تبليغاتX
نظر سوم - بال سرخ و بال سبز
 

از مي نابي كه كس آن را نديد
بر مشام انبيا بويي رسيد

نشئت آن بوي تا دل را ربود

انبيا را جبرئيل آمد فرود

عاشقي ديدم سراپا نور بود

نور بود و نور بود و نور بود

تا شراب عشق با خم سر كشيد

گفت آن مست خدا "هل من مزيد؟"

 

و جرس كاروان غريب ماندگان در سنگلاخ ثانيه و آهن به گوش مي رسد، جهان با همه عظمت و زيبايي رام قادر يكتاست. و اي انسان به هوش باش كه تو برگزيده شده اي تا خليفه الله گردي و آن خالق يكتا اين گونه پسنديده است كه مخلوقي كه اشرف است، اشرف عباد باشد و در اين ميان آنكه آگاه تر است، عاشق تر است و آنكه عاشق تر است براي دوست بي تاب تر. و چه جهانداري است كه از براي مخلوقش جهاني به اين عظمت خلق كرده و ازليان تا ابديان را داستان مخلوقش گفته، چه عاشق و معشوقي و چه رحمن و مرحومي.

آرام آرام زمان قدرت نمايي است، معجزه اي به پهناي جهان و وسعت تاريخ و اكنون زمان آن است كه شرافت اشرف مملوكان بر فراز ساير مخلوقات هنر اعلاي نهفته در خلقت خويش را نمايان سازد و دني ترين در مقابل عالي ترين به صف مي ايستد و چه زيباست مردي كه "خدا" دارد.

 
در آوردگاه تسليم عاشقانه مبارزه مي كند و فقط عشق مي تواند تفسير "ما رايت الا جميلا" را بكند و ملائك فهميدند كه چرا نخستين بار بر غير او سجده كردند و پس از آن بود كه سرّ فاش شد
"كسي جز ياران حق را راهي به حرم عشق نيست"
و ياران چه كم بودند!؟ مقام تسليم، تسيم نفس انسان شده بود، جز اندكي معدود.

در گذر تاريخ گذشتيم، ديگر نه اسبي هست نه شمشيري، نه ملك ري هست نه دارالعماره كوفه و اين بوقلمون صفت رنگ و بوي نو به خود گرفته است اما داستان همچنان باقيست. هر روز جنگ است كه دل حرم يار باشد يا حرم خاك و عشق زميني باشد يا آسماني، امير هم هست، اما غريب تر و من كه يا در صف حقم يا ...!


و امير غريب است و آوردگاه زمانه قريب و مني كه امير را فراموش كردم. هر هنگام كه او را مي خوانم از براي خود مي خوانم و اگر دوست دارم بيايد نفعم در آن است و غربت چيست جز آنكه كس تو را براي خودت نخواهد؟


ترسم از روز واقعه كه اگر تسليم نباشم، ملك ري كه سهل است، دين خويش به آب دهان بزي بفروشم و محبوب را در ميان دشمنان قسم خورده تنها گزارم و بار خويش برگيرم و به دنياي لجن آلود خويش برم و چون امروز فراموش كنم امير هست.


و صداي جرس كاروان از گذر تاريخ به گوشم مي رسد، باشد كه اصل خويش يادآرم و در زمزه ياران حسين عليه السلام و همراه او، در كشتي او باشم.
او قدم پيش نهاده است، من چه؟

عاشقي ديدم سراپا نور بود
نور بود و نور بود و نور بود
تا شراب عشق با خم سر كشيد

گفت آن مست خدا "هل من مزيد؟"

پ.ن. شعر اول لينك مداحي هم هست.
نوشته شده توسط سید محمد امین آقاميري در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 18:17 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group