
تشيع از مکتب اعتراض تا مکتب اثبات
انقلاب اسلامي ايران نقطه عطفي در تاريخ تشيع و درنتيجه بشريت بود.سوال مهم نسل ما يعني نسل سوم انقلاب اينست که چرا نقطه عطف بود و اگر بود قرار است بعد از انقلاب منحني حرکت بشريت چه تغييري کند؟اين سوال همان شکل جزئي تر سوال«در کجاي تاريخ ايستاده ايم؟» انسانهاست که براي نسل ما پررنگتر از ديگران مطرح است بدلايل مختلف که برخي برگرفته از خصوصيات خود اين نسل و برخي محيط اطراف و در حقيقت مقتضاي زمان آنهاست.
به قول حضرت امام(ره) به عنوان يک مرجع فکري علمي بزرگ تشيع(جداي رهبري و ولايت ايشان) بزرگترين امر به معروف و نهي از منکر تشکيل حکومت اسلاميست اين جمله ريشه پاسخ سوال بالاست؛در واقع از اين ريشه مي توان به شاخه هايي رسيد که جواب سوال بالا و برخي پرسش هاي ديگر پيرامون انقلاب اسلاميست.
اما شيعه تاريخي نزديک به 1400 سال دارد و در اين مدت جز 4 سال و دوماه(که همان هم غنيمت و عبرتي بزرگ براي کل تاريخ بشريت بود) از حکومت محروم بوده،در چنين وضعيت اجتماعي-تاريخي خودآگاه و ناخودآگاه پيروان مذهب شيعه با هدايت رهبران خود -که در قسمت اعظمي از اين زمان طولاني فقها و حوزه ها بودند- به اپوزوسيوني قوي تبديل شدند،شيعيان گروهي شدند که به راحتي مي توانستند نقش يک اپوزوسيون فعال و روشنگر را در حکومت هاي مختلف ايفا کنند.باتوجه به روح ذاتي تشيع که درخود نوعي حالت بيداري و علاقه به اصلاح محيط را بدوش مي کشد تشيع به يک مخالف وضع موجود حرفه اي و با پشتوانه قوي تبديل شد که به راحتي حرکتهاي حاکمان مختلف را نقد مي کند و آنجا که مخالف خواست مردم و دين است را به راحتي شناسايي مي کند و براي مقابله با آن حرکتهاي اجتماعي راه مي اندازد،اما طبيعت تاريخ اينست که منتقدين وضع موجود را تا مرحله اي همراهي مي کند و از مرحله اي به بعد مستعد اين مي شود که بالاخره اين منتقدين و مخالفين را در جايگاه ديروز حاکمان يا ديگر کسانيکه مورد انتقاد قرار مي گرفتند ببيند البته اين در صورتيست که تجربه اي منفي از حکمراني يا حضور اين منتقدين امروز در جايگاه انتقادشوندگان وجود نداشته باشد؛ درست مثل شيعه اتفاقا تجربه اي به جا گذاشت که بعد از 1400 سال طعم شيرين آن حکومت 4سال و اندي اميرمومنانش(ع) زير زبان مردم است.تاريخ به جايي رسيده بود که مستعد شنيدن حرفهاي اسلام از جايگاه حکومت بود و فقط مردمي مستعد و رهبري آگاه کم بود تا اين پتانسيل بالقوه را با حکومتي اسلامي بالفعل کند و امام(ره) بدرستي اين نکته مهم را از دل تاريخ و جامعه بيرون کشيده بود.
پس تا اينجا ديده مي شود که تقعر منحني حرکت شيعيان ودر راس آن مردم ايران از مکتب اعتراض در نقطه عطفي به نام انقلاب اسلامي عوض شد و اين منحني تقعر مکتب اثبات را به خود گرفت تا در نهايت به نقطه ظهور برسد.
اصولا يک منحني پيرامون نقطه عطف خود از قواعد خاصي تبعيت مي کند.يکي از مهمترين خواص توابع در اطراف نقطه عطف حرکت آهسته تابع و منحني با شيبي نزديک به صفر است،اين ويژگي پيش از انقلاب و در سال56،57 خود را به شکل خسته شدن مردم از حرکتهاي اصلاحي و دروني و اعتراضات جزئي به رژيم وقت نشان داد يعني ميل مردم به همراهي عناصر به اصطلاح معتدل و اصلاح طلب مثل جبهه مليها بسيار کم شدو مردم تشنه انقلاب و اصلاح ريشه اي بودند و منتظر هدايت خود به سمت انقلابي دگرگون کننده بودند.
اما پس از انقلاب هم اين شيب نزديک به صفر(اما اين بار در جهت +) با کنديِ حرکتِ ايجادِ حکومت اسلامي خود را نشان داد،کندي به اين معناکه پايه هاي تشکيل يک حکومت اسلامي ، تئوريهاي لازم براي اداره يک جامعه اسلامي و کادرسازي لازم براي حکومت داري صورت نگرفته است پس علي رغم اينکه حرکت مثبت است اما کندتر از سطح توقعات و حالت نرمال يک جامعه است. به جز پارامترهاي طبيعي حرکت انقلابي ،برخي مسائل نقشي جدي در کندکردن حرکت به سمت ايجاد تمدني اسلامي داشته است و نسل ما بدون اينکه بداند "از کجا؟" و "چرا؟" آثار اين عوامل را حس مي کند.عواملي که بعضا بسيار اثرگذارتر از تحريم،جنگ،بي ثباتي کشور انقلابي و ...ظاهر شدند اما کمتر بدان پرداخته شده و هدف اينست که اينجا کمي تشريح شوند.
همانطورکه اشاره شد اداره يک حکومت اسلامي نيازمند يک مجموعه انسانهاي هماهنگ،متعهد و کارآمد است که وفادار به آرمانهاي انقلاب بوجود آورنده آن حکومت باشند اما انقلاب ايران در جريان جنگ تحميلي و مبارزه مسلحانه و ترورهاي گروهکهايي نظير منافقين و فرقان و برخي گروهکهاي چپ و عوامل به جامانده از رژيم سابق تعداد زيادي از کارآمدترين و متعهدترين افراد خود را از دست داد،مسلما خلا شهيد مطهري،مفتح، دکتر بهشتي،رجائي،باهنر،72تن،چمران،همت،باقري،باکري،خرازي،بروجردي،زين الدين و شمار زياد شهداي اول انقلاب که ترور شدند يا در جنگ شهيد شدند براي نظام و سخت کردن حرکت آن کم هزينه نبوده است،در واقع انقلاب ناگهان با يک خلا نسلي مواجه شد نسلي که درصورت بقا مسلما کمک شاياني به حرکت سريعتر انقلاب مي کرد اما خوب حفظ انقلاب و نظام مهمتر بوده و آن افراد وظيفه را درست تشخيص داده بودند اما به هر حال اين خلا نسلي حتي آثار خود را در تربيت ناقص نسل ما هم بخوبي نشان مي دهد،تربيتي بعضا ناسازگار يا حيران پيرامون نسبت خود با انقلاب.
در کنار اين مسئله نکته ديگري هم هست که ظاهري ساده اما تاثيري بسزا داشت؛ ابتداي انقلاب و درطول رهبري حضرت امام(ره) ايشان برعدم حضور روحانيون در دستگاه اجرايي حتي در حکومت اسلامي و حفظ استقلال روحانيت و حوزه ها از حکومت تاکيد مي کردند و مخالف حضور روحانيون در سمتهاي اجرايي(نه مواردي مثل رهبري جامعه) بودند بطوريکه براي رياست جمهوري آيت الله خامنه اي شخص ايشان اجازه خاص دادند يعني يک استثنا محسوب مي شد.جالب اينجاست که شهيد مطهري هم در آثاري که طي همان فرصت نزديک سه ماهه پيروزي انقلاب تا شهادتشان برجاي گذاشتند براين نکته به عنوان سياستي کليدي تاکيد مي کردند و حتي خواستار تشکيل نهادي متصدي امر به معروف و نهي از منکر و ناظر بر دستگاههاي حکومت اسلامي تحت نظر حوزه و مستقل از دولت بودند[1].در اين بحث دونکته اساسي مطرح است يکي اينکه به قول شهيد مطهري روحانيت شيعه در اين صدسال اخير اگرتوانسته رهبري نهضتهاي مهمي چون انقلاب،ملي شدن نفت،تحريم تنباکو(که درواقع اعلان قدرت به انگليس بود) و ... را بدست بگيرد بدليل جايگاه مستقل و مردمي بوده که داشته و نبايد به اين کليد موفقيت خدشه اي وارد شود يعني حفظ جايگاه مستقل و مردمي،چون اولا همواره مردم درست يا غلط مقصر اصلي ناکارآمديها را مسئولين اجرايي مي دانند و ثانيا مسئوليتهاي اجرايي هم بسيار فسادپذيرتر از ديگر مسئوليتهاست و فساد در آن به پاي رئيس دستگاه نوشته مي شود(که اگر روحاني باشد مي شود به پاي اسلام) هم نيازمند مهارتهايي خاص است که لااقل آموزشهاي حوزه هنوزهم از آنها تهيست،لذاست که باوسواسي خاص و بعداز گذراندن صافيهاي متعدد يک فقيه مجتهد عادل کارآمد مدير مدبر آن هم براي رهبري و نه سمت اجرايي انتخاب مي شود البته همواره استثناي کارآمد براي حوزه هاي اجرايي وجود دارد.دقت در وضعيت فرهنگي(بگذريم از فسادهاي اقتصادي و سياسي و توسل به توجيه هاي دور از شان اسلام) 16 ساله اخير جامعه که بسياري مستقيما متاثر از سياستهاي دولتها بوده در عيني که برآيند مثبتي را براي کشور بوجود آورده؛ اما عواقب عدول از سخن امام خميني(ره) و تعميم استثنايي مثل آيت الله خامنه اي به دوروحاني ديگر که در راس قوه مجريه قرار گرفتند را به خوبي نمايان مي کند که جداي از تاثيرات منفي فرهنگي تاثير بسزاي آن در بدبيني مردم نسبت به روحانيت نياز به تحقيق خاصي ندارد و براي همه مشهود است.
نکته ديگر اينکه بعد از انقلاب وظيفه حوزه و قشر روحانيت چندبرابر گذشته شد و درواقع همان روحانيون سابق هم براي انجام اين وظايف کم بودند چون در جريان انقلاب ما با يک تغيير تقعري از مکتب اعتراض و شعارهاي نفي اي به سمت مکتب اثبات و عملهاي ايجابي روبرو بوديم و اين عمل و اثبات کارآمدي اسلام نياز به تئوري و نظارت اسلامي دارد،يعني وظيفه حوزه علاوه بر تبليغ و ارشاد و رهبري مردم بيرون کشيدن نظرات اسلام در مسائل مختلف و نظارت بر حسن اجراي آنهاست(آن هم اينبار ديگر با نگاهي اجتماعي که اولويت با جامعه اسلاميست نه نگاههاي صرف فردي)
پس اکنون نسل سوم انقلاب در مرحله حرکت به سمت اثبات کارآمدي انقلاب است،اکنون زمان بيدار شدن به اينست که دوره نفي و شعارگذشته،اينک دوره اثبات و ارائه الگوست.ما نياز به تلاشي مجدانه در همه حوزه ها خصوصا دانشگاه به عنوان مبدا تحولات در کنار خود حوزه ها داريم تاهرکدام جايگاه خود را بيابند که در کنارهم اين جنبش مردم به سوي پيشرفت و الگوي سازنده اسلامي را رهبري و مديريت کنند.اين خيزش عظيم که ظاهرا به نسل ما سپرده شده در درجه اول نياز به خودباوري دارد،ناکارآمديها و مشکلات تا اينجاي مسير انقلاب نبايد اراده اين نسل را در حرکت رو به جلو سست کند چراکه بسياري از زياد هزينه کردنها و کم بازده دادنها مقتضيات نقاط نزديک نقطه عطف است.اين خودباوري همان شاخص« اعتماد به نفس» است که اخيرا رهبرانقلاب در سفر به استان يزد آن را سرلوحه سفارشات خود به جامعه خصوصا جوانان يعني نسل ما قرار دادند.در کناراين براي کشيدن جور کمبود تئوريها،مشکلات تربيتي نسلمان و سرگردانيها و بي ارادگيهاي افراد جامعه نياز به سخت کوشي جمعي داريم تا مشکلات را با اولويت و هماهنگ حل کنيم.
ما در نقاط آغازين حرکتي هستيم که با پشتوانه اي 1400 ساله بدست ما رسيده هرچند به نظرمان دورخيز کافي نبوده اما ازدست رفتن فرصتهاي تاريخي و صبر نکردن زمان براي مردمان را فراموش نکنيم، اين حرکت بزرگ در اين برهه نياز به شتاب دارد تا اين نقاط نزديک نقطه عطف که شيب منحني مثبت اما کم است را به سرعت بتوان طي کرد که مرحله بعد روزگار شيرين و صعب الوصول ظهور است.

