشوم و نگاه ايشان صرفا همين بود که "من" بايد وجودم را فداي رضاي حق کنم چه خداوند مرا امام حسين(ع) بکند چه نکند-امام حسيني که امروز مي توان ديد چه جايگاهي در دنيا دارد و خداوند روز عرفه زودتر از مهمانان خود به زائران مرقد حضرت اباعبدالله(ع) مي نگرد-حقيقت به نظر چنينست که حتي مثقال ذره اي هم هدف حضرت بالارفتن شان الهي خود نبوده بلکه سراسر اين وجود غرق کسب رضاي الهيست نه براي پربارکردن نامه اعمال به عنوان هدف مقدماتي کسب رضاي الهي.چون اساسا فلسفه آفرينش را رضاي الهي مي بيند و هيچ چيز اين وسط مهم نيست حتي "من".
اگر "من" حتي به عنوان واسطه هم پذيرفته شود و به خودش اصالت بدهيم کار خراب مي شود اين "من" مستعد خود محوريست،لحظه اي غفلت و کوچکترين اصالت بخشي به آن منجر به انحراف مي شود ما اگر حب ذات هم داريم ذات را وسيله(و نه حتي هدف واسطه) ميبينيم.
سوالي که ممکنست پرسيده شود اينست که در هردو حالت "من" خوب مي شود پس خروجي يکسانست،پاسخ اينست که اين "من" دست و پاگيرست و مانع پيشرفت در هرجايي و به هر اسمي.يک وقت مي گوييم :«من بايد درسم خوب باشد» چون از ويژگي هاي پيشرفت انسان بالا بودن علم و تحصيلات اوست پس خوب درس خواندنم براي بنده خداشدن "من" لازمست؛يک وقت مي گوييم:«من بايد درسم خوب باشد» چون اگر درس من خوب نباشد نمي توانم تبليغ دين خود را بکنم و حرفم برش ندارد پس من بايد درسم خوب باشد تا بتوانم رضاي الهي را بيشتر کسب کنم؛ظاهرا نتيجه هردو يکيست و در هردوحالت شخص خوب درس مي خواند اما باطنا چه؟با يک اتفاق بحراني و آزمايش الهي مي توان ديد که اين نتيجه تنها در وقت آرامش يکيست؛ فرض کنيد کاري بايد براي ديگران کرد تا آنها از نظر معرفتي و ... بهتر از من و دوستانم بشوند،طبعا براي چنين کاري بايد وقت گذاشت و هزينه کرد از اعتبارات شخصي و نه گروهي.با نگاه اول شخص حاضر نيست 19.5ش 19 بشود و بيايد اين خدمت را بکند اما با نگاه دوم درس و ... صرفا يک خط قرمز است که اگر از آن عبور کني ديگر خدمت کردنت موجب رضاي الهي نيست اما برايت اهميت ندارد که 19.5ت حالا 18 هم بشود صرفا نبايد از خط قرمز عبور کني و جزو آدمهاي متوسط يا پايين به حساب بيايي. در واقع براي يکي چون همان "من" مطرح است حالا به اسم "من الهي" و ملزومات يک من الهي برتر. ديده مي شود که در نهايت موجبات عقبگرد به "من نفساني" برايش فراهم مي شود و ديگري حتي "من" هم برايش يک وسيله تامين رضاي الهيست نه هدفي که گويي تنها و تنها محور مهم رضاي الهي در عالم اوست. درواقع به ظاهر يکي بالذات مي خواهد خوب بشود،ديگري گرچه هدف ذاتيش خوب شدن خودش نيست اما فضل الهي او را بالعرض خوب مي کند.
در اين مواقع نبايد سريع مصداق سازي کرد چراکه در عالم واقع خيل عظيم امثال مني وجود دارند که به بهانه خدمت به اسلام و مسلمين درس و خودسازي را مي پيچانند و انتهاي وجودشان از عشق به خدمت پر نيست بلکه پر است از تنبلي و فرار از درس و شيفتگي قدرت.،وخيل عظيم ديگري که بهانه بي عمليشان، اولويت تحصيل و تهذيب و ورزش در اسلام است اما حقيقتا از خدمت و کار فرار مي کنند چون در انتهاي وجودشان خودپرستي و تنبلي موج مي زند.ليکن سخن از آرمانها و نگرش صحيح به زندگيست.
در نگرش ديني نه فرد اصيل است نه اجتماع نه ترکيبي از هردو؛ بلکه اصالت فقط و فقط از آن خدا و رضاي اوست.آنها که در جامعه دم از اصالت فرد و تقدم خودسازي بر ديگرسازي مي زنند و خدمتي به جامعه نمي کنند اين ادعاي خودسازي براي رضاي خدايشان از يک منيت سرچشمه گرفته فلذا به جاي خودسازي به حجاب سازي دور وجود خود مشغول شده اند. افرادي که فايده اي براي جامعه حتي در بلند مدت هم نخواهند داشت بلکه بسيار پرمدعا و مسلط به الفاظ هم هستند وديري نپايد که به تمسخر و مانع تراشي براي اهل عمل خواهند پرداخت.
آنها که دم از اصالت جامعه و کار براي ديگران مي زنند و نگاهشان که مي کني نور يک خدمتگزار واقعي و صادق مردم در وجودشان ديده نمي شود،گويي از خود غافلند و وجودي ندارند که بتوانند فيضي به ديگران برسانند،حزب و تشکل و گروه و به خاک ماليدن رقيب و ... برايشان بت شده،حقيقت اينست که اگر درون اينان نيز جستجو کني همان منيت را خواهي يافت، منيتي که اينبار خود را به شکل اينکه "من" فلان کار را کردم يا "من" مسئول فلان جا هستم خود را نشان مي دهد، اينبار نيز خدمت به خلق و کسب رضاي خدا بهانه طلب جاه و مقام و توسعه "من" شده است.آنها که دم از اصالت ترکيب اين دو مي زنند نيز گاهي به شرق مي روند و گاهي به غرب اما صراط مستقيم يک جاست و نه در جامعه است نه در فرد در جاييست که سخن از "من" نيست جايي که "من" ذوب در يک وجود نامتناهي شده است و به مثابه چوبِ نجسِ سوخته در آتش استحاله شده و ديگر خبري از نجاست نيست چون ديگر خبري از چوب نيست.
زمان و مکان و مخاطب کلام
نکته ديگر زمان بيان اهميت خودسازي در برابر کار براي خلق است،اينکه امروز اينگونه برسر عملگرايان کوبيده مي شود که شما به فکر خود نيستيد و چون ذات نايافته از هستي بخشيد کي توانيد که شويد هستي بخش، متعلق به آسيب شناسي از دانشجويان 4-5 سال پيش است،روزگاري که گفتمان عملگرايي و تاکيد افراطي برآن در فضاي دانشگاه حاکم بود؛ اما امروز آنچه در جامعه دانشگاهي موج مي زند فضاي رخوت و بي عمليست، از يک طرف جبهه مقابل خالي شده و از طرف ديگر گفتمان اصولگرايي بر جامعه حاکم شده است در نتيجه دوستان به اصطلاح حزب اللهي به خود مرخصي داده اند و اتفاقا بهانه اين مرخصيشان هم همان رشد کردن و خودسازيست. شايد 5-6 سال قبل از چپ کردن انقلابي هاي تير اول انقلاب سخن گفتن و علت را در عملزدگي ايشان جستجو کردن تلنگري خوب به جامعه بچه مذهبي ها بود تا بلکه دست از عملگرايي کور و بي پشتوانه علم دست بردارند؛ اما اکنون در روزگار رخوت حاصل از همان دوران به سر مي بريم. در چنين فضايي يک نفر هم که در دانشگاه براي آرمانهايش کاري مي کند غنيمت است و تاکيد بر خودسازي و مقايسه چپ کرده گاني که انقلابيهاي دهه 60 بودند با عملگرايان امروز دانشگاه، اين معدود صف شکنان فضاي رخوت و سستي را نيز در موضع ضعف مي نشاند؛ چراکه امروز برعکس ساليان قبل بهانه فرار همه از انجام وظيفه اهميت رشد و خودسازيست و اين جمله معروف که «ما بايد اول خود را بسازيم و بعد به ديگران بپردازيم» . گويي که خودسازي يک مقوله جدا از کار براي خلق خداست و انگار که دين ما نيز علم را از عمل جدا دانسته و کسي که واقعا-تاکيد مي کنم واقعا نه در ادعا- براي رضاي خدا و ولي او و نائب ولي او در سنگر دانشگاه کاري مي کند را خدا تنها و بي بهره خواهد گذاشت،امروز کوبيدن بر سر چنين سوظن بزرگي نسبت به رب عالميان مهمتر است از پرداختن به آسيبهاي 5-6 سال پيشتر دانشگاه ، آسيب امروز سربازان بالقوه انقلاب بي عمليست نه عمل زدگي.
پي نوشت:هميشه اين بحث در ذهن همه وجود دارد که عملا چگونه مي توان خدا را براي بهشت يا "من" دوست نداشت،واقعا چگونه است که مقربان حتي در راه او حاضرند خود را نيست کنند بهترين توصيف را در اين آيات ديدم حيفم آمد در انتهاي مطلب نگويم،تفسير استاد مطهري از اين آيات هم خيلي جالبست به عمد نمي نويسم تا هر کس مايل است خودش دنبالش برود.
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ (22) إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (23)-سوره مبارکه قيامه
بسم الله الرحمن الرحيم
پروسه شهرک محلاتي سازي ( نقدي درون گفتماني)
مشکلات فرهنگي جامعه ما برکسي پوشيده نيست.درگذر انقلاب به دغدغه اي جدي تر و فراگيرتر براي تمامي مردم خصوصا قشر مصطلح به حزب اللهي تبديل شده است.امروز اتفاق نظر بين نخبگان و عموم جامعه براينست که ريشه مشکلات اخلاقي،اجتماعي،سياسي و حتي اقتصادي کشور را بايد درعرصه فرهنگ جست وجو کرد.شاهد اين حرف همينست که تا درمورد حل معضلي(در هر حوزه اي) در جامعه صحبت مي شود از مصاحبه شوندگان تلويزيون تا صاحب نظران همايشهاي مختلف و حتي مسئولين کشور،همه و همه اين جمله را ازقلم نمي اندازند که:«بايد کار فرهنگي کرد...».
در اين مقال کوتاه قصد بر نقد روشهاي حکومت در حوزه فرهنگ يا معناي فرهنگ و کار فرهنگي نيست بلکه هدف تحليل شيوه اثرگذاري خاص جامعه حزب اللهي به عنوان قشر متعهد به ارزش ها بر رشد يا تضعيف شاخص هاي فرهنگي-ارزشي در جامعه است. پس از اينکه انتقادات تندمان از جامعه و مسئولين فرهنگي فروکش کرد جا دارد به راستي فکر کنيم که ماي به اصطلاح دغدغه مند تا چه اندازه در تثبيت يا تغيير ارزشها در جامعه نقش داريم؟
اما بعد؛
مهمترين پارامترهاي ترويج يک" ارزش" در جامعه، چگونگي گروه هاي مرجع جامعه است يعني به طور کلي گروه هايي که مردم در کارهاي مختلف زندگيشان از آنها الگو مي گيرند و مهمترين عاملي که مقبوليت يک گروه به عنوان گروه مرجع را تعيين مي کند ميزان نفوذ و حضور اعضاي آن گروه در کل اجتماع است.به طورخلاصه يعني اينکه فرهنگ عموم مردم را به جز عوامل محيطي(مثل سياستهاي حکومت و هنجارهاي تاريخي حاکم بر مردم) عامل بسيار مهمي به نام گروهي که مردم از آنها در زندگي روزمره الگو مي گيرند تعيين مي کند.
در جامعه حزب اللهي هاي ما يا همان آدمهاي ارزشي و متعهد روشهاي زندگي اجتماعي و فردي وجود دارد که ميزان پذيرش آنها به عنوان گروه مرجع را تعيين مي کند.به جز حوزه خلقيات فردي حاکم بر اين طيف از جامعه که به تنهايي جاي بررسي و تحليل دارد در حوزه سيره اجتماعي متعهدين کشور ما روشي خاص مرسوم است که همان عنوان عريض و طويل اين متن است يعني «پروسه شهرک محلاتي سازي».
قشر متعهد ما به دو دليل:
1- ارزشهايي را قبول دارند و نسبت به آن دغدغه مند هستند که عده خاصي کاملا به آنها پايبند هستند.
2- بسياري از حرکات عموم مردم مورد پسند يا منطبق بر هنجارهاي آنها نيست.
عادت کرده است که تا در جمعي حضور پيدا مي کند،سريعا آدمهاي هم دغدغه خود را پيدا کند و بعد از آن به همراه همتيپ هاي خود به گوشه اي رفته يا در بهترين حالت زندگي جمعي مجزايي را تشکيل دهد.نگاهي به اکثريت قاطع گروه ها و جمعهاي مذهبي دانشگاه ها به خوبي شاهد اين مدعاست.اما مگر اين کار بديست يا هيچ مزيتي ندارد؟مسلما باهم بودن و متشکل بودن انسانهاي ارزشي و داشتن زندگي جمعي(به معناي کلمه آنطور که در زمان پيامبر(ص) وجود داشت) کار بسيار مفيديست؛ اما به شرطي که سبب بريده شدن ارتباط آنها با جامعه و جامعه با آنها نشود.شايد بررسي همين مثال شهرک شهيد محلاتي تهران يا برخي محله هاي خاص ديگر شهر که قشر غالب آن متدينين هستند تاثيرات فرهنگي چنين حرکتي را به خوبي مشخص کنند.
اصولا وقتي عده زيادي از متعهدين در يک محل خاص مثل شهرک محلاتي جمع مي شوند دو اتفاق سوء عمده رخ مي دهد :
1-ارتباط خود آن دسته حزب اللهي ها با بقيه جامعه کمرنگ مي شود و با امثال خود پررنگ در نتيجه در چنين فضايي اگر واقعا اشتباهي(اعم از تفکر،ارزش،عمل،عقيده راجع به ديگران) در بين اين افراد وجود داشته باشد به سختي امکان اصلاح آن وجود دارد،چون در اين حالت امکان نقد يا ترديد در تفکرات و اعمال افراد به دليل اينکه همه همفکر و همرفتار اند وجود ندارد و اين يعني تشديد يک عمل يا تفکر بد به معناي تاييد کاريافکر يکديگر.مثال حقيقي اين اثر را مي توان در توهم فرشته بودن خود و همفکران و ابليس بودن افراد خارج از دايره همفکران ديد.
2-کولوني شدن افراد ارزشي سبب مي شود تا درصد حضور مذهبي ها در محلهاي ديگر جامعه کم شود.از آنجاکه مردم بهميزان قابل توجهي از مدلِ زندگيِ افرادِ حاضر در جامعه ي دوستان و اطرافيان(همسايگان يا کسانيکه زياد با آنها سروکار دارند) الگو مي گيرند و درواقع مهمترين گروه مرجع الگوگيري افراديست که درجامعه با آنها سروکار دارند هرچه قدر حضور افراد متعهد در عموم جامعه کمتر باشد طبعا حضور ارزشهاي آنها و سرعت پراکنده شدن اين ارزشها درفضاي جامعه کمتر مي شود و اين خود شايد بسيار اثرگذارتر از سياستهاي کلان فرهنگي باشد وحتي به نحوي تعيين کننده جهت توليدات فرهنگي.به عنوان مثال وقتي در سينماهاي کشور کمترين درصد مخاطبين افراد مذهبي باشند عجيب نيست که توليدات سينمايي روز به روز ضدارزشي تر بشوند چون هرچه قدر هم که مسئولين فرهنگي از پخش فيلمهاي بي محتوا يا بد محتوا جلوگيري کنند بازهم توليدکننده چاره اي جز تامين رضايت مخاطب منطبق برعلايق او ندارد.
از آن طرف مزيت عمده اين فرآيند "امکان حفظ و عدم استحاله نامناسب" در محيطهاي سالم تر است که شايد اگر دليل بسياري از کولوني سازيهاي مذهبي ها را پرس و جو کنيد با همين جواب روبرو شويد.البته حقيقت اينست که گريزي از ورود به جامعه با تمام محاسن و معايب آن نيست؛ اگر امروز نه، فردا بايد به دل اين جامعه رفت و با همه اقشار تعامل برقرار کرد و اساسا ديد انقلاب ما ديد اصلاح گرايانه است نه ديد انفعالي. ما مدعي انقلاب و جامعه سازي هستيم و ادعا داريم که فعالانه قرار است گروه مرجعي براي تمامي مردم کشورمان و حتي جهان باشيم،آيا چنين ادعايي با دوري از جامعه و زندگي روزمره مردم آن امکان پذير است؟
بايد ديد که آيا راه حلي جامع اين مزيت و رفع نقايص مدل فعلي وجود دارد يا نه؟حقيقت اينست که پاسخ ساده اي براي اين مشکل وجود دار داگر متعهدين به زندگي عادي و حتي بالاتر فعال و موثر در جامعه بپردازند يعني خود را تافته جدابافته اي از عموم مردم و زمان خويش نبينند در عين حال،ارتباط تشکيلاتي و منسجم با هم داشته باشند هم از گزند آفتهاي جامعه حفظ مي شوند و هم مي توانند تعيين کننده هنجارهاي جامعه خود باشند و براي آن برنامه ريزي کنند.نکاتي جالب از کتاب پيشواي صادق(نقل به مضمون و با تلخيص):«امام سجاد(ع) در روايتي اشاره کردنددر همه حجاز دوستان و علاقه مندان مابه20 نفر نمي رسند؛چگونه مي شود وقتي فرزند ايشان امام محمد باقر(ع) وارد مسجد پيامبر(ص) مي شوند جماعت انبوهي از مردم خراسان براي پرسش از مسائل فقهي گرد ايشان جمع مي شوند؟20 سال پس از صلح امام حسن(ع) يکي از سران شيعه را در آن طرف مرزهاي اسلامي مي کشند و در خراسان صداي اعتراض بلند مي شود؟اينها هم نشان دهنده وجود يک تشکيلات سراسري و مخفي توسط شيعيان در جهان اسلام در دوره اختناق اموي و عباسيست.»حقيقت اينست که امروز در جامعه ما انقلاب شده و اگر مي خواهيم سخن انقلاب واقعا تبديل به دغدغه مردم شود جز با حضور اجتماعي و متشکل بودن در کنار آن امکان پذير نيست و حقيقت اينست که امروز شرايط محيطي مثل وجود نظام جمهوري اسلامي هم فراهمتر است؛کولوني سازي و انزواي از زندگي روزمره مردم يعني غالب شدن تفکرت غيرانقلابي و بريده شدن راه اصلاح جامعه و خود.اين سخن صرفا نگاهي به جامعه به معناي کل کشور ندارد بلکه اين رويکرد بايد سرلوحه فعاليتهاي دانشگاهي ما هم قرار بگيرد.
به اميد ظهور صاحب امر(عج)
پ.ن:قرار است اين مطلب را در شماره جديد کلمه ببينيد.
گزارشي از دارالعباده
دوستي تعريف مي کرد چندسال پيش همراه خانواده براي مسافرت به يزد رفته بودند. براي تهيه نان دنبال نانوايي در شهر مي گردند؛ پيدا نميکنند تا به خانمي برخورد ميکنند که نان دستش بوده و ملتفت مي شوند که آدرس نانوايي را مي توانند از او بگيرند. خوشحال ميروند از او آدرس ميپرسند اما آن خانم ناآشناي يزدي به زور چندتا از نانهايي که خودش گرفته بوده را به آنها ميدهد و اصرار ميکند که بايد به خانه من بياييد...آخرهم يادم نيست موفق شده بود آنها را که فهميده بود غريبند و براي مسافرت آمدهاند به خانه ببرد يا نه.
يکي دوسال پيش خبر عجيبي از تلويزيون شنيدم:"درميزان پرورش ماهي در کشور، استان يزد رتبه اول کشور را داراست..."باخودم گفتم:کجاي آان بر بيابون ميشه ماهي پرورش داد؟ با کدوم آب؟ اينا که آبِ خوردنيشون هم از اصفهان مياد، اما واقعيت داشت چون گزارش مشروحش با حوضچه هاي ماهي رو نشون داد... بعد خبر پرورش اولين هندوانههاي مکعبي ايران در يزد را شنيدم. با يکسري قالبها، کاري ميکنند تا هندوانه به شکل مکعب رشد کند تا راحت تر در جعبه جا شود و حالت دفرمه نداشته باشد که حمل و نقلش را ساده مي کند. حالا من مانده بودم که چقدر زمين زراعي در يزد وجود دارد که هندوانه مکعبي هم پرورش دادهاند...
چندسالي است که اخبار آمارهاي استاني کشور را پي ميگيرم. چندين سال است که استان يزد بيشترين درصد قبولي کنکور و کمترين آمار طلاق را دارد، برعکس تهران که بيشترين آمار طلاق را دارد...
مادرم يزدي نيست اما چندسالياست که پيشنهاد مي دهد کلاً برويم يزد زندگي کنيم، با اين همه گرماي اين شهرکويري و چگونگي امکانات رفاهي که مسلماً کمتر از تهران است...
پدربزرگم ميگفت قبل از انقلاب يا اوايل انقلاب در زندان يزد تنها يک زنداني بوده که آن هم تهراني بوده...
ره بر انقلاب در سفرشان به يزد گفتند:
«شهر يزد همانطورى كه اشاره كردم، شهر علم است. نام آوردن از علماى يزد در رشتههاى مختلف علوم، بخصوص علوم دينى، ساعتها وقت ميبرد... امروز هم وقتى نگاه ميكنيم، مىبينيم استان يزد در طول چهارده سال پىدرپى بيشترين نسبت قبولى در دانشگاهها را نسبت به شركتكنندگان در كنكور سراسرى كشور ارائه دادند... تجربهى مردم يزد و استان يزد در دفاع مقدس هم تجربهى موفقى بود،من فراموش نميكنم در جبههى نبرد، تيپ الغدير و پادگان الغدير يزديها يكى از بهترين، قوىترين، پرخطرپذيرترين و منضبطترين مجموعههاى نظامىاى بود كه ما در ميدان جنگ ديديم.... يك يزدى چشمهى آبى اگر در گوشهاى پيدا ميكند كه ساعتى به قدر يك سطل كوچك از آن آب مىآيد، همين آب را قدردانى ميكند، هدايت ميكند؛ با او يك كشتزار را، يك مزرعه را، يك باغ را به وجود مىآورد و از بركات آن، خود و ديگران را برخوردار ميكند. اينها خيلى قيمت دارد؛ سختكوشى. پنجاه سال قبل من در عراق باغستانهائى را ديدم بين كربلا و نجف؛ همهى مردم عراق - آنهائى كه ما ديديم - ميدانستند اينها كار يزديهاست. گفتند يزديها از ايران آمدهاند اين باغستانهاى بين كربلا و نجف را در آن منطقهاى كه كار و تلاش خيلى معنى ندارد، انجام دادند. هرجا در سرتاسر كشور رفتند، اين سختكوشى خودش را نشان داده است؛ سختكوشى همراه با قناعت.من دربارهى اسراف با مردم عزيز كشورمان بارها صحبت كردم؛ در نماز گذشته هم همين مطلب را بيان كردم، از مردم خواستم. يكى از آنجاهائى كه ميتواند در مورد اجتناب از اسراف الگو قرار بگيرد، شهر شما و استان شماست. البته اين را در پرانتز عرض بكنيم؛ اين خوىِ طبيعى اين مردم است، به شرط اينكه عارضهى اشرافيگرى، خود را تحميل نكند. اشرافيگرى مثل يك بيمارى است. بر هر كجا كه وارد شد، بسيارى از خويهاى مستحسن و پسنديده را تحتالشعاع قرار ميدهد، كمكم آنها را ضعيف ميكند و شايد از بين ميبرد. اسير اشرافيگرى نبايد بشويم ما مردم ايران.»
مرم يزد را مردمي متعصب بر شهرشان ديدم به طوريکه احتمالاً ديدهايد تنها آدمهايي که در هر شرايطي حتي محيطهاي به اصطلاح آکادميک و روشنفکري هم که همه دنبال کلاس گذاشتن هستند، با اعتماد به نفس جالبي با لهجه بومي حرف مي زنند معمولاً يزديها و اصفهانيها هستند خيلي هم کاري ندارند که چه کسي در برابرشان باشد يا اگر دقت کرده باشيد اکثر محصولاتي که توليد شهر يزدند حتما بايد در نامشان به نحوي اسم يزد گنجانده شده باشد:فرش ستاره کوير يزد ،يزد بسپار، نوشابه تگرگ يزد(اين آخري که يادم بود رو گفتم که بگم حتي تو محصولاتي که رقيبهاي خيلي قوي کشوري و ... دارند و دراينجور مواقع توليدکننده ها سعي مي کنند يه نقطه مثلا از روي اسم آن شرکت اصلي رو جابه جا کنند مثل سوهان حاج حسين و پسران که تبديلش مي کنن به سوهان حاچ حسين و پسران-چ به جاي ج- سوهان حاج پسران و حسين و حاج سوهان حسيني و پسران و ...هر ترکيب مقدور ديگه اي).
اما خصلت ديگري هم که هست و البته از اين صفت خيلي خوشم نمي آيد سادگي و اهل سازش بودن زياد از حد است يعني خيلي بيخودي سعي ميکنند با همه بسازند و هواي همه را داشته باشند به طوري که خيلي جاهاکه بايد مرز خود را مشخص کنند نمي کنند گرچه اغلب مردم رکي هستند ولي....
سعي کردم آنچه را در اين سالها به طور کلي از اين مردمان ديده يا شنيده بودم صرف يک شاهد-که البته اصالتا از ناحيه پدري(پدربزرگ و مادربزرگ) يزديست-بيان کنم.
اما بعد؛
آخرين باري که يزد رفته بودم براي مراسم 40ام عمه پدرم يعني 2سال پيش بود که خبر فوتشان به مثابه ضدحال بزرگي در بحبوحه کنکور و راي آوردن دکتر احمدي نژاد در مرحله اول انتخابات در 29خرداد به ما رسيد و همه اقوام را داغدار کرد؛ البته اين وصف ضد حال اکثر اقوام يزدي ما هم بود چون احمدي نژاد در4 استان اول شده بود که يکيش يزد بود، من هم براي ختم و تشييع به خاطر نزديکي کنکور نتوانستم يزد بروم. اما امسال عيد قسمت شد تا دوباره برويم يزد والبته شهر قنات و قنوت و قناعت(به قول يکي از تابلوهاي خوش آمديد شهر) اين بار کمي فرق کرده بود، اين بار حس کردم موج چندسال پيش تهران؛ ماشينهاي با صداي آهنگ بلند در حال حرکت در خيابان، يا وضعيت حجاب بد(البته نسبت به قديم يزد وگرنه نسبت به تهران هنوز چند سروگردن وضع بهتري دارد). حجاب را به عنوان نمادي از نفوذ فرهنگ غربزدگي گفتم. بوي خدا اين بار کمتر در شهر به مشام مي رسيد. رفتيم خانه اجدادي خودمان دريزد را ببينيم که بعد از فوت عمه پدرم گويا آن را فروخته بودند، نزديک به 200سال قدمت داشت، به طور اتفاقي پارسال يا سال قبلش در روزنامه، فکر کنم دنياي اقتصاد هم بود که ديدم فهرست تازهاي از آثار ملي را زده و چشمم افتاد به يک اثر ملي جالب توجه: "خانه عرب مازارها" که در يزد ثبت شده بود؛ اما وقتي به محل خانه رسيديم که در کوچه روبروي مسجد حظيره يزد بود، با ويرانه آن روبرو شديم. بعداً که از اقوام پرسيدم گفتند گويا يک بساز و بفروشي آن را خريده بوده و پيش از اقدام ميراث فرهنگي با آب بستن به آن خانه که خوب اکثراً از خشت و گل بود خرابش کرده و جز ايواني که عمه در آن زندگي ميکرد چيزي باقي نمانده بود. خيلي دلم سوخت نه فقط بابت خانه و خاطراتش بلکه بساز و بفروشهاي يزدي هم روزگاري خيلي آدمهاي منصف تري بودند اما...به قول قدما فکري شده بودم که چرا يزدِ دارالعباده دچار چنين موج بي فرهنگي شده که يک روحاني سيدي درجايي که اتفاقاً ماهم حضور داشتيم درد دل جالبي کرد و بالهجه غليظ يزدي گفت: ماکه دستمون به جايي نمي رسه اگه شما ميتونيد به مسئولين بگين چرا دانشگاهها رو بومي نمي کنن؟ از هر شهري پامي شن ميان اينجا کارايي که يه بچه يزدي بلد نيست يادش ميدن. انصافا حرف حقي بود. يکي ديگر از دوستان زاهدانيم در دبيرستان ميگفت از وقتي اين دانشگاه آزاد اومده شهر ما وضع فرهنگي شهر ما بدجوري خراب شده... يکي از اقوام مسن ساکن يزدمان(اصلاً اهل سياست و اين حرفا نبود) هم 4-5سال پيش ميگفت دانشگاه آزاد داره فرهنگ شهر يزد رو خراب ميکنه و گويا درست هم فهميده بود. البته دانشگاه آزاد، نماد يکسري سياستهاي غلط فرهنگي و آموزشيه که فقط در خود دانشگاه آزاد اعمال نميشه بلکه در وزارت علوم هم کم سياست دانشگاه آزادي نداريم؛ بايد براي مقابله با نفوذ فرهنگ مدرنيته که بيگانه با دين و تاريخ مليمان است فکري جدي کنيم وگرنه ما که فرهنگ بشريت وامدار تاريخ کشورمان است واقعا يک کشور تحت سلطه فرهنگي دست چندمي(همان جهان چندمي معروف) خواهيم شد.
بسم الله الرحمن الرحيم
اعتماد به نفس تو را نشانه گرفته اند
اين مطلب در نشريه راه ناتمام چاپ شد،گذاشتم براي دوستاني که نخوانده اند يا نشريه را نداشتند که بخوانند.
اردوي جنوب مخاطبي خاص دارد پس مي توان در آن حرفهايي خاص زد،حرفهايي که شايد اگر در محيط عادي دانشگاه زده شود بيش از آنکه به محتواي آن پرداخته شود همه سراغ حواشي آن ميروند."ره بر" انقلاب امسال با تاکيدي مشخص در سفرشان به استان يزد بحث اعتماد به نفس ملي را مطرح کردند.هدف اين مقال صرف تکرار خلاصه يا دسته بندي از بيانات ايشان نيست که به احتمال زياد مخاطبان اين اردو همه اين سخنان را شنيده اند،سعي اينست که همراه مروري کلي،برخي شکلهاي بروز عدم اعتماد به نفس که در اين برهه زمان بين جامعه بچه مذهبيها رايج است ؛بيان شود.
اولا ضرورت بحث اعتماد به نفس آن هم در اين روزها:
«چرا من مسئلهى اعتماد به نفس را اصلاً مطرح ميكنم؟ توضيحى وجود دارد. ملت ما بر اثر انقلاب، بر اثر دفاع مقدس، بر اثر تأثير شخصيت ويژهى امام و بر اثر پيشرفتهاى گوناگون، امروز به يك نصاب قابل قبولى از اعتماد به نفس دست يافته است. بيم آن هست كه در عرصهى جنگهاى روانى و تبليغاتى و به اصطلاح جنگ نرم بين ما و دشمنانى كه بسيار اصرار بر ادامهى اين نبرد دارند، اين اعتماد به نفس يا خدشه پيدا كند، تضعيف بشود، متزلزل بشود يا لااقل در حدى كه ملت ما به آن احتياج دارد، پيش نرود. ما در نيمهى راهيم. من به عيان مىبينم كه در ذهن و زبان و عمل بسيارى از برجستگان كشورمان اين اعتماد به نفس هنوز به حد نصاب لازم نرسيده.»
پس کشور ما امروز خصوصا در بين برجستگان و نخبگانش با پديده بي اعتماد به نفسي يا به عبارت صحيح آن خودکم بيني روبروست.نتيجه خود کم بيني هم نياز به بحث پيچيده فلسفي ندارد بطور واضح منجر به سستي اراده،سکون،انفعال در برابر تهاجمات سخت و نرم دشمن،وابستگي به ديگران و در نهايت بلعيده شدن توسط نظام غالب دنيا مي شود.پرواضح است ملتي که روي پاي خود بايستد در اين مسابقه دوجهاني اگرهم عقب باشد اميد ميرود که خود را به مقصد برساند،وقتي مي گوييم در سال 1404 در منطقه در شاخص علمي،اقتصادي و ... قدرت اول منطقه باشيم مسلما تا رسيدن آن سال ديگران نمي نشينند تا ما از آنها جلو بزنيم-آنهم در اين وانفساي انحطاط اخلاقي جهان که ملتها راه رسيدن به پيشرفت را لگدکردن ديگر ملتها مي دانند-آنچه که مي تواند بنزين حرکت در اين مسير باشد اتکا به خود است.حقيقت اينست که کشور ما نزديک به لااقل 200سال عقب نگه داشته شده اما ما مي توانيم با استفاده از تجربيات و دانش ديگران يک قدم جلوتر از آنها هم بگذاريم چون روزي ما جلو بوديم دچار آفت شديم و آنها از همين روش استفاده کردند حال که دنياي غرب درآستانه مشکلات جدي خصوصا سست شدن بنيانهاي اجتماعي در اثر اخلاق گريزيست ما بايد با استفاده از تجربيات مثبت آنها به الگويي تبديل شويم که خود آنها را هم نجات مي دهد.هرچند که شايد با تبليغهاي ضدتبليغ صداوسيما لوث شده اما نمونه آن پيشرفتهاي پزشکي اخيردرحوزه شبيه سازي يا توليد داروي هاي بينظير در دنيا براي بيماريهاي خاص مثل ايدز و ...است،يا همان بحث انرژي هسته اي و حق مسلم که نيازي به تکرار ندارد ولي اگر اعتمادبه نفس نداشته باشيم هميشه در يک حالت دست درازي و انتظارکمک به سر ميبريم و فرصتي براي بروز و رشد استعدادها نداديم درحاليکه حصول موفقيت ازجنس واکنشهاي زنجيره اي اتميست کل ماجرا با تابانده شدن يک نوترون شروع مي شود و با يک موفقيت و اتکا به خود-اگر دست بيروني مانع نشود- موفقيتهاي بعدي به طور تصاعدي حاصل مي شود.
و اما روش القاي اينکه "شما نمي توانيد" در اين زمانه کدام است؟
1-القاي ياس و تيره کردن افقها خصوصا از طريق القائات نخبگان جامعه،از مهمترين روشهاست؛عموم مردم هم وقتي ببينند فلان دانشمندِ فلان موضوع مي گويد کشور ما به اين دلايل قادر به رسيدن به اين فناوري يا خودکفايي در فلان محصول نيست کم کم باورشان مي شود که ما واقعا نمي توانيم.نظام آموزشي فعلي که بعضا پايه هاي غربي دارد و به طبع محصولات آن با نظرات اصيل بومي و ديني آشنا نيست،به همراه نخبگان فرنگ رفته خوگرفته به آداب غربي مهمترين مبلغان خودکم بيني شده اند.در کنار اين قشر يک عده از به اصطلاح حزب اللهي ها هم بشدت به خودکم بيني دامن ميزنند اينها بيشتر نقش "من مي دونم نميشه"داستان گاليور را بازي ميکنند،تا کسي مي آيد قدمي به جلو بردارد-نه اينکه قدمش 100% منطبق براصول صحيح و بومي و... و يا بالاتر از پيشرفته ترين مدلهاي موجود آن در جهان است-دسته اول از نخبگان برسرش مي کوبند که ببين دنيا کجاست و آقا کجا؟دنيا دارد از جنگده هاي نسل 6 و روش زندگي روي کره ماه سخن مي گويد،آقايان تازه افتخار کردند که مي توانند هليکوپتر را مهندسي معکوس کنند،هواپماي دوملخه مي سازند..دسته دوم هم هي دائما با القاي اينکه آقا شما که تئوري نداري،شما که حرف اسلام رو هنوز کامل نفهميدي،شما که فارغ التحصيل اين نظام آموزشي کپک زده غربي اي تهش به جايي نمي رسي بيخودي با 2 تا منتاژکاري خوشحال نشو.اينها مثالهايي از دل فضاي علمي کشور و خصوصا کلاسهاي درس دانشگاه خودماست.
در کنار اين موضوع درون جبهه خوديها هم مسابقه بزرگي براي از بين بردن اعتماد به نفس يکديگر وجود دارد، اساسا عليرغم اين همه ادعاي پيروي از اسلام چيزي به نام فرهنگ قدرداني از زحمات يا تشويق نکات مثبت يکديگر يک کار ضد هنجاري تعريف شده است واگر کسي در مسئله اي ذره اي سعي کند که به ديگران اميد موفقيت بدهد يا با اعتماد به خدا از لزوم حرکت در مسير سخن بگويد از بالا و پايين و چپ و راست مورد حمله قرار مي گيرد که نکند اين اعتماد به نفس باقي بماند.غالب افراد سعي دارند با القاي اين که شما نمي توانيد شما آدم نداريد،شما تئوري نداريد،هزارنفر قبل از شما هم بودند که هزار قدم جلوتر از شما هم رفتند،...بذر ياس بپراکنند. اين آسيب در بين جامعه حزب اللهي ما ناخودآگاه است اما ضربه هاي سنگيني به شکل گيري هسته هاي اوليه حرکتهاي اصلاحي مي زند.
اما در هيمن فضا در اين 2سال اخير در کل جامعه از طرف هر دو دسته(مخالفهاي خودباخته و مذهبي هاي غرزن) راجع به مسئله خاصي با وحدتي مثال زدني سياه نمايي ميشود،مطلبي که ره بر انقلاب در مواقع مختلف به آن اشاراتي داشتند خصوصا در هيمن سفر اخير:
«يك نمونه از ايجاد يأس كه من اين را لازم است عرض كنم - يعنى انصاف اقتضاء ميكند كه انسان اينها را بگويد - اشكالتراشىهاى غير منطقى است. امروز شما ملاحظه كنيد؛ متأسفانه راجع به اغلب تصميمات دستگاه ادارهى كشور از سوى يك عده مخالفخوان اشكالتراشى ميشود؛ اشكالتراشىهاى غير منطقى،به خصوص نسبت به دولت - حالا نسبت به رهبرى يك مقدار رودربايستىاى هست و يك چيزهائى را ملاحظه ميكنند - آزاد، راحت و با اهانت مطالبى ميگويند. اين كارها زشت است. ممكن است كسانى كه اين كارها را ميكنند، ندانند چه تأثير سوئى اين كار دارد. اين، همان ايجاد يأس است؛ يعنى نقطهى مقابل اعتماد به نفس. اين، حالت ايجاد خودباختگى و انفعال و خودكمبينى است. خيلى از كسانى كه در اين ميدانها تلاش ميكنند، فعاليت ميكنند، متأسفانه نميفهمند و توجه ندارند كه تأثير كارشان چيست. اينها آدمهاى بدخواهى نيستند. البته بعضى بدخواه هستند، اما غالباً بدخواه نيستند؛ ملتفت نيستند، ارزيابى درستى از كار خودشان ندارند. دولت تصميم اقتصادى ميگيرد، اعتراض پشت سر اعتراض، آن هم با لحنهاى اهانتآميز؛ تصميم سياسى ميگيرد، همين طور؛ تصميم بينالمللى ميگيرد، همين طور؛ به فلان سفر ميرود، همينطور؛ به فلان سفر نميرود، همين طور. وقتى ما سوار اين اتوبوس شديم و به اين راننده اطمينان كرديم، ديگر سر هر پيچى كه نبايد گفت آقا مواظب باش، آقا دستم فلان شد، دلم لرزيد. خب دارد رانندگى ميكند، ميرود ديگر. اين در حالى است كه اين دولت انصافاً دولت پركار و در بعضى از خصوصيات نمونه است... بالاخره هر دولتى ضعفى دارد. نه اينكه اين دولت ضعف ندارد؛ چرا، ضعف و خطا دارند؛ مثل بقيهى دولتها. بندهاى كه ميخواهم خطا بگيرم، مگر خودم خطا ندارم؟ خطاهاى ما الى ماشاءاللَّه؛ يكى دو تا كه نيست. انسان جايزالخطاست؛ بايد تلاش كند خطا نكند يا كمتر بكند. كسانى هم كه خطاى طرف مقابل را مىبينند، بايد دلسوزى كنند و خطا را به گوش او برسانند؛ اما هوچيگرى كردن، مردم را دلسرد كردن، اعتماد به نفس مردم را شكستن، آنها را نااميد كردن نسبت به آينده، هيچ روا نيست.»
فارغ از بحثها و جدلهاي سياسي و جناحي و اينکه اين دولت بهتر است يا آن؛ نکته اي که در اين سالها بارها
ره بري بر آن تاکيد کردند حمايت از اين دولت آن هم بصورت خاص است،ريشه اين حمايت را هم بجز شايستگي تقدير از نکات مثبت و برجسته دولت نهم بايد در همين کلام ره بر انقلاب جست،دولت نهم چه از احمدي نژاد خوشمان بيايد چه بدمان بيايد احياکننده شعارهاي انقلاب ماست،اگر شکست بخورد يا تضعيف شود يعني"آي حزب اللهي توکه دائم شعار مي دادي ديدي عرضه هيچکاري نداري؛ديدي انقلابت فقط شعار بود؛ ديدي مملکت را فقط مي توان با مدلهاي غربي اداره کرد،ديدي..."نکته اي که غالب نخبگان مذهبي ما از آن غافلند و بدتر آنجاست که برخي با ژستهاي روشنفکرانه و عدالت طلبانه و اينکه ما همه را نقد مي کنيم به تضعيف دولت کمک مي کنند،دقت نمي کنيم هرباري که يکي از خواص جامعه دولت را تحقير مي کند و من يا سکوت مي کنم يا حتي نيشخندي هم مي زنم-اگر همراهي نکنم-نفهميده اول از همه اعتماد به نفس خودم را نشانه گرفتم و بعدهم هم جبهه اي ها و مردم جامعه و درنهايت اعتماد مردم کشورم به انقلاب و ارزشهاي مورد علاقه ام.
2-طريق ديگر ايجاد خودکم بيني تزريق غفلت يا ايجاد سرگرمي براي ملت است؛يعني انحراف استعدادها به مسائل غيرمهم.روشهاي رايج مستعمل اين طريق هم ترويج اعتياد و فساد اخلاقي و ...درجامعه،ترويج دعواهاي سياسي و جناحي بين مسئولين و کشاندن آن سرسفره مردم و بين نخبگان خصوصا دانشگاهي در حوزه سياسي،ايجاد شبهات و ترديدهاي فلسفي اعتقادي و درنتيجه نگه داشتن مردم در منزلگاهي به نام شک نسبت به اعتقاداتشان در حوزه هاي فکري،درگيري نخبگان در بحث هاي انحرافي به جاي تلاش در مسير پيشرفت کشور مثل مشغوليت به کسب مدارک يا paper دادن در مجلات داراي استاندارد ISI و...
3-روش سوم برخورد سخت و خشن براي سرکوب اعتماد به نفس يک ملت است که نمونه بارز آن جنگ تحميلي بود اما نه تنها اتکا به خود را تضعيف نکرد بلکه سبب وحدتي بي نظير در تاريخ بين ملت و پيشرفتهاي عجيب و سريع براي تامين نيازهاي کشور و جبهه هاي جنگ در طول آن مدت شد،حتي در گامي فراتر پشتوانه اي تاريخي براي اعتماد به نفس مردم شد.ملتي که با دست خالي آنطور در برابر دنيا ايستاد و پيروز شد چرا نتواند امروز روي پاي خود در برابر نظام سلطه بايستد؟
اما مهمترين ابزار دشمنان براي ايجاد رخوت و خود کم بيني بين نخبگان و در نهايت مردمان يک کشور،ابزار رسانه و هوچي گريست به طوريکه در زمينه هاي مختلف با تکرار يک حرف حتي خود را که در موضع متهم هستند در جايگاه شاکي مي نشانند.نمونه هاي اين دست حرکات در رسانه هاي داخلي ،يا خارجي مثل مطرح کردن حقوق بشر و بحث زنان که خود بايد پاسخ گو باشند و در جايگاه متهم اند از اين دست هوچي گري هاي رسانه ايست.
«من از اينكه اين هوچيگرىها اثر مطلوب آنها را بگذارد، نگرانم. اينكه راجع به اعتماد به نفس حرف ميزنم، يكى از عللش اين است. اين هوچيگرىها اول در چهار نفر به اصطلاح نخبههاى ما اثر بگذارد، از طرف ملت ايران احساس شرم كنند در مقابل آن هتاك غربى، و آنها شروع كنند به حمله كردن؛ اعتماد به نفس ضربه بخورد.»[*]

[*] تمامي سخنان ره بر انقلاب در اين متن که درون گيومه ها مشخص شدند نقل قول دقيق با حفظ عبارات از سخنان ايشان در جمع دانشگاهيان استان يزد در تاريخ13/10/86 مي باشد.
بسم الله الرحمن الرحيم
رسالت دانشجوي مسلمان(قسمت اول)
اين متن اولين قسمت از متن رسالت دانشجوييست که براي اردو مشهد هيئت، من و حسين بادامچي باهم نوشتيم.
مقدمه
زمانه، زمانهي غريبي است. امروز اگرچه امكانات مادي بشر توسعهي فوقالعادهاي يافته است، اما اگر نيك بنگريم به خوبي درمييابيم كه دامنهي اختيار و آزادي بشرِ امروز، روز به روز در حال تنگتر شدن است. اگر زماني تنها عاملي كه تا حدّي آينده و مسير زندگي شخص را متأثر ميكرد شغل «پدر» و طرز فكر او بود، امروز عوامل متعدد به جا و نا به جايي خارج از اختيار ما وجود دارند كه تصميم گيريهاي ما را تحت شعاع قرار ميدهند. تفكر سيستمي دنياي جديد و طرّاحي سيستم آموزشيهاي نوين بر اساس آن باعث شده است كه آدميان مجبور باشند براي ادامه حيات خويش تنها «يكي» از مسيرهاي موجودِ ازپيش طراحي شده توسط طراحانِ اين سيستم را انتخاب كنند. طراحاني كه كيلومترها دورتر از ما تحت لواي تمدن غرب ما را مورد تهاجم افكار خويش قرار دادهاند. از آنجايي كه غربيان در جهان بيني خويش «انسان» را به جاي «خدا» نشاندهاند آيا نميتوان انتظار داشت كه مسيرهاي طراحيشدهي ايشان مقصدي جز دنياپرستي و سكولاريسم داشته باشد؟
اين مسيرهاي از پيش طراحي شده به قدري مورد عبور و مرور قرار گرفتهاند كه صاف و بي سنگلاخ گشتهاند. كسي كه قدم در اين راه ميگذارد بسيار مشكل است كه بخوهد اين آسايش و راحتي صافي و «وضوح» جاده را رها كند و حتّي نيم نگاهي به دور و اطراف خويش بيندازد. براي يك دانشجوي مذهبي كه در خانوادهاي كاملاً مذهبي و انقلابي تربيت شده باشد، تازه اگر گرفتار امراضي چون عجب و غرور و خودشيفتگي و دنيازدگي و جاه طلبي نباشد يكي دو سال به طول ميانجامد تا مسير خويش را مورد تشكيك قرار دهد. البتّه لزوماً اين خودآگاهي و توجه به مقاصد ديني در مسير زندگي به تغيير مسير نبايد بينجامد. از آنجايي كه مسيرهاي مشخص و مطمئن ديگري هنوز بوجود نيامده اند، براي بيشتر ما عاقلانهترين و البته كمهزينهترين كار اينست كه تا حالا هرچه بود سرجاي خود، از اين به بعد بكوشيم تا نحوهي پويش خود در ادامهي مسير را ديني و به عبارتي «اسلاميزه» كنيم. مسلماً زندگي دانشجويي يك دانشجوي مذهبي با دغدغهي اسلام و انقلاب در دانشگاه شريف نبايد با زندگي دانشجويي يك دانشجوي غيرمذهبي با دغدغهي پول و شهرت يكي باشد.
مقدّرات اين كشور به دست اين دانشگاهيهاست
لابد جمله بالا را ازامام بارها بر در و ديوار و از زبان اين و آن شنيدهايد. امسال سال 1386 است و ما 29امين سالگرد انقلاب اسلامي را جشن ميگيريم.
كمي تأمل در سخنرانيهاي حضرت امام خميني(ره) و دقت در آرمانهايي كه ايشان براي نقش جمهوري اسلامي ايران در جهان ترسيم كردهاند نشان ميدهد كه متأسفانه در اين 30 سال حركت مورد انتظار از جمهوري اسلامي در جهان اتفاق نيفتاده است. آنروزي كه انقلاب اسلامي در ايران پيروز شد بسياري از مسلمانان در بند در كشورهاي مختلف اسلامي و مستضعفان اقصي نقاط جهان اميدوار گشتند به ظهور تمدّني نو كه خواهد توانست اسلام و آزادگي از يوغ تمام مستكبران را به تمام عالميان هديه كند. جمهوري اسلامي دولتهاي غاصبي را كه بر كشورهاي اسلامي چنگ انداختهاند بيرون خواهد كرد و بندگي خدا را جايگزين تمام مناسبات سودمحورِ امروز جهان خواهد كرد. امّا انتظاراتي كه از حكومت انقلاب داشتيم برآورده نشد. چرا؟
دانشگاه مبدأ همهي تحولات است. مقدّرات اين كشور به دست اين دانشگاهيهاست. شايد اگر اين جملات را به داده ها اضافه كنيم مسأله را بتوان حل كرد. دانشگاهيان ما اگر حركتي به خود بدهند ايران و جمهوري اسلامي به حركت خواهد افتاد...
دوستان همين من و شماييم كه چند سال ديگر مناصب پدرانمان را اشغال خواهيم كرد. آنروز بسيار دور نخواهد بود كه فرزندان ما همين جملات را دربارهي ما به كار برند و احياناً آنرا با لعن و نفريني هم همراه كنند. از همين امروز بايد به هوش باشيم... از همين امروز.
و امّا سؤال اصلي: با اين اوصاف در اين چند سال دانشجويي چه بايد كرد؟يک دانشجو چه رسالتهايي دارد؟

بسم الله الرحمن الرحيم
وقتي حرفي را براي يک نفر چند بار تکرار کنيد ولي او آن حرف را جدي نميگيرد و از حرفهايتان نتيجه اي نمي گيريد،در نهايت با حالت اعتراض در حضور او رويتان را به سمت شخص سومي مي کنيد به آن شخص مي گوييد:«بهش بگو که ....»،«بهش بگو من به خاطر خودت مي گم اگه پس فردا...» به اين حالت که با يکي صحبت مي کنيم ولي در واقع مخاطب حرفهايمان شخص ديگريست که در آنجا حاضر است در فن فصاحت و بلاغت مي گويند صنعت ادبي «التفات».
تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ «1»الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ «2» الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُورٍ «3» ...
سوره مبارکه ملک با اشاره به ظرايف خلقت و صفات آفريدگار شروع مي کند تا مي رسد به:
أَأَمِنتُم مَّن فِي السَّمَاء أَن يَخْسِفَ بِكُمُ الأَرْضَ فَإِذَا هِيَ تَمُورُ «16» أَمْ أَمِنتُم مَّن فِي السَّمَاء أَن يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبًا فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذِيرِ «17»...
آيا از كسى كه ( حاكميت و فرمانروايى اش ) در آسمان قطعى است [ چه رسد در زمين ] خود را در امان ديده ايد ، از اينكه [ با شكافتن زمين ] شما را در آن فرو برد در حالى كه زلزله و جنبش موج آسايش را ادامه دهد ؟ « 16» آيا از كسى كه حاكميت و فرمانروايى اش در آسمان قطعى است [ چه رسد در زمين ] خود را در امان ديده ايد از اينكه توفانى سخت [ كه با خود ريگ و سنگ مي آورد ] بر شما فرستد ؟ پس به زودى خواهيد دانست كه بيم دادن من چگونه است ! « 17»
و تا آيه 22 خداي ما مخاطبمان قرار مي دهد با خطابهايي از اين جنس که بندگان من فکرکرده ايد اگر خدا بخواهد که زمين دهان باز کند و شما را ببلعد يا مامورانش که در آسمانند بر شما توفان سختي بفرستند يا به هنگام خواست من براي عذاب شما اين سپاهيانتان بدون اذن من مي توانند شما را کمک کنند؟يا آنکس که بندگان را رزق مي دهد اگر امساک کند کسي هست به شما که روزي دهد ؟بلکه در سرکشي و نفور(دور شدن) لجاجت و پافشاري مي کنند.
قُلْ هُوَ الَّذِي أَنشَأَكُمْ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ «23» قُلْ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَإِلَيْهِ تُحْشَرُونَ «24» ... قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِيَ اللَّهُ وَمَن مَّعِيَ أَوْ رَحِمَنَا فَمَن يُجِيرُ الْكَافِرِينَ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ «28» قُلْ هُوَ الرَّحْمَنُ آمَنَّا بِهِ وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ «29»
بگو : اوست كه شما را آفريد و براى شما گوش و ديده و دل قرار داد ، ولى اندكى سپاس مي گزاريد . « 23» بگو : اوست كه شما را در زمين آفريد و به سوى او محشور مي شويد . « 24» و مي گويند : اگر راستگوييد اين وعده وقوع [ رستاخيز ]كى خواهد بود ؟ « 25»...بگو : به من خبر دهيد اگر خدا من را و هر كه را با من است هلاك كند ، يا مورد رحمت قرار دهد ، پس چه كسى كافران را از عذاب دردناك پناه خواهد داد ؟ « 28» بگو : اوست رحمان ، به او ايمان آورديم ، و بر او توكل كرديم ، پس به زودى خواهيد دانست چه كسى در گمراهى آشكار است . « 29»
از اينجا به بعد از 7 آيه، شش آيه آن با "قل" شروع مي شود
از اينجاست که گويي اينقدر عصيان مي کنيم- حقا هم مي کنيم- که خدايمان از دست اين حرف نشنوي هاي ما معترض مي شود و رو مي کند به پيامبرمان(ص) و مي فرمايد: بهشان بگو اوست انشا کننده و آفريدگار شما کسي که براي شما گوش و ديدگان(بينشهاو بصيرت) و دلها قرار داد و کمند کسانيکه شکرگزار باشند.بگو اوست کسيکه شما را آفريد و در زمين پخش کرد(
ذَرَأَ دردل خود مفهوم بسط و انتشار را دارد) و به سوي او محشور مي شويد(در اين قسمت آيه هم مفهوم جمع شدن و قبض مشخص است)...گويي خداي ما مي خواهد ما را بيدار کند اينبار اينقدر که ما نفهميديم رو به محمد(ص) مي کند و گويي به او مي گويد بهشان بگو من براي خودشان مي گويم ،من نگران آنها هستم وگرنه براي من فرقي نمي کند و عجب صحنه لطيفيست در قرآن نهايت محبت و دلسوزي را انسان حس مي کند هرچند قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ.قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاء مَّعِينٍ؟ «30»
بگو : به من خبر دهيد اگر آب مورد بهره بردارى شما [ چون آب رودها ، چشمه ها ، سدها و چاه ها ] در زمين فرو رود [ تا آنجا كه از دسترس شما خارج گردد ] پس كيست كه برايتان آب روان و گوارا بياورد ؟ « 30»
اين آيه آخرين آيه سوره ملک است و معناي ظاهري آن مانند آيات ديگر اشاره به زيبايي هاي وابستگي ما در استفاده از طبيعت و درکل جهان به پروردگار متعال دارد که اين آب مصرفي ما اگر خدا بخواهد که در دل زمين فرو رود چه کسي جز اوست که براي ما آب گوارا فراهم کند؟ اين معنا زيباست اما به نظر حيف است سوره اي به اين زيبايي با همين معناي ساده به پايان رسد؛اين سوره بايد در اوجي زيبا به پايان رسد اما روايات در تفسير اين آيه شريفه چه مي گويند؟
اينجا اشاره ميکند که آب گوارا اين آب گوارا يا مايه حيات که دراثر ناسپاسي ما به زمين فرو رفت يعني در زير زمين هست و مخفيست چه بوده يا که بوده و ما در اثر کفرانمان کاري کرديم که از او محروم شويم و جز به اذن خدا برنمي گردد تا از وجود گوارايش بهره بريم؟
مولاي من امت جدتان با شما چنين کرد نعمت رسالت نبوي را با خانه نشين کردن ولايت علوي کفران کرد ؛11 پدر شما را شهيد کرد و مادرتان... و دست آخرهم امروز ما با شما چه مي کنيم؟ما تا چه اندازه خون به دل شما کرديم؟نگاهي به دنياي اطرافمان کافيست،اين خداي دلسوز کسي نيست که جز با کفران،بندگانش را از چنين نعمتي محروم کند؛وکيست جز او که براي ما آب گوارا بياورد؟

تشيع از مکتب اعتراض تا مکتب اثبات
انقلاب اسلامي ايران نقطه عطفي در تاريخ تشيع و درنتيجه بشريت بود.سوال مهم نسل ما يعني نسل سوم انقلاب اينست که چرا نقطه عطف بود و اگر بود قرار است بعد از انقلاب منحني حرکت بشريت چه تغييري کند؟اين سوال همان شکل جزئي تر سوال«در کجاي تاريخ ايستاده ايم؟» انسانهاست که براي نسل ما پررنگتر از ديگران مطرح است بدلايل مختلف که برخي برگرفته از خصوصيات خود اين نسل و برخي محيط اطراف و در حقيقت مقتضاي زمان آنهاست.
به قول حضرت امام(ره) به عنوان يک مرجع فکري علمي بزرگ تشيع(جداي رهبري و ولايت ايشان) بزرگترين امر به معروف و نهي از منکر تشکيل حکومت اسلاميست اين جمله ريشه پاسخ سوال بالاست؛در واقع از اين ريشه مي توان به شاخه هايي رسيد که جواب سوال بالا و برخي پرسش هاي ديگر پيرامون انقلاب اسلاميست.
اما شيعه تاريخي نزديک به 1400 سال دارد و در اين مدت جز 4 سال و دوماه(که همان هم غنيمت و عبرتي بزرگ براي کل تاريخ بشريت بود) از حکومت محروم بوده،در چنين وضعيت اجتماعي-تاريخي خودآگاه و ناخودآگاه پيروان مذهب شيعه با هدايت رهبران خود -که در قسمت اعظمي از اين زمان طولاني فقها و حوزه ها بودند- به اپوزوسيوني قوي تبديل شدند،شيعيان گروهي شدند که به راحتي مي توانستند نقش يک اپوزوسيون فعال و روشنگر را در حکومت هاي مختلف ايفا کنند.باتوجه به روح ذاتي تشيع که درخود نوعي حالت بيداري و علاقه به اصلاح محيط را بدوش مي کشد تشيع به يک مخالف وضع موجود حرفه اي و با پشتوانه قوي تبديل شد که به راحتي حرکتهاي حاکمان مختلف را نقد مي کند و آنجا که مخالف خواست مردم و دين است را به راحتي شناسايي مي کند و براي مقابله با آن حرکتهاي اجتماعي راه مي اندازد،اما طبيعت تاريخ اينست که منتقدين وضع موجود را تا مرحله اي همراهي مي کند و از مرحله اي به بعد مستعد اين مي شود که بالاخره اين منتقدين و مخالفين را در جايگاه ديروز حاکمان يا ديگر کسانيکه مورد انتقاد قرار مي گرفتند ببيند البته اين در صورتيست که تجربه اي منفي از حکمراني يا حضور اين منتقدين امروز در جايگاه انتقادشوندگان وجود نداشته باشد؛ درست مثل شيعه اتفاقا تجربه اي به جا گذاشت که بعد از 1400 سال طعم شيرين آن حکومت 4سال و اندي اميرمومنانش(ع) زير زبان مردم است.تاريخ به جايي رسيده بود که مستعد شنيدن حرفهاي اسلام از جايگاه حکومت بود و فقط مردمي مستعد و رهبري آگاه کم بود تا اين پتانسيل بالقوه را با حکومتي اسلامي بالفعل کند و امام(ره) بدرستي اين نکته مهم را از دل تاريخ و جامعه بيرون کشيده بود.
پس تا اينجا ديده مي شود که تقعر منحني حرکت شيعيان ودر راس آن مردم ايران از مکتب اعتراض در نقطه عطفي به نام انقلاب اسلامي عوض شد و اين منحني تقعر مکتب اثبات را به خود گرفت تا در نهايت به نقطه ظهور برسد.
اصولا يک منحني پيرامون نقطه عطف خود از قواعد خاصي تبعيت مي کند.يکي از مهمترين خواص توابع در اطراف نقطه عطف حرکت آهسته تابع و منحني با شيبي نزديک به صفر است،اين ويژگي پيش از انقلاب و در سال56،57 خود را به شکل خسته شدن مردم از حرکتهاي اصلاحي و دروني و اعتراضات جزئي به رژيم وقت نشان داد يعني ميل مردم به همراهي عناصر به اصطلاح معتدل و اصلاح طلب مثل جبهه مليها بسيار کم شدو مردم تشنه انقلاب و اصلاح ريشه اي بودند و منتظر هدايت خود به سمت انقلابي دگرگون کننده بودند.
اما پس از انقلاب هم اين شيب نزديک به صفر(اما اين بار در جهت +) با کنديِ حرکتِ ايجادِ حکومت اسلامي خود را نشان داد،کندي به اين معناکه پايه هاي تشکيل يک حکومت اسلامي ، تئوريهاي لازم براي اداره يک جامعه اسلامي و کادرسازي لازم براي حکومت داري صورت نگرفته است پس علي رغم اينکه حرکت مثبت است اما کندتر از سطح توقعات و حالت نرمال يک جامعه است. به جز پارامترهاي طبيعي حرکت انقلابي ،برخي مسائل نقشي جدي در کندکردن حرکت به سمت ايجاد تمدني اسلامي داشته است و نسل ما بدون اينکه بداند "از کجا؟" و "چرا؟" آثار اين عوامل را حس مي کند.عواملي که بعضا بسيار اثرگذارتر از تحريم،جنگ،بي ثباتي کشور انقلابي و ...ظاهر شدند اما کمتر بدان پرداخته شده و هدف اينست که اينجا کمي تشريح شوند.
همانطورکه اشاره شد اداره يک حکومت اسلامي نيازمند يک مجموعه انسانهاي هماهنگ،متعهد و کارآمد است که وفادار به آرمانهاي انقلاب بوجود آورنده آن حکومت باشند اما انقلاب ايران در جريان جنگ تحميلي و مبارزه مسلحانه و ترورهاي گروهکهايي نظير منافقين و فرقان و برخي گروهکهاي چپ و عوامل به جامانده از رژيم سابق تعداد زيادي از کارآمدترين و متعهدترين افراد خود را از دست داد،مسلما خلا شهيد مطهري،مفتح، دکتر بهشتي،رجائي،باهنر،72تن،چمران،همت،باقري،باکري،خرازي،بروجردي،زين الدين و شمار زياد شهداي اول انقلاب که ترور شدند يا در جنگ شهيد شدند براي نظام و سخت کردن حرکت آن کم هزينه نبوده است،در واقع انقلاب ناگهان با يک خلا نسلي مواجه شد نسلي که درصورت بقا مسلما کمک شاياني به حرکت سريعتر انقلاب مي کرد اما خوب حفظ انقلاب و نظام مهمتر بوده و آن افراد وظيفه را درست تشخيص داده بودند اما به هر حال اين خلا نسلي حتي آثار خود را در تربيت ناقص نسل ما هم بخوبي نشان مي دهد،تربيتي بعضا ناسازگار يا حيران پيرامون نسبت خود با انقلاب.
در کنار اين مسئله نکته ديگري هم هست که ظاهري ساده اما تاثيري بسزا داشت؛ ابتداي انقلاب و درطول رهبري حضرت امام(ره) ايشان برعدم حضور روحانيون در دستگاه اجرايي حتي در حکومت اسلامي و حفظ استقلال روحانيت و حوزه ها از حکومت تاکيد مي کردند و مخالف حضور روحانيون در سمتهاي اجرايي(نه مواردي مثل رهبري جامعه) بودند بطوريکه براي رياست جمهوري آيت الله خامنه اي شخص ايشان اجازه خاص دادند يعني يک استثنا محسوب مي شد.جالب اينجاست که شهيد مطهري هم در آثاري که طي همان فرصت نزديک سه ماهه پيروزي انقلاب تا شهادتشان برجاي گذاشتند براين نکته به عنوان سياستي کليدي تاکيد مي کردند و حتي خواستار تشکيل نهادي متصدي امر به معروف و نهي از منکر و ناظر بر دستگاههاي حکومت اسلامي تحت نظر حوزه و مستقل از دولت بودند[1].در اين بحث دونکته اساسي مطرح است يکي اينکه به قول شهيد مطهري روحانيت شيعه در اين صدسال اخير اگرتوانسته رهبري نهضتهاي مهمي چون انقلاب،ملي شدن نفت،تحريم تنباکو(که درواقع اعلان قدرت به انگليس بود) و ... را بدست بگيرد بدليل جايگاه مستقل و مردمي بوده که داشته و نبايد به اين کليد موفقيت خدشه اي وارد شود يعني حفظ جايگاه مستقل و مردمي،چون اولا همواره مردم درست يا غلط مقصر اصلي ناکارآمديها را مسئولين اجرايي مي دانند و ثانيا مسئوليتهاي اجرايي هم بسيار فسادپذيرتر از ديگر مسئوليتهاست و فساد در آن به پاي رئيس دستگاه نوشته مي شود(که اگر روحاني باشد مي شود به پاي اسلام) هم نيازمند مهارتهايي خاص است که لااقل آموزشهاي حوزه هنوزهم از آنها تهيست،لذاست که باوسواسي خاص و بعداز گذراندن صافيهاي متعدد يک فقيه مجتهد عادل کارآمد مدير مدبر آن هم براي رهبري و نه سمت اجرايي انتخاب مي شود البته همواره استثناي کارآمد براي حوزه هاي اجرايي وجود دارد.دقت در وضعيت فرهنگي(بگذريم از فسادهاي اقتصادي و سياسي و توسل به توجيه هاي دور از شان اسلام) 16 ساله اخير جامعه که بسياري مستقيما متاثر از سياستهاي دولتها بوده در عيني که برآيند مثبتي را براي کشور بوجود آورده؛ اما عواقب عدول از سخن امام خميني(ره) و تعميم استثنايي مثل آيت الله خامنه اي به دوروحاني ديگر که در راس قوه مجريه قرار گرفتند را به خوبي نمايان مي کند که جداي از تاثيرات منفي فرهنگي تاثير بسزاي آن در بدبيني مردم نسبت به روحانيت نياز به تحقيق خاصي ندارد و براي همه مشهود است.
نکته ديگر اينکه بعد از انقلاب وظيفه حوزه و قشر روحانيت چندبرابر گذشته شد و درواقع همان روحانيون سابق هم براي انجام اين وظايف کم بودند چون در جريان انقلاب ما با يک تغيير تقعري از مکتب اعتراض و شعارهاي نفي اي به سمت مکتب اثبات و عملهاي ايجابي روبرو بوديم و اين عمل و اثبات کارآمدي اسلام نياز به تئوري و نظارت اسلامي دارد،يعني وظيفه حوزه علاوه بر تبليغ و ارشاد و رهبري مردم بيرون کشيدن نظرات اسلام در مسائل مختلف و نظارت بر حسن اجراي آنهاست(آن هم اينبار ديگر با نگاهي اجتماعي که اولويت با جامعه اسلاميست نه نگاههاي صرف فردي)
پس اکنون نسل سوم انقلاب در مرحله حرکت به سمت اثبات کارآمدي انقلاب است،اکنون زمان بيدار شدن به اينست که دوره نفي و شعارگذشته،اينک دوره اثبات و ارائه الگوست.ما نياز به تلاشي مجدانه در همه حوزه ها خصوصا دانشگاه به عنوان مبدا تحولات در کنار خود حوزه ها داريم تاهرکدام جايگاه خود را بيابند که در کنارهم اين جنبش مردم به سوي پيشرفت و الگوي سازنده اسلامي را رهبري و مديريت کنند.اين خيزش عظيم که ظاهرا به نسل ما سپرده شده در درجه اول نياز به خودباوري دارد،ناکارآمديها و مشکلات تا اينجاي مسير انقلاب نبايد اراده اين نسل را در حرکت رو به جلو سست کند چراکه بسياري از زياد هزينه کردنها و کم بازده دادنها مقتضيات نقاط نزديک نقطه عطف است.اين خودباوري همان شاخص« اعتماد به نفس» است که اخيرا رهبرانقلاب در سفر به استان يزد آن را سرلوحه سفارشات خود به جامعه خصوصا جوانان يعني نسل ما قرار دادند.در کناراين براي کشيدن جور کمبود تئوريها،مشکلات تربيتي نسلمان و سرگردانيها و بي ارادگيهاي افراد جامعه نياز به سخت کوشي جمعي داريم تا مشکلات را با اولويت و هماهنگ حل کنيم.
ما در نقاط آغازين حرکتي هستيم که با پشتوانه اي 1400 ساله بدست ما رسيده هرچند به نظرمان دورخيز کافي نبوده اما ازدست رفتن فرصتهاي تاريخي و صبر نکردن زمان براي مردمان را فراموش نکنيم، اين حرکت بزرگ در اين برهه نياز به شتاب دارد تا اين نقاط نزديک نقطه عطف که شيب منحني مثبت اما کم است را به سرعت بتوان طي کرد که مرحله بعد روزگار شيرين و صعب الوصول ظهور است.

پله پله تا...؟
هفته گذشته جناب آقاي مهرداد بذرپاش به رياست خودرو سازي سايپا منصوب شدند.خودرو سازي سايپا از زمان کنار رفتن خودروي پيکان نزديک به 56% بازار خودروي کشور را در دست دارد.يعني در حال حاضر بزرگترين خودروسازي کشور است.
اما سوابق آقاي بذرپاش تا آنجا که من مي دانم مسئوليت بسيج دانشگاه شريف،مسئول گروه مشاور جوان شهرداري در دوره قبل،مسئول گروه مشاوران جوان رياست جمهوري تا سال گذشته،از اعضاي ائتلاف رايحه خوش خدمت ، مديرعامل پارس خودرو از سال گذشته تا هفته پيش.مدرک تحصيلي آقاي بذرپاش ليسانس صنايع(دانشگاه شريف) و فوق ليسانس مديريت اجرايي(دانشگاه علامه طباطبايي) است.
ايشان تجربه حضور در صنايع خودروي کشور و مديريت صنعتي در کارنامه خود جز سال اخير را ندارند.در سوابق ايشان فعاليتهاي سياسي و کارهاي نيمه تمامي که هزينه ناتمام ماندن آنها براي دولت و کشور در بلند مدت بسيار است حضوري پررنگ دارد.به عنوان مثال ايده مشاوران جوان که ابتکار دکتر احمدي نژاد براي ورود نسل جوان به عرصه هاي مديريتي کشور بود و راه اندازي آن به آقاي بذرپاش سپرده شده بود بدليل حضور در انتخابات(که بعدها هم آقاي احمدي نژاد در ديدار دانشجويان از اينکه آقاي بذرپاش و دوستانشان در ائتلاف رايحه از نام دولت در انتخابات هزينه کردند گلايه کرد) و بعدهم مديرعاملي پارس خودرو ناتمام ماند و اکنون مشخص نيست که مشاوران جوان چه سرانجامي داشتند و در صورت عدم موفقيت اين طرح آيا ديگر کسي جرات مي کند از حضور جوانان در عرصه مديريت کشور دم بزند يا نه؟
آيا چنين سوابقي که اصلا هم درخشان نيست واقعا براي انتصاب ايشان به سمت مديرعاملي چنين گروه صنعتي عظيمي کافيست؟بحث اين نيست که افراد جوان لياقت مديريت نداند اما اگر جواني هم زماني به کاري گمارده مي شد مثلا فرمانده لشگرش مي کردند لااقل استعدادخاصي از خود به نمايش گذاشته بود ولي در کجا آقاي بذرپاش سابقه درخشاني دارند؟آيا در پارس خودرو نبوغ خاصي از خود نشان دادند يا در مشاوران جوان؟آيا تحول مهم و اقدام ابتکاري در کارنامه يکساله ايشان در پارس خودرو بود که مسئولين دولت را به اين نتيجه برساند که ايشان قابليت تحولي مناسب در شرکت مادر پارس خودرو يعني سايپا دارد؟آيا واقعا هيچ فرد مجرب و توانمند و متعهدتري از آقاي بذرپاش در صنعت کشور پيدا نمي شد؟( نگاه کوتاهي به سوابق فردي که در اين دو-سه هفته اخير سرپرست سايپا بود يعني آقاي ايماني جوابي خوب براي اين سوال است) آيا اگرهم بنابر منصوب کردن جواني به رياست چنين شرکت مهمي بود هيچ جواني که لااقل از تخصص مربوط تري و اندکي تجربه در اين زمينه(نه تنها ليسانس صنايع)و از نبوغ علمي نه سياسي بهره برد پيدا نمي شد؟ آيا چنين انتصاباتي بوي رانت سياسي نمي دهد؟
و اما خود آقاي بذرپاش آيا به فرض هم که ازنظر مسئولين بدليل شناخته شدن ايشان و نزديکي به دولت پيشنهاد سايپا داده شود،آيا ايشان واقعا اگر خود را حامي و دلسوز دولت مي داند نبايد لااقل به خاطر آبروي دولت و بهانه ندادن به دست مخالفين دولت از پذيرش اين مسئوليت سرباز زند؟اگر وزير صنايع هم نداندکه ايشان فرد توانمندي نيست خودشان که مي دانند و اما کجايند متقين؟
شايد ذکر نقلي هم بد نباشد،وقتي کشورهاي ناتو به يوگوسلاوي حمله کردند و حکومت ميلشويچ را از بين بردند،در نهايت معلوم شد نزديکترين مشاور ميلشويچ جاسوس کشورهاي غربي از آب درآمد .ميلشويچ وقتي بازداشت شده بود به او گفت فقط بگو ببينم تو با من چه کارکردي؟گفت هيچي من تنها کاري که مي کردم اين بود که مانع انتصاب افراد کارآمد در حکومت تو شوم همين!
غرض مقايسه نبود اما راهکارهاي دشمنان بسيار است و گاهي دوستان با ناداني خود کار دشمنان را مي کنند.
انتصاباتي از اين دست آن هم در دولت نهم ،دولتي که به گفته رهبر انقلاب بهترين دولت ايران پس از انقلاب است(نقل از صحبتهاي رهبري در استان سمنان)،دولتي که حقا و انصافا دارد کار مي کند و براي مردم کشور دلسوز است،دولتي که هم و غم خود را خدمتگزاري و نه رياست کردن بر مردم گذاشته ودر عمل هم با تلاش شبانه روزي خود اين را حتي به مخالفانش هم اثبات کرده،چرا بايد رفتارهايي بکند که روزگاري حزب مشارکت و کارگزاران سازندگي در اين کشور مي کرد؟چرا بايد فرصتهاي امروز را به دست اين دوستنماياني که به نظر بيش ازآنکه شيفته خدمت باشند،شيفته سياست بازي و قدرتند و اگرهم نيت خوبي داشته باشند تنها با لفاظي هاي تند و نه با کارآمدي خود از دولت حمايت مي کنند.
اي کاش آقاي رئيس جمهور عزيز اين مگسان گرد شيريني را از دور خود دور کنند که اگر دوست هم باشند،دوستان نادان از صدها دشمن بدترند.
والعاقبه للمتقين
پي نوشت1:هفته پيش وقتي اين خبر را شنيدم خيلي متاسف شدم اما چون امتحان داشتم نتونستم چيزي راجع بهش بنويسم تا اينکه امروز مطلب حسين رو تو وبلاگ کهف خوندم و داغ دلم تازه شد امتاحانم که ديروز تموم شده بود ...؛گرچه اين متن مثل متن حسين خوب نبود اما غرض انجام وظيفه بود و حمايت واقعي از دولت.
پي نوشت2:متن مصطفي در زير رو حتما بخونين ،چون تاريخ مصرفش مي گذشت نمي تونستم نذارم،شرمنده.
پی نوشت ۳:جواب کامنت های دوستان را دادم اگر مایل بودید بخوانید

سخنان شهید دکتر بهشتی ديدار با انجمنهاي اسلامي سازمان بهزيستي كشور
کلا ديدم نيازي به تفسير و تطبيق و... نداره.
برادرها و خواهرهائي كه بار سنگين مسئوليتها را بردوش داريد و چشمها در انتظار نتايج تلاشهاي بههمپيوستهي شماست، خوش آمديد! شماها در اقليت هستيد و ديگر نميخواهيم تعارف بكنيم كه اقليت هستيم. شما اقليت مؤمن ميخواهيد چه كار كنيد؟ ميخواهيد بر ستون قدرت دولت تكيه كنيد و بگوييد بله، امروز ديگر دولت، دولت ماست؟ ميخواهيد بر ستون قدرت دولت پيروز انقلاب تكيه كنيد و كارهايتان را پيشببريد؟ نظر ماها اين است كه شما يك اقليتي باشيد كه تكيهكنيد بر:
1- ايمان هرچه قويتر به آرمانتان و به كارتان؛ نگذاريد اين ايمان در شماها خداي ناكرده پژمرده و ضعيف شود. اين ايمان بايد روز به روز تقويتگردد.
2- برنامههاي عملياي كه درآن، تفوق و برتري كاركرد ساختار اسلامي و نيروهاي مؤمن به چشم بخورد؛ بايد بهگونهاي باشد كه خواهر مسلمان و برادر مسلمان ما كه از يك همسن و همكلاسي و همرتبهي غيرمسلمانش در مقام عمل ديني صالحتر است، در مقام عمل اجتماعي نيز سودمندتر باشد. اگر عمل شما به حال مردم سودمند واقع شود، ماندني خواهيد بود. اين بيان قرآن است. «فاما الزبد فيذهب جفاءً و امّا ما ينفع الناس فيمكث في الارض» [كف ميرود و آنچه براي انسانها سودمند است ميماند. رعد/ آيه 17] سودمندي بيشتر ما باعث پيروزي ماست. به همين جهت در خودسازي فردي و جمعي انجمنهايتان بايد طوري برنامهريزي كنيد كه در صحنه خدمت به مردم بدرخشيد؛ نه براي تعريف مردم بلكه براي خدا.
3- ارتباطتان را قوي كنيد؛ وقتي يك عده در اقليت هستند، بايد بكوشند تا به كمك ارتباطات گسترده، يك جمع بزرگتر شوند. وقتيكه همه يكجا جمع هستيد، احساس دلگرمي و قدرت بيشتر ميكنيد.
4- جذب عناصر جديد؛ گاهي دافعه خيلي قوي است اما جاذبه چندان قوي نيست. مسلمان، هم دافعه دارد و هم جاذبه. شما بايد جاذبهتان زياد باشد. بايد كلامتان و رفتارتان چنان باشد كه اطرافيانتان را يكي يكي جذبكنيد. اصلاً بايد برنامه داشته باشيد براي جذب آنها. مبادا فكر كنيد كه اينهايي كه با ما مخالف هستند ديگر كارشان خراب است و درستشدني نيستند. خير، انسان تغييرميكند. خيليها آدمهاي خوبي هستند، ميلغزند و بد ميشوند. خيليها آدمهاي بدي هستند و در اثر ارشاد و معاشرت خوب ميشوند. تعاليم اسلام يادتان نرود. اسلام ميگويد تا آخرين لحظات حيات، درِ توبه باز است.
5- انضباط؛ هر كار دستهجمعياي كه انجام ميدهيد بايد همراه باشد با انضباط تشكيلاتي. بچه مسلمانها به انضباط مقدار كمي بها ميدهند. بايد يك مقدار به انضباط بيشتر بها بدهيم. اما نظم فرعوني نه؛ زيرا نظم گاهي فرعوني و طاغوتي است. نظم ما بايد الهي، سازنده و نوراني باشد.
6- شناسايي و كشف استعدادها؛ كشف عناصر مدير و به دردخور كه بتوانند پستهاي كليدي و مؤثر را با لياقت اداره كنند. گاه ما يك فرد متدين و خوبي را ميگذاريم رأس كاري ولي چون توانايياش ضعيف است، اثر بدي ميگذارد. شما بايد مديرهاي مومن و متعهد 10 سال آينده را هم كشف كنيد و هم بسازيد.
7- معلوماتتان را ببريد بالا در كنار مطالعات اسلامي؛ مطالعاتتان بايد اسلامي باشد، فني هم بايد باشد. هر كدام از شما وظيفهي شرعيتان است كه در هفته يك مقدار روي رشته خاص خودتان مطالعهي فني كنيد، طوري كه كارداني و كارايي فني شما رو به افزايش پيگير و مستمر باشد.
8- شيوههاي صحيح برخورد با دشمن و مخالف را ياد بگيريد؛ گاهي برادرها و خواهرها با جريانهاي مخالف ميخواهند برخورد كوبنده داشته باشند اما طرز برخورد آنها طوري است كه در جامعه محكوم ميشوند. شيوههاي برخورد بايد صحيح باشد. بايد درباره اين شيوههاي برخورد بنشينيد و تبادل نظر كنيد.
9- انتقاد از خويشتن؛ آيا هيچ وقت دور هم جمع ميشويد بگوييد اين يك هفته نقايص و عيب كارم اين بود. اين كار را ميكنيد يا خير؟ خوب، شروعكنيد! هيچ اشكالي ندارد. «المؤمن مرآت المؤمن» يعني چه؟ برادر و خواهر مسلمان بايد آينهي يكديگر باشند. آينه يكي از كارهايش اين است كه عيبهاي آدم را ميگويد. بنابراين هر هفتهاي، دو هفتهاي، يك ساعت دور هم بنشينيم با روي باز و گشادهرويي هر كسي اول عيبهاي خودش را بگويد بعد آنهايي كه جا ميماند ديگران بگويند، بعد هم عيب جمعمان را بگوييم.
10- اميد كامل به آينده؛ هيچ مسلماني حق يأس و نااميدي ندارد. آدمهايي كه ايمان به خدا ندارند آنهايي هستند كه از گشايشآفريني خدا در تنگناها مأيوس ميشوند. انسانهاي مؤمن هميشه بايد اميدوار باشند. آنقدر قرآن و اسلام به ما تعليم ميدهد كه نه با يك غوره سرديتان بشود و نه با يك مويز گرميتان.

فلسفه هنر از نگاهي عاميانه(قسمت دوم)
گفتيم:{هنر معماري بدون سازه،هنر رسانه اي بدون رسانه يا ... قابل تشخيص نيست يعني اساسا در اين موارد هنر مورد نظر يک چيز جدا از ظرف آن هنر نيست به عبارتي ما در اکثر موارد 2تا چيز مستقل به نام کادو و کاغذ کادو نداريم،در اکثر مواقع هنر به عنوان واقعيتي مجازي در دلِ همان حقيقتِ + يا – که ارائه مي شود مستتر است. اما موسيقي به نظر پيچيده تر ازاينهاست و به طور مستقل هم مي تواند معنا پيدا کند و هدف باشد.}
مثلا احتمالا زياد با کساني برخورد داشتيد که بدون اينکه چيزي گوش کنند نمي توانند درس بخوانند يا بيکار که مي شوند زير لب زمزمه اي مي کنند و اينها از آن دسته موسيقي يا نواهايي به حساب مي آيند که بحث هنر بودن آنها مطرح نيست بلکه خود آنها براي فرد هدف است،يا کساني را ديديد که با سبکهاي من درآوردي نقاشي مي کشند و کلي لذت مي برند و مي گويند براي دلِ خودم مي کشم و اگر هيچ کس در کل دنيا هم آنرا اثر هنري نداند برايش مهم نيست.اين موارد را مي توان هنر براي هنر ناميد.
هنر براي هنر نوعي حالت اعتيادي و تخديري دارد و به نظر جنبه منفي آن خيلي زياد است،بيشتر انسان را توهمي بار مي آورد و به نظرم موسيقي براي لهو و لعب يا غنا از اين دسته هست.(به جز مواردي که به طور ذاتي در زمره مسائل غير هنري اند(هنر=نيک)مثل دروغ هاي قشنگ رسانه اي يا فيلمهاي غير اخلاقي يا ...)اين همان کم شدن حساسيت دستگاه حقيقت يابِ انسان است که علامه جعفري مي گويد.
اما از آن طرف به برخي احکام مراجع تقليد در باب موسيقي که مراجعه کردم به نکات جالبي برخوردم:
تعدادي از مراجع که موسيقي و استفاده و خريد و فروش آلات موسيقي را مطلقا حرام مي دانند.عده اي هم که اکثريتند موسيقي مناسب مجالس غير شرعي يا داراي غنا را حرام مي دانند و انواع ديگر آن را مباح ،آلات موسيقي را هم جزو آلات مشترکه مي دانند اما برخي خريد و فروش آن را مجاز نمي دانند.در کنار اين موارد از بزرگاني همچون استاد بزرگوار اخلاق امام خميني(ره) يعني آيت الله شاه آبادي نقلي شنيدم که اساسا موسيقي را مايه دوري از خدا مي دانند.(البته لازم به ذکر است که احکام رهبر عزيز انقلاب در باب موسيقي جداي از ديگر مراجع است و به نظر من نشان از ديد گسترده اجتماعي-سياسي ايشان دارد گرچه جاي تذکر دارد که من لايق قضاوت در مورد احکام مراجع- نه مصاديق آن- نمي باشم)
چون لااقل در نگاه اول نواهايي مثل موسيقي سريال امام رضا(ع)،يا فيلم آژانس شيشه اي يا خيلي موسيقي هاي ديگري که براي مفاهيم ارزشي ساخته شدند در درک بهتر آن مفاهيم بسيار تاثير گذار بودند اين تقسيم بندي موسيقي به "مباح" و "بد" براي من خيلي قابل هضم نيست.يعني نوعي از آن هم که بد نيست با اکراه مباح درنظر گرفته مي شود در حاليکه به نظر مي رسد موارد گفته شده مثالهايي از موسيقيهاي "خوب" بود ؛يعني با ملاک قرار دادن سخن علامه مي توان حالتي را تصور کنيد که هدف ارائه يک مفهوم بي نهايت + است مثل قرآن کريم يعني هر چقدر ذهن يا روح آدم ظرفيت بيشتري داشته باشد مقدار بيشتري از آن را درک مي کند حال اگر ما با استفاده از ابزاري مثل هنر ( با صداي خوش يا آهنگين خواندن قرآن يا زيباکردن ظاهر قرآن نسبت به کتب ديگر) کاري کنيم که براي ذهنهاي محدود بزرگتر از ظرفيتشان جلوه کند -از همان راهي که علامه در مورد موسيقي فرمودند يعني روشن جلوه دادن يک مفهوم نيمه روشن براي انسان- آيا اين چيز خوبي نيست؟شايد با مثالي رياضي راحت تر بتوان مطرح کرد:
فرض کنيد ذهن شخصي بزرگترين عدد معناداري که مي تواند درک کند 10 ميليارد باشد؛ اگر هدف معرفي ودرک عددي باشد که ارزش آن بي نهايت باشد و شما با ابزاري بتوانيد کاري کند که ذهن آن شخص در اين مورد تا درک 10تريليون افزايش ظرفيت پيدا کند اين چيز خوبي هست يا خير؟(حالا اين مفاهيم ميتواند خيلي مفاهيم ارزشي باشد که با ابزار هنر مثل موسيقي چنين مي کنيم تا براي ذهنهاي محدود ما قابل درک بيشتر باشد)
و سوال جدي ديگري که هنوز برايم حل نشده،اگر افراد متعهد و ارزشي را ازرفتن به سمت اين هنر اثرگذار بازداريم،آيا اساسا اوضاع اين هنر روز به روز بدتر نمي شود و آيا پس از مدتي به وسيله اي که تنها کارکرد آن کاغذ کادو کردن مفاهيم ضد ارزشي و انساني است تبديل نمي شود؟
فلسفه هنر از نگاهي عاميانه(قسمت اول)

در مورد جايگاه هنر در زندگي يک مسلمان بحث هاي زيادي وجود دارد که ريشه همه آنها در تفاوت نوع نگرش به هنر است.مشغول خواندن مقدمه کتاب "موسيقي از نگاه فلسفي و رواني" نوشته مرحوم علامه جعفري بودم که دوباره اين سوال بزرگ در ذهنم پيدا شد که جايگاه واقعي هنر(خصوصا موسيقي) در زندگي منِ به اصطلاح مسلمان کجاست؟
در مقدمه به نقل از وايتهد و شوپنهاور دو فيلسوف بزرگ غربي جملاتي آمده و حاشيه اي از علامه بر آنها.شوپنهاور مي گويد:"موسيقي چيز خوبيست ولي متاسفانه به آن اندازه که بايد ما را از واقعيت دور نمي کند"
علامه با اشاره به اين سخنان يک نکته اساسي را در مورد موسيقي بيان مي کند،خلاصه اينکه موسيقي احساسات انسان را راجع به يک مفهوم نيمه روشن يا در اکثر مواقع غير واقعي بر مي انگيزد و از اين طريق به آن مفهوم خاص در ذهن انسان روشني يا جلوه اي حقيقي مي بخشد و اين در نهايت حساسيت دستگاه حقيقت ياب انسان را کم مي کند چون عادت مي کند به مفاهيم غير حقيقي مثل سراب همانند مفاهيم حقيقي مثل آب واکنش نشان دهد و اين عمده دليل تحريم موسيقي بر اساس لهو و لعب و غنا ست.
اما نکته اي که به ذهن من در باره کارکرد کلي هنر مِن جمله موسيقي ميرسد اين است که،هنر يک کاغذ کادوست که کاربرد آن کادوکردن هر چيزيست،حالا آن چيز مي تواند ،شي يا مفهومي خوب يا بد باشد.کاريکه هنرمندان هاليوودي انجام مي دهند اين است که مفاهيم بعضا غير اخلاقي يا مجازي يا دروغين را آن چنان با هنر سينما کاغذ کادو پيچ مي کنند تا مردم دنيا با آغوشي باز آنها را پذيرا شوند،چون آنچه که مي بينند يک کاغذ کادوي زيباست و درکي از محتواي آن در لااقل لحظات اول ندارند؛يا کاري که خيلي از ژورناليستهاي خودمان انجام مي دهند هم از جنس جالبيست،گاهي يک دروغ را آنقدر با هنر روزنامه نگاري و هنرهاي رسانه اي و تکرار از تريبونهاي مختلف به خورد ما ميدهند که وقتي واقعيت را هم به ما بگويند نمي توانيم باور کنيم که واقعيت آن است(به قول وزير اطلاع رساني هيتلر:دروغ را هر چه بزرگتر و با جزئيات بيشتر بگويي براي مردم قابل باورتر است) مثلا اينقدر مي گويند که اين همه مصوبات سفرهاي استاني غير قابل اجرا و غير کارشناسيست که وقتي مي شنويم در فلان استان(مثلا خراسان جنوبي يا ايلام) ظرف يکسال 97% يا 90% مصوبات اجرايي شده يا حتي شدت استقبال بيشتر مردم از رئيس جمهور را دردور دوم سفرهاي استاني مي بينيم حتي ديده هاي چشمان خودمان را باور نمي کنيم،کلا حالت جالبيست احتمالا همه آنرا تجربه کرديد.واقعا از اين جنبه ها هنر معجزه مي کند.از آن طرف گاهي يک حقيقت متعالي وجود دارد که از طريق هنر جذاب تر و قابل پذيرش تر مي شود مثلا از قرآن بالاتر که نيست اما همين قرآن هم هنگاميکه با صداي زيبا تلاوت شود به مراتب دلنشين تر است،يا مثلا کارکردي که سريال امام رضا(ع) يا امام علي(ع) در علاقه و آگاهي بيشتر مردم نسبت به اين دو نور بزرگوار داشت.
در کل هنر حتي براي قابل پذيرش تر کردن متعالي ترين مفاهيم هم کاربرد دارد؛البته دور از انتظار هم نيست چون وقتي ما بهترين هديه را برای عزيزترين دوستانمان هم تهيه مي کنيم دنبال زيباترين کاغذ کادو براي آن مي گرديم،درست است که آن کاغذ کادو به تنهايي اصالتي ندارد اما کادوي بدون کاغذ کادو هم بنحوي ابتر به نظر مي رسد.
هنر معماري بدون سازه،هنر رسانه اي بدون رسانه يا ... قابل تشخيص نيست يعني اساسا در اين موارد هنر مورد نظر يک چيز جدا از ظرف آن هنر نيست به عبارتي ما در اکثر موارد 2تا چيز مستقل به نام کادو و کاغذ کادو نداريم،در اکثر مواقع هنر به عنوان واقعيتي مجازي در دلِ همان حقيقتِ + يا – که ارائه مي شود مستتر است. اما موسيقي به نظر پيچيده تر ازاينهاست و به طور مستقل هم مي تواند معنا پيدا کند و هدف باشد.
در قسمت دوم متن بحث کاملتري را راجع به هنر موسيقي مي کنم.ان شاالله
ته دلم را که نگاه مي کنم مي بينم اصلا اگر از فردا در بين ما حاضر باشد انگار ناراحت مي شوم چون ديگر نمي توانم بعد از صلوات "و عجل فرجهم"ي يا بعد زا نماز دعاي فرجي بخوانم،انگار که در دل مي گويم:"مولاي من برنامه ما رو به هم ريختيا"در واقع ترجيح بر نبودنش است تا بودن.
مني که ارزش او را اينگونه در کردم اگر با اين حال بميرم جز به مرگ جاهليت مردم؟
به نديدنش عادت کرديم،البته او که حاضر است،ما مثل آدمهايي شديم که به چشم بسته راه رفتن عادت کرديم.عينک دودي(از اون کاملا سياهاش!) زديم و به دست به عصاي سفيد راه رفتن عادت کرديم،براي خورشيد دلتنگي مي کنيم در حاليکه مي بينيم اما اگر بخواهيم.باور کنيم خدا ما را کور نيافريده است...
گلي گم کرده ام *مي جويم او را ؟
به نام داناي حکيم
"...وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ "-282 بقره
"و نبايد هيچ نويسنده اى از نوشتن همان گونه كه خدا به او آموخته است ، دريغ ورزد."
کار هرروز ما فکر کردن به مسائل مختلف است ،اين قضيه سبب شده که حرفهاي زيادي براي گفتن داشته باشيم،اين حرفها را در 3 دسته مي توان تقسيم بندي کرد :
حرفهاي بدرد بخور،حرفهاي بدرد نخور،حرفهايي که اگر رويشان کار شود شايد بدرد بخور شوند. اما نکته اي زيبا به کرات به عنوان تذکري تلخ برايمان تکرار شده، همه حرفها بدردنخورند اگر حفظ نشوند...شايد پارسال که با جمعي از دوستان به شروع کاري جمعي مبادرت ورزيديم نقطه اي بود که هر موقع يادي از آن مي کنيم اين تذکر برايمان تکرار مي شود که اين همه حرفي که دوستانمان توليد کردند چه فايده دارد اگر نماند براي ديگران،اگر عرضه نشود براي اصلاح ونقد وچقدر ما به اين نقدها محتاجيم چون هميشه به حرفهايمان از زاويه خودمان نگاه مي کنيم و اگر نظرات ديگران را نشنويم چه اشتباهات وحشتناکي که نمي کنيم؛چه نکاتي که از دست نمي دهيم و بعدا افسوسش را نمي خوريم.خارج از اين حرفها مي دانيم (گرچه عمل نمي کنيم) بهترين روش انتقال مفاهيم به جامعه از طريق سخن مکتوبست پس بايد ياد گرفت چگونه با ديگران سخن گفت.اينها همه دلايلي بود که ما را وادار کرد که امسال را سال نويسندگي براي خود بناميم.
به قول عزيزي قال بسيار است و مقال کم.اين بود که بجز نشريه که ان شا الله به همت دوستان به زودي راه مي افتد سعي بر غلبه بر تنبلي کرديم و وبلاگي تعبيه کرديم تا مجبور به ديالوگ شويم و فارغ از نظرات نفس اجبار به نوشتن- چون بالاخره جايي براي نوشتن داريم- خيلي خوبست.
اما چرا اسم وبلاگ را نظر سوم انتخاب کرديم:
بين رفقا گفتمانهاي جالبي مطرح است که نکات زيادي را در قالب جملاتي کوتاه به هم منتقل مي کنند(در زمانهاي مناسب اين اصطلاحات را تشريح مي کنيم) قصه از اين قرار است که هر جا پاي صحبت هاي علما مي نشينيم وقتي نقدي به مکتبي وارد مي کنند و در کنارش مکتب مقابل آن را هم نقد مي کنند –مثلا ليبراليسم بد است چون افراطي فردمحوري را ترويج ميکند و در مقابل کمونيسم هم بد است چون افراطي جمع گرايي و اشتراک محوري را ترويج مي کند_وقتي مي خواهند نفي کنند هم صفر را وهم يک را نفي مي کنند و مي گويند نظر اسلام در مورد اين مساله نظر سوم است دست آخر هم معمولا نمي گويند اين نظر سوم دقيقا چيست يا بين 0 و 1 کدام عدد است؟ به خاطر تکرار اين ماجرا از کتاب ديني هاي دبيرستان گرفته تا مجالس مختلف اين تبديل به تکيه کلامي بين رفقا شده که هر جا مي خواهيم دوطرف ماجرا را نقد کنيم مي گيم: فلاني به اين دليل اشتباه گفته؛بهماني هم به بهمان دليل اما نظر درست نظر سوم يعني نظر اسلامه که قاعدتا حرفيست بين آن دوحرف و حرف ماست ان شا الله.
وآخر امر کلامي از مولايمان امام صادق(ع):
"دل به نوشتن آرام مي گيرد"
منتخب ميزان الحکمه-حديث5421


