تبليغاتX
نظر سوم



اسرائیل جنایت می­کند، بی بی سی حمایت می­کند

 

این روزها خبرهای مربوط به غزه در صدر خبرگزاری ها قرار دارد. خبر 17 روز جنگ حماس و اسرائیل، حملات وحشیانه اسرائیل به زنان و کودکان، خبر کشته شدن بیش از 900 نفر و زخمی شدن بیش از 4000 نفر در غزه. اینکه نیمی از کشته شدگان زنان و کودکان هستند. استفاده از بمب های فسفری، هدف قرار دادن مستقیم خانه ها با گلوله های توپ از دریا، هدف قرار دادن مساجد، خانه های مسکونی، مدارس و ... با نشانه گیری دقیق از هلیکوپتر و هواپیماهای اسرائیلی. تمامی فجایع و جنایاتی که در غزه در حال انجام است در صدر خبرهای تمام خبرگزاری هاست.

اینها خبرهایی است که نه تنها از شبکه خبر جمهوری اسلامی یا العالم و Press TV بلکه از شبکه های خبری وابسته به اسرائیل مانند بی بی سی، سی ان ان، فاکس، اسوشیتد پرس و حتی یاهو نیوز (که معمولا از اسوشیتدپرس نقل می­کند) یا شبکه های سازش­کار مانند الجزیره و العربیه هم برای عموم مردم جهان پخش میشود.

حال سوال اینجاست که چرا به یکباره این عناصر وابسته که در گذشته همگی باتفاق اخبار مربوط به فلسطین را سانسور می کردند، تصمیم به افشای این جنایات گرفته اند؟ آیا این عناصر روند گذشته خود را تغییر داده­اند؟ آیا دیگر تمایلی به حمایت از اسرائیل ندارند؟

اولین پاسخی که می­توان به این پرسش داد اینست که این شبکه های خبری، اکنون که ملت ها از جنایات اسرائیل آگاه شده اند، اگر این اخبار را سانسور کنند مقبولیت خود را بین افکار عمومی از دست خواهند داد. این پاسخ تا حدودی درست است. نمونه آن هم اتفاقی است که برای شبکه تازه تاسیس العالم در حین جنگ 33 روزه افتاد. بسیاری از شبکه های عربی زبان اتفاقات جنگ 33 روزه را سانسور می کردند اما العالم این اخبار را سانسور نکرد و نتیجه هم این شد که این شبکه تازه تاسیس به ناگاه از اقبال عمومی بین مردم عرب زبان برخوردار گشت و جای خود را در میان شبکه های قدیمی تری مانند الجزیره باز کرد.

اما ترس از کاهش اقبال عمومی و شبکه های دیگری که اخبار را سانسور نمی کنند نمی تواند تنها دلیل برای چنین بازتاب خبری گسترده باشد. پاسخ واضح تر به این پرسش اینست که اسرائیل از پوشش و تحلیلی که خبرگزاری های جهان ارائه می دهند سود می برد. اما چگونه؟

مطمئنا این روزها با افراد زیادی درباره غزه بحث کرده اید. شاید این استدلالات برای شما آشنا باشد. اینکه درست است که اسرائیل جنایت کار است، اما چرا حماس با چنین قدرتی درگیر می شود؟ چرا حماس از خون مردمش مایه می گذارد؟ اسرائیل وحشی است. پس چرا حماس شرایط او را قبول نمی کند؟ چرا حماس به اسرائیل موشک می زند که اسرائیل هم مجبور شود مردم غزه را بکشد؟!!

استدلالاتی که با پیش فرض دانستن جنایت اسرائیل و قدرت آن، به حماس خرده می گیرد که چرا با اسرائیل جنگ می کند. این روزها شبکه های خبری حتی فجایع غزه را بسیار بزرگتر از آنچه هست نشان می دهند، تصویر قطعه قطعه شدن کودکان و ... را به وضوح نشان می دهند تا مردم دنیا بدانند که اسرائیل چه رژیم جنایتکاری است، از این رژیم بترسند و دست به دامان حماس شوند تا مقاومت را رها کرده و شرایط اسرائیل را بپذیرد. اسرائیل که با ادعای پنجمین ارتش دنیا و با پشتیبانی کامل آمریکا و استفاده از پیشرفته ترین سلاح های آمریکایی نتوانسته جلوی کلاشینکف، آرپی جی و موشک های دست ساز مقاومت بایستد، دست به دامان حملات خبری شده و سعی در وحشتناک نشان دادن خود و بزرگنمایی جنایات خود دارد تا بلکه از این راه افکار عمومی را بر علیه حماس تحریک کرده و با کشتن بسیاری از مردم غزه، مقاومت آنها را در هم بشکند.

اما اتفاقی که هم اکنون در غزه در حال رخ دادن است نشان دلاوری، شجاعت و رشادت این مردم است. همه عالم بدانند این مردم مسلمان از خون خود می گذرند، اما تن به ذلت و سازشکاری نخواهند داد. این ملت هم اکنون در حال دفاع از تمامی مسلمانان است چرا که اگر هیمنه اسرائیل در غزه شکسته شود، دیگر آبرویی برای او نخواهد ماند و چه بسا از درون متلاشی شود.

پیش بینی تحلیل گران جنگ این است که اگر جنگ اسرائیل طولانی شود، این رژیم مجبور به اتمام جنگ می شود، روزنامه صهیونیستی هاآرتص دیروز نوشت: «اگر اسرائیل به جنگ ادامه دهد، جبهه داخلی اسرائیل از هم می پاشد». همچنین سخنگوی اولمرت از نزدیک بودن پایان حملات گفت و اولمرت هم گفت که اسرائیل به اهداف خود بسیار نزدیک شده. (فارسی این حرف یعنی ما در حال سوسک شدن هستیم!!).

البته این حرفها ممکن است از روی فریب باشد و ما در روزهای آتی شاهد جنایات بیشتری باشیم، اما چیزی که مسلم است اینست که اگر ملت فلسطین به اندازه 20 روز دیگر پشت حماس بایستند، ماجرای جنگ 33 روزه و شکست اسراییل تکرار میشود.

آنچه که اهمیت دارد این است که در این برهه ما باید با تمامی توان از مقاومت مردم غزه و از دولت مردمی حماس حمایت کنیم، از اهمیت این مقاومت، دستاوردهای آن و ابعاد این پیروزی بگوییم تا افکار عمومی به حماس امیدوار شود و از او برای مقاومت جانانه اش حمایت کند که این پیروزی، پیروزی تمام اسلام بر تمام کفر خواهد بود ان­شاءالله

 

علی آرام

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 0:42 | لینک ثابت |

These days democracy is being brought to Gaza.
Even to children who cannot yet pronounce such a word.
These children are the same terrorists that the brave and courageous Israeli forces are battling.
Whoever said that the holocaust is a myth just needs to take a look at the reality on the ground in Gaza.

اين روزها در غزه دموكراسي تقسيم ميكنند. حتي بين كودكاني كه كلمه آن را نيز نمي توانند ادا كنند.اين ها همان تروريست هايي هستند كه سربازان غيور اسرائيلي شجاعانه آن ها را سركوب كرده اند.
چه كسي گفته هولوكاست يك افسانه است؟!  اين يك واقعيت است كه امروز در غزه جريان دارد.

هذه الایام یوزع الدیموقراطیة في غزة. حتی بین الاطفال الذین لا یقدرون علی أداء کلمتها.
هؤلاء هم الارهابیون الذین قد هدمهم الجنود الاسرائیلی الابطال شجاعتاً.
من قال قضیة «هولوکاست» هی اسطورة؟! هذه حقیقةٌ تجري الیوم في غزة.

The stunned look on the faces of children whose only sin is to live…
بهت در نگاه کودکانی که تنها گناهشان حیات است...
البهت في نظر الأطفال الذین ذنبهم الوحید هو الحیاة
...

The general assemblies vetoes that have tried and failed to wash away the blood running down the streets of Gaza.
خون هایی که با حق وتو هم از بین نمی روند...
دماء لا تزول حتی بالفیتو...

Democracy is being brought with Merkava tanks to the children of Gaza
در تقسیم دموکراسی به هر کودک غزه ای یک تانک مرکاوا اهدا خواهد شد.

في توزیع الدموقراطیة تُهدی إلی کل طفل غزي دبابة مرکاوا.

They are Israel's just response to the stones and slingshots of young Palestinians.
در پاسخ به تیر و کمان های تروریستی جوانان غزه اسرائیلی ها این گونه از خود دفاع می کنند.إجابة لمقالیع شباب غزة الارهابیة، الإسرائیلیون هکذا یدافعون عن أنفسهم.

Santa is also bringing presents to Palestinian children this year: Rockets, Bullets,Artillery and maybe even new generations of cluster bombs.
پاپا نوئل امسال براي كودكان فلسطيني هم هديه مي آورد... راكت، گلوله، موشك و شايد نسل جديد بمبهاي خوشه اي.
بابانوئل هذه السنة یأتي للأطفال الفلسطیني بهدیة. القذیفة، الصاروخ و رُبّما یأتي بجیل جدید من القنابل العنقودیة.

 

http://www.unicef.org/media/media_46970.html
http://www.freegaza.org/
http://palestine-info.info/
http://www.pcrf.net/first.html

کودکان فلسطینی نیازمند کمک ما هستند... لطفا این ایمیل را به دوستان خود ارسال نمائید. بگذارید همه بدانند هر سال، هر روز و هر لحظه چه در غزه رخ می دهد...

The Palestinian children need our help… Please forward this mail to your friends… Please let every body know what happens in Gaza every year, every day, and every second…

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 0:51 | لینک ثابت |


در آن زمان، دنيا مانند زمان لوط خواهد بود كه مردم غرق كارهاى روزانه‏شان بودند، مى‏خوردند و مى‏نوشيدند و خريد و فروش مى‏كردند، مى‏كاشتند و مى‏ساختند تا صبح روزى كه لوط از شهر سدوم بيرون آمد و آتش گوگرد از آسمان باريد و همه چيز را از بين برد. بلى به هنگام بازگشت من، اوضاع دنيا به همين صورت خواهد بود.
                        (انجيل لوفا)

چند وقتي است كه بين دوستان بحث كار و زندگي زياد شده است، داشتن شغل و درآمد واقعيتي اجتناب ناپذير است ولي يك سوال است كه واقعا آزار مي دهد. نخست به بيان دو گزاره مي پردازم سپس سعي مي كنم سوال حاصل از جمع دو گزاره را تبيين كنم، اين سوال در حوزه فردي مطرح مي شود ولي به شدت در حوزه اجتماعي تاثير مي گزارد.

1- شهيد بهشتي تشكيلات اسلامي را اين گونه مطرح مي كنند كه تشكيلات اسلامي تشكيلاتي است كه در عين تكامل و گسترش و فعاليت تشكيلاتي، افراد عضو آن هر يك به صورت فردي هم به كمال مي رسند. در واقع در يك تشكيلات اسلامي نبايد براي پيشرفت كارِ گروه كسي از مسير تكامل منحرف و يا در آن متوقف شود. رشد افراد در تشكبلات اسلامي كاملا محترم است!

2- در جامعه شناسي نظرياتي موجود است كه ما را ملزم به تخليه انرژي جامعه مي كند، در واقع اين قانون صرفا بيان تئوريك مساله اي است كه از ديرباز در جوامع بوده است. مسير تخليه انرژي گاهي بصورت جنگ گلادياتورها يا سيرك بوده است. هزاران نفر به اين برنامه ها مي رفتند، در جنگ گلادياتورها استرس و شرط بندي و هيجاني كه در محيط بود به خوبي انرژي افراد را تخليه مي كرد. يادمان باشد كه تخليه نشدن انرژي به صورت هدايت شده باعث تخليه شدن آن به صورت تصادفي مي شود كه اصلا براي حكومت ها جالب نيست. انقلاب ها هم در واقع تخليه اين انرژي ها با يك جهت دهي است كه البته اين بار حكومت ها آن را هدايت نمي كنند و از نگاهي ديگر اگر ملتي انرژي اش تخليه شده باشد ديگر انرژي براي انقلاب كردن ندارد! پس با درآوردن الگوهايي براي تخليه انرژي اولا مطمئنا به منافع حكومت ها ضربه نمي خورد ثانيا اگر حكومت ها بتوانند سوار اين انرژي بشوند مي توانند در راستاي نيازهايشان از آن بهره برداري كنند. امروزه تخليه انرژي به صورت ورزش حرفه اي (به خصوص فوتبال كه اگر ملت گرسنه هم باشند فوتبال ديدنشان ترك نمي شود) يا دختران و پسران خياباني (كه خود بهتر مي دانيد...) و يا آنهايي كه كمي آدم حسابي تر هستند به صورت زور گفتن و دستور دادن به اين و آن و ... همه دارند انرژي شان را تخليه مي كنند.

حكومت ما قرار است يك تشكيلات بزرگ اسلامي باشد بنابراين در اين حكومت كسي نبايد بخاطر حكومت از كمال باز بايستد. جامعه ما بايد جامعه اي باشد كه همه در آن به سمت كمال حركت مي كنند (در احاديث ظهور، حال ملت را بعد از ظهور ببينيد كه همه به كمال رسيده اند) و اين وظيفه ماست كه جامعه را به گونه اي طراحي كنيم كه اين امر محقق شود. از طرف ديگر ما هم نياز به تخليه انرژي داريم. ما هم بر روي ورزش قهرماني بصورت ويژه تاكيد مي كنيم، حتي رهبر انقلاب هم گفتند كه ورزش قهرماني بايد گسترش پيدا كند تا ورزش همگاني رشد كند. (ورزش همگاني يكي از بهترين راه هاي تخليه انرژي است و البته سلامتي!) ما نتوانستيم شكل روابط دختر و پسر را كه در جامعه رواج دارد و حاصل انباشت انرژي است را كنترل و اصلاح كنيم، هرچند كه اين بحث نشان مي دهد كه ما نتوانستيم روش اسلامي تخليه انرژي را پيدا كنيم اما سوال من مساله ديگري است!
فكر كنم براي تمامي خوانندگان بديهي باشد كه فوتبال همان جنگ گلادياتورها به صورت مدرن است، من نمي فهمم كه مسير تكامل اجتماعي يك ورزشكار حرفه اي چيست! (دقت كنيد كه تكامل در قالب هاي گوناگون پيگيري مي شود. نماز و روزه و خمس و زكات همه در بعد اعمال فردي است اما همانطور كه گفته شد در تشكيلات اسلامي حركت هاي اجتماعي (فعاليت هاي اجتماعي) هم قالبي براي رشد هستند و منظور از تكامل اجتماعي مورد اخير است) يك ورزشكار حرفه اي اگر در پايان زندگي از او بپرسند كه چه كرده اي مي تواند بگويد عمري به دنبال توپ دويدم، ملتي را سرگرم كردم، كمي پول به جيب زدم و بسيار خوش گذشت! كاركرد باغ وحش چيست؟
شايد كمي تعجب كنيد، مي خواهم فراتر بروم! مي خواهم بگويم كه از يك نگاه بين يك ورزشكار حرفه اي، يك كشاورز، يك استاد دانشگاه، يك دانشجو، يك مغازه دار،... هيچ فرقي نيست! اگر يك فوتباليست زندگي خود را وقف دويدن به دنبال توپ مي كند، يك كشاورز هم زندگي خود را صرف كاشت و داشت و برداشت مي كند، يك دانشجو هم صرف گسترش علم ميكند، مغازه دار هم مدتي دنبال خريد جنس مي رود و بقيه اش را هم صرف فروش همان جنس مي كند! اين افراد همگي مي توانند داراي اخلاق خوب و دل پاك باشند، نماز اول وقت بخوانند و خمس و زكاتشان را به موقع بدهند اما آيا اين كافيست؟
در زندگي بزرگان (مخصوصا قدما) خوانده ايم كه فلان مرجع تقليد كه عالم تشيّع مقلدش بودند امرار معاشش از راه كشاورزي بوده است. از آن مهم تر در زندگي ائمه معصومين هم همين بوده است. شايد اين گونه مطرح كنم كه فلان مرجع كه ذكرش رفت كسي نمي گفت كه كشاورزي است كه به مقام اجتهاد رسيده بلكه مرجعي بوده كه كشاورزي هم مي كرده. (فكر كنم امروزه كمي هدف ها قاطي شده!)
كارهاي معمول از هر جنس و هر نوعي كه باشند به روش فعلي هيچ ارزشي ندارند! بعضي هايشان را هر ذي شعوري مي فهمد و بعضي ديگر را بايد كمي رويش فكر كرد. آيا اين بشر كه اشرف مخلوقات است آنقدر ارزشش پايين آمده كه خود را وقف كاري (مثلا كشاورزي به معني "فقط كشاورزي") كند؟ اين جهان براي انسان خلق شد و نه انسان براي جهان!
از نتايج انقلاب صنعتي اين بود كه كسي نبيد به اين مسائل فكر كند، همه بايد خودشان را وقف كار كنند، در تمام عمر به خودشان براي راحت تر كردن زندگي خودشان فشار بياورند! خوب كار كنند براي اينكه بتوانند بهتر و بيشتر كار كنند، پول در بياورند كه سرمايه گزاري كنند و بيشتر پول در بياورند،... اين پارادايم آنچنان خوب گسترش پيدا كرد كه ما مسلمانان هم از حسن فعلي و حسن فاعلي فقط حسن فعلي را دقت كرديم و حسن فاعلي را در دل پاك و اخلاق خوب خلاصه كرديم.
سوال من اين است كه ما بايد چه كار كنيم؟ آيا ما هم برويم شركت راه بياندازيم و 3000 نفر را استخدام كنيم و بشويم 3001 نفر كه داريم خوب كار مي كنيم؟ بعد هم خوشحال باشيم كه 3000 خانواده معاششان توسط شركت ماست! اين چه معاشي است كه هيچ رشدي براي كاركنانش ندارد؟ آيا ارزش انسان چيزي در حد ربات است؟ رشد چه شد؟
ما امروزه لغت امرارمعاش را درست نمي فهميم. امرارمعاش يعني گذراندن زندگي، يعني به مقداري از جهان بهره مند شوي كه زندگي ات بگذرد يا شايد همان بخور و نمير خودمان! امروز امرار معاش همان هدف غايي شده است يا به عبارتي "كل معاش". ائمه هم كشاورزي مي كردند، پيامبر هم چوپاني مي كردند،... اما همه اينها صرفا يك پشتيباني حداقلي براي آن هدف بزرگ بود، نه اينكه خودشان هدف باشند.

چه ايرادي دارد كه با حداقل هاي زندگي، زندگي كنيم در حالي كه مي توانيم بسيار بيشتر بهره مند شويم؟ چه ايرادي دارد كه مثل همه نباشيم؟ چرا بايد زندگي خودمان را وقف كار (به صورت امروزي) بكنيم؟

اما سوالي كه بسيار اذيت مي كند اين است كه چگونه در جامعه فعلي كه سخت و محكم به شيوه خودش پيش مي رود سنت شكني بكنيم و امرار معاش و هدف را در كنار يكديگر بجوييم؟

(حداقل جواب اين است كه راه هايي كه مطمئن هستيم غلط هستند را نرويم! كه البته اكثرا مي رويم! اما اين جواب خيلي ناقص است)
نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 21:14 | لینک ثابت |
سلام
ادامه مطلب انقلاب هاي پسا انقلابي حاضر بود اما با توجه به كامنت ها فكر كردم اگر تغييري بدم بهتره (ادامه اي كه حاضر بود بيشتر مربوط به پيش بيني آينده و اتفاقات و شرايط احتمالي براي انقلاب بود) الان سعي دارم كه به ترسيم جبهه مورد نياز بپردازم.
اگر كسي در اين زمينه كار يا مطلبي داره لطفا كمك كنه.

يا علي
نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 0:25 | لینک ثابت |

انقلاب­هاي پسا انقلابي

 

امام حسن (عليه السلام) در مداين يعني آخرين منطقه اي كه سپاه امام تا آنجا پيشروي كرد، سخنراني كردند و فرمودند:

"هيچ ترديدي ما را از مقابله با اهل شام باز نمي دارد. ما در گذشته به نيروي استقامت، وحدت و تفاهم داخلي شما، با اهل شام مي­جنگيديم، ولي امروز اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته... . وقتي كه به جنگ صفين روانه مي شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم مي­داشتيد، ولي امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مي داريد. ما همان­گونه هستيم كه در گذشته بوديم، ولي شما نسبت به ما آن­گونه كه بوديد وفادار نيستيد. اكنون معاويه به ما پيشنهادي كرده كه بر خلاف عزت و سرافرازي ماست. اگر آماده نبرد و كشته شدن در راه خدا هستيد، صلح او را رد كرده، با تكيه بر شمشيرمان كار او را به خدا مي­گذاريم، اما اگر خواهان عافيت و ماندن هستيد، بايد صلح را بپذيريم"

در اين وقت جمعيت از هر سو با فرياد "ترجيح زندگي"  خواهان صلح شدند.

                            منبع: تاريخ تحليلي صدر اسلام- محمد نصيري – صفحه ٢٢٢

 

٣۰ سال از انقلاب مي­گذرد و حدود ۴۵ سال از آغاز مبارزات انقلاب. خوب است كه نگاهي به روش هاي پيشبرد اين جريان در اين سال­ها بياندازيم، هرچند كه ديگر نمي خواهيم انقلاب كنيم(!) اما به جدّ معتقدم چاره­اي جز انقلاب­هاي درون­ساختاري براي نزديك­تر شدن به نظام ايده­آل نداريم. بهترين راه هم مقياس كردن انقلاب بزرگ در انقلاب هاي كوچك است زيرا انقلاب ما تنها انقلاب "اسلامي" بود و هست و شاخص ويژه­اش اين بود كه گفتمان ساختار را شكل داد و نه ساختار گفتمان را. (فرق اساسي آن با كودتا و انقلاب­هايي كه بر اثر گرسنگي يا ... شكل مي گيرند)

(به دليل اين­كه اطناب سخن در يك جا موجب خستگي و گنگي مي شود در اين­جا پرده، پرده مي­آيد)

پرده اول: سال­هاي ۴٢ – ٥٧

دوران فعلي ما، مقياس شده اين دوران است. در آن زمان خانه به كلي خراب بود ولي در زمان حاضر خانه سالم است اما تك تك اتاق­هاي خانه خرابند(!). امروز بحث فرهنگي ما نياز به انقلاب دارد، بحث سياسي ما گفتمان اصيل اسلاميش را پيدا نكرده، اقتصاد ما بيشتر از آنكه به خدا و پيغمبر (صلي الله عليه و آله وسلم) مربوط باشد، به الگوي پيشرفت امريكا شبيه است و در تربيت فرزندانمان بيشتر از آنكه به سيره معصومين (عليهم السلام) توجه كنيم، روانشناسان غرب را اسطوره خود ساخته­ايم. هزاران نكته تاسف بار ديگر را هم مي­توان شمرد كه همگي بهتر از من مي­دانيد و يادمان باشد كه اين انقلاب­ها بسيار سخت­تر و طاقت فرسا­تر از انقلاب اصلي خواهند بود. (دليل اين ادعا را در پرده آخر به كمال توضيح مي­دهم)

در آن سال­ها به چند نكته بايد توجه ويژه مي­شد كه مي توان اهمّ آن­ها را اين­گونه بيان كرد:

سال­ها بود كه مظاهر فساد در دربار ايران به فرهنگ تبديل شده بود. ظلم و جور حاكمان كسي را مصون نگذاشته بود، آن روزها هم مثل قرن­هاي گذشته بايد طبق عادت مي­آمدند و مي­رفتند اما همه چيز نهفته در آن فريادهاي امام(ره) بود.

"اي سران اسلام، به داد اسلام برسيد.

اي علماي نجف، به داد اسلام برسيد.

اي علماي قم، به داد اسلام برسيد.

اسلام رفت."

سال­ها بود كه برنامه­ريزي­ها اسلام را از زندگي روزانه ملت حذف مي كردند و اين فرياد، آغازين فرياد مردي بود كه گفت اسلام بايد روش زندگي ما باشد، اسلام براي جاي­جاي زندگي ما برنامه دارد و زندگي ملت و حكومت بايد به دست اسلام داده شود و نه مظاهر اسلام ستيزي. نظريه ولايت فقيه كليت راه حل بود كه مطرح شد. گفتمان كلي مساله شكل گرفته است و مشكل معلوم شده است. اولين قدم در هر بحث مطرح كردن مشكل و كليت راه حل است.

امروزه هم همين است، ساختارهاي درون نظام، كلّ اسلام­شان خلاصه مي­شود در "بسمه تعالي" بالاي نامه­هايشان، هديه دادن مديران به كارمندان در نيمه شعبان و افزايش چشمگير تعطيلات به مناسبت شهادت­ها و ولادت­ها! آيا شما فرياد "وا اسلاما"ي كسي را مي­شنويد؟ گاه­گاهي از گوشه­اي كسي فرياد برمي­آورد ولي تنها پاسخي كه مي­شنود، نگاه­هاي عاقل اندر سفيه است. مشكل تبيين و روشن نشده است، اسلام براي ما شعاري شده است كه يا با آن خودمان را توجيه مي كنيم و يا سپر دفاع از كارهاي اشتباهمان مي كنيم.

 

مساله ديگري كه در آن سال­ها نبايد مغفول واقع مي­شد و حقيقتا امام خميني (ره) به احسن وجه به آن پرداختند مساله تربيت نيرو بود كه خود داراي طبقاتي است. نخستين مرحله تشكيل هسته ياران اصلي است. بهشتي، خامنه­اي، هاشمي رفسنجاني، مطهّري، مفتّح و كسان ديگري در آن روزها هسته اصلي انقلاب را تشكيل مي­دادند. نيروهاي انقلاب، نيروهاي عادي نيستند. اين افراد نه تنها شاگردي اساتيد را در حوزه مي­كردند بلكه در تابستان­ها كه حوزه­ها تعطيل بودند با مسائل علمي دانشگاهي روز آشنا مي شدند. هر انقلاب نخبگاني مي­خواهد كه بتوانند نگاهي فراتر از نگاه­هاي معمولي داشته باشند. آنها كساني هستند كه قبل از انقلاب بايد به آماده كردن شرايط انقلاب بپردازند و بعد از انقلاب به عينيت بخشيدن به تئوري­ها همّت گمارند كه اگر هركدام از اين توانايي­ها را نداشته باشند، يا انقلابي شكل نمي­گيرد يا پس از شكل­گيري در گذشته خود استحاله مي­شود. مرحله بعد از حلقه ياران، پياده نظام انقلاب است، يعني اينكه بتوان آحاد ملت را با خود همراه كرد و گفتمان را به آنها منتقل كرد. مردم بايد هدف را از امام و رهبر بگيرند و توسط ياران خاص جريان انقلاب هدايت شوند. بازهم نگاهي به اوضاع فعلي مي اندازيم. اساتيدي مثل امام(ره) ، مثل آيت­الله شاه­آبادي كجايند؟ كجايند اساتيدي كه بهشتي­ها، خامنه­اي­ها و مطهري­ها را تربيت كنند؟ اگر ما ديروز يك امام(ره) براي تبيين ساختار كلي اجتماع مي­خواستيم، امروز صدها امام مي­خواهيم كه بگويند ساختار درست فرهنگي چيست؟ سياست چيست؟... همه مي­گويند امام(ره) كه امام بود. باشد. در اين سال­ها چند بهشتي تربيت شدند كه تشكيلات اسلامي بسازند؟ چند مطهري داريم كه كه خطوط مقدم ايدئولوژي اسلامي روز را تبيين كنند؟ كجايند ياران امروز رهبر كه "يار" او باشند و انقلاب­هاي درون­ساختاري را پيش ببرند؟ كجا ياران خاص انقلاب با آن ويژگي ها تربيت مي شوند؟ (حرف­هايي كه در ادامه مي­آيد مربوط به كساني است كه بالقوه مي­توانند يار باشند و از همه آحاد توقّعي اين­چنين نيست) امروزه در حوزه­ها اكثرا عالم جليل­القدر (به معناي اصطلاحي) مي شوند و در همان عالم جليل­القدري مي­آيند و مي­روند. در حوزه ساعت­ها بر روي حكم نجاست تنفس خوك بحث مي­شود و تبيين اقتصاد اسلامي، سياست اسلامي، فرهنگ اسلامي،... به چهارم شخص جمع نامعلوم محوّل شده است! دانشگاه­هايمان هم نور علي نور! آنقدر كسي فكر نمي­كند كه همه بر اثر جريان جامعه به مهندسي مي روند، و حتي فكر كردن ياد نمي گيرند زيرا سرشان يك­بار بلند نمي­كنند تا ببينند اين مسيري كه مي روند به كدامين سوي است. حركت در داخل چهارچوبي كه همه در آن حركت مي­كنند امري واجب­تر از نماز است و در صورت هرگونه تخطّي يا تصميم به تخطّي نخست نصيحتت مي­كنند سپس سري تكان مي­دهند و برايت تاسّف مي­خورند! تنها جايي از دانشگاه كه كمي اسلامي شده اول كتاب­هاي زيراكس است كه نوشته جمهوري "اسلامي" ايران و تقريبا در دانشگاه هيچ نشان ديگري از اسلام نيست، حتي سر كلاس­هاي معارف! آيا دانشگاه­هاي ما با اين فاصله­اي كه از اسلام دارند براي يك حكومت كمونيستي ايده­آل نيستند؟ و اين سوال به سختي مرا آزار مي­دهد كه بر فزض شكل­گيري انقلاب درون­ساختاري، ساختار صحيح را چه كسي تبيين مي كند؟ و يا آن افرادي كه قرار است تبيين كنند، الآن كجا در حال پرورش هستند؟ و يا اصلا استادي مشغول به تربيت ياران خاص است؟

و امروز آن اخطار شهيد مطهري، آن عالم نستوه را مي­فهمم. او دو هفته قبل از شهادتش به شهيد بهشتي گفته بود كه كساني كه مي­فهمند درگير كارهاي اجرايي شده­اند و كسي نيست كه شاگرد تربيت كند.

و ما امروز دو راه داريم، يا چون "اكثر الناس" سرمان را مثل كبك در برف كنيم و شاد و خوشحال زندگي كنيم و يا اينكه با آنچه از اساتيد به جا مانده، خودمان، خودمان را تربيت كنيم كه امري است مشكل به گونه­اي كه خنده­دار به نظر مي­رسد. به عبارتي راه ديگري نداريم!

 

هرگز به اين جمله امام فكر كرده­ايد؟ "رضا خان قلدر" يا "رضا خان بي­سواد"! رضا خان كه همان رضا شاه شد مظهر قدرت، هيبت و ابهت بود و توسط امام اين­گونه خطاب مي­شد. چرا؟ در زماني كه كسي جرات ندارد كمتر از اعليحضرت آريامهر و از اين قبيل تملقات بگويد مردي لقب بي­سواد را انتخاب مي­كند! القاب هرچند كه بالذات ارزشي ندارند، نه تعريف­ها ارزش كسي را نزد پروردگار بالا مي­برد و نه تكفيرها كسي را نزد قادر متعال به حضيض ذلت مي برد ولي القاب تاثير عجيبي در مبارزه دارند. هنگامي كه شما ميخواهيد در جبهه­اي بجنگي و عده­اي را همراه خود كني، نبايد از حريف بترسي بلكه بايد به راهت ايمان داشته باشي و پيروان تو بايد آنچنان بتوانند به به تو اعتماد كنند كه آنها هم از دشمن نترسند. امام(ره) با تك­تك جمله­هايش كاخ پوشالين هيبت و عظمت سلطنت ايران را در هم مي كوبد و اين اولين قدم براي شنا در جهت خلاف رودخانه است. گاهي روشن كردن يك كبريت براي شكست تاريكي كافيست. اما يادمان نرود كه اين روشنگري هزينه دارد! تبعيد و توهين اولين قدم است. بايد هيبت و عظمت ساختارهاي نم كشيده و پوسيده و پوشالين را شكست و البته نقاط صحيح را تقويت كرد. اين مساله به سادگي كه تصور مي­شود نيست. آيا هرگز اين تجربه را داشته­ايد كه در تاكسي­اي كه آهنگ حرامي گذاشته از راننده بخواهيد كه ضبط را خاموش يا آهنگ را عوض كند؟ فقط در اين شرايط است كه انسان به ياد تساهل و تسامح در اسلام مي­افتد! يا اينكه سر كلاسي استادي به مقدسات شما توهين مي­كند (در بعضي آموزشگاه­هاي زبان معمول است!) تبعيد كه هيچ، ترس از نمره همه را از تذكر دادن منع مي­كند! آري، هر انقلاب مرداني مي­خواهد كه كاخ­هاي پوشالين را به آتش بكشند و به اين كار ايمان داشته باشند زيرا تا وقتي رهبران به راهي كه مي­روند ايمان نداشته باشند، پيروي نخواهند داشت.

در انقلاب­­هايي كه امروز بايد شكل بگيرند، روي چه كساني مي­توان حساب كرد؟ مسئوليني كه وقتي كوچك­ترين انتقادي به آنها مي­كني، مساله مي­شود مساله كلان سيستم، سيستم هم كه مال نظام است، نظام راسش ولي فقيه است، ولي فقيه نائب حضرت صاحب (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) و در پايان هم به خدا وصل مي­شود و شانس بياري كه به حكم ارتداد دستگيرت نكنند! بايد اين هيبت را شكست، بايد فرياد زد كه فرهنگ، اقتصاد، سياست، دانشگاه،... همه و همه را بوي تعفّن برداشته است. بايد گفت انقلاب شد كه اسلام بيايد ولي مظلوم­ترين اسلام بود، همه آمدند و او نيامد! بايد پارادايم نم كشيده موجود را شكست و تبعاتش را هم تحمّل كرد. نمي­شود بدون اينكه بخواهيم هزينه بدهيم توقع داشته باشيم كه مسائل حل شود. آري تا وقتي كه با جان و مال به مبارزه با بت­هاي اين زمانه نرويم و ايمان به مسيرمان را با بذل دارايي­هايمان به مشاهده­گران نشان ندهيم، تغيير و بهبود روياي كودكانه­اي است كه فقط كشيدن نقاشي آن را مي­پسنديم.

 

در پايان شايد اساسي­ترين نكته­اي كه به ذهنم رسيد را مي­گويم كه البته خود امام(ره) آن را به ما تذكر دادند.  شخصي از امام نقل ميكرد كه ايشان بعد از اينكه به ايران بازگشتند روزي گفتند كه پانزده خرداد كه ملت جمع شدند با خود گفتم كه با اين حضور ملت، حكومت شاه نمي تواند با من كاري بكند. پانزده سال براي اين فكر باطل تبعيد شدم تا بدانم كه فقط خداست كه ...

آري فقط خداست، فقط مي­توان به او اميد بست و يادمان باشد كه او قول داده است كه به كساني كه در راهش قيام كنند مسير درست را نشان مي­دهد، شايد مقدمه قيام محقق نشده است كه حال­مان اين­گونه است.

به قول مقام معظم رهبري:

"ما هم بلد نبوديم... بايد اعتراف كنيم كه آن مرد الهي به ما قيام الله را ياد داد و آنجا كه لازم بود براي خدا قيام كنيم، دست ما را گرفت و بلندمان كرد. خدا به او اين قدرت را داده بود. سخن من اين است كه از حالا به بعد هم بايد قيام لله باشد و بايد براي خدا كار كنيم و براي او حرف بزنيم و انتقاد و تعريف و دشمني و دوستي و سكوت كنيم و براي خدا بنويسيم. واقعا آن چيزهايي را كه در انگيزه­هاي خدايي داخل مي­شود، كنار بگذاريد، چون مارا فريب مي دهد. امروز، روزي نيست كه ما ديگر در مقابل نفس خودمان فريب بخوريم."

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 22:45 | لینک ثابت |


انقلاب فاطميسلام الله عليها يا انقلاب حسينيعليه السلام

اسكل نام پرنده اي است كه در تابستان غذا ذخيره مي كند و در زمستان فراموش مي كند كه كجا ذخيره كرده است.

داستان ما هم همين است، بر باد هوا لانه مي سازيم و لانه اصلي خويش را فراموش كرده ايم. انباري از معارف و حقايق داريم اما چون فراموش كرده ايم كه كجاست ناچار در بدبختي زندگي مي كنيم.

سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

هرچند كه آقاي بادامچي در همين جايگاه مقالاتي چند نوشتند كه نسل ما فلان است و بيسار است اما حقيقت آن است كه نسل ما نسل تناقضات است. ما كساني هستيم كه شعار شنيده ايم اما عمل نديده ايم، نسلي هستيم كه افرادي كه مي بينيم از اهداف نا اميد شده اند و تسليم را پذيرفته اند. نسل ما نسلي است كه بايد انتخاب كند، بماند يا برود؟ مدتي است كه با هر آدمي در مورد انتخاب رشته صحبت مي كنم تا با ديدگاه هاي همه آشنا بشوم و به تصميم درستي برسم. هر بار كه با كسي به گفت و گوي مي نشينم سخت تر از قبل مي رنجم، گويي كه به باد تمسخر گرفته اندم. روزي خوشحال بودم كه با كسي صحبت خواهم كرد كه مرد آرمان است، سال ها در راه اين مملكت از خودش مايه گذاشته است، بسيار شاد بودم كه امروز ديگر از ارزش ها خواهم شنيد. اما همين را بگويم كه او هم مثل بقيه برگشت و گفت: نگاه كن، دنبال دردسر نگرد! ساده ترين و بهترين كار استاد دانشگاه شدن است، هم پرستيژ داره، هم پول خوب ميگيري، هم دردسر نداره! يك بار يك سري اسلايد درست مي كني و تا آخر عمرت سوت مي زني! 4 تا پروژه هم مي گيري مي دي دست 4 تا دانشجو، كلي پول گيرت مياد! اما اگر سرت بوي قرمه سبزي بدهد نه تنها خودت بلكه خانواده ات را هم بد بخت مي كني، هر شب استرس داري كه فردا چه بازي اي برايت علم مي كنند، چه تهمتي بهت مي زنند و چه بلايي بر سرت مي آورند! اگر هم خيلي مي خواهي حرف خدا رو گوش كني برو سر كلاس اخلاق چند تن از بزرگان، خواستي يك كمي هم درس دين بخون تا هم بار دنيا را بسته باشي هم بار آخرت را!!! مي خواستم خودم را جمع و جور كنم اما عرق سرد كل وجودم را گرفته بود، كم مانده بود از عصبانيت منفجر بشوم. گفتم: پس مملكت چي؟؟ همه اين جوري باشند مملكت اسلامي بدتر نشود بهتر نمي شود! و خيلي آرام و با لبخند پاسخ داد: انگار ظهور رو قبول نداري، حضرت ميان!!!!!

حق مان است، هر چه بر سرمان بيايد حق مان است، بايد هزار برابر اين سرمان بيايد. امروز ديگر برايم معلوم است كه چرا در باغ شهادت را بستند و چرا ديگر خدا در شهر هايمان نيست، ديگر قطب نماي زندگي مان خدا را نشان نمي دهد، اشاره ها همه به سمت خاك است. آنچنان نخوت سر تا پاي وجودمان را گرفته است كه ديگر وظيفه را از دين در نمي آوريم بلكه علاقه ي مان را با دين توجيه مي كنيم، ديگر بندگي خدا هم نمي كنيم، با خدا هم معامله مي كنيم.

آنچنان احساس غربت مي كنم كه تازه مي فهمم چرا خدا گفت "قل انما اعظكم بوحده ان تقومو لله مثني و فردي" "بگو همانا اندرز دهم شما را به يك چيز كه بپاي ايستيد براي خدا دو، دو و يك، يك" آري تكي هم بايد قيام كرد چون تا پايان زندگي هم ممكن است همراهي نيابي.

در زمان ما ديگر جبهه اي بودن حماقت است، احمقاني كه با گوشت خود جلوي گلوله تانك مي ايستادند، انقلاب هم از كم شعوري بود!

صداي جبهه بلنده، ميگه چفيه بي وفا شد
سدّ دز نامه به هور داد، ارزش ما بي بها شد
كوچه هاي بي شهيد شهر ما چه بي وفا شد
گوش ما جاي نيايش آشنا به هر صدا شد

ديگر دارد تمام مي شود، آرمان ها باد هوا مي شوند، غرب اسطوره تاريخ ما شده است و مظاهر دنيا كل خواسته ملت، دين هم وسيله ای براي توجيه خودمان.

يك شلمچه خسته ام امروز، چند فكه غرق اندوهم
اين همه بار را اي دهر، يك سحر از دوش من بردار
من ز پا افتادن آلاله ها را ديده ام
بال تركش خورده پروانه ها را ديده ام
من ميان بادها چرخش فراوان ديده ام
گردش تابوت ها را در خيابان ديده ام

ديگر زماني است كه داريم ارزش هايمان را در خيابان ها تشييع مي كنيم و تمام!

سخنراني مي گفت كه قيام حسينيعليه السلام يك قيام حدّاقلي بود كه حدّاقل ها از بين نروند و قيام فاطميسلام الله عليها يك قيام حدّاكثري بود كه پس از رسول خداصلي الله عليه و آله وسلم دين را در حالت حدّاكثري نگاه دارد و در عجبم كه بعد از 30 سال ديگر نيازي به انقلاب فاطميسلام الله عليها نيست! ما به انقلاب حسينيعليه السلام نياز دازيم.

و دوستان من، اي تمام انسان هاي نسل ما، مي مانيد يا مي رويد؟

اين روزها باز هم بايد چراغ خيمه را خاموش كرد، بايد فقط مردان بمانند، كشته شدن امروز خانه خراب شدن است، تهمت شنيدن و ناسزا خوردن است، كساني كه بين خاك و خدا، خدا را انتخاب كنند در كشاكش دهر خرد خواهند شد ولي بدانيد كه دين در هر زماني فدايي مي خواهد.

آري آزاد مردان بكوشند
بر ستمگر چو طوفان خروشند
يا كه برپا كنند دين حق را
يا كه جام شهادت بنوشند
اگر ديروز حسين فاطمهسلام الله عليه را كشتند، امروز يوسف فاطمهسلام الله عليه هست، اما غريب است، كسي منتظر او نيست! اگر كسي را دعوت مي كنيم بايد خانه را براي او آماده كنيم، نكند مي خواهيم از او در اين شهر پذيرايي كنيم؟ ما او را نمي خواهيم، دروغ مي گوييم، كسي را مي خواهيم كه حقوقمان را از او مطالبه كنيم، كسي را مي خواهيم كه برود برايمان حق مان را بگيريد، كسي را مي خواهيم كه مشكلات خودمان را حل كنيم، دروغ مي گوييم كه منتظرش هستيم.

آقا جونم،
مهربونم،
كي مي آي دردت به جونم،
ميشه دستم رو بگيري؟
كه آب از سرم گذشته،
دنياي بي تو جهنم،
با تو آتش هم بهشته

و من چقدر نا مرد هستم، در سر تا سر شهر به دنبال ذره اي معرفت مي گردم، و او را فراموش كردم، او را كه از مادري براي من مهربان تر است، او را كه از شدت محبت با مريضي من مريض مي شود، او را كه اگر الطافش لحظه اي قطع شود نابود مي شوم.

در ميان بي وفايان شهر كه همه از هم ديگر وفا گدايي مي كنند، در اين شهر كه محبت معامله مي شود، در اين شهر كه احساسات الهي را گرد و خاك پوشانده، فراموش كردم مردي هست كه هميشه منتظر ماست كه بازگرديم، آغوش او هميشه براي فرزند گناهكارِ بي پناهش باز است.

باز هم با دل خون گفت دلِ من: تو كجا ديده دو چشمت
كه در اين ظلمت گمراهي و اين عصر سياهي
كه كسي خرج كسي شعله كبريت نكرده ست
دو خورشيد طلايي، كه دو تا پرچم سرخ است نمادش
به مدار هم و با هم بدرخشند و بتابند و نخوابند،
دل گمشدگان را چو بيابند، بيارند و سر سفره ارباب نشانند
چه بزمي است در اين سفره كه يك سو بود جنه الارباب و بود سوي دگر جنه العباس
در اين بين چه بين الحرميني است، چه بين الحرميني است كه با شور حسيني
همه سينه زنان، گريه كنان، ناله زنان شور بگيرند
براي پسر حضرت زهرا سلام الله عليها

 

پ.ن. دو مداحي كه استفاده شده بود براي دانلود هست.

آقا جونم ... باز هم با دل خون...

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:52 | لینک ثابت |



عصر فرعون

در عصر انقلاب صنعتي سوم زندگي مي كنم، عصري كه سريع ترين و دقيق ترين پردازش ها توسط ابر رايانه ها انجام مي شود، عصري كه ماه و مريخ سالها قبلش فتح شده است و البته عصر مدرنيته، عصري كه در آن تنها ارزش انكار ارزش هاست و روزگاري كه عشق از جنس شهوت شده و محبت خريدني است.

عصر، عصرِ غريبي است.

 اي خدا، گلايه ندارم كه هرچه هست از رحمت توست و مخلوقات بالذات هيچ ندارند كه طلب كنند. اما اين مخلوق خاكي كوچكت امروز آنقدر با خويش غريبه است كه بر لبه پرتگاه نابودي است. خداوند انسان را آفريد تا "خليفته الله" گردد اما...

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نشود گشته ايم ما
گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست

اي خدا، من نه از راحتي بدم مي آيد و نه از تلاش و كوشش، اما هرچه بيشتر به اطرافم مي نگرم و فريفتگي خاك را در سرتاسر زندگي مي بينم بر خويشم مي لرزم كه مبادا روزي من هم ....

 

انسان ها روزگار خويش را در طلب راحتي تلاش مي كنند! صبح را به شب مي رسانند در حالي كه نمي دانند براي چه دارند تلاش مي كنند، آنقدر سرگرم وسايل و راهكارها شده اند كه هدف را فراموش كرده اند.

خدا مخلوق را آفريد تا فقط بندگيش را بكند!
كسي بر سرم فرياد زي كه "تو بنده خدايي!" نفهميدم چه مي گويد اما تمام وجودم لرزيد، انسان يا همان نسيان كار بزرگ فراموش كرده است كه بنده يعني چه. بنده يعني اينكه جز او نخواهي و بجز براي او نخواهي، اگر او خوشحال است تو هم خوشحال باش! اما من خودم را مي پرستم. من براي شادي و راحتي خودم كار مي كنم، براي اينكه من مي خواهم فلان كار را انجام دهم انجام مي دهم و باز هم من آنقدر مغرورم كه اگر به من بگوييد خدايي كه تو را آفريده براي اين تو را آفريده كه فلان كار را بكني، گويم كه من آزادم!

به بيست سال گذشته نگاه مي كنم، يك چشم بر هم زدن بود! اما باور ندارم كه چهل سال ديگر، شصت سال ديگر و يا هر موقع كه وقتش باشد وقتي به گذشته ام نگاه مي كنم باز هم همين يك چشم بر هم زدن خواهد بود. امروز به تك تك لحظه هايي كه خواهند بود دل مي بندم و فردا حسرتشان را مي خورم و اين نشانه اي است از فاصله اعتقاد زبان و دل.

باور ندارم كه همه اين دنيا با تمام ابعادش براي من هم پاياني دارد كه دورانش يك چشم بر هم زدن است، آيا نديده اي كه چگونه مثل مرغ پر كنده به دنبال دنيا به اين سو و آن سو مي پرم؟ آيا نديده اي كه چگونه به دنيا دل بسته ام؟ آيا نديده اي كه در دنيا به دنبال آرامشم؟ ....

و آيا نديده اي كه با خدا چگونه معامله مي كنم؟ راست مي گفت، ما به خدا اعتماد نداريم! و باز همان فاصله اعتقادات زبان و دل.

آيا آنقدر كه به وكيل و وزير دل خوش مي كنيم، آنقدر كه به پول ايمان داريم به خدا هم ايمان داريم؟ ما به مخلوقِ خالق، بيش از خودِ خالق اعتماد مي كنيم! در دنيا به دنبال چه هستيم؟ پول، قدرت، آسايش، علم،... همه و همه مخلوقات خدايند و خالق بر مخلوق تام الاختيار است.

هر روز شيطان را لعن مي كنم كه تحمل مخلوقي برتر از خويش را نداشت و خودم را فراموش كردم كه غرور آنچنان مستم نموده كه حتي خودم را برتر از خالق مي بينم!

اعتماد به نفسم بيشتر است يا اعتماد به خدا؟

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 13:27 | لینک ثابت |
 

از مي نابي كه كس آن را نديد
بر مشام انبيا بويي رسيد

نشئت آن بوي تا دل را ربود

انبيا را جبرئيل آمد فرود

عاشقي ديدم سراپا نور بود

نور بود و نور بود و نور بود

تا شراب عشق با خم سر كشيد

گفت آن مست خدا "هل من مزيد؟"

 

و جرس كاروان غريب ماندگان در سنگلاخ ثانيه و آهن به گوش مي رسد، جهان با همه عظمت و زيبايي رام قادر يكتاست. و اي انسان به هوش باش كه تو برگزيده شده اي تا خليفه الله گردي و آن خالق يكتا اين گونه پسنديده است كه مخلوقي كه اشرف است، اشرف عباد باشد و در اين ميان آنكه آگاه تر است، عاشق تر است و آنكه عاشق تر است براي دوست بي تاب تر. و چه جهانداري است كه از براي مخلوقش جهاني به اين عظمت خلق كرده و ازليان تا ابديان را داستان مخلوقش گفته، چه عاشق و معشوقي و چه رحمن و مرحومي.

آرام آرام زمان قدرت نمايي است، معجزه اي به پهناي جهان و وسعت تاريخ و اكنون زمان آن است كه شرافت اشرف مملوكان بر فراز ساير مخلوقات هنر اعلاي نهفته در خلقت خويش را نمايان سازد و دني ترين در مقابل عالي ترين به صف مي ايستد و چه زيباست مردي كه "خدا" دارد.

 
در آوردگاه تسليم عاشقانه مبارزه مي كند و فقط عشق مي تواند تفسير "ما رايت الا جميلا" را بكند و ملائك فهميدند كه چرا نخستين بار بر غير او سجده كردند و پس از آن بود كه سرّ فاش شد
"كسي جز ياران حق را راهي به حرم عشق نيست"
و ياران چه كم بودند!؟ مقام تسليم، تسيم نفس انسان شده بود، جز اندكي معدود.

در گذر تاريخ گذشتيم، ديگر نه اسبي هست نه شمشيري، نه ملك ري هست نه دارالعماره كوفه و اين بوقلمون صفت رنگ و بوي نو به خود گرفته است اما داستان همچنان باقيست. هر روز جنگ است كه دل حرم يار باشد يا حرم خاك و عشق زميني باشد يا آسماني، امير هم هست، اما غريب تر و من كه يا در صف حقم يا ...!


و امير غريب است و آوردگاه زمانه قريب و مني كه امير را فراموش كردم. هر هنگام كه او را مي خوانم از براي خود مي خوانم و اگر دوست دارم بيايد نفعم در آن است و غربت چيست جز آنكه كس تو را براي خودت نخواهد؟


ترسم از روز واقعه كه اگر تسليم نباشم، ملك ري كه سهل است، دين خويش به آب دهان بزي بفروشم و محبوب را در ميان دشمنان قسم خورده تنها گزارم و بار خويش برگيرم و به دنياي لجن آلود خويش برم و چون امروز فراموش كنم امير هست.


و صداي جرس كاروان از گذر تاريخ به گوشم مي رسد، باشد كه اصل خويش يادآرم و در زمزه ياران حسين عليه السلام و همراه او، در كشتي او باشم.
او قدم پيش نهاده است، من چه؟

عاشقي ديدم سراپا نور بود
نور بود و نور بود و نور بود
تا شراب عشق با خم سر كشيد

گفت آن مست خدا "هل من مزيد؟"

پ.ن. شعر اول لينك مداحي هم هست.
نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 18:17 | لینک ثابت |

"مصلحت انديشي شمشير دو لبه است! دگم بودن و بي قيدي هركدام اثر وضعي حالتي است نا مطلوب!"
اين كل مطلب قبلي و شاه بيت زندگي همه ماست!
چقدر تا به حال به مصلحت ها فكر كرده ايم و چگونه فكر كرده ايم؟ مصلحت چيست؟ يك ديدگاه رياضي!
من با اين رياضي بر عكس رياضي مطلب قبلي كاملا موافقم و از آن طرفداري مي كنم!
تعريف مساله:
X= كاري كه مي خواهيم انجام دهيم. بزرگي عددش شدت كار را نشان مي دهد و علامتش انجام دادن يا ندادنش را.
An= تاثير پارامتر n ام.
بديهي است كه:
X=A1+A2+A3+…+Am+…+An
مثلا مي خواهم فلان جنس را بخرم (X) بايد ببينم چقدر پول بايد بدهم (A1=-2000) چقدر آن جنس برايم سود دارد (A2=+5000) امتيازي كه به اولويت اين حركت مي دهم (A3=-1000) تاثير اين حركت در جامعه (A4=-10000) و ... و X يك عددي مي شود!
احمقانه بود!
من معتقدم اين گونه است:
X=A1+A2+A3+…+Am+…+An+ Y
اين اصل حرف من است! يكY را جا انداخته بوديم! اما اين Y چيست؟
ما مسلمانان(؟) معتقديم كه هر حركت ما علاوه بر تاثير ظاهري (جامعه و ...) يك تاثير اخروي دارد! اما اين تاثير چقدر در مصلحت انديشي ما نقش ايفا مي كند؟ مقدار عددي معادلش چيست؟ به گزاره هاي زير توجه كنيد:

1- جهان ما محدود است و گنجايش "بي نهايت را ندارد".

2- جهان آخرت ذاتش نامتناهي و ابدي است.

3- تاثير هر چيز = مقدار تاثير × طول مدت تاثير

طول مدت تاثير با توجه به گزاره هاي اول و دوم معلوم مي شود اما مقدار تاثير را چگونه بايد بفهميم؟

1- ما هيچ وسيله اي براي شناخت چيستي جهان اخروي نداريم (چيستي نه هستي!)

2- مقدار تاثير را كسي مي داند كه آن جهان را بشناسد

اگر مقدار را ندانيم نامردي است پس بايد بدانيم. بهترين مثلي كه توانستم پيدا كنم اين است! Catalogue !

اينجوري بگويم كه دين دست ما كاتالوگ داده و حتي كار ما را هم راحت تر كرده است و به جاي مقدار تاثير خود تاثير را داده است. من اينگونه تعبير مي كنم: (يادآوري: آخرت نامتناهي است و گنجايش بي نهايت را دارد)
واجب = مثبت بي نهايت
حرام = منفي بي نهايت
مباه = صفر
مستحب = عدد مثبت (بزرگ و كوچك مي شود)
مكروه = عدد منفي (بزرگ و كوچك مي شود)

اگر ما فرآيند رياضي را فرآيندي عقلاني در نظر بگيريم و مصلحت را با تمام پارامتر ها در نظر بگيريم به نظر شخصي من اين بهترين رابطه اي است كه مي توان ميان عقل و دين تعريف كرد.

طبق اين رابطه عمل به تمام دستورات دين (واجب و حرام) عقلاني ترين كار است فقط سطح درك بايد اينقدر باشد كه بداني جهان آخرتي هم هست!

 

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 11:3 | لینک ثابت |



در دفتر طبيبان خرد باب عشق نيست ---------- اي دل به درد خو كن و نام دوا مپرس

عجب روزگاريست!

از سرگشتگي خودم و ديدن سرگشتگي ديگران حيرانم. آيا اين تقدير دوران ما بود؟ آيا ما محكوميم به جامعه اي كه از هر گوشه اش بوي نفسانيت مي آيد؟ اين چه گناهي است كه اين گونه بايد عذابش را تحمل كنيم؟ آيا اين گناه ماست يا امتحاني الهي؟ به هر حال٬ حال و روزمان اين است!

چندي است كه به جاي ظاهر به تحليل حركات سرگرمم٬ نمي دانم٬ شايد حق ندارم به عمق حركات توجه كنم شايد باور هايي كه رفتار از آنها سر مي زند همان حريم افراد باشد! اما اين چند وقت خسته ام كرد ...

چاك خواهم زد اين دلق ريايي چه كنم ------ روح را صحبت نا جنس عذابي است عليم

چشمم را باز كردم! سلام كنم يا نكنم؟ اولين سوالي بود كه مطرح شد!

- او را ديگر نخواهم ديد! چرا سلام كنم؟

- اگر سلام كنم فكر مي كند دارم پاچه خواري مي كنم! چه بهتر بگذار بكنم!

- در فناوري نرم ارزش سرمايه گذاري بلند مدت زياد است! اين سلام امروز ذخيره فردا مي شود!

خسته شدم! چرا اين گونه احساساتمان را در چهارچوب رياضي ريختيم؟ آيا يك انسان جدا از همه متعلقاتش ارزش يك سلام ندارد؟ رياضيات محبت ما را به هم دريغ مي كند! چقدر ارزان بخيل شديم ...

 

انسان محاسبه گر امروزه عشق را هم با عدد نمايش داد. حتي پا فراتر نهاد اگر عشق سود دهي نداشت٬ اگر ارزش ها به كامش نبودند آنها را در هم كوبيد و كاخي جديد ساخت!

ارزش ها جايشان را به سود دادند و سود بوي پول گرفت و پول بوي گند نفسانيت و مال پرستي را در عالم پخش كرد.

كسي نيست كه به خود اجازه دروغ بدهد اما عقل مادي نياز داشت! ساده ترين راه نگهداشتن كلمه دروغ در ظاهر و عوض كردن باطن بود و وجدان مغلوب شد! مصلحت انديشي را از مقام رفيعش به خاك انداختيم و و براي سخيف ترين نياز هاي مادي ارزش انسانيمان را به خاك و خون كشيديم. هرگز نديديم كه هر دروغ چقدر ارزش ما را كم مي كند و در ازاي اين چه به دست مي آوريم! فقط خاك را ديديم!

مصلحت انديشي شمشير دو لبه است! دگم بودن و بي قيدي هركدام اثر وضعي حالتي است نا مطلوب

رقيبم سرزنش ها كرد كز اين باب رخ بر تاب

چه افتاد اين سر مارا كه خاك در نمي ارزد

چو حافظ در قناعت كوش و از دنياي دون بگذر

كه يك جو منت دو نان دو صد من زر نمي ارزد

خدايا كمكم كن خودم را به ياد بياورم!

 

يا علي

نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 23:55 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group