
از مي نابي كه كس آن را نديد
بر مشام انبيا بويي رسيد
نشئت آن بوي تا دل را ربود
انبيا را جبرئيل آمد فرود
عاشقي ديدم سراپا نور بود
نور بود و نور بود و نور بود
تا شراب عشق با خم سر كشيد
گفت آن مست خدا "هل من مزيد؟"
و جرس كاروان غريب ماندگان در سنگلاخ ثانيه و آهن به گوش مي
رسد، جهان با همه عظمت و زيبايي رام قادر يكتاست. و اي انسان به هوش باش كه تو
برگزيده شده اي تا خليفه الله گردي و آن خالق يكتا اين گونه پسنديده است كه مخلوقي
كه اشرف است، اشرف عباد باشد و در اين ميان آنكه آگاه تر است، عاشق تر است و آنكه
عاشق تر است براي دوست بي تاب تر. و چه جهانداري است كه از براي مخلوقش جهاني به
اين عظمت خلق كرده و ازليان تا ابديان را داستان مخلوقش گفته، چه عاشق و معشوقي و
چه رحمن و مرحومي.
آرام آرام زمان قدرت نمايي است، معجزه اي به پهناي جهان و
وسعت تاريخ و اكنون زمان آن است كه شرافت اشرف مملوكان بر فراز ساير مخلوقات هنر
اعلاي نهفته در خلقت خويش را نمايان سازد و دني ترين در مقابل عالي ترين به صف مي
ايستد و چه زيباست مردي كه "خدا" دارد.
در گذر تاريخ گذشتيم، ديگر نه اسبي هست نه شمشيري، نه ملك ري هست نه دارالعماره كوفه و اين بوقلمون صفت رنگ و بوي نو به خود گرفته است اما داستان همچنان باقيست. هر روز جنگ است كه دل حرم يار باشد يا حرم خاك و عشق زميني باشد يا آسماني، امير هم هست، اما غريب تر و من كه يا در صف حقم يا ...!
و امير غريب است و آوردگاه زمانه قريب و مني كه امير را فراموش كردم. هر هنگام كه او را مي خوانم از براي خود مي خوانم و اگر دوست دارم بيايد نفعم در آن است و غربت چيست جز آنكه كس تو را براي خودت نخواهد؟
ترسم از روز واقعه كه اگر تسليم نباشم، ملك ري كه سهل است، دين خويش به آب دهان بزي بفروشم و محبوب را در ميان دشمنان قسم خورده تنها گزارم و بار خويش برگيرم و به دنياي لجن آلود خويش برم و چون امروز فراموش كنم امير هست.
و صداي جرس كاروان از گذر تاريخ به گوشم مي رسد، باشد كه اصل خويش يادآرم و در زمزه ياران حسين عليه السلام و همراه او، در كشتي او باشم.
عاشقي ديدم سراپا نور بود
نور بود و نور بود و نور بود
تا شراب عشق با خم سر كشيد
گفت آن مست خدا "هل من مزيد؟"

