
در دفتر طبيبان خرد باب عشق نيست ----------
اي دل به درد خو كن و نام دوا مپرس
عجب روزگاريست!
از سرگشتگي خودم و ديدن سرگشتگي ديگران حيرانم. آيا اين
تقدير دوران ما بود؟ آيا ما محكوميم به جامعه اي كه از هر گوشه اش بوي نفسانيت مي
آيد؟ اين چه گناهي است كه اين گونه بايد عذابش را تحمل كنيم؟ آيا اين گناه ماست يا
امتحاني الهي؟ به هر حال٬ حال و روزمان اين است!
چندي است كه به جاي ظاهر به تحليل حركات سرگرمم٬ نمي دانم٬ شايد حق ندارم به عمق حركات توجه
كنم شايد باور هايي كه رفتار از آنها سر مي زند همان حريم افراد باشد! اما اين چند
وقت خسته ام كرد ...
چاك خواهم زد اين دلق ريايي چه كنم ------
روح را صحبت نا جنس عذابي است عليم
چشمم را باز كردم! سلام كنم يا نكنم؟ اولين سوالي بود كه
مطرح شد!
- او را ديگر نخواهم ديد! چرا سلام كنم؟
- اگر سلام كنم فكر مي كند دارم پاچه خواري مي كنم! چه بهتر بگذار بكنم!
خسته شدم! چرا اين گونه احساساتمان را در چهارچوب رياضي
ريختيم؟ آيا يك انسان جدا از همه متعلقاتش ارزش يك سلام ندارد؟ رياضيات محبت ما را
به هم دريغ مي كند! چقدر ارزان بخيل شديم ...

انسان
محاسبه گر امروزه عشق را هم با عدد نمايش داد. حتي پا فراتر نهاد اگر عشق سود دهي
نداشت٬ اگر ارزش ها به كامش
نبودند آنها را در هم كوبيد و كاخي جديد ساخت!
ارزش
ها جايشان را به سود دادند و سود بوي پول گرفت و پول بوي گند نفسانيت و مال پرستي
را در عالم پخش كرد.
كسي
نيست كه به خود اجازه دروغ بدهد اما عقل مادي نياز داشت! ساده ترين راه نگهداشتن
كلمه دروغ در ظاهر و عوض كردن باطن بود و وجدان مغلوب شد! مصلحت انديشي را از مقام
رفيعش به خاك انداختيم و و براي سخيف ترين نياز هاي مادي ارزش انسانيمان را به خاك
و خون كشيديم. هرگز نديديم كه هر دروغ چقدر ارزش ما را كم مي كند و در ازاي اين چه
به دست مي آوريم! فقط خاك را ديديم!
مصلحت
انديشي شمشير دو لبه است! دگم بودن و بي قيدي هركدام اثر وضعي حالتي است نا مطلوب
رقيبم سرزنش ها كرد كز اين باب رخ بر تاب
چه افتاد اين سر مارا كه
خاك در نمي ارزد
چو حافظ در قناعت كوش و از دنياي دون بگذر
كه يك جو منت دو نان دو صد من
زر نمي ارزد
خدايا
كمكم كن خودم را به ياد بياورم!
يا
علي

