
بسم الله الرحمن الرحيم
«اصالت با خداست»
به همراه آسيب شناسي اي مختصر از فضاي امروز جامعه دانشگاهي
«در جلسه هفته گذشته حلقه دوستان بحث اين شد که ما براي چه در دنيا در حال تلاشيم و چه چيز وظايف و اهداف ما را تعيين مي کند که بحث مفصلي در اين حين شد که خلاصه آن در ابتداي اين متن آمده اما در انتهاي جلسه قرار شد،هرکس به عنوان مشق! نظر خود را راجع به بحث هاي اين جلسه بنويسد.»
گفته شد که به اصطلاح حزب اللهي ها اينقدر غرق اصلاح جامعه شدند که از پرداختن به خود غافل شده اند.بحث بدين جا کشيد که مگر خود يا "من" مقدسي هم داريم؟گفته شد که دو "من" داريم يکي "من حيواني" و ديگري "من الهي" . هدف زندگي ما بايد بنده خدا شدن آن "من" باشد و طبيعتا اين ديگر من حيواني نيست. ممکن نيست کسي بتواند به جامعه خدمت کند مگر از درون ساخته شده باشد و به خود پرداخته باشد و البته عکس اين گزاره نيز تاييد شد ولي نه براي اين مرحله از بحث وظايف ما. تا اينجا مي توان گفت مهم اينست که "من" بايد عبد خدا شوم و هرآنچه در اين راه لازم است بايد انجام شود، حتي اگر بحث خدمت به جامعه مطرح مي شود در چهارچوب توسعه "من" است.
اما بعد؛
به عقيده اين حقير از چند منظر مي توان نگرش بالا را نقد کرد:
محتواي کلام
نکته ظريف اين نگرش اصالت «بنده خدا شدنِ من» است.اما به نظر نگرش شيعي به آفرينش اصالت را به «بنده خدا شدن» مي دهد. فرق دو کلام در يک قيدِ "من" است اما تاثير همين يک مني که درنگاه اول يک «منِ الهي» هم به نظر مي آيد در روش زيستن و بالتبع سعادت و شقاوت انسان شايد به اندازه فاصله يک بهشت و جهنم يا لااقل فاصله بهشت تجار تا بهشت اولياالله باشد.
ابتدا بايد گفت اينجا سخن از جهان بينيست و به قول رهبر انقلاب لازمه لااقل رسيدن به کوهپايه ها نگاه به قله ها و آرماني نگريستن است،همانگونه که شيعه امامان خود را کساني مي گيرد که اگر تمامي عمر هم تلاش کند هيچگاه به نزديکي مقام آنها هم نخواهد رسيد اما براي شيعه وجودي مثل اميرمومنان(ع) امام است يعني اسوه و الگوي زندگي پس اگر صحبت از بزرگان يا حتي تفاوت بهشت اوليا و تجار و بزدلان مي شود بدليل لزوم آرماني نگريستن براي حرکت در مسير کمال است.
اما ادامه کلام اينکه وقتي صحبت از اصالت« بنده خدا شدن من» به جاي «بنده خدا شدن» مي شود اين خود حامل پذيرش اصالت يک "من" است مني که شايد الهي به نظر بيايد اما اينجا من اصل شده است،حال چه براي بنده خداشدن چه براي چيز ديگر.
شيعه مي گويد در عالم هستي فقط و فقط يک چيز اصالت دارد و آن هم «خدا»ست ،همه چيز براي او، فداي او، از او و به او؛ در يک کلام همه چيز فداي رضاي او. نکته اينجاست اين همه چيز شامل "من" هم مي شود،پس مني هم نيست که اصالت داشته باشد من اگر حب ذات هم دارم اين حب وقتي حقيقي و اصيل است که بخواهد نيست شود در هستي مولاي خود. "من" بنده خدا مي شوم نه چون "من" بايد خوب باشم چون همه چيز من جمله "من" فداي رضاي او چون آفريده شدم براي اينکه نيست بشوم در هستي او.
فرق است ميان خوب شدن براي اينکه «من بنده خوب خدا باشم» با خوب شدن از اين جهت که «تمامي عالم بايد به او برسد يکي از آن تمامي هم من»
به نظر در نهايت امر اگر مسير هم متفاوت باشد هردو طرف انسان تبديل به انسان خوب مي شود اما تفاوت جهان بيني قاعدتا يکي را در صراط مستقيم مي برد و ديگري را در طرق نامستقيم.
امام حسين(ع) به کربلا رفت و آن مصائب را پذيرفت چون با خود مي گفت:«من به عنوان بنده خدا بايد امام حسين بشوم» يا اينکه واقعا تمام وجودش پر بود فقط از اينکه«من بايد فداي او بشوم»؟ آيا اصل براي حضرت(ع) اين بود که من بايد بنده خدا بشوم ؟ و در شوون بندگي چه شاني بالاتر از امام حسين(ع) شدن براي من وجود دارد؟پس چنين مي کنم تا بهترين شان "خود" را يافته باشم .يا مسئله جداي از اين بود که "من" بايد امام حسين(ع) بشوم و نگاه ايشان صرفا همين بود که "من" بايد وجودم را فداي رضاي حق کنم چه خداوند مرا امام حسين(ع) بکند چه نکند-امام حسيني که امروز مي توان ديد چه جايگاهي در دنيا دارد و خداوند روز عرفه زودتر از مهمانان خود به زائران مرقد حضرت اباعبدالله(ع) مي نگرد-حقيقت به نظر چنينست که حتي مثقال ذره اي هم هدف حضرت بالارفتن شان الهي خود نبوده بلکه سراسر اين وجود غرق کسب رضاي الهيست نه براي پربارکردن نامه اعمال به عنوان هدف مقدماتي کسب رضاي الهي.چون اساسا فلسفه آفرينش را رضاي الهي مي بيند و هيچ چيز اين وسط مهم نيست حتي "من".
اگر "من" حتي به عنوان واسطه هم پذيرفته شود و به خودش اصالت بدهيم کار خراب مي شود اين "من" مستعد خود محوريست،لحظه اي غفلت و کوچکترين اصالت بخشي به آن منجر به انحراف مي شود ما اگر حب ذات هم داريم ذات را وسيله(و نه حتي هدف واسطه) ميبينيم.
سوالي که ممکنست پرسيده شود اينست که در هردو حالت "من" خوب مي شود پس خروجي يکسانست،پاسخ اينست که اين "من" دست و پاگيرست و مانع پيشرفت در هرجايي و به هر اسمي.يک وقت مي گوييم :«من بايد درسم خوب باشد» چون از ويژگي هاي پيشرفت انسان بالا بودن علم و تحصيلات اوست پس خوب درس خواندنم براي بنده خداشدن "من" لازمست؛يک وقت مي گوييم:«من بايد درسم خوب باشد» چون اگر درس من خوب نباشد نمي توانم تبليغ دين خود را بکنم و حرفم برش ندارد پس من بايد درسم خوب باشد تا بتوانم رضاي الهي را بيشتر کسب کنم؛ظاهرا نتيجه هردو يکيست و در هردوحالت شخص خوب درس مي خواند اما باطنا چه؟با يک اتفاق بحراني و آزمايش الهي مي توان ديد که اين نتيجه تنها در وقت آرامش يکيست؛ فرض کنيد کاري بايد براي ديگران کرد تا آنها از نظر معرفتي و ... بهتر از من و دوستانم بشوند،طبعا براي چنين کاري بايد وقت گذاشت و هزينه کرد از اعتبارات شخصي و نه گروهي.با نگاه اول شخص حاضر نيست 19.5ش 19 بشود و بيايد اين خدمت را بکند اما با نگاه دوم درس و ... صرفا يک خط قرمز است که اگر از آن عبور کني ديگر خدمت کردنت موجب رضاي الهي نيست اما برايت اهميت ندارد که 19.5ت حالا 18 هم بشود صرفا نبايد از خط قرمز عبور کني و جزو آدمهاي متوسط يا پايين به حساب بيايي. در واقع براي يکي چون همان "من" مطرح است حالا به اسم "من الهي" و ملزومات يک من الهي برتر. ديده مي شود که در نهايت موجبات عقبگرد به "من نفساني" برايش فراهم مي شود و ديگري حتي "من" هم برايش يک وسيله تامين رضاي الهيست نه هدفي که گويي تنها و تنها محور مهم رضاي الهي در عالم اوست. درواقع به ظاهر يکي بالذات مي خواهد خوب بشود،ديگري گرچه هدف ذاتيش خوب شدن خودش نيست اما فضل الهي او را بالعرض خوب مي کند.
در اين مواقع نبايد سريع مصداق سازي کرد چراکه در عالم واقع خيل عظيم امثال مني وجود دارند که به بهانه خدمت به اسلام و مسلمين درس و خودسازي را مي پيچانند و انتهاي وجودشان از عشق به خدمت پر نيست بلکه پر است از تنبلي و فرار از درس و شيفتگي قدرت.،وخيل عظيم ديگري که بهانه بي عمليشان، اولويت تحصيل و تهذيب و ورزش در اسلام است اما حقيقتا از خدمت و کار فرار مي کنند چون در انتهاي وجودشان خودپرستي و تنبلي موج مي زند.ليکن سخن از آرمانها و نگرش صحيح به زندگيست.
در نگرش ديني نه فرد اصيل است نه اجتماع نه ترکيبي از هردو؛ بلکه اصالت فقط و فقط از آن خدا و رضاي اوست.آنها که در جامعه دم از اصالت فرد و تقدم خودسازي بر ديگرسازي مي زنند و خدمتي به جامعه نمي کنند اين ادعاي خودسازي براي رضاي خدايشان از يک منيت سرچشمه گرفته فلذا به جاي خودسازي به حجاب سازي دور وجود خود مشغول شده اند. افرادي که فايده اي براي جامعه حتي در بلند مدت هم نخواهند داشت بلکه بسيار پرمدعا و مسلط به الفاظ هم هستند وديري نپايد که به تمسخر و مانع تراشي براي اهل عمل خواهند پرداخت.
آنها که دم از اصالت جامعه و کار براي ديگران مي زنند و نگاهشان که مي کني نور يک خدمتگزار واقعي و صادق مردم در وجودشان ديده نمي شود،گويي از خود غافلند و وجودي ندارند که بتوانند فيضي به ديگران برسانند،حزب و تشکل و گروه و به خاک ماليدن رقيب و ... برايشان بت شده،حقيقت اينست که اگر درون اينان نيز جستجو کني همان منيت را خواهي يافت، منيتي که اينبار خود را به شکل اينکه "من" فلان کار را کردم يا "من" مسئول فلان جا هستم خود را نشان مي دهد، اينبار نيز خدمت به خلق و کسب رضاي خدا بهانه طلب جاه و مقام و توسعه "من" شده است.آنها که دم از اصالت ترکيب اين دو مي زنند نيز گاهي به شرق مي روند و گاهي به غرب اما صراط مستقيم يک جاست و نه در جامعه است نه در فرد در جاييست که سخن از "من" نيست جايي که "من" ذوب در يک وجود نامتناهي شده است و به مثابه چوبِ نجسِ سوخته در آتش استحاله شده و ديگر خبري از نجاست نيست چون ديگر خبري از چوب نيست.
زمان و مکان و مخاطب کلام
نکته ديگر زمان بيان اهميت خودسازي در برابر کار براي خلق است،اينکه امروز اينگونه برسر عملگرايان کوبيده مي شود که شما به فکر خود نيستيد و چون ذات نايافته از هستي بخشيد کي توانيد که شويد هستي بخش، متعلق به آسيب شناسي از دانشجويان 4-5 سال پيش است،روزگاري که گفتمان عملگرايي و تاکيد افراطي برآن در فضاي دانشگاه حاکم بود؛ اما امروز آنچه در جامعه دانشگاهي موج مي زند فضاي رخوت و بي عمليست، از يک طرف جبهه مقابل خالي شده و از طرف ديگر گفتمان اصولگرايي بر جامعه حاکم شده است در نتيجه دوستان به اصطلاح حزب اللهي به خود مرخصي داده اند و اتفاقا بهانه اين مرخصيشان هم همان رشد کردن و خودسازيست. شايد 5-6 سال قبل از چپ کردن انقلابي هاي تير اول انقلاب سخن گفتن و علت را در عملزدگي ايشان جستجو کردن تلنگري خوب به جامعه بچه مذهبي ها بود تا بلکه دست از عملگرايي کور و بي پشتوانه علم دست بردارند؛ اما اکنون در روزگار رخوت حاصل از همان دوران به سر مي بريم. در چنين فضايي يک نفر هم که در دانشگاه براي آرمانهايش کاري مي کند غنيمت است و تاکيد بر خودسازي و مقايسه چپ کرده گاني که انقلابيهاي دهه 60 بودند با عملگرايان امروز دانشگاه، اين معدود صف شکنان فضاي رخوت و سستي را نيز در موضع ضعف مي نشاند؛ چراکه امروز برعکس ساليان قبل بهانه فرار همه از انجام وظيفه اهميت رشد و خودسازيست و اين جمله معروف که «ما بايد اول خود را بسازيم و بعد به ديگران بپردازيم» . گويي که خودسازي يک مقوله جدا از کار براي خلق خداست و انگار که دين ما نيز علم را از عمل جدا دانسته و کسي که واقعا-تاکيد مي کنم واقعا نه در ادعا- براي رضاي خدا و ولي او و نائب ولي او در سنگر دانشگاه کاري مي کند را خدا تنها و بي بهره خواهد گذاشت،امروز کوبيدن بر سر چنين سوظن بزرگي نسبت به رب عالميان مهمتر است از پرداختن به آسيبهاي 5-6 سال پيشتر دانشگاه ، آسيب امروز سربازان بالقوه انقلاب بي عمليست نه عمل زدگي.
پي نوشت:هميشه اين بحث در ذهن همه وجود دارد که عملا چگونه مي توان خدا را براي بهشت يا "من" دوست نداشت،واقعا چگونه است که مقربان حتي در راه او حاضرند خود را نيست کنند بهترين توصيف را در اين آيات ديدم حيفم آمد در انتهاي مطلب نگويم،تفسير استاد مطهري از اين آيات هم خيلي جالبست به عمد نمي نويسم تا هر کس مايل است خودش دنبالش برود.
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ (22) إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (23)-سوره مبارکه قيامه

